یه روز یه گنجیشک که تازه پر زدن یاد گرفته بود . . .

شروع کرد به پرواز ...

از شانس بدش افتاد تو سطل زغال ...

سیاه شد ...

یه روز تو یه آیینه عکس خودش و دید . . .

از خودش بدش اومد . . .

به خدا گله کرد ...

که چرا اونو سیاه آفریده . . .

پر زد و رفت

ولی تو راه بارون گرفت . . .

باد اونو برد . . .

دوباره انداختش جلو همون آیینه . . .

دید که اون سیاهی فقط یه رنگ بود ...

بعد . . .

به خدا گفت که . . .

خدا دوست دارم

؟؟!