
یه روز یه گنجیشک که تازه پر زدن یاد گرفته بود . . .
شروع کرد به پرواز ...
از شانس بدش افتاد تو سطل زغال ...
سیاه شد ...
یه روز تو یه آیینه عکس خودش و دید . . .
از خودش بدش اومد . . .
به خدا گله کرد ...
که چرا اونو سیاه آفریده . . .
پر زد و رفت
ولی تو راه بارون گرفت . . .
باد اونو برد . . .
دوباره انداختش جلو همون آیینه . . .
دید که اون سیاهی فقط یه رنگ بود ...
بعد . . .
به خدا گفت که . . .
خدا دوست دارم
؟؟!
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۸:۵۶ ق.ظ توسط میم نون الف با واو اضافه
|