بار چندمه که حراست بهم گیر میده، انقدر براش آشنام که بهم میگه مونا جان!! و همون پرسش همیشگی: یعنی مشکل مملکت عقب بودن مقنعه ی منه؟

کلاس اخلاق اسلامی، نمی دونم بحث از کجا میرسه به اینکه شب اول قبر اثبات داره و میگن یه دختر سنی کنار قبر مادرش میخوابه و صبح میبینن موهاش سفید شده و پشتش خمیده، می پرسن چرا؟ فرشته ها اومدن از مادرم پرسیدن خدا رو قبول داری یا نه؟ پیامبرت کیه؟ به سوال سوم که رسید: امامت کیه و تا اومد جواب بده امام ظاهر شد که من امامش نیستم و فرشته ای دیگه اومد و گرز آتشین رو کوبید توی سر مادرم.

بله من دانشجو هستم و بچه ی 5 ساله نیستم و ما در عصر ارتباطات و فناوری اطلاعات قرار داریم و علم در حال پیشرفته اما باید واحدی رو پاس کنم که استادش یه همچین داستانی نقل میکنه!! خب همه مون که خندیدیم و به هم متعجب نگاه کردیم. چه جالب که ادیسون و ماری کوری می رن جهنم ولی من میرم بهشت!!!!!!

خب توی جلسه ی بعدیش حتمن این سوال و میپرسم و بعد دیگه هیچی نمیگم. تا آخر ترم. هنوزم آتیشم تنده. هنوزم اون هزار و یه سوال توی سرم پابرجان. یادمه یه بار استاد دین و زندگی مون گفت دینتون رو پاک کنین و از نو بسازین. با چیزی که بهش ایمان دارین و من پاکش کردم. اما هنوز نتونستم چیزی بسازم. هنوزم وقتی میخوام سوال بپرسم قلبم تند تند میزنه و به این فکر میکنم که سر به نیست نشم؟ بی دین و ایمون خونده نشم؟ و ...

فقط امید دارم، به آینده، به آینده ساز ها، توی کلاس شاید فقط دو نفر بودن که چالش ایجاد کردن، اما بقیه، اما نگاهشون بهم ثابت کرد همه چی داره تغییر میکنه.

بچه های ما دچار این وضع نخواهند بود. نخواهند بود .... نخواهند بود ...