هرروز صب اول صبی، وقتی هنوز فقط راننده تاکسیا هستن که از خواب بیدار شدن، دخترکی با اونی فرم مدرسه آسه آسه از اعماق کوچه به سمت انتها حرکت میکنه، به سمت مقصدی که میدونه کجاست اما با نگاهی که بدطوری به دوردستا خیره شده و گاهی وقتی نور ضعیف چراغای خیابون سایه ش رو روی زمین میندازه یه سریم به گذشته های نه چندان دور میزنه، به همه ی چهار سالی که طول این کوچه رو می پیمایید، چه شاد، چه با لیچار بار زندگی کردن، چه با بریدن از روزگاری که حالا میفهمه چقدر بی ارزشه و ... همه ی این سالا براش به سرعت یه ثانیه و به طولانی بودن صد سال ارزش داره، هرچند اگه کلاش و قاضی کنه سخت از دست خودش ناراحته اما برای تک تک روزای غیر قابل برگشتش احترام قائله. سوار سرویس میشه و سعی میکنه با سلامش به همه انرژی تزریق کنه، جای نه چندان همیشگیش میشینه و پنجره رو باز میکنه، فرق نداره بهار باشه، پاییز یا زمستون، مهم اینه که باد دوست همیشگی اونه، هنزفریا رو میذاره توی گوشش، آهنگ خارجی و کتابی که یه زمان دیوان حافظ و رباعیای خیام بود که با عشق حفظشون می کرد، یه وقتای دیگه محاکمه و تورن برد و سوشون، یه وقتای دیگه کتابای موفقیت و حالا بیشتر کتاب درسی اونم از نوع دین و زندگیش!! یه وقتاییم مخصوصا وقتی هوا بارونی باشه فقط از پنجره بیرون و نگا میکنه و مسیر همیشگی با تصویرایی که وقتی چشماش و میبنده م توی ذهنش تکرار میشن. میدونه که فقط 5 هفته ی دیگه مونده، میدونه که خیلی دلتنگ این روزا میشه، دلتنگ اون دختره ی اول راهنمایی که هم صبح و هم بعد از ظهر از اولی که سوار میشه تا آخر پیاده شدنش نگاش و دوخته بهش، دلتنگ بچه های دوم راهنمایی که بدطوری براش احترام قائلن، سوم راهنمایی هایی که علی رغم میل باطنیش ازش تقلید میکنن و دبیرستانیایی که   هم کلاسی هاش و مهم تر از همه شاید نیمکت های کلاسی که این روزا بد طوری بوی غربت گرفتن!

خب، گذشت، ولی خیلی بهتر از این میتونست بگذره، خوشحالم داره تموم میشه، این روزا واقعا نیاز دارم از دنیای الانم میلیاردها کیلومتر فاصله بگیرم!

بی ربط 1:

سیمرغ نقش اول مرد ، مهدی فقیه! بیچاره حمید فرخنژاد و حامد بهداد، جشنواره شونم عین مجلس و خبرگان و رهبر و دولتشون فرمایشیه، لعنت ...