از اون زمان که به سن تکلیف رسیدیم و برامون جشن گرفتن و چادر سرمون کردن، استدلالی که برای نماز خوندن و روزه گرفتن و حجاب داشتن مطرح میکردن این بود که :خدا چون آدما رو دوست داره، برای همینه که ازشون خواسته این کارها رو کنن، چون براشون بهتره و در خیلی از موارد عقل ناقص ما درک نمیکنه.

یه کم بزرگتر که شدیم، مربیان مدرسه هی بهمون پیغام دادن که بگید ننه باباتون بیان مدرسه، چون شما رو  خیلی دوست داریم میخوایم راجع به چیزایی که براتون خوبه باهاشون حرف بزنیم. جنگ های داخلی و خارجی و قطع اینترنت و ماهواره و محرومیت دائمی از گردش و تفریح رفتن با دوستان حاصل این قسمت از دوست داشتن میشد و در مواقع بعدی حاضر میشدی توی نمره انضباط تجدید بشی ولی بابا مامانت پاشون به دوست داشته شدنت نرسه.

بعدتر ها که قسمت نماز و حجاب رو توی دوره ی دبیرستان خیلی ها خیلی جدی نگرفتن، مدیر گرامی کلی کنفرانس و همایش و پالایش و سخنرانی و چی و چی گذاشتن که حجاب خوبه و ما دوستتون داریم میگیم موهاتون رو بذارید تو و دنیای دیگری هست که در آن از مو آویزونتون میکنن، ما نمی خوایم بسوزین و خدا هم چون دوستون داره میسوزونتتون و شما گوهر نابید نباید چشم نامحرم بهتون بیافته و هزار و یکی از این حرفا بهمون میزدن و مجبور میشدیم با هزاری ترس و لرز توی این جور مراسمات کتاب بخونیم یا هنزفری بذاریم توی گوشمون که مبادا چشمامون بره توی چرت و بکشنمون به دفتر که چرا ضد اسلامید و چرت میزنید و...

توی خونه مادر گرامی به دلیل دوست داشتن بیش از اندازه از کوچیک و بزرگ رفتار ما ایراد میگیره که 20سالت شد هنوز اتاقت پخش و پلاست و بلند شو جمعش کن 5 6 سال دیگه خواستی ازدواج کنی چطور میخوای اداره ی زندگیت رو بر عهده بگیری و چقدر ولخرجی و مدیریت پول دستت و نداری و نمی فهمی چیکار کردیش و همیشه همه چیت گمه، شلخته ای و همه ی زندگی کتاب خوندن و فیلم و اینترنت نیست و درس خوندی معرفتت زیاد شه، جای تغییر دنیا خودت و تغییر بده آخرش و با این جمله تموم میکرد که مبادا بهم بربخوره و ناراحت شم :من چون دوستت دارم این حرفا رو روزی 30 دفعه بهت میزنم و روی روانت پیاده روی میکنم، حالا کسی نیست بگه انتقاد تا حد تخریب طرف مقابل؟

با پدر گرامی میریم خرید سلایق و علایقشو تحمیل ما میکنه که من چون دوست دارم و دوست دارم خوش تیپ باسی نظرم و میگم "صد البته نظر و سلیقه ی تو رو به پشیزی حساب نمیکنم"

توی مدرسه و دانشگاهم که اساتید گرامی تماما امتحاناتشون رو از مسائلی که نه درس دادن و نه روح ما باید خبر میداشت که باید خونده میشد میگیرن و میگن : چون دوستون داریم و میخوایم موفق باشین امتحانا رو سخت میگیریم

حراستم که با حجاب و اینا همون مسائل قبلی دوست داشتن!

بماند که سایر افراد فامیل و دوست و آشنا هم هرجا گیرمون میارن روضه ی رضوان میخونن از کتاب بخون و کتاب نخون و درس بخون و مجله بخون و اینترنت برو  و نرو و فلان کلاس ثبت نام کن و نکن و حرف سیاسی بزن و نزن  و ... همه هم آخر حرفاشون اینه: چون دوست داریم میگیما وگرنه برا ما که فرقی نداره

آقا ایهاالناس، ملت، عزیزان، خدای مهربان میشه خواهش کنم من و دوست نداشته باشید؟