توی اتاق خودم نشسته بودم که دیدم یکی آروم و آهسته هی میکوبه به پنجره. داد کشیدم مریم نکن. اعصاب ندارم سر به سرم نذار اما دیدم داره به کار خودش ادامه میده. با عصبانیت از طبقه ی دوم پریدم پایین و انرژی م برای بالا بردن صدا تا حد لرزش ساختمون بالا بردم ،اما همین که در و باز کردم، جیغم و قورت دادم و با چشمان از حدقه بیرون زده به جلو نگا کردم. یه قالیچه ی پرنده پرنده رو به روم بود  که با یک گوشه ش آروم میکوبید به در. من که همون جور بر و بر نگاش میکردم اومد نزدیک زمین و با همون گوشه ش که نقش دستش و بازی میکرد انگاری کوبید به پام که یعنی سوار شو. منم از همه جا بی خبر در حالی که داشتم دستام و می مالیدم به چشمم که خوابم یا بیدار سوارش شدم که دیدم با سرعت زیاد من و برد به آسمون. هی بهش گفتم صبر کن بابا صبر کن روسری سرم نیست آخه. لباسام و نگا کن آخه اینجوری من و کجا می بری گوش نداد که نداد. فقط شروع کرد به حرکت کردن از بالا سر مردم و پشت بوما. چه هواییم بود لامصب. دود خالص و در حالی که دلم میخواست به همه ی اونایی که توی ترافیک تهرون مغز در حال دست و پا زدن داره زبون درازی کنم بهکسایی که متعجب بالا رو نگاه میکردن دست تکون میدادم، اون هام یا مبهوت نگام می کردن یا اگه سنشون کمتر بود داد و بیداد راه مینداختن که آهههههههاااای، قالیچه پرنده اومده.  تازه کلی آدمم با گوشی هاشون فیلم میگرفتن. آخ جون. جهانیم میشدم. فکر کن از فردا توی فیس بوک ببینی فیلمت در حالی که روی قالیچه ی پرنده ای شیر میشه و همه راجع بهش نظر میدن!!! خلاصه ما هی رفتیم بالا و  بالاتر و منم که تا حالا انقدر ذوق نکرده بودم برا خودم آواز میخوندم و باد موهام و بالا پایین میکرد و چه کارای دیگه که دیدم نه بابا. این جناب قالیچه ما رو انگار داره میبره فضا. منم یهو ترس برم داشت که آخه اونجا که هوا نیست تنم متلاشی میشه شروع کردم داد و بیداد که کجا میری و چرا اینجور میکنی آخه یه چیزی بگو من باهات نمیام و پاهامم میکوبیدم روش که یهو لیز خوردم و نزدیک بود بیافتم رو زمین و رب شم. همین شد که سکوت اختیار کردم و گذاشتم قالیچه کار خودش و کنه اما همش نگران بودم که دیدم از ارتفاعش کم کرد و سقوط آزاد سمت وسط اقیانوس. آقا، جناب، بانو، مرتیکه آروم آروم هوشه حیوون ای بابا  کن یو استاپ؟ ای کاش اسپرانتو بلد بودما هل دونت یو وانت التوقف و نفهمید که نفهمید. با همون سرعت میرفت سمت اقیانوس . آخه ما توی کل خاندانمون نداشتیم کسی و که توسط نهنگ خورده بشه اما انگار قسمت من بود که متفاوت بمیرم. هی به خودم لعن فرستادم که هی گفتی دلت نمی خواست عادی بمیری این شد که یه جزیره دیدم که چند تا موجود روش پرسه میزدن. داد زدم آهاییییییی من و نجات بدین، من و از شر این قالیچه دیوونه نجات بدین و دست تکون دادم و بال بال زدم که سرو کله یه لک لک با سر و شکل بزرگ پیدا شد . من که داشتم فکر میکردم این از اون دایناسور بالداراس یا لک لک یقه م و گرفت و با اون پاهای نتراشیدش من و میون زمین و هوا آویزون کرد و یهو پرتم کرد وسط جمعیت جزیره. منم ترسیدم نکنه اینجا سرزمین لی لی پوت باشه و گالیور دوم شم و از اولشم مال خاندان بابام اینا نبودم من یا دختر بزرگه ی مارکو پولو محسوب میشدم یا رفیق اون آقاهه که امریکا رو کشف کرد. توی خونم سکونت در یه مکان امکان پذیر نبود که نبود.

اما نه از آدم کوچولوها خبری نشد که نشد. هنوز سرم داشت گیج میرفت که دیدم یه عده آدم دارن میان سمتم.  ای وای نکنه the others  باشن بخوان من و بخورن؟ توی ترس و لرز بودم و اتفاقا سر دسته شونم یه مردک ریش داری بود و داشتم خودم و خیس میکردم که خوب دقت کردم و از تعجب ماتم برد. ای داد بر من، این که ایتن خودمونه "یه نقاش معروف" . سلام بانوی بزرگ. هان؟ کییییییییییه؟ با منه؟ مدت هاست که منتظر شما بودیم. جان؟ کی ؟ من؟ منتظر من بودین؟ اما جونم براتون بگه آدمایی که همراهش بودن فروغ فرخزاد، بله خود فروغ بود که بهم گفت: ای شاعر بلند مرتبه. خوش اومدی به جزیره ی دگراندیشان. نفرات بعدی که بهم خوش آمد گفتن ارنست همینگوی خودمون بود که دست در دست چکوفسکی و داستایوفسکی اومدن به سمتم و من و ملکه ی داستان نویسی سرتاسر دنیا نامیدن که کتابی نوشته بود که دنیا رو متحول کرده بود و همه رو به آغوش خوشبختی برگردونده بود. بعد سر و کله ی میرعماد پیدا شد و با کلی تعریف از خطم ازم خواست استاد ثانی خوشنویسی ایران بشم. خیامم که مست کرده بود و یه گوشه بر و بر من و نگا میکرد اما توی همون عالم مستی شناخت و بهم با بوی ناخوش دهنش فهموند که قراره جاش رو توی ریاضیات بگیرم اما توی همین موقعیت ماری کوری و پلانک اومدن و دستم و گرفتن بردن یه گوشه و خواستن بدون اینکه به کسی چیزی بگم بدونم که قراره تحولی تاریخی در فیزیک هسته ای ایجاد کنم که جان دنیا رو توی سال 2012 نجات بده . من که کلی سرخوش بودم از اینکه اینهمه آدم حسابی دیدم و همشون من و دوست دارن داشتم فکر میکردم  حتما من و با رویاهام اشتباه گرفتن اما اینا چرا اینجان و این جزیره کجاست نکنه همون بهشت خودمون باشه البته اینا که هیچ کدوم نماز اینا خونده بودن پس جهنم بوده حتما ، من و بردن جایی که دیدم جانی دپ عزیز نشسته. بله قرار بود من و جانی دپ باهم عروسی کنیم و بعدش بر اون جزیره حکومت کنیم. همه ی آدم حسابی ها توی اون جزیره بودن کی باورش میشه؟ حافظ، مولوی، دکترحسابی، مارلون براندو، ون گوگ وای عجب جای توپی بود خدا وکیلی و همش به کنار. جانی دپ بود که جلو پام زانو زده بود و بهم می گفت لیاقتم و نداره اما ...

داشتم به قالیچه فکر می کردم و خودم که دست گردون بالاخره فهمید خیلی خاصم و نیازی به تلاش کردن نداشتم برای اینکه برا خودم کسی بشم و غوطه ور در تفکرات . ولی یهو دیدم یه صدای انفجار مهیبی اومد و دیدم وسط آبم. آره امریکای خاک بر سر جزیره رو زده بود و همه قتل عام شدن . من موندم و قالیچه. من که بهت زده بودم قالیچه از روی زمین برم داشت و با ثدایی که انگار از یه تونل بتونی بزرگ میومد گفت برای دنیا فقط تو باقی ماندی و بس. سایرین از دست رفتند برای حفظ جان تو. هوای خودت و داشته باش و من و انداخت توی همون اتاق خودم. ولی حالا دیگه می دونستم که من یه شخصیت بزرگم و دنیا انتظارم رو میکشه... شمام اینایی که خوندین و به کسی نگید. فقط نوشتم تا به دوستی با من افتخار کنین.

به امید روزی که جهان به حقیقت خود پی ببرد!!

برچسب: راستی قالیچه هه گفت هر وخ سه تا سوت برنم میاد دنبالم بریم بگردیم