برای خدا، برای ایران؟
تو اون بیابون کسی حتی فکرشم نمیکرد یه روزی اینجا چندین هزار نفر با هم جنگیدن ، با کلی رونق شروع کرد به حرف زدن درباره آخرین سفرش با بچه های گروه ، منطقه ای که هنوز شهدا اونجا دفن بودن و بی هویت . میگفت : روز اول بچه های اطلاعات شروع کردن به شناسایی موقعیت و نقشه جنگ که عراق تا کجا جلو اومده و ما کجا سنگر داشتیم و بالطبع از روی موقعیت خودی میتونستن تشخیص بدن که احتمال دفن بچه هامون کجاست .
بین شهیدایی که پیدا کردیم ...
باورش تقریبا سخت بود که به اون فاصله دو شهید کنار هم باشن تقریبا هم قد و همسن ... بر جستگیه جیب پیرهن هر دو اونها توجه یکی از بچه ها رو به خودش جلب میکنه، وقتی جیب شهید اولی رو گشتیم چندتا کاغذ پوسیده پیدا کردیم که خیلی منظم روی هم تا خورده بودن ولی وقتی اونها رو باز کردیم تا بخونیم هیچی تووشون نوشته نشده بود چند تا کاغذ سفید که فقط روی هم تا خورده بودن و روی صفحه ی آخر، یه جمله ی کم رنگ کوتاه " برای تنها ایرانم، خدا عشق آزادی " و سراغ جیب شهید دومی که رفتن دقیقا این اتفاق برای دومی هم افتاد با این تفاوت که اون جمله کمرنگ روی کاغذهابی که خیلی سالم و تمیز مونده بودن نوشته شده بود! وقتی بازشون کردیم همون اتفاق افتاد اما اون جمله اینطور تغییر کرده بود " برای تنها عشقم ، خدا ایران آزادی !!! ...
اایمان را عشقش آفرید ولی
از وقتی ایمان حاسد شد
عشقش را عادت نامیدند !!!
با ربط 1:
خدایا! نه به خاطر تو و نه بخاطر ایران، نه حتی عشق و نه آزادی، اینبار فقط برای اثبات انسانیتم ...
از اینجا: soalebiijavab.blogfa.com
با ربط 2:
روی برد بزرگ نوشت: وطن چرا، اندیشه ام مرز ندارد ...
v