ماه رمضونا برام قشنگ بود. چه روزای سوم دبستان که وقتی میدیدم بچه های کوچیک آب میخورن، با ترس و لرز و خجالت میرفتم سمت آب خوری و یه ذره اونم با هول و ولا میخوردم و میگفتم هواسم نبود دیگه، چه سحرایی که بابا با وجود اینکه روزه نمیگرفت کنارمون میشست، چه روزایی که صدای ربنا و زولبیا بامیه سر سفره که دوستش نداشتم و محروم بودن از خوراکی های بوفه روحم و به پرواز در میاورد. بخاطر روزایی که با مهسا قرار میذاشتیم غیبت نکنیم و بعد خودمون و عادت دادیم که کل سال اینطوری باشیم. چه نمازای با عشقی، چه دعاهای از ته دلی سر سفره افطار و چقدر قشنگ بود وقتی شایان میگفت این یه ماهه هیچکس تو خونه ما مشروب نمیخوره و هممون نماز می خونیم. وقتی صبح شده بود و صدای اذان اومده بود و بهش گفتم من میرم نماز بخونم. آخی، من فقط ماه رمضونا نماز میخونم! شبای ماه رمضون توی نت!

دوره دبیرستان خیلی سختی کشیدم توی ماه رمضونا. بیدار شدن واسه سحر و بعد ساعت 5 و نیم صب واسه رفتن به مدرسه. چه عذابی بود ...

دو سالی که گذشت ماه رمضون برام مساوی شد با ماهی که مردم عین وحشیا از زور گرسنگی به جون هم می افتادن، ماه علاف شدن توی مهمونی های خسته کننده توی تالار، تعطیل شدن رستورانا و هرچی خوراکی توی کوچه س و نه میشه پارک و نمایشگاه و سینما رفت و نه زندگی جریان طبیعیش رو داره. کافیه آدامس بجویی یا آب که بخوان پوست از سرت بکنن و ...!

اعتقادی به دعاهای خشک مفاتیح ندارم، اعتقادی به جهنم ترسناکی که بخاطر نماز نخوندن و رقصیدن بخوان آدم رو بسوزونن ندارم، اعتقادی به خدای وحشتناکی که کسی مثل امام علی ک ه بنده فوق خوبشم بوده اونطور بخواد توی مناجات شعبانیه عجز و لابه کنه ندارم. اعتقادی به اجبار و فیلمای چرت و پرت تلوزیون از تصورات یه سری آدم بیمار از نحوه گردونده شدن این دنیا ندارم . من فقط یه خدا دارم ، وسعت امپراطوریش قلبم و به لرزه در میاره و پیامبری که صورتش همون تصور بچگی هام مونده، پیرمردی با موها و ریش های بلند و سفید که آیینه مهربونی و بزرگواری توی کل دنیاس.

فردا روز تازه ایه. یه شروع قشنگ برای اینکه به خودم و کارایی که میکنم بیشتر فکر کنم و سعی کنم به قول بابا فقط "انسان" باشم. یه سر و سامونیم به این اوضاع بدم.

برچسب: خیلی نورانی و مومنانه شد، صرفا جهت لاغری دی: