...
20 ساله شدم. همین روزها بود که نیلوفر، هم خانه ایم با چشم گریان خانه آمد. دو تا از دوستانش در تصادف فوت کرده بودند. وحشت کردم. چه کارهایی که قرار بود انجام دهند و یک آن ... فردا تشییع جنازه بود.
بهم ریخته ام. می دانم چه باید بخواهم اما چیزی نیست که واقعا بخواهم. 20 ساله شده ام، بی هیچ اتفاق مهمی در زندگی و زمان دارد میگذرد و باد آرزوهایم را با خود میبرد. در آینه میشمارم. 8 تار موی سپید دارم. بهانه روشن بودن موهایم و زدن شانه پدر و مادر به سر تکراریست. پیری در کمین نشسته و با قدرت لاینتهایش، به درد وادارم میکند. و من هنوز اول کارم. هنوز آینده ام را باید در آخر سررسید به خود یادآوری کنم. آینده ای که فکر میکنم برایش دیر است، یا آنقدر تکرارش کرده ام که دیگر نمی خواهمش. حتا در رویا.
20 ساله شده ام. بی هیچ حادثه ای به نام عشق! جالب نیست. من همیشه عاشقانه زندگی کرده ام و برای عشق ورزیدن بهانه داشته ام، اما بهانه هایم را دوست نداشتم. گول زدن این همه ساله ی خودم، دردآور شده. برای کسی که عشق را مهم ترین حادثه عمر میداند ... حتا یک رابطه دروغکی که چند وقتی بشود خود را گول زد ... کسی هست که بی فایده دوست داشتن را با او تمرین کرد. اما دوست داشتن که تحمیلی نمیشود، دوست داشتن باید احساسی باشد، از درون جوشیده نه پر از تصنع حرف های بی مقدار. پر از حرف هایی تازه که سکون با خود به همراه آورد.
و من پشت 20 سالگی جامانده ام و از اسفند ماه تمام شدنش میترسم و از این تیک تاکی که پدر گوش دلواپسی ام را در آورده و برای تمام دیر شده ها و تمام دیر نشده هایی که دارند دیر میشوند. دارد دیر میشود.
هنوز اول کارم. از سال های سال پیش. از همان زمان که با انرژی و امید مینوشتم، فلان کار و فلان کار را خواهم کرد. خوب ... این که آینده نشد. اگر نرسیدن باشد، غصه ست و رسیدن آن چیزی که منتظرش بودی چندان شیرین نخواهد بود.
هنوز میاندیشم، به اینکه تمام آدم بدهای دنیایم معتقدند کاری که میکنند درست است و من هم. اگر آن ها درست بگویند چه؟
به اینکه خدا را کجای دل زندگیم بگذارم که هم او راضی باشد و هم من و هم مامان.
زندگی ام از فکر کردن خسته ست و از پیدا کردن راهی که بتوان با اطمینان در آن قدم برداشت. فقط پر شده ام از بی خیالی ممتد که پشتش اضطرابی امانم را بریده.
من علم را دوست دارم، اما در مقابلش عجوزم، ایمان را دوست دارم، اما هیچ چیز در زندگیم احتمالی بیش از 50 درصد نداشته و خاص بودن را. اما همیشه عزیز ترین آدم های دنیایم غیرخاص ترین هاشان بوده اند. من از این زندگی و از این روزها فقط یک آرامش سرسخت میخواهم که هیچ طوفان بی لیاقتی نتواند از هم بدرد.