جمعه ظهر بود که رفتم توی آشپزخونه نخود و لوبیا آبگوشتی بذارم خیس بخوره شب آبگوشت بار بذارم!

در مجموع توی این دو سال سه چهار دفعه غذا درست کردم. یه بار قورمه سبزی که شیرین شده بود "لیمو عمانی رو یادم رفته بود". یه بار لوبیا پلو که نسبت پلوش به موادش یک به پنج بود و ضمنا با لوبیای نپخته خوراک درست کردم اشتباهی. اونم به میزان یه قابلمه گنده. دی: دو دفعه م ماکارانی که موادش از این کنسرو آماده ها بود.

مامان معمولا نصف کار آشپزی رو میکنه و بقیه که در حد مخلوط کردنه رو میذاره به عهده من. بقیه روزام که توی دانشگاه غذا میخورم یا بچه ها غذا میپزن. اینبار که گوشت آبگوشتی داد گفتم مامان چه انتظاری از من داری؟ گفت دیگه گنده شدی خجالت بکش. از انتگرال گرفتن که سخت تر نیست. همه رو بریز توی قابلمه صبح اول صبحی بذار روی گاز ظهر بردار بخور. موادشم اینه. منم که حسابی به غرورم بر خورده گفتم یه آبگوشتی درست کنم که آوازش تا اونطرف چین بره!

مریم گفت واسه من خیس نکن. دوست ندارم. پریام که داشت میرفت. میموند من و نیلو که اونم تهران بود. یه خورده ضدحال خوردم اما تسلیم نشدم. خلاصه گوشت و گذاشتم آب شه و پیاز و تفت دادم و گوشتم انداختم توش که مریم اومد تا بهم راهکار بده. یه خورده جیغ زدم که خودم میخوام درست کنم و اینا در همون حینم مشغول چت کردن با موبایل بودم که اگه مریم به داد غذا نمیرسید میسوخت. دی: تازه با کلی ادعا بهش اعتراضم کردم که دخالت نکن .

خلاصه 10 شب غذا رو بار گذاشتیم و رفتیم پی زندگیمون. مریمم گفت چون خودمون داریم درست میکنیم خوشم اومد. کاش میشد نون سنگک بخریم "اینجا یه نونوایی لواشی و یه سنگکی داره، بقیه شون بربریه. نه خیر ترک نیستن!!" دم پارک ملت یدونه هست.

_باشه من صبح میرم می خرم

_پس سبزی خوردن و دوغم بخر . دوتایی باهم : وااااااااااااااای!!

توی خونه دانشجویی اصولا وقتی بوی غذا از خونه همسایه ها میاد، تا دو سه ساعت بعد از خوردن غذا توسط همسایه همه دپرسن. چون غذا خوشمزه حکم لنگه کفش در سواحل مدیترانه ر و داره!

به بیتام میگیم بیاد.

دو شب خوابیدیم و ساعت 9 بیدار شدم، خونه رو مرتب کردم و یه تفال به قرآن زدم:

آیا چشم نگشودند که ببینند هر موجودی چگونه آثار و اظله خود را بهر جانب می فرستد و از راست و چپ همه بسجده خدا با کمال فروتنی مشغولند؟ "برام جالبه. یاد تابش و گرمایی که هر فرد ایجاد میکنه و انرژی می افتم"

و سوره ای دیگه:

و این کافران از تو تعجیل عذاب می طلبند در حالی که شراره عذاب جهنم آن ها را در بر گرفته است!!

خونه رو مرتب میکنم. باید برم و لباس بشورم. بعدم خرید و بعدترشم احتمالا خوندن درس!! این است زندگی!!

برچسب:

جمعه عصر یکی از دوستامون که اینجاییه با مادر و پدرش اومدن دنبالمون و بردنمون عباس آباد. داشت برف میومد. دو سالی میشد که برف ندیده بودم. داشتیم از خوشحالی سکته میکردیم. جنگلای رنگ و وارنگ پاییزی مازندران و تصور کنین که رنگ سپید برف مخلوطشون بشه!!