مثل تموم نامه های سرگشاده به تو
تو میگی، فقط گنجیشکک اشی مشی و شهیدای شهرش و دوست دارم. من میگم من با فرهاد زندگی میکنم. تو میگی حتما بازم تخته شاسی دستته یا شاید داری خونه همسایه رو به رویی رو دید میزنی!! من میگم تو چی؟ حتما باز شام بهت ندادن رفتی کباب بخوری سرباز همیشه فراری!
میگی: اونجا که خیلی خوش آب و هواس. شهر به اون قشنگی. میگم: خوبه خودتم از سرزمین های شمالی داری برام قصه میبافی آدم خوب ... حال و هوای آدما رو هیچ آهنگ پیشوازی نمیتونه به گوش پشت خطی ش برسونه.
پارسال خوب بود. امسال اما دیگه مرده م. پشت تلفن بو کردی نفهمیدی چه جنازه ای شدم؟
میگم چرا یه زنگ نزدی بگی زنده ای هنوز، میگی تو چرا زنگ نزدی ببینی مردم یا نه؟ میگم بودن تحمیلی رو دوست ندارم. میگی پس من همیشه برات تحمیلی بودم؟!
قرار بود یه کم آلمانی برام حرف بزنی ببینم حق با خواهرته یا نه! ببینم، نکنه چمدون و بستی اونم بی خداحافظی. حداقل تا فصل نرگس ها صبر میکردی. می دونی که بی نرگس بدرقه اومدن تعریف نشده س!
تو هم با من نبودی، مثل من با من، یا حتا مثل تن با من! یادته گفتی هرجا میروید، خودتان را میبرید؟! خودم و که جا گذاشتم. توی روزای قبل 20 سالگی. توی همون 4 سالی که بودی انقدر زندگی کردم که الان هرکی از هرچی میگه برام تکراریه!! تو هم با من نبودی ای یار، ای آوار. ای سیل مصیبت بار!! عقاید نئوکانتیم که بی خیالش شیم و دست از سر محاکمه کافکا برداریم، شاید که آینده از آن ما!!یی میشد گفت اون روزا. باور کن اما حالا دیگه حس و حال امیدواری دادنم ندارم! انقدر که خودم به حرفای خودم بی اعتقاد شدم. راستی اون چنین گفت زرتشت لعنتی رو هنوزم کامل نخوندم!!
از اون همه رویا بافی مزخرفی که داشتم و اون همه قهرمان خوانیای گنده لاتای دور و برم همش یه پاره استخوون و پوست مونده که وسط هال تشنج کرده و جونش بسته س به یه مدرک کوفتی، بگیره بعد بره سراغ زندگیش. هه ! زندگی. وقتی نه دیگه جو به خدا رسیدن و با خدا یکی شدن از راه عشق و عرفان و دارم که بشم مرغ وصال یافته شعر عطار به سیمرغ، نه قراره نویسنده ای بشم که مثل هریت بیچر استو تونست تاثیری به اون شگرفی بذاره! و نه حتا دیگه یه دانشمند زن به نام مثل ماری کوری بودن و دوست دارم و فیزیک کوانتوم!! آرزوهای بزرگم و چالشون کردم. این روزا به هرچی قراره دست پیدا کنم، زندگی مصلحتی جلوم قد میکشه و میکوبه توی سرم که بشین سر جات!! دیگه حتا رویام نمیبافم!
حرفای امیدبخش و تاثیرگذار آدمایی با قوی ترین بیان هام دیگه روم تاثیری نداره. انقدر که از این جور آدما داشتم توی زندگی .... فقط دارم اکسیژن حروم میکنم که توی گوش جهان فرو کنم: آقا!! منم هستم.
حتا مشکلاتم و با جهان و فلسفه خلقت و خدام حل کردم!!!
قرار بود به قول لیلون حتا اگه مورچه م هستم، یه گاز کوچیکی از پای این آدم گنده کائنات بگیرم که حداقل خم شه و بکوبه تو سرم. اما حالا یه مورچه له شده ی توی قندونشم!!
این روزا دور احساساتم سیم خاردار کشیدم. هنوزم خاطره خوش دختر کوچولوی رویاها توی ذهنم چشمک میزنه. اما از خانم مهندس شنیدن از زبون تو تهوع میگیرم ...
فقط یه ایده جدید برای زندگیم دارم فکر کنم 4 5 سال دیگه اگه اینجا موندنی باشم عملیش کنم. 3 تا بچه بی سرپرست بیارم و بزرگ کنم. یه زندگی کاملا دوستانه!!!
گفتی مگه همه چیز درس خوندنه؟ روزای توی بهزیستی این و یاد گرفتم، اینکه معدل بچه ها 15 باشه خیلی مهم نیست، مهم اینه که با دلخوشی زندگی کنن... قول میدم تا وقتی خودم این و یاد نگرفتم، تصمیمم و عملی نکنم!!
وصلمون کرده بود به هم، یه جفت خط که انگاری بد طور موازیه. حتا اگه اون دور دورام قرار باشه بهم برسیم، مثل کابل برق میمونیم، جرقه میزنیم و نابود میشیم. دو تایی!!