یک سفر کوپه قاطی
قطار یه سری کوپه داره به اسم کوپه خواهران که مخصوص خانم هاییه که تنهایی سفر میکنن. اینبار که میخواستم برگردم بلیت گیرم نیومد و مجبور شدم با کوپه خواهران و برادران قاطی :دی بیام. تموم مدت روز داشتم فکر می کردم که هم کوپه ای ها چطوری ممکنه باشن.
1) ممکنه برم تو و ببینم 5 تا هم کوپه ای پسر از دانشگاه گرگان یا دانشگاه آزاد آزادشهر یا اصلا دانشگاه آزاد به سیتی دارم!! اوف! رسما کوپه برادرانه. احتمالا به طرز کاملا شوکه ای می زنم زیر خنده. ترجیحا از دانشکده هنر گرایش موسیقی باشن و از نوع ندید بدید گیتاریست
2) 3 تا خانم و دو تا آقا همراه با 3 تا بچه "بله! اسمش اینه قطار اکسپرس خوابه، 6 تخته !!!!!، اما دو نفرم دو تا بچه زیر دو سال داشته باشن که براش بلیت نخریده باشن کافیه تا توی فضای 2*3 مدت 9 ساعت حضور اونهمه آدم و تحمل کنی. نیمه های شب صدای جیغ، بالا رفتن یک عدد پسر بچه شر که دور لب هاش کاکائوییه از سر و کول کوپه و نگه داری از خواهر پرحرفش که پشت سر هم میگه: خالللللللللهههه ، توام توام توام بلتی ندداشی بکسی؟
3) 2 مرد معتاد، یک کارگر کارخونه، یک پیرزن خوابالو، یک دختر بچه 17 ساله "نیست من 28 سالمه، تینیجرا دختر بچه محسوب میشن دی:"
وسط شب دو مرد معتاد بساطشون و پهن میکنن و وافور تعارف میزنن. بیا آبجی، یه بارش اعتیاد نداره به والله.
4) یک تیم حرفه ای پلیسی که قراره کوپه بغلی رو تحت نظر بگیره. اول میان و دیوار کوپه رو سوراخ میکنن. بعدام ازم میخوان همکاری کنم. آخرشم احتمالا انقدر جو میگیرتم که به مقام شهادت نائل میشم.
یه دختر و سه تا پسر هم کوپه ای هامن. یکی از پسرها و دختره با همن ، یکی از پسرها رو میشناسم و اونیکی رو نه. میگم چمدون و اگه بشه نذارم اون بالا، آخه سنگینه. پسره که نمیشناسمش بلند میشه و میذارتش بالا! حالا هی بگین مردا بدن دی: بیچاره لاغر و نحیفم بود، خیلی به خودش فشار آورد چیزی نگه.
نشستم. دختره از ورودی های برقمون بود که ازم ماشین حساب گرفته بود. اول راجع به آپوستل و استاد ریاضی ترم یک و محمد زاده و ... حرف زدیم که همون پسره که من نمیشناختمش و ساکم و گذاشت بالا پرسید همه علم و صنعتین؟
بله
اون که میشناختمش: شما هم؟؟؟
من بودم، الان ارشد میخونم
کجا؟
خواجه نصیر
همه برقین؟
من صنایعم
منم همینطور
اون پسره که میشناختمش، هروقت توی دانشگاه میدیمش، بهم حس تعفن میداد. با هم کارگاه ماشین افزار داشتیم. البته دوست دخترش کارگاه داشت و اون و دو نفر دیگه میومدن کمک دوست دخترش!!! لاغر، خوش قیافه، کوتاه و بگی نگی خوش تیپ بود و اون شب فهمیدم اهل رامسره. دوست دخترش یه دختر پرافاده بود که هیچ وقت حس خوبی نسبت بهش نداشتم. پسره رو هم فکر میکردم کلی زن زلیله. کلا با این تیپ دوستایی که توی دانشگاه همش پیش همن و بدون هم جایی نمی رن حال نمیکنم! فقط حامد و سپیده ن که بهم حس تعفن نمیدن. اتفاقا پیش هم نباشن احساس بد پیدا میکنم دی:
میدونستم 88ایه. اتفاقا کلی خوش مشربم بود. یه کم راجع به عوض شدن سیلاب و اساتید ، کنکور ارشد و چی بخونیم و چیکار نکنیم و کنیم صحبت کردیم و اون 85 ایه هم خاطره تعریف کرد که یه آقایی با کیف سامسونتش وارد شد. هیبتش در حد غول بیابونی، لباس سفید مردونه، شکم ور قلمبیده و شلوار مشکی. سلام نخراشیده ای کرد و سیبیلاش و ور داد و رفت بیرون. بعدم اومد و راجع به والیبال و اینا صحبت کرد و خوابید. اصلا به اکیپ موجود نمیخورد!! نکا سوار شد. احتمالا توی نیروگاه مشغول بود.
خلاصه حضور در کوپه برادران و خواهران به خوبی و خوشی گذشت. البته من همیشه اون نوعش که مسافر مشهدن و توی سفر یه خانم پیری که حتما یکی دو تا پسر دم بخت داره و آخر سفرم شماره خونه دختره رو میگیره رو ترجیح میدم "آیکون قصد ادامه تحصیل و اینگونه موارد"