ج . ا . و .د .ا . ن .گ . ی
از اولین سال دهه سوم زندگیم 4 ماه گذشته و من از پیچوندن ترسم با این جمله که "هنوز بیست سالته و کلی فرصت هست، برای اینکه بری دنبال آرزوهات" واقعا خسته م.
بزرگترین ترس من این روزها یه تصویر از چهل سالگیمه که از تمام اون آرزوهای بزرگی که توی پاریس و قعر افریقا و کتاب هایی که بخاطر امضاشون به اقصی نقاط دنیا سفر کردم، لابراتور تحقیقاتم در زمینه فیزیک کوانتوم و خوندن معماری توی دانشگاه سوربن پاریس ، به همراه موتورسواری در تپه توی سال های از دست رفته م جا مونده باشن و به دو تا بچه م و شوهری که به زور بچه هام دوستش دارم در حال فکر کردن باشم!!!
برچسب: نمیدونم چه کاری از دستم برمیاد.
برچسب بعدی: زندگی مادرم از سال های سال پیش خلاصه شده توی روزهایی که بره برای من و خواهر کوچیکم جهیزیه بخره و لباسی که قراره شب عروسیم بپوشه رو بدوزه. برای اون زندگی توی عادته که شکل میگیره و عرف هم اینه که هر دختری نهایتا تا 30 سالگی متاهل باشه! همیشه میگه که قبل از ازدواج باید تمام پیشرفت هایی که میخوام و کرده باشم، تا دکترا درس بخونم، سر کار برم و دستم توی جیب خودم باشه، اما نهایتا، شتریه که در خونه همه میخوابه دیگه
اگر بخوام آدم زندگی خودم باشم باید رویای یه نفر دیگه رو زیر پام له کنم!
برچسب بعدی تر: تعلق و دلبستگی محدودیت میاره، دوست داشتن آدما محدودیت میاره ... کاش میشد آزاد بود!
بازم برچسب: سوال هام تموم نشده، فقط همیشه میبینم با وجود کل جوابایی که برای اساسی ترین هاشون داشتم، بازم که میرم سراغشون، هنوز توی خونه اولم!