یازده سال ناقابل!
خواهر کوچیکه پاش رو کرده توی یک کفش که لپتاپ میخواهد. آن هم لپتاپ صورتی! میگوید یک لپ تاپ توی پاساژ دیده که خیلی خوشگل است و میخواهد آن را بخرد. می گویم مگر میخواهی لباس بخری که صورتی باشد و خوشگل؟
هم سن و سال او که بودم، کل داراییم یک یخچال، ضبط صوت، چرخ خیاطی، اتو و ماشین لباس شویی بود که یا سوغات بندرعباس بود و بابا برایم می آورد و یا جایزه حفظ قرآن که مادر میخرید و میداد که مدرسه هدیه ام کند. آنهم سالی یک بار. به همراه یک سبد سفید کوچک دایره ای با شعاع 3 سانتی متر که در آن یک پارچ آب پلاستیکی با قد دو سانتی متر و دو تا لیوان صورتی و چند تا ظرف پلاستیکی که وقتی با آقا جون رفته بودیم مشهد برایم خرید تا حوصله ام در مسافرخانه سر نرود.
بعد هم که باز به خانه عزیز آمدیم، چهار تا بالش گنده استوانه ای را دور گذاشتم مثلا خانه و با عروسک بچگی های مادرم که همیشه داستان خراب کردنش توسط دخترخاله و پسرخاله هایش را برایم تعریف میکرد، "عروسک خودم را بهم نمیداد مبادا خرابشان کنم، بعد که خواهر کوچیکه آمد، داد دست او تا خرابش کند، این بزرگترین عقده کودکی من است!" وقتم را پر میکردم. البته بیشتر از خاله بازی همیشه زیرزمین خانه پدربزرگم را زیر و رو میکردم تا کتاب های داییم که شامل تن تن ها و خلاصه رمان های مشهور دنیا بود، قصه های خوب برای بچه های خوب و داستان راستان از کتابخانه بزرگ بابابزرگم و با همذات "همزاد؟" پنداری با شخصیت اول کتاب آرزوهای بزرگ یا بانوی چراغ به دست "فلورانس" را پیدا کنم و بخوانم. همیشه دعوایم میکردند که خرابش میکنی ولی کی از چیزی که بچه ای را آرام نگه دارد بدش می آید؟ من همیشه یک دختربچه با موهای چتری که جلوی صورتش ریخته و موهای بلندی که پشت سرش بافته شده بودم که تا وقتی پسرداییم نبود، آرام یک گوشه مینشستم و در داستان ها زندگی میکردم. با خواندن فندک جادویی، آن هم چند بار ذوق میکردم و آرزوهای بزرگ را مدت ها طول میدادم، گاهی هم برایم کتاب داستان میخریدند. مثل ده تا جوجه پریدند توی کوچه ای که جا ماندنش در خانه مادربزرگم بزرگترین ناراحتی دنیایم بود. یک وقت ها هم ویدیوی سیندرلای درب و داغان دخترعمه م را قرض میگرفتم و دیالوگ هایش را حفظ میکردم و با چشم هایم تصاویرش را می خوردم.
حالا ما دو تا کامپیوتر در خانه داریم و یک لپتاپ که مال من است و همیشه سرش دعوا میشود که تو خسیسی و نمیدی من فیلم ببینم. خیلی فوضول است و یکبار مجبور شدم نصف برنامه ها را ریمو کنم و از نو نصب کنم!! خواهرم به چهار شکل متفاوت اسباب خانه اسباب بازی دارد، یک چرخ خیاطی کوچک، یکی متوسط که میدوزد و ...، اسکیتر و دوچرخه و اسکیت هم دارد، گوشی لمسی "به قول خودش" هم دارد و یک کارتون پر از سی دی های فیلم، دو تا کمد پر از عروسک و اسباب بازی و ظرف و ظروف و آنقدر که سرت گیج میرود!! اما همیشه حوصله اش سر رفته و سر همه جیغ میکشد که مرا بیرون ببرید،یا چیزی اضافه تر هم هست که مغازه ها برای خریدنش داشته باشند. همه اش به گوشه ای پرت میشود و یکبار هم سراغشان نمیرود. دوستشان ندارد. خیلی بد است آدم خاطره ساز های بچگی هایش را دوست نداشته باشد.
نمیدانم بچه های ما چه شکلی خواهند شد یا بچه های آنها، یا اینکه واقعا همه چیز رو به بد شدن است و خوبی ها در گذشته جا می ماند؟ فقط میدانم این اوضاعی که خواهرم دادر اسمش رفاه یا خوشبختی نمیتواند باشد. همین!