هتل کالیفرنیا یا خداحافظی در اوج
بالای سر عمو ایستاده ام و به یک وجب جایی که در آن آرمیده زل زده ام. اولین بار دیروز بود که خاکسپاری کسی را به طور کامل دیدم، ترسناک نبود، تصویر خندان روحش را در کنار پدربزرگ، مادربزرگ و دیگر عمویم میبینم.
بهشت زهرا یا هر قبرستان دیگری آرامم میکند، مثل تمام روزهایی که جای امتحان های آزمایشی کنکور قلم چی، سر خاک عمو جلال* می رفتم تا سنگی بر گورش باشم. اینبار اما از آرامش خبری نیست، هنوز باورم نشده آن مرد بزرگ و مهرباتی که تکیه گاه و بزرگ همه مان بود، حالا دیگر از پیشمان رفته، پر از سرزنشم، همیشه یادش بودم اما کم زنگ زدم تا حالش را بپرسم، عمویم با اولین سکته اش، آن هم در صحت و سلامت کامل، جان به جان آفرین تسلیم کرد تا همه مان را شوکه کند.
قطرات اشکی که بی اختیار جاری شده را پاک میکنم، عمویم را دقیقا زیرپای مادربزرگ و پدربزرگم خاک کرده اند. اسم و سن اکثر کسانی که در آن دور و بر خاک کرده اند را میدانم، شعر قبرهایشان را هم خوانده ام، از این رسم شعر نوشتن روی سنگ قبر یک جورهایی خوشم می آید.
آن طرف مرد نوحه خوانی دارد می گوید: اینهمه بچه بزرگ کردی و بعد بادی آمد و گلت را پرپر کد، حرصم میگیرد، مجلس خاکسپاری برای دلداری به بازمانده هاست یا دو برابر کردن غمشان، از این گریه در آوردن احمقانه حالم بد میشود. دیروز هم یکی از همین خطبه خوان ها سر خاک عمو میگفت دیگر پدر ندارید و ... دلم سوگ نامه های شاعران بزرگ را میخواهد و حرف های تسلی بخشی مثل اینکه جایشان در بهشت سبز است و روزی دوباره آن ها را خواهیم دید. همه رسم هایمان همین شکلی ست، از عروسی گرفتن تا ختم.
دلم میخواهد وصیت کنم در ناکجا آباد ترین جای ممکن دفنم کنند، سنگ قبرم هم تنها شامل اسمم باشد، آن هم برای دلخوشی پدر و مادرم و دیگر هیچ. فقط یک نهال بالای سرم بکارند تا شمار سالهایی که مرده ام را قد بکشد و جاودانم کند. وقتی مردی دیگر چه فرقی دارد مادر شهید بوده باشی، یا بیست سالت باشد یا هفتاد، به کسی په مربوط است اصلن؟ شاید فقط به درد من، که جمعه هایم را برای فرار از دلگیری، به آنجا بروم و با کنکاش اسم و سن مرده ها و سال مرگشان برای هرکدام یک داستان در ذهنم بنویسم. وقتی مرده ای دیگر فرق ندارد قبرت هفت میلیونی باشد یا در باغچه خانه ات دفنت کنند، مثل گربه مرده، جسم هر دو پودر میشود!
دلم میخواست حداقل ده سال دیگر عمویم پیشمان بود، زنگ بزنم و بگویم که ارشد قبول شده ام و او تحسینم کند که شبیه باقی خواهرزاده و برادرزاده هایش نیستم و بعد از دانسته های جدیدم بگویم و او گوش کند و خوشش بیاید. دلم میخواهد باز از من تعریف کند، دلم میخواهد عمویم باشد تا زن داداش بزرگ فامیل اینقدر غصه نخورد که ماه رمضان امسالش را باید با تنهایی سحری بخورد، که باقی عمرش را باید تنها باشد. دلم میخواهد حداقل سه روز پیش که زنگ زد و گفت دلم تنگ شده، جلدی میرفتیم خانه اش و مثل همیشه با خوشرویی جلوی در به اسستقبال میآمد و دلمان خوش بود که هرچند پدربزرگمان رفته، اما بزرگ دیگری داریم که هنوز هست. اما اینبار عمو جای جلوی در، رو به قبله خوابیده و استقبالی نیست ... عموجان، روحت قرین رحمت