به وفای تو که از "قربت" حافظ بگذر
پیرزن 65 تا 70 ساله بود، کوتاه قد، با چهره ی دوست داشتنی و یه ساک دستی که انگار توش لباس بود و یه ساک بزرگتر که به نظر سوغاتی و خوراکی میرسید، توی هر کدوم از دستاش و به سختی حملشون میکرد. خودم و بهش رسوندم و جفت ساک هاش رو از دستش گرفتم تا نزدیک کوپه ش براش ببرم. فقط یه کوله پشتی و یه پلاستیک با تخته شاسی آ سه توش همراهم بود. سنگین آن چنانی نبودن اما آوردنش برای پیرزن که انگار پادرد هم داشت مشکل بود.
فهمیدم هم کوپه ای هستیم. ساعت حدود 10 شب بود، تا ملحفه ها رو بیارن و بلیط ها رو چک کنن ساعت حدود 11 شد و ما هم تنها بودیم. در حد آشنایی کم و بیش مختصر فهمیدم که از ساکنان قدیمی تهران و میدون خراسان بوده و همسرش مازندرانی و حالا فوت کرده، بخاطر وضعیت سخت معیشتی توی لمراسک "یکی از روستاهای اطراف بهشهر" زندگی میکنه و بچه هاش تهرانن.
اون اینطور نگفت ولی از حرفاش مشخص بود بچه ها خیلی باوفا نیستن و خودش هر دو ماه یکبار میره و بهشون سر میزنه. کار و سختی های زندگیشون رو توجیح مورد قبول بچه هاش میدونست اما مدل حرف زدنش طوری بود که انگار یه جورایی دلش و شکوندن.
بهش گفتم خیلی دلم میخواست پرتره تون رو بکشم. خندید و بعد یه خاطره از سال های جوونیش برام تعریف کرد، اتفاقا از یکی از مسافرتای قطار با همسرش که همسفر خارجیش پرتره ش رو میکشه اما به خودش نمیده و برای خودش نگه میداره! حسن تصادف جالبی برای هردومون بود.
صبح آدرس و شماره تلفن هامون رو بهم دادیم و ازم خواست بهش سر بزنم، گفت منم مثل تو تنهام اینجا. بارش رو تا نزدیک بی آر تی بردم و بعدم رفتم خونه.
هم شمارش رو گم کرده بودم و هم آدرسش رو. راستش همون موقع هم بخاطر احترام باهاش شماره تلفن رد و بدل کردم وگرنه خودم میدونستم که آدمی نیستم که برم پی اش.
توی دوره امتحانا بود که آیفون و زدن و با من کار داشتن! یک دو ماه گذشته بود. همون پیرزن با یه تاکسی پیکان نارنجی جلوی در بود.
_غذا درست کردم، اومدم ببرمت خونم دخترم!
داشتم از شرمندگی میمردم، این پیرزن با اون پاش و بدون اینکه اصلا من رو بشناسه اومده بود بهم سر بزنه. شمارش رو گرفتم و بهش گفتم مهمون دارم و متاسفانه نمیتونم بیام. هرچی اصرار کردم بیاد خونه نیومد. خونمون پله زیاد داشت.
بعد از اون چندبار بهش زنگ زدم و آخرین بار روز مادر امسال بود که بهم گفت بچه هاش بالاخره حاضر شدن ببرنش پیش خودشون و حالا دیگه تهران زندگی میکنه.
راستش اون لحظه بچه هاش رو سرزنش کردم که بهش سر میزنن اما حالا خودم و بیشتر شماتت میکنم که دست کمی از اون ها ندارم. برای من خیلی سخت نبود که بخوام برم و یه بار حال پیرزن رو بپرسم، چیزی ازم کم نمیکرد اما اون غربت من رو دید و به خودش واجب دونست که سراغم رو بگیره!!