من دلم میخواد یه وقتا کارای احمقانه انجام بدم، مثلا گوشیم و روی سایلنت بذارم و تمام مدت با یه فرد خیالی راجع به چیزایی که دوست دارم توجه افراد توی تاکسی رو جلب کنه رو بگم، یه وقتا بخاطر اینکه دوست ندارم بعد پیاده شدن با بعضی از دوستان هم دانشگاهی هم قدم بشم، یه وقتا محض اینکه حوصله م سر رفته، بعضا به دلیل تنهایی و عدم هم صحبت و خب دیگه، آدمه دیگه، یه وقت خل میشه، دلش میخواد با خودش حرف بزنه، اصلا من خیلی عادت دارم که با خودم حرف بزنم، توی اتاقم، توی تنهایی، مکالمه های من با خودم به دو ساعتم رسیده، بیشترشم تصویر سازی های ذهنیه، مثلا اگه یه کسی بهم بدی کرده باشه یه موقعیت و که دوست دارم توش قرار بگیریم و میسازم بعد هرچی ته دلم مونده بهش میگم، یا آدمایی که خیلی دورن اما از شخصیتاشون خیلی خوشم میاد و دوست دارم بهشون نزدیک باشم و میارم و باهاشون زندگی میکنم. اونم به مدت مدید، مثلا یه سال آزگار، خیلی وقتا موقع حرف زدن با خودم مامانم مچم  گرفته و مجبور شدم گوشیم و بگیرم دستم و بگم قطع شده! خیلی زیاد نه اما گاهی هم به سرم میزنه و اسمس هام و اشتباه میفرستم، خودم از قصدا، ولی چون معمولا خواهی نخواهی سرخوشم و اسمسا رو همینجوری اشتباه میفرستم کسی نمیفهمه. من یک زمان به شدت معتاد به مزاحمت تلفنی بودم. یه وقتا شروع میکردم به گرفتن 10 تا شماره تلفن و با شنیدن صدای آدما براشون تصویر میساختم و زندگی های جور و واجور، زهرا، 25 ساله، لیسانس حقوق، بیکار، یک ساله درگیر طلاقه، محمد، 65 ساله، شکم گنده و دوست داشتنی، عاشق 5 تا نوه ای که داره و ... اینا دیگه. بعضی وقتام دلم میخواد به اونایی که ازم میپرسن کیم و چیم دروغ بگم، اما همیشه اینی که بودم و دوست داشتم راستش، فقط یه وقتا خیلی دلم میخواد که رو نکنم واحد اقماری علم و صنعتم نه خودش دی: خلاصه اینکه من آدم خل دیوونه ای هستم، برای همین خیلی خوب میتونم تشخیص بدم کی مثل خودم داره کارای دروغکی میکنه یا کارای خل دیوونه ای

همین دیگه