ساعت حدود دو و نیم شب بود که بخاطر رعد و برق های شدید و بارون وحشتناک با مریم از خواب بیدار شدیم. مریم دبیر کانون خیریه ست و قرار بود یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه توی آلاچیقای دانشگاه بوفه خیریه برگزار کنیم. یعنی  چند تا اکیپ شدیم و هرکی توی خونه چندنوع غذا درست میکنه و میاره برای فروش و پولی که جمع میشه صرف بچه های سرطانی و کارای از این دست میشه. وسایل خامی که خریده بودیم از تراس آوردیم تو و ترس برمون داشت. صدای بلند رعد و برق و نور شدید و بارونی که انگار از آسمون شلنگ باز کرده بودن. می دونستیم سیل میاد. آنتن نداشتیم و برق هم قطع بود. انگار آسمون اومده بود روی سقف خونه ها، ابرها هیچ وقت تا این اندازه سیاه نبودن و نزدیک بهمون. تقریبا ترسیده بودیم. صبح که بیدار شدم فهمیدیم 7 نفر فوت کردن. شاید هم بیشتر.آمار غیر رسمی از 30 تا خبر داده. خیابون پر از درختای شکسته و گل و لای بود. پریا از ساری که میومد اوضاع جاده رو افتضاح اعلام کرد. دچار یه نیم چه حادثه ای بودیم و با آمار و ارقام مختلف. انگار چند تا ماشین رو آب برده بود و محصولات کشاورزیم به شدت آسیب خورده بودن. نحوه خبررسانی اخبار ساعت 2 بعداز ظهر به قدری خنده دار بود که ترجیح دادیم تلوزیون و خاموش کنیم. آهنگ شادی باران پاییزی پخش میکردن در حالی که این بارون جای شادی نداشت! محصول خیلی ها و در واقع نون شبشون اونم توی این اوضاع اقتصادی از بین رفته بود و هفت نفر، هفت انسان که تا دیشب مثل ما زنده بودن حالا دیگه نفس نمی کشیدن. نمیخوام جو بدم، درسته، مرگ حقه و برای هرکسی به نوعی پیش میاد. اما مرگ های یهویی در اثر حادثه خیلی غم انگیزه. شاید وقتی از دور میبینی متاثر بشی، اما هیچ وقت درک نمیکنی تا چه اندازه سخته که یه شبه همه زندگیت رو از دست بدی، خانواده ت رو، خونه و زندگی و آرزو و امیدهات!

*زنده باد مردم آذربایجان