خدایا ...

سلام ...

میشنوی؟

من بهت اعتقادی ندارم . اما خب ... کسی نیست که بخوام باهاش درد و دل کنم.

میدونی، خیلی سخته کاری و که بهش اعتقاد داشتی و انجام بدی و بعد ... آره ... انقدر خریت کردم که توی رکوردای گینس ثبت شده.

 خریت یعنی اینکه بخوای آدم باشی، در قبال کسی که اسمش و گذاشتی "دوست" احساس مسئولیت کنی و نخوای کسی ناراحت باشه. که از جون و دل برای هرکی تونستی مایه بذاری تا آخرش شروع کنه به اذیتت. توی این روزگار اگه بخوای به کسی کمکی کرده باشی، اگه بخوای آدم باشی بقیه برداشتشون اینه که یه آدم هفت خط تمامی که همه ی کارات از روی بدجنسی بوده و خواستی اذیتشون کنی، بعد دنبال جبرانن.

خسته شدم خدا ... خسته ... آره کم آوردم ... انتظارم از دنیات بیش از اندازه بالا بود قبول ... اما حقش نبود اینطور کنی باهام . حقش نبود اون چیزی که ازش فرار کرده بودم و سعی کرده بودم فراموش کنم دوباره به سرم بیاری

لعنت به من که اینقدر احمقم ... لعنت به آدم ها که اینقد بی رحمن

*بابا بزرگم گفت: تقصیر سال نیست، روزگار و مائیم که میسازیم.

**خداحافظ وبلاگ نویسی.

 هرکی هستی تو رو به همون خدایی که وجود نداره قسم حلالم کن، به خدا هرکار کردم از ته دل کردم، اگه سعی کردم کمکت کنم دنبال منفعتم نبودم. فقط در قبال امانت بزرگ انسان بودن احساس گناه کردم. اگه بد کردم ببخش، اگه دروغ گفتم، به هر طریقی آزارت دادم ببخش ... واقعا دلم نمیخواست اینطور بشه. فقط خواستم تنهایی هام و با حضور آدمایی که فکر میکردم حضورم میتونه براشون موثر باشه، البته اگه فاصله م و باهاشون حفظ کنم پر کنم.

و من به خاطر با مرام بودن بعضی ها نوشته هام و به صفحه های کاغذ محدود میکنم .

 


تمام میشوم همین جا و اعتقادم را چال میکنم، من از مهربانی چیزی جز سوظن ندیدم و نخواهم دید. رویایی داشتم، دیگر نمیخواهمش ... می مانم اما به امید روزی که بوق ماشین ها صدای جیک جیک گنجشک ها باشد.

خدانگهدار