سلام پویا جونم، خوبی؟

این چند وقت که گذشت هربار بابا خواست به هرکی بگه چه طور شد که مردی، مامان که چشمش به بغض من افتاد بحث و عوض کرد.

میدونی ؟ من اصلا بلد نیستم خودمو بزنم به اون راه ... راستش و بگم من همیشه ی همیشه دوستت داشتم، یادته اون شب و که من 9 سالم بود و تو 11 سال، توی عالم بچه گی قرار گذاشتیم بزرگ شیم، عروسی کنیم؟ اولین باری که عاشق شدیم ...

خیلی برام سخت بود پویا، نمی دونی وقتی شنیدم مردی چه حالی شدم! تازه اون موقع بود که فهمیدم هنوزم دوستت دارم. بادته بزرگتر که شدیم سعی کردیم به خودمون یادآوری کنیم که خیلی بچه بودیم اون حرفا رو زدیم؟

اما همش جلوی هم سوتی میدادیم و دست پاچه میشدیم؟ بعد تو خیلی بار عاشق شدم اما یه تار موی اون همه عشق بچه گیمون و با یه دنیا از اون عشقا عوض نمیکنم ...

 زنگ نزدم به خونوادت تسلیت بگم، تشییع جنازه تم نیومدم، برای تبریک عید که زنگ زدم به مریم، با بغض گفتم ببخشید ... من دلم نیومد و اونم پشت تلفن یه آخی گفت که آتیش گرفتم ... آخی ... یادته مونا؟ من میشم براشون آیینه ی دق، وقتی هستم، وقتی همه ی خاطراتمون و خاطرات بودن تو رو زنده میکنم و جای خالی تو رو به رخشون میکشم ...

خب ... وقتی بودی، من که نمیدیدمت، اما حداقلش این بود که خیالم راحت بود هستی، یه روزی روزگاری همسرت و به من معرفی میکنی و منم همینطور و خوشبختی هم دیگه میشه بالاترین عشقی که تجربه میکنیم. به خدا نامردی بود که اینطوری رفتی پویا ... خیلی نامردی، خیلی بی معرفتی ...

حقش نبود بخاطر ترمز نکردن اون راننده ی احمق و کم کاری اون دکترای کثافت بمیری ...

پویای مهربون من ... وقتی اندازه چند تا دبیرستان پسرونه توی تشییعت دوستات بودن و همه برات گریه میکردن ... برای تویی که ... دلم تنگ شده ... واسه اون روزا، دلم تنگ شده خیلی، وقتی هنوز دنیا رنگارنگ بود، ببین روزگارم و ... ببین چقدر خسته م ... چقدر دوست داشتم جای تو باشم ... میدونی ... دنیا نبود آدمای مثل تو رو هیچ وقت نمیتونه جبران کنه ... هیچ وقت

دوست دارم ... خیلی دوست دارم ... اونجا اگه خدایی هم بود ... بهش سلامم و برسون ... بهش بگو درسته باهات قهرم اما ...