یک آن تصمیم گرفتم باهاشون برم، بخاطر باریک شدن جاده از سه باند به دو باند چنان ترافیکی بود که خدا میدونهف مخصوصن که دیروزم جمعه بود و  امروزم که تعطیل و جاده م جاده ی شمال. خب توی ترافیک موندن هیچ وقت حوصله م و سر نمیبره، حتا اگه 3 ساعت باشه! توی ماشین مردم همه کلافه ن، بابا میگه میرفتن پارک محلشون بیشتر بهشون خوش میگذشت، توی جاده یا کلاه میذارم یا دستمال سر میبندم، اینبار اما نمیدونم با شال فیروزه ایم که به طرز عجیبی رنگش با رنگ سورمه ای مانتوم هم خونی داشت و مجبورم کرد که سرم کنم چیکار کنم.

بالاخره میرسیم، قبلنم رفته بودم یه همچین جاهایی. مری جلوی در پیاده میشه بره با دختر هم سن و سالش که اسمش زهراس بازی کنه. من اما با بابا میرم. دوست دارم از کارش سر در بیارم. میدونم هیچ وقت از پرسیدن زیاد خسته نمیشه.

خانمی که حدس میزنم حدود 47 8 سالش باشه مشغول کاره. خیلی خونگرم برخورد میکنه. لاغر و ریز نقشه. قدش کوتاس، موهای مشکی و حالت دارش دور صورتش رو پوشونده، پوست سبزه ای داره و با لهجه ی مشهدی حرف میزنه. بهش میگم: چطور میشه گاو دوشید؟ خدا میدونه چقدر این کار لذت بخشه! اول میترسم، پوستش عین لاستیک نازک میمونه و لزجه و لیز، میترسم حیوون دردش بیاد.

 میرم از بقیه ی قسمتای اونجا سر در بیارم. یه جایی هست که بهش میگن انبار، توش پونجه ی اسب ها رو نگه میدارن، یه چیزایی هست که نمی فهمم چیه. بر میدارم و میبرم تا از خانم مسن بپرسم. خنده ش میگیره. این لبوئه. شکرش و میگیرن و تفالش رو میدن گاو بخوره. دستای زن میزنه توی چشمم. دستای یه کارگر. رگاش متورم بیرون زده. خشنه و دور ناخناشم خون مرده شده. دلم میخواد دستاش و توی دستام بگیرم و نوازش کنم.

 یه دختر داره. به نظر 21 یا دو ساله میرسه. اونم ریزه س، چشمای عسلی و موهای لخت و رنگ خرمایی داره. خوشگله از نظرم. دختر 3 کلاس بیشتر درس نخونده. اونجا مدرسه نیست. زمستونای سختیم داره. تنها نمیشه تا ده دیگه رفت. مادر میگه این کوچیکه یعنی همون زهرا تا بره و برگرده دل توی دلم نیست. نکنه بچه م و گرگ بخوره. یاد مریم می افتم که مدرسه ش یه کوچه با ما فاصله داره و صب به صب از 6 باید التماسش کنیم از خواب پاشه و بره مدرسه. ازش میپرسم چرا با اهالی دهتون نمیرین فرمانداری درخواست معلم بدین؟ حرفم و جدی میگیره و تصمیم میگیره بره دنبال این کار. بهش میگم بگید یه معلم میخوایم. جای کلاس و خودمون داریم. شاید اینطوری یه کم زودتر کارا پیش بره. دلم میخواست وزیری وکیلی چیزی بودم یا حداقل بزرگتر بودم که برم دنبال کارشون. خودم اما حرف خودم و جدی نمیگیرم! هیچ کجای دنیا به خوبی ایران نمی تونن ارباب رجوع و بپیچونن.

 با دختر بزرگه حرف میزنم. از من 2 سال کوچیکتره. ته لهجه داره البته اگه خیلی دقت کنی. شیطنت از چشماش میباره. میبره و سوار اسبم میکنه. اسب حاج آقا. اسب نه قاطر. از اسب خیلی کوچیکتره. ازش که میپرسم میگه 3 ساله شه خیلیم کوچیک نیست. اسبا 6 سال عمر میکنن. میپرسم گاوا چی؟ میگه فکر کنم 8 سال. دلم واسه گاوا میسوزه. سه بار در روز شیرشون و میدوشن و بعد میرن توی اصطبل یا طویله و یونجه میخورن و میشینن و به هم نگا میکنن. اوممم گرچه زندگی خیلی ها از زندگی گاوام بدتره الانا.

اسب سواری واقعن کیف داره. دلم میخواد تنهایی ببرمش اما می ترسم. با دخترک از همه چی حرف میزنیم. میگه کتاب نمی خونم چون سرعت خوندم پایینه. دلش میخواسته نقاشی یاد بگیره. شبا ساعت 11 12 میخوابه تا ساعت 10 11 صبح. باز 2 ظهر میخوابه تا 6 عصر. عادت ندارم پیش کسی که از من کمتر میدونه،

به نظرم خیلی قشنگ تره وقتی با چند نفر آشنا میشی بعد از جدا شدن ازشون بگن عجب دختر خون گرمی بود و این خیلی دردناکه که بگن عجب آدم فیس و افاده ای و مغروری بود.

 به دخترک میگم مادرت خیلی زن ارزشمندیه. بهش میگن شیرزن. میدونم شوهرش اعتیاد داشته و تازه از بیمارستان آوردنش. کراک می کشیده.  میگه من هیچ وقت نمیتونم مثل اون باشم. 5 صب پا میشه گاوا رو میدوشه و بعد میاد صبحونه میذاره و  ... . شماره م و ازم میگیره و میره امام زاده هاشم.

 حاج آقا میاد، یه پیرمرد 90 ساله، پاهاش پرانتزیه. راشیتیسم بود اسم اون مریضیه؟ قد بلنده، میتونم شرط ببندم اگه هردو بریم یه چکاپ کامل از من خیلی سالم تره. فقط پاهاش یه مقدار اذیتش میکنه. توی هوای پاک اون ده که ریه های آدم از اینهمه اکسیژن متعجب میشه، وقتی بخوای نخوای رفت و آمدت ورزش محسوب میشه و شیر تازه ی گاو حدود و .... معلومه آدم سالم میمونه .لباس کارش سبز زیتونی کمرنگه. چشمای رنگ روشن و موهای سفیدی داره. خیلی دوست داشتنیه.

بابا اسب و میگیره سوارش بشم. مانتوم گیر میکنه به پام و محکم میخورم زمین. سرم و کمرم میخوره به سنگ و تا چند لحظه از درد نفسم بالا نمیاد. حاج آقا بهم میگه نترس. اگه بترسی میافتی، بلند شو سوارش شو. میگم نه ولی مجبورم میکنن سوارش شم. حالا دیگه حرفه ای شدم، خودم میبرمش اینسر تا اون سر کوه! بهشم یونجه میدم، به عنوان تشکر. اسب سرش و میاره پایین، میاره سمت من و پای راستش و میکوبه روی زمین. انگاری بهم میگه بازم سوارم شو. نازش میکنم. انگار هیچ کس اندازه ی من توی کل عمرش نازش نکرده. راستی یادم رفت بگم من از همه ی حیوونا بدم میاد و چندشم میشه، اما اسب نه! اسب هم نجیبه و هم با شعور! با شعورترین حیوون!

برمیگردیم. راجع به اسب سواری بابا بهم میگه: توی زندگیت اگه از انجام کاری بترسی عمرن اگه بتونی اون و درست انجام بدی، همیشه یادت باشه توی رانندگی اسب سواری کار یا هرچیز دیگه ای نترسیدن شرط اوله.

بهش میگم دلم میخواد همش توی سفر باشم. همه ی عمر، چیزای مختلف و جاها و آدمای مختلف و تجربه کنم و داستان بنویسم.

به خونه که میرسم میپرم بغل مامان و میگم من امروز هم گاو دوشیدم هم اسب سوار شدم! عین کلمب میمونم وقتی امریکا رو کشف کرد، کلی از دستم میخنده. کمرم هنوز درد میکنه. خوش گذشتن دیروز هنوز توی بند بند وجودم احساس میشه. دارم فکر میکنم کی برم انقلاب و یه کتاب آموزش نقاشی به زبان ساده واسه دختره بخرم؟ و ...!