بنجامین باتن بی شک یکی از قشنگ ترین فیلم هایی هست که توی زندگیم دیدم، داستان با موضوع فوق العاده جدیدش، یعنی به دنیا اومدن یک فرد که در ابتدا پیر هست و در طول زندگی جوون و جوون تر میشه، پردازش صحیح و چگونگی پیش بردن داستان، استفاده از تصاویر بدیعی که هر بیننده ای رو به وجد میاره و پرداختن به موضوعات جانبی که شاید بی ربط به هسته ی داستان به نظر برسه اما پیوند عمیقی با موضوع اصلی فیلم داره شاید فقط دلایل کوچیکی باشن برای اینکه این فیلم رو ببینین و واقعن لذت ببرین.

مادر و دختری در بیمارستان هستند، مادر پیر در حال مرگ هست و داستانش رو اینطور شروع میکنه

اون استگاه قطار ... 1918 ساختنش، پدرم روز افتتاحش اونجا بود، می گفت اونا به بهترین ساعت ساز تمام جنوب سفارش داده بودن یه ساعت بزرگ بسازه. اونا(ساعت ساز و همسرش) صاحب یه پسر شدن، وقتی پسرشون بزرگ شد اون وارد ارتش شد. از خدا خواستن بلاها رو ازش دور کنه ، چهار ماه اون روی ساعتش کار نکرد یک روز یک نامه براشون اومد. پسرشون مرده بود. او دوباره کار روی ساعتش رو شروع کرد، شب و روز تا اینکه تموم شد،صبح به یاد موندنی بود،پدر میگفت جمعیت زیادی اومده بودن حتا شخصیتا مهم کشور

یک نفر داد زد : برعکس کار میکنه

_من اینطور ساختمش ،شاید بچه هایی که از دست دادیم بلند شن و برگردن خونه، برگردن تو مزرعه ،کار کنن، بچه دار بشن، یه زندگی کامل داشته باشن،  شاید پسر منم برگرده خونه

اگه باعث رنجش شما شدم من و ببخشین امیدوارم از ساعتم لذت ببرین

دیگه هیچ کس اون و ندید

داستان با نمایش روز اول تولد بنجامین ادامه پیدا میکنه. مادرش میمیره و پدرش اون رو بخاطر ظاهر زشتش سر راه میذاره، جایی مثل خونه ی سالمندان، و مادر او از اون به بعد سرپرست اون آسایشگاه میشه ...

بنجامین ملوان میشه و بعد از مدتی به نیروی دریایی میپیوندن تا اینکه مورد حمله قرار میگیرن و کاپیتان کشتی زخمی میشه،

بنجامین میگه: خیلی متاسفم کاپیتان، من انتظار یه ساحل زیبا رو داشتم، نه این وضع رو

و جواب کاپیتان : میتونی بخاطر بلاهایی که سرت اومده مثل یه حیوون درنده عصبانی باشی

میتونی از سرنوشتت متنفر باشی

ولی وقتی به آخر خط میرسی ... ها ... مجبوری تسلیم بشی

این قسمت رو توضیح نمیدم، چون واقعن دوست دارم فیلم سورپرایزتون کنه

برای دیدن جاهای با ارزش هیچ وقت دیر نیست، یا حداقل برای من دیر نیست

اونی باش که میخوای باشی، محدودیت زمانی وجود نداره

تو میتونی تغییر کنی،یا همونی که هستی بمونی، هیچ قانونی براش نیست

میتونی از هرچیز بهترین استفاده رو بکنی، امیدوارم همین کار وبکنی

امیدوارم بهترین چیزها رو ببینی

امیدوارم چیزایی رو حس کنی که قبلن حس نکرده باشی

امیدوارم آدمای مختلف با عقاید مختلف و ببینی

امیدوارم بهترین زندگی رو داشته باشی

و اگه نتونستی، دوباره از اول شروع کنی

شاید ایندفعه بتونی

 

و دیالوگ آخر فیلم که :

بعضیا به دنیا میان که کنار رودخونه بشینن

بعضیا رعد و برق بهشون میزنه

بعضیا موسیقی رو میشناسن

بعضیا میخوان هنرمند باشن

بعضیا مث باتنن

بعضیا نوشته های شکسپیر و میشناسن

بعضیا مادرن

و بعضیا ... بازیگر تئاترن ...

 از دستش ندید!