به بهونه ی این پست مهدی شاید

می فهمم چمه! خیلی خوب میفهمم، من سرریز  شدم، هرکسی یه ظرفیتی داره، مثل یه ظرف، یه ساک، ساک مسافرتی جادار که هزار و یکی جیب داره و تو هی میتپونی توش، می تپونی انقدر که آخرش میپوکه! منم پوکیدم، خیلی وقته سرریز کردم و الان، این بوی گند سوختگیه که داره پدرم و در میاره.

خسته شدم انقدر این "امید" آقا رو تحویل گرفتم، یه روز خوب میاد! اندکی صبر، درست میشه غصه نخور و ... خسته شدم! خسته شدم انقدر شنیدم و نادیده گرفتم و یاد گرفتم بخندم، به چیزی که نباید وجود میداشت، به چیزی که به من مربوط بود، اما من حقی توش نداشتم، اونم بخاطر زور! رئیس جمهور من کسیه که سوژه ی کاریکاتورای جهانی میشه، حرفاش وسیله ی خنده ی دنیا، و من باید به حال خودم و مردمم گریه کنم! باید بشینم دعا کنم خواستن عدالت همه گیر بشه و مردم باور کنن بابا! قدرت 65 میلیون از 5 میلیون بیشتره، اگه ظلمی میشه خودتون باعثشین.

خسته شدم انقدر که یکی یکی باورها و ایمانم رو بردم بهشت زهرا با دستای خودم چال کردم و هی رفتم سر قبرشون و سنگشون و شستم و تف انداختم بهشون بخاطر روزایی که بودن، رسما توی خیابون کسی با لباس روحانیت میبینم عین اینکه چیز کثافتی جایی باشه صورتم و جمع میکنم و جلوی دماغم و میگیرم! حرف دین میاد همه یه اه بزرگ میگن همه!

 خب، منم آدمم! منم تا یه جایی طاقت دارم، تا کی با هزار و یه نفر حرف بزنم و ببینم کشور من پر از جوونایی هست که فقط دنبال یه اشاره ن تا بسازنش! تا آبادش کنن، انقدر آباد که همه ی دنیا حیرت کنه؟ تا کی پیش خودم فکر کنم که زمان شاه توی این فیلمای زمان شاهی عکس شاه توی مدرسه ها بود و اداره جات و اینا و الان عکس آقای خ رو بنرا و پرتره هاش سرتاسر شهر و گرفته و کسی نیست بگه دموکراسی دینی رو چه به این حرفا؟ اگه یه هزارم خرجای اضافه صرف مردم میشد اینهمه بدبخت نبودیم .

تا کی افسوس این و بخورم که ما بهترین موقعیت جغرافیایی رو داریم، توریست کشورمون جزو ضعیف ترین توریستاس، تا کی اسم کشورم جزو پایین ترین کشورها از هر لحاظ، شادی مردم، سطح سواد عمومی، بیشترین میزان فرار مغز ها، میزان فقر درصد زیادی از جامعه و ... باشه و من به نمره ی 215 از 225 ش توی لیست هر هر بخندم؟

یه وقت نمیشه چیزی رو تغییر داد و آدم میگه خب، بی خیال، ولی ما خواستیم تغییر بدیم، چیزی که حقمون  بود رو! آخه چرا وضعمون اینه؟ هزار و یک ایده برای پیشرفت علم و تکنولوژی توی کشوره، من با همه نوع آدمی حرف زدم، راننده تاکسی فوق دیپلم کشور من اندازه ی پروفسورای جامعه شناسی سواد داره و بعد اوضاع اینه! چه وضعیه درست کردن برای ما؟

من تا 2 سال پیش برای امام زمان شعر میگفتم ولی حالا میخندم به ریش خودم که اینم ساخته ی تخیل آدماس واسه گشادیاشون!

حرف من به کجا میرسه؟ به چی میرسه؟ دارم از سنگینی منفجر میشم و هیچی از دستم بر نمیاد. با هرکی حرف میزنم میگه یه روزی ایران و میسازیم بالاخره و نمیدونم ... حداقل یکی بگه نوه ی نوه ی من میتونه احساس خوشبختی کنه که من از این وضع در بیام.

حقه بخوام کشوری که اینهمه منابع داره اینهمه فقیر نداشته باشه. که آموزش و پرورشش به ... نرفته باشه، که همه ی جووناش دنبال سواستفاده از هم نباشن. خوب تیکه ای بود توی این فیلم میش که علی صادقی گفت این آدم که پشت وانت میوه میفروشه فوق لیسانس مکانیکه. نه امید، نه شادی، نه احساس امنیت، هر لحظه ترس اینکه یه آن جنگ بشه، ترس اینکه نکنه بریزن تو خونه ت به جرم وبلاگ نویسی بگیرنت بندازنت زندان و بعد دادگاه اسلامی حکم اعدامت و صادر کنه، حمل و نقل کشور ویرانه، همه ی عمر مردم صرف کارای بیهوده میشه، مرده های متحرک کوچه و خیابون و بحث سر گرون شدن سس و آب معدنی، ترس از اینکه مریض شی کارت بیافته به بیمارستان، یا مالت و بدزدن کارت بیافته دادگاه! چند ساله از وضع اداره جات فیلم میسازن و کسی به قوز قباش بر نمیخوره. بابا !!! بترکین دیگه! اینهمه مدارا تا کی آخه ... لعنت به هرکی که پرچم سفید بلند کرده باشه ...

 الهی خدا به زمین گرم بزنتتون که جوونای مارو پیر کردین و کشورمون و به این وضع انداختین.