من دلم سخت گرفته ست، از این، مهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
یه پیرزن قد بلند که کمی خمیده شده، چادریه، به شمالی ها میخوره اما انگار اهل بیجاره که من نمیدونم کجاس، "قربانت برم" تکیه کلامشه و فوق العاده مهربون. اوایل که اومده بود اهالی ساختمون از دستش حسابی شاکی بودن، ساعتی یه دفعه زنگ همه رو میزد و چیزای عجیب و غریب میخواست، اونم 7 8 صبح، چند بار مامان و از خواب بیدار کرده بود فقط.
هفته ی اولی که اومده بودن، صبح جمعه یه مرغ آورده بودن بکشن، این مرغه انقدر سر و صدا کرد که همسایه ی طبقه ی چهارم و مجاب کرد بره ازشون شکایت کنه و من فقط می خندیدم، "این بیچاره رو نباید میاوردن توی این زندان واسه ش خونه می خریدن که، این و باید ببرن دهاتش، یا یه خونه ی حیاط دار واسش بگیرن، مثل یه پرنده س که داره بال بال میزنه توی قفس" من گفتم، پاهاش درد میکنه اما تنهایی بلایی سرش آورده که 400 بار ساختمون و بالا پایین میکنه، هرروز غذا درست میکنه و بهمون میده به این بهونه که 10 دیقه وقتی میریم ازش غذا رو بگیریم توی خونه ش بشینیم و باهاش حرف بزنیم.
به مامان گفتم تو که بنگاه ازدواج و کار خیر داری یکیم واسه این پیدا کن، میگه پسراش غیرتین، می گم پسراش غلط میکنن غیرتین، وقتی مفهوم پیری و نداشتن هم صحبت و نمی فهمن، سنش بالاس، 70 سال بیشتر، عاشق بچه هاشه، با یه عشقی براشون غذا درست میکنه که خدا می دونه. کوفته هاش و پلوهای رنگ و وارنگی که درست میکنه با سبزی خوردن تازه ای که صبح اول صبحی میره میگیره و پاک میکنه واقعن خوردن داره، ساعت 11 صبح که ما مشغول صبحونه خوردنیم ناهارش پخته.
توی ساختمون که همه طردش کردن، یا در رو به روش باز نمی کنن، یا زود از دستش فرار میکنن، انقدر حوصله ها تنگن که وقت برای یه پیرزن زپرتی بیکار باقی نمونه. پیرزن اما خوشحاله، به نظر از زندگی ای که داشته راضیه. حداقل از من خیلی بیشتر احساس خوشبختی داره. همین که نوه ای داره و پسری که بیان خونش غذا بخورن و به یادش باشن. میخواستم مجابش کنم کتاب بخونه اما حوصله ش نمیگیره، یا چند تا فیلم بدم تماشا کنه اما حتا اخبار تلوزیونم حوصله ش و سر میبره. همون شوهر که گفتم بهترین دوای دردشه.
دوسش دارم، حرف که میزنه دلم غش میره، ایشالا بیوم عروسیت! بذار بوسُت کنم، دوست دارُم.
دارم فکر میکنم کاش اینجام مثل خارج بود که وقتی آدما پیر شدن ببرنشون دنیا رو بهشون نشون بدن. آخی ...
کاش مثل قدیما باز از این خونه هایی که دور تا دور حیاطش اتاقه بود و همه باهم سر یه سفره ی بزرگ غذا میخوردیم! آخه مثلن به اینی که من دارمم میگن خونواده؟ مری که جای غذا بستنی میخوره، بابام که سر کار، منم پشت میز کامپیوتر، مامانم تنها! ماها به ظاهر با هم زندگی میکنیم ولی ... از پیرزن طبقه ی سوم تنها تریم ...!
برچسب : پست پایینم ببینید اگه ندید
خوب من دلم میخواد نویسنده شم دی:
عنوان، آهنگ برف، فرهاد