خیلی خیلی برام جالبه، امروز که داشتم کتاب فرانی و زویی و میخوندم یه کم راجع به این موضوع فکر کردم که واقعا این کتاب رو دوست دارم که دارم می خونمش یا می خونمش چون آدمایی که دوسشون دارم و شخصیتشون واسم جالبه این کتاب رو خوندن؟

 یا کلا توی عمرم از پدیده ای به نام کتاب خوندن لذت بردم یا اینکه همیشه فقط خواستم تظاهر کنم آدمیم که زیاد کتاب خوندم، فقط بخاطر اینکه آدمای شاخ (من هیچ واژه ای پیدا نمی کنم که جایگزینش کنم!!) کتاب زیاد میخوندن؟

 راجع به تماشای فیلمم فکر کردم، حتا سینما رفتن، استفاده ی از یه عطر خاص، یه پرستیژ خاص تر، یه جورایی کلاس گذاشتن! یهو نگا کردم دیدم دور و برم پر از ماسکه، ماسکایی که از دیدنشون وحشت کردم، خیلی خوش رنگ و لعاب بودن اما واقعا ارزش قیمتی که پاشون دادم و دارن؟

بعد به آدما نگا کردم، واقعا چند درصدشون و اونطور که میگم دوست دارم؟ یا چند درصدشون هستن که واقعا اونی که میگم هستن؟ انقدر بزرگن و انقدر عزیز، چقدر آدما که بالا بردمشون و برای اینکه ناراحت نشن از دستم باهاشون رک حرف نزدم. نقش بازی کردم دوسشون دارم و اون طوری که فکر میکردم دوست دارن باهاشون رفتار کردم در حالی که ته دلم واقعا همچین حسی نداشتم، و بعد به این فکر کردم که  کدومش خیانت بزرگتریه؟ این که جلوی یه آدم خوبش رو بگی اما ته دلت ازش خوشت نیاد؟

همین دو سه ساعت دیگه باید برم مهمونی دخترعموم و واسه کلی آدم دیگه نقش بازی کنم، کلی آدمی که هیچ کدومشون و دوست ندارم یا حداقل احساس خاصی نسبت بهشون ندارم نه دلتنگ میشم و نه برام مهمن، بعد نقش بازی کنم و بگم از دیدنشون خوشحال شدم و برای اینکه توی مهمونی حوصله م سر نره کلی قربون صدقه شونم برم که چند دیقه حرفی برای گفتن داشته باشیم و کلی سرشون کلاه بذارم و ته دلم بگم بذار شاد باشن و فکر کنن براشون ارزش قائلم و بعد بگم من عجب آدم خوبیم!! اوه، این خیلی مسخره نیست؟ در حالی که تنها انگیزه م اینه که یه خورده توی راه خونه شون خیابونا رو تماشا کنم چون این کار حوصله م و سر جاش میاره!!

من عجب آدم خوفناکی هستم! واقعا آدم خوفناکی هستم که به خودم و آدمای اطرافم اینهمه دروغ میگم و اینهمه زندگیم شامل چیزایی هست که فقط تظاهر میکنم دارم! مثلا من همیشه گفتم از نفرین کردن آدما بدم میاد یا گفتم  همه ی آدمایی که در حقم بدی کردن و حلال کردم اما من ته دلم خیلی دوس دارم آدما رو نفرین کنم و هنوزم که هنوزه نبخشیدمشون و از اینکه روزی چوب  آزاردادنهاشون و بخورن خیلی خیلیم خوشحال میشم، یا اینکه گفتم هی وقت آرزوی مرگ کسی و نداشتم اما واقعا الان دلم میخواد خیلی ها حتا خیلی آدمای عادیم بمیرن، نه که شاد شم، که حس میکنم وجود اوناس که این دنیا رو به گند کشیده.

چیزی که دردناکه اینه که توی دنیای مجازی و بیشتر وبلاگ نویساییم که میشناسم همین شکلین، همین قد تظاهر میکنن، مثلا اوناییشون که مودبن کاملن دوست دارن به زمین و زمان فحش بدن اما خودشون و محدود میکنن و اونایی که بی ادبانه مینویسن نه چون واقعا این بی ادب بودنه رو دوست دارن، همش به این خاطر که مثلا یه حس خاصی به خودشون و مخاطب میدن این شکلی میشن.

و الان که دارم اینا رو میگم یکی یکی آدما میان توی ذهنم و بعد فکر میکنم چقدر کمن آدمایی که تظاهر نمیکنن، آدمایی مثل بابا و مامان خودم که همیشه ازشون ایراد گرفتم و میبینم چقدر اینا راحت ترن، چقدر بیشتر زندگی میکنن، حداقل اون طورین که واقعا هستن، واقعا دوست دارن! و چقدر همیشه آدمای کم حاشیه تری بودن.

نمی دونم چرا آدما و خودم اینهمه تظاهر میکنیم؟ اولا فکر میکردم بخاطر حس خوبیه که بهمون میده، مثلا یه جا بگی من فلان کتاب و خوندم و کلیم راجع بهش فلسفه ببافی، همه یه جور خاص بهت نگا کنن  ولی درستش اینه که وقتی میخونیش عین این نباشه که داری خودت و شکنجه میکنی! و بدبختانه انگار این شکنجه کردنه بدطوری مد شده. چرا عادت کردیم به اینکه زندگیمون سرتاسر پر از مجبور کردن خودمون به کارایی باشه که هیچ علاقه ای به انجامشون نداریم؟

برچسب: درست وقتی راجع به این موضوع فکر کردم شروع کردم به لذت بردن از فرنی و زویی

برچسب 2: به یاد قدیما امروز به چند نفر از دوستام اس ام اس دادم موقع بارون، این هوای عجیب و غریبی که وقتی هم خورشید توی آسمونه و هم بارون میباره تجربه میکنی خیلی دوست داشتنیه

برچسب 3: یاد گرفتن بی تفاوت بودن ، جدی نگرفتن چیزای بی ارزش، عجولانه تصمیم نگرفتن، عادت کردن به بی خیالی و اینا واقعا خیلی مهمه!

برچسب 4: وبلاگ تعطیل کردنم جزو کارای مزخرف دنیاس