wrestler

فیلم داستان20 سال بعد از دوره ی اوج کشتی کج کاری هست که زندگی خارج از رینگی براش وجود نداره. رندی "میکی رورک" عاشق زن فاحشه ای به نام کسیدی هست که اون هم پیر شده و توی کلوبی که کار میکنه کمتر کسی تحویلش میگیره. با این وجود حاضر نمیشه که رندی از اون زنی شریف بسازه. رندی دچار مشکل قلب میشه و خودش رو بازنشسته اعلام میکنه. سعی میکنه با دخترش آشتی کنه و شغل داشته باشه اما با یه اشتباه دخترش رو دوباره از دست میده و بعد تصمیم میگیره به قیمت جونش هم که شده، با "آیت الله"، کشتی کج کاری که 20 سال قبل بخاطر مسابقه ای که با اون داد معروف شد، باز مسابقه بده.

این فیلم داستانی نمادین از زندگی آدم هاییه که جامعه اون ها رو به پوچی کشونده. به نظر انتخاب کشتی کج برای این فیلم بخاطر پوچی خاص این به اصطلاح ورزشه که همه چی توش ساختگیه. رندی در واقع چیزی نداره و زندگی برای اون فقط وقتی توی رینگه و مقابل چشمای تماشاگراس که معنا داره. مثل تمام این دنیای ساختگی.

با دید غیر نمادینم دیدن پشت صحنه زندگی یه کشتی کج کار واقعا لذت بخش بود.

برچسب: هان؟ من خودم عاشق کشتی کجم.

برچسب : فیلمش قشنگ بود دیگه. عرق ملی و این حرفام نداریم.

نمیدونم کی نوشتمش

واقعا جای آشغالیه. عین زندان میمونه. این تمام احساسیه که بعد تقریبا یه سال تونستم نسبت به اون شهر پیدا کنم. با بچه های کانون خیریه که رفتیم آسایشگاه سالمندان ساری، یه مرد بهشهری اونجا بود به اسم آقای تهرانی، حنجره ش ضعیف بود و صداش خیلی خوب شنیده نمیشد اما تمام مدت برامون شعر خوند. بیشتر شعراش مذهبی بود. پیرمرد شاید به زور شصت ساله به نظر می رسید. نمی دونم اول اینطوری شد بعد آوردنش اونجا یا شوک ناشی از آوردنش بود که باعث میشد فکر کنی توی یه عالم دیگه ایه و از آدمای دور و برش سواس. همش میگفت این دو تا دست که میبینید من ندارم یا یه چیزی تو این مایه ها. یکی از شعرایی که خوند در وصف بهشهر بود. باورم نمیشد کسی بتونه واسه اون خرابه هم شعر بگه.

  نمی دونم، واقعا نمی فهمم، فقط به پارسال که فکر میکنم میبینم کل تابستون داشتم فکر میکردم اگه تبریز قبول شدم ترکی یاد بگیرم یا با دختر اصفهانیا کل بندازم ببینم میتونن حریفم بشن یا توی مهد شعر و ادب ایران، شیراز، چه چیزایی یاد خواهم گرفت. اما حالا توی جایی زندگی میکنم که مردمش از ماقبل تاریخم عقب ترن و نهایت آرزوهای پسراش تبدیل شدن دوچرخه هاشون به موتوره و دخترهاشم مایه ی ننگشونه که 18 سالگی شیکم اول رو نزاییده باشن. این وسط خب استثنا هم هست، مثل استاد طراحیم یا اون مرد مجسمه ساز خونه روبه رویی که نصف ترم یک در حال چشم چرونی توی خونه شون و ناز دادن از دور سگ پشمالوی کوچیک سیاه و نوه ی شر و شورش بودم.

  این شهر با آدمای خشکه مذهب و فوضولش، خیابونای کثیف سنگلاخیش و پیاده روهایی که وجود ندارن، وقتی حتا یه پارک درست و حسابیم نداره وقتی دلت گرفت بری توش و جنبش آدما سر حالت بیاره، واقعا دلتنگم نمیکنه.

اما جاده دانشگاه، اون جاده ای که توی هر فصل هر روز یه شکل داره، با اون گندمزارای زرد، با اون خندقایی که جلوی میلت به دویدن وسط کلزا رو میگیره، با اون شقایقای همیشه عاشقش و آسمونی که هزار و یک شکل میگیره از ابرا، آب بارونی که هر جا جمع میشه و دور نمای کوهستانیش و گوسفندای ول و ترکیب قهوه ای و سبزش، با چوپان هایی که هربار موسی پیغمبر یا قهرمان داستان کیمیاگر رو یادم میندازن، ته ش، اون دریاچه کم عمق با اون جلبکای رنگ و وارنگ و انعکاس آسمون توش و اون سفره خانه سنتی یا هرچیز دیگه ای که اسمش هست، وقتی همیشه بوی چوب سوخته ی خوشایند میده و صاحب پیرش یک قوری چای 1000 تومنی ش رو با من و سپیده 500 تومان حساب میکنه، چون ازش اسم تک تک درختای پرشکوفه رو پرسیدیم و بازم فقط برای ما آلوچه "گوجه سبز" ای نرسیده کند و آورد، همون پیرمردی که وسط اتاقش میزیه که زمستونا کرسیه و تابستونا نقش رحل قرآن و ایفا میکنه و هیچ وقتم ساعت اتاقش جدید نمیشه توی دنیا با هیچ چیز قابل تعویض نیست.

اون سه کیلومتری که میشه با بهناز پیاده روی کرد و در مورد 0 و یک و  اختیار گمشده مون و اینکه چرا من نباید پیامبر آفریده میشدم و شعرای فروغ حرف بزنیم و اون برام کل بی تو مهتاب شبی باز و بخونه، یا با عقیق کل راه رو مشاعره کنیم، بعد اون سوال عجیب میلاد که اگه یه مشمبای سیاه ول شده تو باد ببینی چی به ذهنت میرسه، چیزی که باعث شد اون فکر کنه دیگه چیزی برای نگرانی نیست!! و من یه شعر کاملا اعتراضی نسبت به دست گرداننده ی خدا بنویسم و به عنوان نظر شخصیم بهش بدم.

دانشگاهمون رو دوست دارم، به واسطه اون باز شاعر شدم و توی شب شعری که گرفتن، واسه اولین بار بعد از 9 سال شعر گفتن، شعرم رو جلوی تعداد زیادی آدم خوندم و تقدیرنامه گرفتم، به واسطه مناظر اطرافش واقعا حس زندگی کردن توی استرالیا رو تجربه کردم و تونستم به چیزی که مثل یه رویا همیشه آرزوش رو داشتم، یعنی قرار گرفتن در جریان تمرین یه تئاتر دانشجویی ناب برسم.

از اول این نوشته هیچ هدفی نداشت. این روزا واقعا درگیرم. دو بار در طول هفته گذشته فرانی و زویی خوندم و به شدت با اندیشه اصلی ژوزف بالسامو مخالفت میکنم، یعنی برابری و برادری آدما. از طرفیم بخاطر اتمام اتفاقی که یهو من و از میانه ی سقوط گرفت و به یه درخت آویزونم کرد نابودم، اتمام وجود یه آدم ...در راهه!

هنوز بهم نگفتن سال دیگه برمیگردم به بلاد "ترکیب بهشهر و اشرف البلاد که اسم سابقشه!!!!" یا تهرانی میشم، دلم خرخره ی خیلی ها رو برای جویدن میخواد.

بهشهر عزیز، تو رو بخاطر آدما و تجربه هایی که به واسطه ی تو تجربه کردم سپاس. ازم دلگیر نشو.

برزخ جهنمی

4 روز پشت سر هم، استاتیک و مقاومت مصالح، ریاضی 2، فیزیک 2، برنامه نویسی c++ امتحانا رو دادیم. از اونجایی که توی طول ترم هرطور حساب میکنم در مجموع هفته ای 2 ساعتم درس نخونده بودم، کل این 4 روز بیدار بودم، عقیق و فاطمه به زور بیدار نگه م میداشتن. تا حالا توی زندگیم نشده بود انقدر نخوابم. همش و به امید روز آخر زنده موندیم اما بعد امتحان، به هیچ وجه حس خوبی نداشتم. با وجود همه خستگی، فاصله 6 روزه بین برنامه نویسی و امتحان بعدی. حس سبکی نداشتم. ساعت 8 9 شب رفتیم دریا کوچیک. من و کیمیا و عقیق و سونا. قلیون و بال مرغ یه کم سر حالمون آورد. خدا خیرش بده کیمیا رو که اجبار کرد بریم. وگرنه هر 4 تامون تا صبح دق کرده بودیم.

بعد از کنکورم درست همینطور بود. تموم مدت داشتم برنامه ریزی میکردم واسه تابستون بعدش. اما کوچکترین کاری نکردم. احساسم حتا بد تر از دوره ای بود که درس میخوندم.

در هر دو حالت توی برزخ بودم. یه حالت بلاتکلیفی که خدا نصیب گرگ بیابونم نکنه

برچسب:

The earth turned to bring us closer. It turned on itself and in us it finally through us to gether in this dream

زمین می چرخه تا ما رو بهم نزدیک کنه. انقدر دور خودش و ما میگرده که بالاخره ما رو بهم برسونه. ..

هنوز توی بلاتکلیفیم. از تقدیر انتظار دارم تو رو به زندگیم برگردونه!!

 

هان؟

نه به جون خودم بحث وبلاگ جدید و فضای رایگان و این حرفا نیست

بحث اینه که شاعر شده ام!!!


m9na.blogfa.com

دارفانی


قسم به ظلم که ماندنی تر از آن سراغ ندارم، چرا که هر یک از ما قسمتی از آنیم و روز پایانش، روز مرگ همه ی ماست!

برچسب:

معادی اگر باشد، همه ی شما را بر دار عدالت خداوندی خواهم دید ...

برچسب:

خدا جون، من از بزرگ شدن میترسم، می ترسم بشم یکی از همینایی که تمام هوش و نبوغ و استعداد زیردستاشون رو با چکمه منافع، زیر پا له میکنن. میترسم ترسو باشم و ترسو بمیرم ... خدا جون، هرجی میگذره داره بدتر میشه، حتما باید مرده باشم که آدم خوبت بمونم؟

منجی سال هایی که نمی آیند ...

هنوز بیدارم

جمعه ها صبح، به یاد کله پزی "بچه محل"

مادر از این همه بی خوابی برایم اسفند دود میکند

که مبادا چشم خورده باشم ...

 

به روزهای تو عادت کرده ام

به تو که نیستی ولی آتیش نبودنت

هنوز این اسفندهای بدبو را دود میکند

به تو که نیستی ولی 12 اسفند لعنتیت

تمام پامچال های جوانیم را می سوزاند

 

به روزهای تو عادت کرده ام

به این جمعه که سال هاست پوتینم را واکس می زند

به این جوراب که از فرط سائیدگی

مثل دلم نازک نازک شده است

به این جاده که مرا هر هفته به کله پزی می برد

با سرم، با پا

و بدون دلم که پیش تو جا مانده

 

 به روزهای تو عادت کرده ام

اصلا خودشان شده ام که هنوز

مثل یک گوسفند

بعد چند سال می نویسم

شاید این جمعه بیاید شاید

 

کسری قاسم پور

برچسب اول.یش: حاضرم یه پنجم باقیمونده ی عمرم و بدم کسری یه بار دیگه با صدای خودش و لحن باحالش این شعر رو بخونه

برچسب دوم.یش: 2 یا 3 سال پیش بود، یه خواب دیده بود، سه تا دوست بودیم، سه تا دوست نمیشه گفت فابریک اما صمیمی. صبح که سوار سرویس شد حالش عجیب غریب بود، یادمه توی تقویم گشت دنبال 18 تیر و دید که جمعه ست ... وقتی گفت جمعه ست، منم فهمیدم چه خبره!!

تمام مدت تا 18 تیر بی اختیار منتظر بودم. و شبش حتا، تا نیمه هاش خوابم نبرد درست و حسابی، همش فکر میکردم اگه بیاد چی میشه؟ اصلا دوست دارم بیاد یا نه؟ شاید اون شب بود که برای اولین بار درست و حسابی به زندگی تماما در عدل فکر کردم. حتا فکر کردم سر من و هم میزنه یا نه؟!! و شب رفتم و یه دل سیر مامان و بابا و خواهر کوچیکم رو نگاه کردم.

فرداش که شد، هوا ابری بود، اما یه صبح بود مثل همه ی صبح های جمعه های دیگه. از ابر سیاهش خون می چکید و خدا بیامرزتش فرهاد رو ... لعنت به جمعه ها!!

وقتی توی انجمن شعر بحث شد سر اینکه تاریخ 12 اسفند چیه یاد اون روزا افتادم و اونهمه انتظار با قطعیتمون واسه اومدنش ...

برچسب سوم.یش: بیشتر از 100 درصد مطمئنم که شعرش هیچ ربطی به امام زمان نداره.

برچسب چهارم.یش: همه از دایره ی سمپادیم، هرچند 8 گوشه ی دنیا باشیم. روزت مبارک سمپادی ... یادش به خیر ...

برچسب آخر.یش: حامد عزیز شاگرد اول شدنت و تبریک میگم، آرزو میکنم همیشه موفق باشی ...

where can I find a drugstore?

همیشه برایم سوال بود، سر آن یک ساعت چه می آید؟ سر همان یک ساعتی که هر سال به جلو می کشند و 6 ماه بعد به حالت اولیه بر می گردانند. در هر ثانیه ی آن یک ساعت، کلی نوزاد متولد میشود، کلی انسان می میرد، چه آدم ها که دزدی میکنند، یا قهر، شاید هم فرصت جرقه ای باشد در ذهن یک دانشمند برای کشفی تازه تر یا ایده ی کتابی برای یک نویسنده. هرکدام از آن لحظات،  می تواند فرصتی باشد برای ... عاشق شدن! سر این همه اتفاق چه می آید؟ چقدر ساده، ثانیه هایش را نادیده میگیرند، آن ثانیه های بیم و امید ...

در کتابی خواندم، بعضی می گویند خدا در مفهوم ابد و ازل جای نمیگیرد، از کجا معلوم خدا زمان را با انسان ها نیافریده باشد؟ خیلی به این جمله فکر کردم اما باز هیچ چیز نفهمیدم. نه خدا و نه خودم را.

گفته های استیون هاوکینگ هم برایم پر از سوال است. وقتی زمان کشدار میشود، وقتی می توان به آینده سفر کرد، با همین زمان های طولانی شده اما همیشه برای من، ساعت های درد، طول کشیده، ساعت هایی درست مثل روزهای اول این نوروز، لحظاتی که پیرم میکنند نه جاودانه ...

گم شده ام، درست مثل آن یک ساعت، مثل هزاران هزارم  ثانیه، میان مفهوم دستاویز دولتی زمان!! گم شده ام، لا به لای دقایق نه چندان مهم همان یک ساعت.

یک ضرب المثل هست که دوستش دارم، سال به سال دریغ از پارسال. هرسال قرار است تغییر کنم، با کلی هدف ریز و درشت و کوتاه مدت و بلند مدت. هزار کتاب برای موفقیت و هزار و یک اتفاق جرقه ای برای تغییر، برای تبدیل به آنچه که نیستم، اما باید باشم. من نه قهرمان بودم و نه افتخارآفرین، هیچ گلی هم به سر این دنیا نخواهم زد. امروز میان خواب و بیداری دلم خواست برای آخرین بار خیال پردازی کنم، آرزو کردم مثل همان پسرک تونسی، مردنم حداقل تغییری ایجاد کند.

وبلاگستان برایم هزار فرد است و میلیارد سخن. من در این عالم، بک عمر کامل زندگی کردم. حرمتش شکسته میشود، اگر همینطور  بی عشق، درونش مستقر بمانم. تمام حرف هایم را با خود چال میکنم. شاید که خدایی باشم تا بی دانه، گیاه بیافرینم!! گیاهی به نام ... تازه گی

دوستتان دارم و خدا حافظ

سرگذشت یک دونه تخمه ژاپنی

سلام، من تخمه ژاپنی هستم، موجودی 2 سوم یک اینچ، قهوه ای رنگ با پوستی سرسخت. من یک خوراکی محسوب میشوم. اکثر افرادی که مرا می خورند حتا نمی دانند چطور تولید شده ام. بخاطر نوع خاص تخمه بودنم، افراد زیادی هم به من علاقه دارند و هم از من متنفرند. . قسمت متنفر عموما شامل افراد کم سن و سال تر میشه که راه و روش شکاندن من و بلد نیستن.و من خرد میشوم و آن ها از خوردنم ناکام. برای همین رقیب من یعنی آفتابگردان همیشه ترجیح داده میشه. من عموما در ظروف آجیل شب عید ، سر سفره ی شب یلدا و پای تلوزیون در هنگام پخش مسابقه ی فوتبال یا در مسافرت مورد استفاده قرار میگیرم. اصولا روی میز خانه ها در عید جا میگیرم و به مدت  12 روز مجبور به تحمل حرف های تکراری  فامیل و آشنایان میشوم. عموما هیچ حرفی برای گفتن وجود ندارد مگر اتفاقات روزانه که من ساعت 7.30 بعد از ظهر که شما زنگ زدید از خانه بیرون اومدم و به سمت خانه ی عمو فلان حرکت کردم، بعد به خانه ی عمه فلان رفتم و از آنجا رفتم خانه ی پدربزرگ مادربزرگ پسرخاله ی عموی زنم. و از این اصول حرف ها.

این مهمان بازی های حوصله سر بر وقت تلف کن که بعضی مذهبی تر صله رحم و عده ای دیگر دید و بازدید و سنت می نامند و ما آخرش هم نفهمیدیم به چه درد میخوره. در بسیاری از موارد صاحب خانه و مهمان سایه ی هم را با تیر می زنند ولی فقط برای به رخ کشیدن عوض شدن دکوراسیون خانه و حرف زدن از کوپ و بافت افریقایی و لیزر پوست و این حرف ها هم دیگر را تحمل میکنند. هر سال هم همان سوالات سال قبل که برادرت بچه دار نشد؟ پسرت زن نگرفت؟ دخترت را شوهر نمیدی؟ و اینگونه خاله زنک بازی های غیر مربوط به شخص گوینده. مهمان های غیر فوضول هم اصولا از سیاست و اوضاع مملکتی و گرانی و جوک ها و این حرف ها میگویند که باز حال به هم زن است.

  مهمانی ها از 3 4 ظهر شروع و تا 2 شب ادامه داره و قسمت خوب ماجرا آنجاست که فیلم یا تلوزیون بگذارند تماشا کنم. اما خب خودتونم سریال ها رو دیدید و می دونید چه وضعی دارن و فیلم ها هم که فقط اخراجی ها نشون میده که پدر پدربزرگم هم دیالوگ هاش رو حفظه چه برسه به من.

 اگر ته ظرف باشم در اواخر عید اگر روش باشم همون روز اول و اگر خوش شانس تر باشم تا مدت ها بعد عید حتا خورده نمی شوم. بعد از شکانده شدنم، که یا منجر به هزار تکه شدنم میشود یا همون دو تیکه همراه با پوست میوه جات و سایر آجیل ها به سطل آشغال ریخته میشوم و سپس تبدیل به گیاخاک شده و ایجاد میوه، سبریجات، علف هرز یا غیره میکنم.

برچسب: حالا هی ناشکری کن چرا آدم آفریده شدی.

تولد عمو

عمو ناصر عزیزم هیچ آدرسی نداشتم که تولدت یکم فروردین رو تبریک بگم.

آرزو می کنم سال هات پر از شادی و آرامش باشه. 

خییییییییلی دوستتون دارم و به یادتونم همیشه.


میشه خواهش کنم من رو دوست نداشته باشید؟



از اون زمان که به سن تکلیف رسیدیم و برامون جشن گرفتن و چادر سرمون کردن، استدلالی که برای نماز خوندن و روزه گرفتن و حجاب داشتن مطرح میکردن این بود که :خدا چون آدما رو دوست داره، برای همینه که ازشون خواسته این کارها رو کنن، چون براشون بهتره و در خیلی از موارد عقل ناقص ما درک نمیکنه.

یه کم بزرگتر که شدیم، مربیان مدرسه هی بهمون پیغام دادن که بگید ننه باباتون بیان مدرسه، چون شما رو  خیلی دوست داریم میخوایم راجع به چیزایی که براتون خوبه باهاشون حرف بزنیم. جنگ های داخلی و خارجی و قطع اینترنت و ماهواره و محرومیت دائمی از گردش و تفریح رفتن با دوستان حاصل این قسمت از دوست داشتن میشد و در مواقع بعدی حاضر میشدی توی نمره انضباط تجدید بشی ولی بابا مامانت پاشون به دوست داشته شدنت نرسه.

بعدتر ها که قسمت نماز و حجاب رو توی دوره ی دبیرستان خیلی ها خیلی جدی نگرفتن، مدیر گرامی کلی کنفرانس و همایش و پالایش و سخنرانی و چی و چی گذاشتن که حجاب خوبه و ما دوستتون داریم میگیم موهاتون رو بذارید تو و دنیای دیگری هست که در آن از مو آویزونتون میکنن، ما نمی خوایم بسوزین و خدا هم چون دوستون داره میسوزونتتون و شما گوهر نابید نباید چشم نامحرم بهتون بیافته و هزار و یکی از این حرفا بهمون میزدن و مجبور میشدیم با هزاری ترس و لرز توی این جور مراسمات کتاب بخونیم یا هنزفری بذاریم توی گوشمون که مبادا چشمامون بره توی چرت و بکشنمون به دفتر که چرا ضد اسلامید و چرت میزنید و...

توی خونه مادر گرامی به دلیل دوست داشتن بیش از اندازه از کوچیک و بزرگ رفتار ما ایراد میگیره که 20سالت شد هنوز اتاقت پخش و پلاست و بلند شو جمعش کن 5 6 سال دیگه خواستی ازدواج کنی چطور میخوای اداره ی زندگیت رو بر عهده بگیری و چقدر ولخرجی و مدیریت پول دستت و نداری و نمی فهمی چیکار کردیش و همیشه همه چیت گمه، شلخته ای و همه ی زندگی کتاب خوندن و فیلم و اینترنت نیست و درس خوندی معرفتت زیاد شه، جای تغییر دنیا خودت و تغییر بده آخرش و با این جمله تموم میکرد که مبادا بهم بربخوره و ناراحت شم :من چون دوستت دارم این حرفا رو روزی 30 دفعه بهت میزنم و روی روانت پیاده روی میکنم، حالا کسی نیست بگه انتقاد تا حد تخریب طرف مقابل؟

با پدر گرامی میریم خرید سلایق و علایقشو تحمیل ما میکنه که من چون دوست دارم و دوست دارم خوش تیپ باسی نظرم و میگم "صد البته نظر و سلیقه ی تو رو به پشیزی حساب نمیکنم"

توی مدرسه و دانشگاهم که اساتید گرامی تماما امتحاناتشون رو از مسائلی که نه درس دادن و نه روح ما باید خبر میداشت که باید خونده میشد میگیرن و میگن : چون دوستون داریم و میخوایم موفق باشین امتحانا رو سخت میگیریم

حراستم که با حجاب و اینا همون مسائل قبلی دوست داشتن!

بماند که سایر افراد فامیل و دوست و آشنا هم هرجا گیرمون میارن روضه ی رضوان میخونن از کتاب بخون و کتاب نخون و درس بخون و مجله بخون و اینترنت برو  و نرو و فلان کلاس ثبت نام کن و نکن و حرف سیاسی بزن و نزن  و ... همه هم آخر حرفاشون اینه: چون دوست داریم میگیما وگرنه برا ما که فرقی نداره

آقا ایهاالناس، ملت، عزیزان، خدای مهربان میشه خواهش کنم من و دوست نداشته باشید؟

 

من و قالیچه پرنده

توی اتاق خودم نشسته بودم که دیدم یکی آروم و آهسته هی میکوبه به پنجره. داد کشیدم مریم نکن. اعصاب ندارم سر به سرم نذار اما دیدم داره به کار خودش ادامه میده. با عصبانیت از طبقه ی دوم پریدم پایین و انرژی م برای بالا بردن صدا تا حد لرزش ساختمون بالا بردم ،اما همین که در و باز کردم، جیغم و قورت دادم و با چشمان از حدقه بیرون زده به جلو نگا کردم. یه قالیچه ی پرنده پرنده رو به روم بود  که با یک گوشه ش آروم میکوبید به در. من که همون جور بر و بر نگاش میکردم اومد نزدیک زمین و با همون گوشه ش که نقش دستش و بازی میکرد انگاری کوبید به پام که یعنی سوار شو. منم از همه جا بی خبر در حالی که داشتم دستام و می مالیدم به چشمم که خوابم یا بیدار سوارش شدم که دیدم با سرعت زیاد من و برد به آسمون. هی بهش گفتم صبر کن بابا صبر کن روسری سرم نیست آخه. لباسام و نگا کن آخه اینجوری من و کجا می بری گوش نداد که نداد. فقط شروع کرد به حرکت کردن از بالا سر مردم و پشت بوما. چه هواییم بود لامصب. دود خالص و در حالی که دلم میخواست به همه ی اونایی که توی ترافیک تهرون مغز در حال دست و پا زدن داره زبون درازی کنم بهکسایی که متعجب بالا رو نگاه میکردن دست تکون میدادم، اون هام یا مبهوت نگام می کردن یا اگه سنشون کمتر بود داد و بیداد راه مینداختن که آهههههههاااای، قالیچه پرنده اومده.  تازه کلی آدمم با گوشی هاشون فیلم میگرفتن. آخ جون. جهانیم میشدم. فکر کن از فردا توی فیس بوک ببینی فیلمت در حالی که روی قالیچه ی پرنده ای شیر میشه و همه راجع بهش نظر میدن!!! خلاصه ما هی رفتیم بالا و  بالاتر و منم که تا حالا انقدر ذوق نکرده بودم برا خودم آواز میخوندم و باد موهام و بالا پایین میکرد و چه کارای دیگه که دیدم نه بابا. این جناب قالیچه ما رو انگار داره میبره فضا. منم یهو ترس برم داشت که آخه اونجا که هوا نیست تنم متلاشی میشه شروع کردم داد و بیداد که کجا میری و چرا اینجور میکنی آخه یه چیزی بگو من باهات نمیام و پاهامم میکوبیدم روش که یهو لیز خوردم و نزدیک بود بیافتم رو زمین و رب شم. همین شد که سکوت اختیار کردم و گذاشتم قالیچه کار خودش و کنه اما همش نگران بودم که دیدم از ارتفاعش کم کرد و سقوط آزاد سمت وسط اقیانوس. آقا، جناب، بانو، مرتیکه آروم آروم هوشه حیوون ای بابا  کن یو استاپ؟ ای کاش اسپرانتو بلد بودما هل دونت یو وانت التوقف و نفهمید که نفهمید. با همون سرعت میرفت سمت اقیانوس . آخه ما توی کل خاندانمون نداشتیم کسی و که توسط نهنگ خورده بشه اما انگار قسمت من بود که متفاوت بمیرم. هی به خودم لعن فرستادم که هی گفتی دلت نمی خواست عادی بمیری این شد که یه جزیره دیدم که چند تا موجود روش پرسه میزدن. داد زدم آهاییییییی من و نجات بدین، من و از شر این قالیچه دیوونه نجات بدین و دست تکون دادم و بال بال زدم که سرو کله یه لک لک با سر و شکل بزرگ پیدا شد . من که داشتم فکر میکردم این از اون دایناسور بالداراس یا لک لک یقه م و گرفت و با اون پاهای نتراشیدش من و میون زمین و هوا آویزون کرد و یهو پرتم کرد وسط جمعیت جزیره. منم ترسیدم نکنه اینجا سرزمین لی لی پوت باشه و گالیور دوم شم و از اولشم مال خاندان بابام اینا نبودم من یا دختر بزرگه ی مارکو پولو محسوب میشدم یا رفیق اون آقاهه که امریکا رو کشف کرد. توی خونم سکونت در یه مکان امکان پذیر نبود که نبود.

اما نه از آدم کوچولوها خبری نشد که نشد. هنوز سرم داشت گیج میرفت که دیدم یه عده آدم دارن میان سمتم.  ای وای نکنه the others  باشن بخوان من و بخورن؟ توی ترس و لرز بودم و اتفاقا سر دسته شونم یه مردک ریش داری بود و داشتم خودم و خیس میکردم که خوب دقت کردم و از تعجب ماتم برد. ای داد بر من، این که ایتن خودمونه "یه نقاش معروف" . سلام بانوی بزرگ. هان؟ کییییییییییه؟ با منه؟ مدت هاست که منتظر شما بودیم. جان؟ کی ؟ من؟ منتظر من بودین؟ اما جونم براتون بگه آدمایی که همراهش بودن فروغ فرخزاد، بله خود فروغ بود که بهم گفت: ای شاعر بلند مرتبه. خوش اومدی به جزیره ی دگراندیشان. نفرات بعدی که بهم خوش آمد گفتن ارنست همینگوی خودمون بود که دست در دست چکوفسکی و داستایوفسکی اومدن به سمتم و من و ملکه ی داستان نویسی سرتاسر دنیا نامیدن که کتابی نوشته بود که دنیا رو متحول کرده بود و همه رو به آغوش خوشبختی برگردونده بود. بعد سر و کله ی میرعماد پیدا شد و با کلی تعریف از خطم ازم خواست استاد ثانی خوشنویسی ایران بشم. خیامم که مست کرده بود و یه گوشه بر و بر من و نگا میکرد اما توی همون عالم مستی شناخت و بهم با بوی ناخوش دهنش فهموند که قراره جاش رو توی ریاضیات بگیرم اما توی همین موقعیت ماری کوری و پلانک اومدن و دستم و گرفتن بردن یه گوشه و خواستن بدون اینکه به کسی چیزی بگم بدونم که قراره تحولی تاریخی در فیزیک هسته ای ایجاد کنم که جان دنیا رو توی سال 2012 نجات بده . من که کلی سرخوش بودم از اینکه اینهمه آدم حسابی دیدم و همشون من و دوست دارن داشتم فکر میکردم  حتما من و با رویاهام اشتباه گرفتن اما اینا چرا اینجان و این جزیره کجاست نکنه همون بهشت خودمون باشه البته اینا که هیچ کدوم نماز اینا خونده بودن پس جهنم بوده حتما ، من و بردن جایی که دیدم جانی دپ عزیز نشسته. بله قرار بود من و جانی دپ باهم عروسی کنیم و بعدش بر اون جزیره حکومت کنیم. همه ی آدم حسابی ها توی اون جزیره بودن کی باورش میشه؟ حافظ، مولوی، دکترحسابی، مارلون براندو، ون گوگ وای عجب جای توپی بود خدا وکیلی و همش به کنار. جانی دپ بود که جلو پام زانو زده بود و بهم می گفت لیاقتم و نداره اما ...

داشتم به قالیچه فکر می کردم و خودم که دست گردون بالاخره فهمید خیلی خاصم و نیازی به تلاش کردن نداشتم برای اینکه برا خودم کسی بشم و غوطه ور در تفکرات . ولی یهو دیدم یه صدای انفجار مهیبی اومد و دیدم وسط آبم. آره امریکای خاک بر سر جزیره رو زده بود و همه قتل عام شدن . من موندم و قالیچه. من که بهت زده بودم قالیچه از روی زمین برم داشت و با ثدایی که انگار از یه تونل بتونی بزرگ میومد گفت برای دنیا فقط تو باقی ماندی و بس. سایرین از دست رفتند برای حفظ جان تو. هوای خودت و داشته باش و من و انداخت توی همون اتاق خودم. ولی حالا دیگه می دونستم که من یه شخصیت بزرگم و دنیا انتظارم رو میکشه... شمام اینایی که خوندین و به کسی نگید. فقط نوشتم تا به دوستی با من افتخار کنین.

به امید روزی که جهان به حقیقت خود پی ببرد!!

برچسب: راستی قالیچه هه گفت هر وخ سه تا سوت برنم میاد دنبالم بریم بگردیم

سلامتی هرکی دلش تنگه


وقتی دستام خالی باشه

                            وقتی باشم عاشق تو

                                                       غیر دل چیزی ندارم

                           که بدونم لایق تو

                                              دلم و از مال دنیا

                به تو هدیه داده بودم

                                                                                   با تموم بی پناهی

  به تو تکیه داده بودم 

                                         هر بلایی سرم اومد

                                                                همه زجری که کشیدم

            همه رو به جون خریدم

                                                              ولی از تو نبریدم

                      هر جا بودم با تو بودم

                      هرجا رفتم تو رو دیدم

                      تو سبک شدن توو رویا

                      همه جا به تو رسیدم

                                                      اگه احساسم و کشتی

اگه از یاد من و بردی

                                 اگه رفتی بی تفاوت

                                                   به غریبه دل سپردی

        بدون این و که دل من

                           شده جادو به طلسمت

یکی هست اینور دنیا، که توو یادش مونده اسمت

اینم فال ما

دردم از یارست درمان نیز هم
                                  دل فدای او شد جان نیز هم
اینکه میگویند ان خوشتر زحسن
                                  یار ما این دارد و ان نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
                                  گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
یاد باد آن کو به قصد جان ما
                                  زلف را بشکست و پیمان نیز هم
خون ما آن نرگس مستانه ریخت
                                 وان سر زلف پریشان نیز هم
داستان در پرده میگویم ولی
                                  گفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سرآمد دولت شبهای وصل
                                   بگذرد ایام هجران نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان
                                   بلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار
                                     بلکه ازیر غوی سلطان نیز هم
محتسب داند که حافظ می خورد
                                     و آصف ملک سلیمان نیز هم

ادامه نوشته

روزهایی که گذشت ...

وقتی تولدت سر دهه باشه، وقتی دهه نو بشه، اون وقت دهه ی نوی زندگی توام می رسه، اون وقت به عقب نگاه میکنی و میبینی از 9 سالگی رسیدی به 19 سالگی، از کلاس سوم دبستان به کلاس اول دانشگاه!

یه جعبه دارم که توش چیزایی که خاطراتی رو برام زنده میکنه نگه میدارم. از کارت پستالا تا دفترچه خاطره ها. 3 تا دارم. اولی رو باز میکنم و یکی یکی اسم ها و نوشته ها رو مرور میکنم. شکلکای قلب و پسرک تکیه داده به درخت، به نام آنکه اشک آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد. کلی عکس هنرپیشه ها. بعضی از اسم ها رو که میخونم، می بینم اگه دفتر نبود عمرا یادم میموند همچین آدمی هم توی زندگیم بوده. به آخر دفتر دوم که میرسم بر خلاف خط کج و کوله ی بچه های راهنمایی یه خط خیلی خوش هست :

به نام تک نوازنده ی گیتار عشق

موتای قشنگم،

                 اگر روزی روزگار رسم نامهربانی از سر گیرد

                                                                   اگر چرخ گردید و گردید و گردید

                                    اگر من رفتم            اگر تو رفتی

                                              اگر با هم رفتیم

                                              اگر بی هم رفتیم

بدان که همیشه محبت ها و لحظه های خوش با تو بودن را فراموش نخواهم کرد.

دوستدار همیشگی تو

شادی

یادم نیست کیه، هرچی فکر میکنم یادم نمیاد و ... یادم نمیاد...

دلم میسوزه برای آدم هایی که بودن و حالا نیستن، واسه آرزوهای دیروز که امروز برآورده شدنشون رو نادیده گرفتم، یا برآورده نشده کنارشون گذاشتم. برای پدرم که اول این دهه برای دیدن پدر و مادر و برادرش به خونه شون میرفت و آخر دهه اما برای دیدن سنگ قبرشون به بهشت زهرا.

یه کاغذ و قلم بر میدارم و به دهه م فکر میکنم. هرچی که توش دوست نداشتم و آزارم داده، هرچی که روی ذهنم سنگینی میکنه، حسرت ها، حرف هایی که ناراحتم کرده همه رو مینویسم. چند صفحه میشه. سبک میشم. سعی میکنم اون هایی که آزارم دادن رو ببخشم، و خودم رو که شاید عقده ی سنگین ذهن یک نفر دیگه باشه.

دهه ی خوبم، تو رو بخاطر همه ی بستنی قیفی ها، بخاطر همه ی امبل امبله بازی کردن ها، عشق و عاشقی های یواشکی، بخاطر همه ی قصه هایی که نوشتم، چت روم هایی که توشون همیشه 22 سالم بود، تجدید اشتباهی دوم دبیرستانم، بخاطر هدیه دادن خواهر کوچیکم بهم، همه ی غرغر ها و از ته دل خندیدن ها دوست دارم.

به یاد همه ی اون هایی که بودن، اما حالا دیگه نیستن، همه ی اون هایی که روزگاری باهاشون خاطرات خوشی داشتم، اما با خاطره ی تلخ ازشون حدا شدم و به یاد همه ی روزای قشنگ و زشت و پر فراز و نشیب

گذشت، هر چه بود و هرچه شد گذشت، امیدوارم یادمون باشه که همه چیز در حال گذره، امیدوارم اگر ایام به کامه، با گذر، بیشتر به کام باشه و اگه نه، زودتر بگذره و روزای بهتر پیداشون بشه

سال نو و دهه ی نو مبارک

wish you where here

ای کاش اینجا بودی !

خُب، پس فکر می کنی که می تونی تشخیص بدی

بهشت رو از جهنم

آسمونای آبی رو از درد !

می تونی تشخیص بدی مزارع سبز رو از خط سرد راه آهن ؟

لبخند رو از نقاب؟

راستی فکر می کنی می تونی تشخیص بدی؟

و آیا تو رو مجبور نکردند که قهرمانای خودتو با ارواح عوض کنی؟

خاکستر داغ رو با درختا؟

هوای گرم رو با نسیم خنک ؟

آسایش گوارا رو با تغییرات مداوم؟

و آیا تو نقش سیاهی لشکر رو در مقابل یه نقش اصلی تویه قفس عوض کردی؟

ای کاش اینجا بودی ! چقدر دلم می خواد اینجا بودی

ما دو تا روح گمشده ایم که سالهاست توی تُنگ ماهی شنا می کنیم !

روی همون زمین قدیم راه می ریم، چی پیدا کردیم؟

همون ترس های قدیمی رو

ای کاش اینجا بودی !

 

از آلبوم:

1975- wish you were here

Pink floyd

 

 

 

  Wish you were here

So, so you think you can tell
Heaven from hell,

Blue skies from pain,

Can you tell a green field from a cold steel rail?

A smile from a veil?

Do you think you can tell?

And did they get you to trade,

Your heroes for ghosts?

Hot ashes for trees?
Hot air for a cool breeze?

Cold comfort for change?

And did you exchange a walk on part in the war for a lead role in a cage?

How I wish, how I wish you were here
We're just two lost souls swimming in a fish bowl
Year after year
Running over the same old ground.
What have we found?
Same old fears
Wish you were here

دانلود

قوی سیاه

خب بذار اینطور شروع کنم که، اسکار حلالش. ناتالی پورتمن واقعا توی این فیلم محشر بازی کرده بود. اونقدر که احساس نمی کردی اون یه هنرپیشه ست و داری فیلم میبینی.

خب در مورد قوی سیاه کلی نقد خوندم. توی بعضی از صحنه ها عقاید خیلی بهم شبیهه اما توی اکثرش نه. بدتر اینکه هیچ کدوم نتونستن احساس واقعی من نسبت به فیلم رو بیان کنن. برای همین ترجیح میدم نظر شخصی خودم رو بنویسم که البته میدونم نیاز به تصحیح و فکر بیشتری داره.

این فیلم داستان زندگی بالرینی هست که برای بازی توی تئاتر قوی سیاه چوکوفسکی انتخاب میشه. این داستان مربوط به ملکه ی قوهایی، سفید هست که عاشق میشه، اما قوی سیاهی باعث میشه کم کم سفیدیش رو به سیاهی بره و در واقع شخصیت خوب قصه بد بشه. اما قدرت عشق اون رو نجات میده و با انتخاب مرگ از شر پلیدی نجات پیدا میکنه. اما نینا، برای بازی کردن شخصیت قوی سیاه، خیلی معصومه و برای همین کارگردان دائم ازش ایراد میگیره. در این بین دانشجوی جدیدی به بالرین ها اضافه میشه که در سرتاسر داستان، نینا تصور میکنه که قراره جای اون رو بگیره. چون بر خلاف نینا، شخصیتی لاابالی و آزاد داره. اما نینا در دنیای خودش گناهکار محسوب میشه و این مربوط به قسمتیه که خودارضایی میکنه. " شایدم از وقتی شروع به اینکار میکنه که میخواد شخصیت سیاه رو هم خوب بازی کنه".

حسادتش نسبت به موقعیت شغلیش به قدری زیاد میشه که برای به دست آوردن نقشش، حاضر میشه مقابل مادری که تمام کاراهای اون رو زیر نظر داره بایسته و با همون دختر دانشجوی جدید بیرون بره و توی یه بار با پسری دوست بشه. وقت برگشتنش اما دختره همراهیش میکنه و شب با هم هستن. اما بعدا نمیشه فهمید که این قسمت جزو تخیلات نیناست یا حقیقت داشته. نینا خود زشت و سیاهش رو در وجود اون دختره میبینه و برای همین خیلی وقت ها چهره ی اون تبدیل به چهره ی خودش میشه.

ترس از دست دادن نقش یا تعهد نینا نسبت به بازی خوب اون رو به چالش کشونده. اون به جای واقعیت از خیال کمک میگیره ، با اینکه کس دیگه ای جز خودش رو به روش قرار نداره!! انقدر که توی دنیای خودش نیاز میبینه که با خودش روراست باشه. یا برای بد بودن، بد کردن رو احساس کنه!! زخم های پشتش هم نشانه ی همینه، زخم هایی که در آخر پرهای سیاهی از اون ها درمیاره و بد بودن رو احساس میکنه. بعد از اونه که میتونه نقش تحسین بر انگیز قوی سیاه رو توی نمایش واقعی ایفا کنه و با قبول کردن مرگ، خود سفیدش رو دوباره به دست بیاره.

نبرد بین خیر و شر و نبرد همیشگی نفس خوب و بد آدم ها  محوریت این فیلم بود که به طرز فوق العاده ای به تصویر کشیده شده بود. مطمئنا  با چند بار دیدنش احساسم نسبت به تفکرات قبلیم تغییر خواهد کرد.

از موسیقی متن فوق العاده و به جای فیلم واقعا نمیشه حرفی نزد.

همینطور از رنگ بندی "سیاه، سفید، خاکستری، قرمز" و فیلمبرداری خارق العاده.

امیدوارم ازش لذت ببرید.

برچسب: زیرنویس فارسیشم خیلی خوب بود، انقدر که مجبور شدم همه ی فیلم و با انگلیسی دست و پا شکسته خودم بفهمم. فقط  خوبه Mom رو اونی که جهت برطرف کردن بوی بد بدنه ترجمه نکرده بود!!!

 

your embrace

Tell me, what's the use
Of the twenty-four inch waist
If you don't touch me?
Tell me, what's the use again
Of being on TV every day
If you don't watch me?

This house is full of emptiness
My closet's full of dresses
That I'll never wear
My life is full of people
But you're my only friend
My best friend

Hope it isn't too late
To say "I love you"
Hope it isn't too late to say
That without you this place looks like London
It rains every day
Don't you know it, babe
I'm only half a body
Without your embrace

Let me tell you why
My heart is an unfurnished room
Any suggestions?
Don't have to tell you more than that
'Cause no one knows me like you do
Without exception

This house is full of emptiness
My closet's full of dresses
That I'll never wear
My life is full of people
But you're my only friend
My best friend

Hope it isn't too late
To say "I love you"
I hope it isn't too late to say
That without you this place looks like London
It rains every day
Don't you know it, babe
I'm only half a body
Without your embrace

Hope it isn't too late
To say "I love you"
Hope it isn't too late to say
That without you this place looks like London
It rains every day
Don't you know it, babe
I'm only half a body

Without your embrace

دانلود

زندگی بال و پری دارد

یه پارک داره اینجا، اسمش سروه ، به نظر  داغون میرسه. اما باحاله، درختاش 4 برابرم قد دارن. انقدر بهشون حسودیم میشه. یه نیمکت داره، تقریبا هر ماه در گروه های 3 تا 5 نفره و بین ساعات 8 تا 10 شب میریم میشینیم روش و از خودمون، زندگی هامون، شرایطمون و همه چی حرف میزنیم. نمی دونم چرا همه ی گفتگوهامون به اونجا ختم میشه. ولی نیمکته واقعا اسرار آمیزه. این وسط من همیشه واعظم!!!!

دیروزم با سونا و بهناز نشستیم روش به حرف زدن.

اوایل که اومدیم به بلاد دنیا روی سرمون خراب شده بود. اشک و آه و ناله و زاری که جایی درس میخونیم که جلوش گوسفند میچرونن دی: و از این حرفا. که حقمون نبوده و هممون جزو رتبه های A  بودیم و .

 یه مدت که گذشت من رفتم کلاس طراحی. بعدش همه چی دیگه برام اوکی شد. اون شهر کوچیک یه خیابونه برای من تبدیل شد به جایی که توش زندگی مجردی رو تجربه کردم "البته انقدر اوسکول خنگم که مثلا ساعت 11 شبه زنگ میزنم میگم مامان من حوصله م سر رفته به نظرت خطرناک نیست برم بیرون؟"  بخاطر کانون شعر و ادبش دوباره به طور جدی شاعر شدم، شروع کردم به زبان خوندن و کامپیوتر و ... . یا ایده برای نوشتن کتاب پیدا کنم و با آدمای مختلف با زندگی های جورواجور آشنا بشم که واسم جذاب بود.  هر روز صبحم خدا رو شکر میکردم که توی راه دانشگاهم جای دود و دعوا هوای سالم هست و یه عالمه منظره ی زیبا. شکل استرلیاس دور و بر دانشگاهمون. جایی که همیشه آرزو داشتم توش زندگی کنم. بدبختانه اسب نداره.

خلاصه بین بچه ها اونایی که این جا دوست پسر پیدا کردن دیگه اینجا رو با بهشت اشتباه میگیرن و هی دلشون نمیخواد برگردن دی:. همون حرفی که استاد زبانمون بهمون زده بود. آقا من و کیمی میخواستیم بریم باشگاه، ساعتش با کلاس این تداخل داشت، منم گفتم بریم ننه من غریبم بازی در بیاریم که دوست داریم برگردیم خونه مون زودتر و بذار شیفت کلاسمون و عوض کنیم، آقا اینم تریپ نصیحت برداشت که نباید برگردین و اینجا دوست پسر پیدا کنید دیگه دلتون نمیخواد برید تهران و شما باید در آینده برید خارج از کشور و این حرفا. ساعت کلاسش و عوض نکرد اما حرفاش با وجود اینکه خیلی خاص و قلمبه سلمبه نبود، اما تاثیری روم گذاشت که باعث شد روزهای جهنمی اون موقع  و دید منفیم تغییر کنه و به قول بقیه خیلی خوب با شرایط کنار بیام. خدا پدرش و بیامرزه مرتیکه ی هیز و ... ازمون پرسید با من رفیق میشدید یا نه؟!!

اما خب با وجود این احساس میکنم از زندگی پرت شدم. من آدم فوق بلندپروازی بودم که 7 8 تا هندوونه بلند کردم. خداییشم الان هرکی هرچی میگه من یه تجربه ای توش دارم. اما هیچ کار تموم شده ی قابل افتخاری توی زندگیم ندارم. همه چی نصفه نصفه س. تا اومده به یه جایی برسه بی خیالش شدم!! و حالا حس میکنم انقدر تنبلم که هی آرزوهام رو محدود و محدود تر میکنم و دور میندازم و تازه پرروام میگم بزرگ شدم دارم واقع بین میشم. ولی من اون مونای ایده آلیست نویسنده ی مخترع فیزیک دان روزنامه نگار خبرنگار شاعر عکاس طراح بهترین برنامه نویس و مدیر دنیا که قرار بود رئیس گوگل بشه یا هریت بیچر استو و دنیا رو تغییر بده واقعا دوست دارم. هنوزم کلی وقت دارم اما راستش میترسم. آدم فکر میکنه بعد کنکور معجزه میشه و ما فهمیدیم مشکل از به بلاد نیست، مشکل از تصوریه که قبل کنکور داشتیم.

برای سونا یه گروه پیدا کردم تا بتونه توش تنبک بزنه و بره واسه ضیط و اینا. رفتیم حرف زدیم اما وقتی اومدیم بیرون گفت توی گروه بودن و تمرین واسش تکراری شده. دلش شروع ساز جدید میخواست و به نظرش میومد که دم دمی شده.

و خودم که حالا رفتن به کلاس طراحی دیگه برام شوق قبل و نداره. درست مثل همه چی که توی اوج ول کردم اما این یکی برام شده یه جور لجبازی با خودم. دو ماهه دارم ادامه ش میدم فقط برای اینکه بالاخره تمومش کنم. هر چی که شروع کردم خواستم توش بهترین باشم، مثل همه ی عمرم که دلم نخواست کاری رو انجام بدم مگر اینکه بهترین باشم اما هیچ وقت نشدم خب. نیاز به کمک هیچ کسم ندارم. حالا میبینم که توی زندگیم هیچ وقت استقلال فکری نداشتم. 90 درصد افکار و عقایدم و حتا کارایی که کردم وابسته به حرف ها و اخلاقای اطرافیانی بوده که دوستشون داشتم. تقلید. شدم آدم آهنی ای که رفته عروسی سلف سرویس بوده از هر چی یه تیکه توی بشقاب غذاش گذاشته. دیگه واقعا دلم میخواد برسم به اون چیزایی که همیشه آرزوشون رو داشتم. برام دعا کنین. خیلیم بهش اعتقاد دارم!!

 

 

 

خاکستری

فکر میکردم میتونم به همه کمک کنم، فکر میکردم میتونم قهرمان باشم

اما نیستم ... هیچ وقت نبودم و ... همیشه شکست خوردم !!


برچسب: هیچ حرف مشترکی با هم دانشگاهی هام ندارم. علایقمون، طرز فکرمون، نگاهمون به زندگی زمین تا آسمون با هم فرق داره. من دوست ندارم در مورد درس یا بقیه یا پسرها صحبت کنم. اما این روزها اینکار رو میکنم. لوس بازی حرف زدن های بقیه رو هم گوش میدم. لعنت به زمانی که فکر میکردم میرم دانشگاه و پیدا میکنم آدم هایی که همفکرم باشن

برچسب: میشه ای میلت رو برام بذاری؟



جواب یه کامنت خصوصی

دلیل حرفی که زدی رو نمی دونم. انقدر از وسط و بی مقدمه بود که .... خیلی وقت بود بحث اعتقادی نکرده بودم برای همین برام عجیب بود.  نمی دونم حتا اون آدمی که گفتی رو چقدر میشناسی که همچین قضاوتی داری. به هر حال توی محیطی که هردونفرمون بودیم و دیدیم اون عقل کل محسوب میشه. چرا؟ چون همیشه با منطق و دلیل حرف میزنه و چیزی رو میگه که خوب راجع بهش فکر کرده و قدرت داره ازش دفاع کنه.

شاید اگر بیشتر میشناختیم، از همون زمان که توی وبلاگ 3 سال پیش سر اعتقادات و رسم و رسوم دعوا راه مینداختم و یه عده کافر و ملحد میخوندنم و بقیه تحسینم میکردن، می دونستی که با وجود چنین شرایطی هیچ وقت نه اونایی که باهام صد در صد مخالف بودن رو دشمن کردم و نه اونایی که موافقم بودن دوست دونستم.

شخصیتمم ساخته شده از یه آدم خاص و یه طور اعتقاد نیست. تلفیقی از چیزاییه که فکر میکردم درسته و در حال حاضرم بد طور باهاش به مشکل خوردم و گیج شدم. چون قبلن امید داشتم جواب سوال هام رو پیدا میکنم و می فهمم راه درست کدومه. اما حالا نه!! می دونم یه چیز هست که باید انتخاب کنم و پاش وایسم تا عمرم تموم شه و بفهمم درست بوده یا نه. برای همینه که خیلی سردرگمم.

دلم نمی خواد از اون شخصی که گفتی دفاع کنم. فقط بدون در موردش خیلی اشتباه میکنی. شخصیتی که بهم رو راست بودن با خودم رو یاد داد و احساس مسئولیت در قبال حرفی که میزنم و کاری که انجام دادم، برای من همیشه قابل احترام خواهد بود. اما برای اینکه نگرانم نباشی میگم که در آن واحد، اگر کسی حرفی بهم بزنه قبول میکنم، اما اون حرف همیشه وقتی تبدیل به عملم میشه که اساسی روش فکر کرده باشم. نه آدم دهن بینی هستم و نه شرایط میتونه روم تاثیر آنچنانی بذاره. " ترجیحمم اینه که به هیچ چیز معتقد نباشم. چون دنیای ما دنیای 0 و صد نیست، دنیای 50 50 e . همه چیزشم در حال تغییره. شاید نسبیت تنها چیزیه که باید بهش معتقد باشیم.

 

 

سالی که دلم برایش تنگ میشود ...

فردا ساعت 5 و 25 دیقه ی فردا 19 ساله میشم

امسال متفاوت ترین سال زندگیم بود. پر از تجربه های تازه، پر از اتفاقایی که تکراری نبودن و همشون رو دوست داشتم. یه مسیر تازه برای زندگیم، آشنایی با هزار و یه آدم مختلف، تجربه ی زندگی تنهایی و دانشگاه.

شاید بیشترین چیزی که با فوت کردن شمع های تولدم بخوام خدا بهم هدیه بده آرامشه. چیزی که این روزا ندارم. خیلی سردرگمم. هدف هام، شخصیتم، اعتقاداتم، علاقه هام و رفتارم، همه شون نیاز به تصحیح و تعیین دارن.

خوبه تولد آدم نزدیک عید باشه. وقتی همه ی دنیا در حال تکاپوی کمک به تازه شدن هستن! وقتی تو هم هم مسیر میشی تا تازه بشی. دعا میکنم سال پیش روم سالی باشه که توش آخرش کسی نباشه که از دستم دلگیر شده باشه.

برچسب: دلتنگتم، هزار و چهارصد و دو بار. خیلی خری که نیستی ...!

و

برام مهم نیست تولدم یادت باشه یا نه، فقط دلم یه بهونه میخواد تا صدات رو بشنوم ...

 

حرف های ناگفته ای که توی گلوم حبس میشه

بار چندمه که حراست بهم گیر میده، انقدر براش آشنام که بهم میگه مونا جان!! و همون پرسش همیشگی: یعنی مشکل مملکت عقب بودن مقنعه ی منه؟

کلاس اخلاق اسلامی، نمی دونم بحث از کجا میرسه به اینکه شب اول قبر اثبات داره و میگن یه دختر سنی کنار قبر مادرش میخوابه و صبح میبینن موهاش سفید شده و پشتش خمیده، می پرسن چرا؟ فرشته ها اومدن از مادرم پرسیدن خدا رو قبول داری یا نه؟ پیامبرت کیه؟ به سوال سوم که رسید: امامت کیه و تا اومد جواب بده امام ظاهر شد که من امامش نیستم و فرشته ای دیگه اومد و گرز آتشین رو کوبید توی سر مادرم.

بله من دانشجو هستم و بچه ی 5 ساله نیستم و ما در عصر ارتباطات و فناوری اطلاعات قرار داریم و علم در حال پیشرفته اما باید واحدی رو پاس کنم که استادش یه همچین داستانی نقل میکنه!! خب همه مون که خندیدیم و به هم متعجب نگاه کردیم. چه جالب که ادیسون و ماری کوری می رن جهنم ولی من میرم بهشت!!!!!!

خب توی جلسه ی بعدیش حتمن این سوال و میپرسم و بعد دیگه هیچی نمیگم. تا آخر ترم. هنوزم آتیشم تنده. هنوزم اون هزار و یه سوال توی سرم پابرجان. یادمه یه بار استاد دین و زندگی مون گفت دینتون رو پاک کنین و از نو بسازین. با چیزی که بهش ایمان دارین و من پاکش کردم. اما هنوز نتونستم چیزی بسازم. هنوزم وقتی میخوام سوال بپرسم قلبم تند تند میزنه و به این فکر میکنم که سر به نیست نشم؟ بی دین و ایمون خونده نشم؟ و ...

فقط امید دارم، به آینده، به آینده ساز ها، توی کلاس شاید فقط دو نفر بودن که چالش ایجاد کردن، اما بقیه، اما نگاهشون بهم ثابت کرد همه چی داره تغییر میکنه.

بچه های ما دچار این وضع نخواهند بود. نخواهند بود .... نخواهند بود ...

 

لبخند استاد

یه مرد حدود 50 ساله ی کوتاه قد بود با موهایی که نمی دونم رنگشون میکرد یا نه. اما اونقدرها سپید نشده بود. پخته، جدی، با مسئولیت، منظم و آن تایم. درست عین مردای امریکایی. یادمه اون روزا ساعت 3.30 از مدرسه میرسیدم خونه و باید شال و کلاه میکردم سمت آموزشگاه زبان. درس نمیخوندم، نه چون وقت نداشتم، چون تمام وقتی که مدرسه نبودم و توی اینترنت چرخ میزدم. با وجود اینکه همه از ترس هیبتش حسابی درسخون شده بودن و کسی جرات نمیکرد از دستوراتش سرپیچی کنه و تمرین ننوشته و خلاصه لکچر نداشته سر کلاسش حاضر شه، من همون یه ربع اول کلاسش رو اختصاص میدادم به انجام کارایی که گفته بود، با چه استرسی با یه چشم دیالوگا رو حفظ میکردم و با یکی دیگه تمرینا رو مینوشتم و یکی هم برای گوش هام که یکی کتاب داستان رو میخوند تا یه زمینه ای ازش داشته باشم و بتونم خلاصه بگم!!

همون اوایل ترم وقتی همه وقتی از جاش تکون میخورد، می چسبیدن به صندلی، بلند شدم و  ازش پرسیدم استاد انگیزه تون چی بود که بعد 30 سال زندگی توی امریکا برگشتین ایران و اینجا معلم شدین؟ دو تا عینک داشت. یکی دوربین و اون یکی نزدیک بین. یکی رو میذاشت روی سرش و اونیکی به چشمش. بستگی داشت بخواد از روی کتاب بخونه یا ما رو نگاه کنه. یادمه دو تا عینکش رو گذاشت روی میز و بعد، بهم نگاه کرد. فقط نگاه کرد و لبخند زد. همون لبخند نایاب مشهورش. همون لبخند دوست داشتنی که بهم درس بزرگی داد. تا وقتی جای کسی نیستی راجع به انتخابی که کرده قضاوت نکن!

اون ترم گذشت و من همون روند و داشتم . چه توی دیسکاشنایی که میذاشت و چه توی بقیه ی کارا همیشه شاگرد خوبی بودم و کلی ازم تعریف میکرد. هیچ وقت نگاه غضبناک بچه ها رو موقعی که ازم تعریف میکرد و میگفت ببینید چقدر خوب درس میخونه به خودم رو یادم نمیره. حافظه م خوب نبود هیچ وقت اما اون زمان استرس شیرین کلاسای اون که یه دقیقه ش رو هم حروم نمیکرد، باعث میشد خوب یاد بگیرم . اون تنها استادم توی اون آموزشگاه بود که حتا وقتی بعد دو سال برگشتم من رو یادش بود و باز هم بهم همون لبخندش رو میزد.

 

ای عشق

 می خواهم پیدا شوی،

درون روزهایم جای گیری،

یکایک دلتنگی هایم را در دستانت مچاله کنی،

ناب باشی،

تک باشی،

 آنقدر که دیگر شکی نماند که جز تو، کس دیگر در نگاهم جا نشود

و تو آن تک ستاره ای در آسمان سوت و کورم شوی که به چشمک هایش اطمینان کنم،

به اینکه با ابرها قهر است و میداند که نباید با احساساتم قایم باشک بازی کند،

تا برای همیشه تک تک واژگانم را دفتر شعری کنم و به عنوان ناقابل ترین هدیه ی دنیا، یعنی تمام وجودم به تو تقدیم کنم.

همان زمان که از این نترسم که شاید تو هم وسوسه ای زشت از جانب شیطان باشی،

 که غرورم را تکه پاره ی کسی کرده باشم که خنده ی بی رحمش، عاشقی های در هم و برهمم را نمی فهمید.

کسی که من برایش مانند هزاران دیگر بوده ام، کسی که واژگانم را التماس حضورش بداند.

ای عشق، پس کجایی؟

حتما باید سن قانونی زیستن را رد کنم تا پیدایت شود، حتما باید عقل کمال را شامل شود تا بیایی، پیدایم کنی و برای همیشه وسعت تنهایی هایم را دود کنی و به هوا بفرستی؟

دیگر خسته شده ام.

 بوی احساسات بی تابم را می شنوی؟

دلم سکون میخواهد و التهاب فراز و نشیب های دوران عاشقی.

دوران سرکشی.

 دیر میشود و من هرچه بیشتر پیری را قاب میگیرم و به گردن می آویزم و هرروز به امید فردایی که تویی خواهی بود رویای هرشبم را کابوس میکنم و تو ... بی رحم تر از همیشه، گمی ...

 

زنده باد

انقلابی در راه است، این را جوانه های درخت خشکیده ی شهر باور کرده اند ...


برچسب: هرچی که نداشته باشم،  اسلحه،  قدرت، توانایی آگاهی بخشیدن به مردم، یه اعتقاد هست که دارم،  اعتقاد به حق خون ریخته شده ست ... به لاله های دمیده !

روزهای گذشته ی حسرت امروزم، بوی تازگی فردا گرفته!

شروع کرد دویدن سمت طبقه ی بالا و منم دنبالش، دقیق یادم نیست چند سالم بود، فقط می دونم که بهش نرسیدم و رفت توی اتاق و در رو قفل کرد. هرچی دستگیره رو فشار دادم و پشت در گریه و زاری کردم باز نکرد که نکرد. اون روزا بخاطر این کار تا سر حد تنفر پیش می رفتم، هر بار با خودم قرار می ذاشتم که دیگه محلش نذارم، اما فراموش میکردم. خیلی زود. مثل حالا، مثل همیشه که کلی با خودم از این قرار ها می ذارم اما ... اما نمی تونستم با کسی قهر باشم، یا رفتار بد طرف مقابلم رو نبخشم.  هیچ وفت

دوستش داشتم. بخاطر  همه ی بازی هایی که باهام میکرد، بخاطر زبان که بهم یاد میداد و هیچ وقت از حد اپل و بگ و دال بالاتر نمی رفت، بخاطر هنجار شکنیش توی خونه ی بابا بزرگم و تفاوتی که با مادرم داشت، بخاطر بچه گونه حرف زدنش و بابا صدا زدن بابام، بخاطر تولد 20 سالگیش و کادوهایی که برام میخرید و تولدایی که برام می گرفت و هیچ وقت یادش نمی رفت و خلاصه ی کلام بخاطر "خاله بودنش" . هربار به اتاقم پناه می برم و در رو روی مری قفل می کنم بچگی های خودم یادم میاد، با تمام وجود هم خاله ی اون روزهام رو درک میکنم و هم خواهرم رو ... .

پایه بودن، هر 4 نفرشون. مامان و بابا و خاله و دایی. واقعا باهاشون به آدم خوش میگذشت. از توی سر و کله زدناشون، تا خالی کردن دو تا گالون آب روی کله ی خاله توی زمستون کنار رودخونه ی چالوس، گاو بازی لب دریا و تلپ شدن خونه ی فامیلای شمالی و بزن و بکوب. وقتی حسابی شولوغ بازی می کردن و با خودشون یه کامیون انرژی مهمون هر خونه ای ... . ذهنم حالا جز چند تا خاطره ی گنگ بیشتر از اون روزهاش نداره. روزهای دانشگاه رفتنش، روزهای سرکار رفتنش، روزهای مرتب کردن آلبوم آهنگ های گوگوش و بیشتر داریوش، نوار کاست و اون ضبط کوچیکی که روی بلندگوهاش چراغای ریز داشت. چقدر با بابام از هم دیگه کاست کش می رفتن. یاد زیر پنکه خوابیدن و سر درد گرفتنش، یاد عشقولانه بازی یواشکیش ... به خیر. وقتی آخرین نفری بودیم که شب عروسی از دایی خداحافظی کردیم و چقدر توی ماشین گریه کردیم و ...

ازدواج کرد، شب عروسیش توی بغلش هردو فقط بهت زده بودیم. گریه ای در کار نبود. بعد از اون فجایع و جنگ اعصابای پی در پی همه چی بالاخره به خوبی پیش رفته بود و حالا ... وقت یه زندگی جدید بود.

اتفاقی واسه ی یه مشکل دیگه رفته سونوگرافی که خانمه بهش میگه: ا ا ، یه هفته س که مهمون داری خانومی!!

خدا میدونه چقدر شاده ... همون دخترک شیطون و هنجارشکنی که هنوزم پر از انرژیه و همه وقتی شارژه پیشش حال میکنن.

زنگ زدم بهش میگم با تو کار ندارم، گوشی و بده نی نی. اد بودی اد دد نا! ببینم الان اصلا گوش داره الان؟ میخوای ترک تحصیل کنم بیام پیشت همش به من نگا کنی بچت خوشگل شه؟ چرا نفس نفس میزنی؟ اون رئیس احمقتون چرا پله برقی یا آسانسور نمیذاره؟ چه معنی داره خونه ت طبقه ی 4 امه؟ موز و خرما بخوری پسر میشه آلوچه دختر!! و اسمش و من انتخاب کنم اوکیه؟

دیوانه ش کردم. انگار زن خودم داره بچه دار میشه! چیکا کنم خب؟ فقط دعا، که سالم باشه، خوشگل باشه، خوش بخت بشه و ... خوشبخت بشه!

 

 

 

 

برچسب: دارم کم کم گذشته ی لعنتی و کنار میذارم و می فهمم با جریان زندگی باید شنا کرد، نه اینکه یه جا متوقف شد و برای گذشتن از منظره های خوشگل دیروز غصه خورد، شاید جلوتر طبیعت حرف تازه ای برای گفتن داشته باشه ... نه؟!

هیچی


فقط

دو هفته س دختر خاله شددددددددددددددددددددددددددددددددددم!!


>:D<

نی نیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی


دست های آلوده

مثل یه پروانه ببین

اسیر مشته بسته ام

از این همه پرسه زدن

کوچه به کوچه خسته ام

تو لحظه های بیکسی اسیر ناباوریم

تو قاب خالی جنون یه عکس خاکستریم

توی این ثانیه های بی رمق

لحظه های آبی تو حروم نکن

این روزا ابری و خاکستریه

شبای آفتابیتو حروم نکن

بگو خورشید از کدوم ور درومد

که تومثل قصّه رویایی شدی

ماهی زخمیه پاشوره ی حوض

کی رو خواب دیدی که دریایی شدی

آلوده ام آلوده ام هم رنگ با مرداب

نفرینیم در حسرت بیداری از این خواب

برای من که رفیق سفرم

مرحم زخمای خستگی تویی

برای من که غریب جاده هام

آخرین همدم خونگی تویی

از رو گل برگ گلای کاغذی

اشکامو با دست آلوده بچین

منو تو آینه ها شستشو بده

تو چشمام حادثه ی عشقو ببین

مثل یه پروانه ببین

اسیر مشته بسته ام

از این همه پرسه زدن

کوچه به کوچه خسته ام


دانلود

منبع 1

منبع 2

دریا


باز هم آمدی تو بر سر راهم
ای عشق می کنی دوباره گمراهم
در راه،من جوانی را به سر کردم
تنها از دیار خود سفر کردم
دیریست قلب من از عاشقی سیر است
خسته از صدای زنجیر استدریا اولین عشق مرا بردی
دنیا دم به دم مرا تو آزردی
دنیا، سرنوشتم را به یاد آور
دریا، سرگذشتم را مکن باور
من غریبی قصه پردازم
چون غریبی غرق در رازم
گم شدم در غربت دریا
بی نشان و بی هم آوازم
می روم شبها به ساحلها
تا بیابم خلوت دل را
روی موج خسته دریا
می نویسم اوج غمها را

دانلود

منبع