مجرم، نوستالژی روزهای دبیرستانم

امروز تلوزیون یه فیلم داد به اسم مجرم

یه نفر که توی محل خیلی آدم شری بوده، بعد از دیدن بچه محل جدیدشون، یعنی یه خانم، یه دل نه صد دل عاشق میشه و کم کم سعی میکنه رفتارش رو درست کنه. بعد فراز و نشیبای داستان گوشه ی خونه ی خودش با عزاداری برا امام حسین توبه میکنه و جالب اینکه آخر داستان یکی از کسایی که باهاش کل کل داشت، می کشتش.

این فیلم رو دوست داشتم. خب خیلی مدته که خیلی چیزها برام تبدیل به خرافه شده. اما این فیلم در هر حال مفهوم قشنگی به اسم "بخشش" رو خیلی خوب به تصویر کشیده بود. نه بخشش خدا، به نظر من توبه یعنی رسیدن به درجه ای که خودت بتونی کارای گذشته ت رو ببخشی و خودت رو حلال کنی. جوری که از دست خودت راضی بشی.

این فیلم من رو یاد دوران دبیرستانم انداخت. وقتی که شخصیت اول داستان به جایی رسید که معشوق خدا شد و به اون پیوست!اینکه عشق آدم ها رو تغییر میده، بزرگ میکنه و روحشون رو با صفا و توی زندگی و قواعد اون تغییرات زیاد و خوبی ایجاد میکنه هم دیدم و هم شاید یه کم تجربه کردم. اون زمان عاشق نوشته های عارفا و صوفی ها بودم و شعرای مولانا و حافظ و همه ی اون هایی که عشق زمینی رو پلی برای رسیدن به خدا میدونستن. دلم میخواست خودمم به اون جایگاه برسم. اما خب حالا نه تعریف دقیقی از عشق دارم و نه خدا.  ولی راستش، عقاید اون روزهام رو خیلی دوست دارم .

برچسب: و خدا، آن تنها مفهومی که هیچ منطقی قادر به اثباتش نیست و هیچ ذهن خلاقی توانایی یافتن اثبات وجودش را ندارد، با این وجود، تنها وجودی بی تعریفست که حضورش در قامت ثانیه ها پدیدار و لبخند آرامشش بر صفحه ی روزگار، حکم داشتن پشتیبانی با قدرتی لایزال ...

step uo



تسلیم نشو، فقط خودت باش، چون زندگی خیلی کوتاه تر از اونی هست که بخوای کس دیگه ای باشی!!


برچسب: فیلم باحالی بود، اینکه گروه موفق اونی شد که به نظم و قاعده هیچ اعتقادی نداشتش و دوست داشتم.

Halo




Remember those walls I built
اون دیوارایی که ساختم رو به یاد میارم


Well, baby they're tumbling down
 
خب عزیزم، دارن سرم خراب میشن


And they didn't even put up a fight

اونا حتی مبارزه نکردن
They didn't even make up a sound

حتی صداشونم در نیومد
I found a way to let you in

راهی پیدا کردم که تورو به قلبم خودم راه بدم


 But I never really had a doubt

ولی هیچوقت شک نداشتم


Standing in the light of your halo

تو هاله روشنایی تو ایستادم


I got my angel now

و حالا به فرشته ام رسیدم

It's like I've been awakened

لنگار از خواب بیدار شدم


 Every rule I had you breakin'
 
تمام قوانین منو داری میشکنی


It's the risk that I'm takin

دارم ریسکی رو به جون می خرم


I ain't never gonna shut you out

هزچ وقت نمیخوام تورو از خودم برونم
Everywhere I'm looking now

هرجایی رو که نگاه میندازم


I'm surrounded by your embrace

در آغوشت محصور شدم


Baby I can see your halo

عزیزم هاله تورو می بینم



You know you're my saving grace
 
میدونم تو منجی منی
You're everything I need and more
 
تو همون چیزی بودی که میخواستم و حتی بیشتر


 It's written all over your face

تو چهرت نوشته شده


 Baby I can feel your halo

عزیزم هاله تورو احساس می کنم
Pray it won't fade away

و دعا می کنم که هیچوقت محو نشه
I can feel your halo halo halo
 
هاله تورو احساس می کنم
I can see your halo halo halo
هاله تورو احساس می کنم
I can feel your halo halo halo
هاله تورو احساس می کنم
I can see your halo halo halo
هاله تورو احساس می کنم
Hit me like a ray of sun

مثل پرتو خورشید به من بتاب


Burning through my darkest night

تو تاریکترین شبهای من شعله ور شو
 
You're the only one that I want

تو تنها کسی هستی که تو زندگی میخوام


Think I'm addicted to your light
 
انگار به نورت معتاد شدم
I swore I'd never fall again

قسم خورده بودم که دیگه هیچ وقت شکست نخورم


But this don't even feel like falling
 
ولی این اصلا حس شکست رو نداره


Gravity can't forget
 
سنگینیت هیچوقت فراموشم نمیشه
 
To pull me back to the ground again

سنگینی که منو باز به زمین برگردوند
It's like I've been awakened
 
لنگار از خواب بیدار شدم
 Every rule I had you breakin'

تمام قوانین منو داری میشکنی


It's the risk that I'm takin'

دارم ریسکی رو به جون می خرم


 I ain't never gonna shut you out

هزچ وقت نمیخوام تورو از خودم برونم
Everywhere I'm looking now
 
هرجایی رو که نگاه میندازم


I'm surrounded by your embrace

در آغوشت محصور شدم
 Baby I can see your halo

عزیزم هاله تورو می بینم

You know you're my saving grace

میدونم تو منجی منی
You're everything I need and more
 
تو همون چیزی بودی که میخواستم و حتی بیشتر


It's written all over your face

تو چهرت نوشته شده


Baby I can feel your halo
 
عزیزم هاله تورو احساس می کنم
 Pray it won't fade away

و دعا می کنم که هیچوقت محو نشه
I can feel your halo halo halo
هاله تورو احساس می کنم
I can see your halo halo halo
هاله تورو احساس می کنم
I can feel your halo halo halo
هاله تورو احساس می کنم
I can see your halo halo halo
هاله تورو احساس می کنم
I can feel your halo halo halo
هاله تورو احساس می کنم
I can see your halo halo halo
هاله تورو احساس می کنم
I can feel your halo halo halo
هاله تورو احساس می کنم
I can see your halo halo halo
هاله تورو احساس می کنم
Halo, halo
Everywhere I'm looking now

هرجایی رو که نگاه میندازم
 
I'm surrounded by your embrace

در آغوشت محصور شدم


 Baby I can see your halo

عزیزم هاله تورو می بینم
 You know you're my saving grace

میدونم تو منجی منی
You're everything I need and more
 
تو همون چیزی بودی که میخواستم و حتی بیشتر


 It's written all over your face

تو چهرت نوشته شده


Baby I can feel your halo
 
عزیزم هاله تورو احساس می کنم


Pray it won't fade away
 
و دعا می کنم که هیچوقت محو نشه
I can feel your halo halo halo
هاله تورو احساس می کنم
I can see your halo halo halo
هاله تورو احساس می کنم
I can feel your halo halo halo
هاله تورو احساس می کنم
I can see your halo halo halo
هاله تورو احساس می کنم
I can feel your halo halo halo
هاله تورو احساس می کنم
I can see your halo halo halo
هاله تورو احساس می کنم
I can feel your halo halo halo
هاله تورو احساس می کنم
I can see your halo halo halo
هاله تورو احساس می کنم

دانلود

منابع:

اگر فردا بیاید

دختری که ظرف مدت دو روز تمام چیزهایی که داره رو از دست میده و از اوج به قعر چاهی میافته که خیلی ها اگر جای اون بودن، عمرا به برگشت حتا فکرم نمی کردن. و این آغاز داستان زندگی جدید شخصیت اول داستان هست. زندگی سرشار از به رخ کشیدن هوش و استعدادش و زندگی سرشار از تجربه های نو.

ابتدای داستان، به تصویر کشیدن شرایط زندان زنان در امریکا و تشریح زندگی یک زندانی بعد از آزادی توی این رمان معرکه بود. همینطور نحوه ی  انتقام گرفتن شخصیت اول داستان و ایده های ناب دزدی های بزرگ!

شاید اشکال بزرگی که بشه به این داستان وارد کرد، یکنواختی غیر قابل توجیهش باشه و شما فقط به این خاطر ادامه ش خواهید داد که شیوه های دزدی جذابیت زیادی داره. شاید اگر روی نقش آفرینی پلیس بیشتر کار شده بود و همراه با خلاقیت های بی نظیر، هیجان هم چاشنی 300 صفحه ی آخر میشد، این رمان بی نقص ترین رمانی بود که خونده بودم. اما راستش از یه جایی به بعد خیلی قابل پیش بینی بود و این آزاردهنده ش میکرد. همینطور پایانی که زیبا بود اما بازهم قابل پیش بینی.

با خوندن این داستان به این نتیجه خواهید رسید که حرص و طمع در وجود هر انسانی هست و به میزان کنترل ناپذیری بی پایانه. و اگر می خواهید یه کلاهبردار بی نقص باشید، کافیه این دو تا واژه رو توی وجود طرفتون، به حرکت در بیارید. همینطور یاد میگیرید که داشتن دوستان زیاد توی زندگی واقعا مهمه، از هر قشر و طبقه ای، با هر سلیقه و سنی، و هر علاقمندی و چیزهایی که بلده و ازش سر در میاره. این در واقع قسمتی از نفوذ شما محسوب میشه و توی خیلی جاها راهتون رو هموار میکنه. توی بدترین شرایط، چیزی که نجاتتون خواهد داشت حفظ آرامش و کمک گرفتن از مغزه!! و مهم تر از همه اینکه، بهترین راه گاهی آسون ترین راهه، اما مطمئنا همون راهی نیست که به فکر همه میرسه!

بخونید و لذت ببرید!

twilight saga

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

Twilight داستان زندگی دختری که تصمیم داره ادامه ی زندگیش رو پیش پدرش باشه و بعد از ورودش به شهر محل زندگی اون و رفتن به مدرسه، عاشق پسری میشه که یک خون آشامه!! دختری که همه به اون توجه دارن مگر همون پسر! اما، این بی توجهیم ناشی از احساس علاقه ست که وقتی شکل میگیره، بلا، یعنی قهرمان داستان رو با دنیایی آشنا میکنه که همیشه آرزوش رو داشته، هیجان، اجازه ی نشون دادن شجاعت، غلبه به ترس و ... . وقتی عاشق کسی هست که همه جا حضور داره، برای محافظت از اون خودش و خونواده ش رو تا پای مرگ، پیش میبره، حاضره به دوردست بره تا عشقش مجبور نباشه با اون، که خودش از اونچه که هست راضی نیست، ازدواج کنه و تبدیل به کسی مثل خودش بشه، حاضر میشه با دشمنان همیشگی ش صلح کنه و ...!

معمولا کتابا و فیلمای تخیلی رو دوست ندارم. اما twilight  رو دوست داشتم. علارغم کاستی های ناشی از نادیده گرفتن کتابی که فیلمنامه برگرفته از اونه، مخصوصا توی دو فیلم اول اما، گرگ و میش، ماه نو و کسوف بخاطر داستان جدید و حرف های تازه ای که داشت، واقعا کم نظیر بود.

شجاعت بی نظیر دختر داستان، قدرت های خارق العاده ی "ادوارد خون آشام" که باعث میشه هرکسی به "بلا" و یا حتا خود "ادوارد" حسودیش بشه! توجه به اهمیت تفاوت داشتن یه نفر با افراد دیگه "وقتی ادوارد قدرت خوندن ذهن هرکسی رو داشت مگر بلا" و مهم تر از همه قدرت عشق دوست داشتنی که توی این فیلم تصویر میشه و خیلی چیزهای دیگه باعث میشه شما ازدیدنشون پشیمون نشین.

من کسوف رو از بقیه ی فیلم ها بیشتر دوست داشتم، چون سرتاسر داستان یک سردرگمی و عدم قدرت تصمیم گیری وجود داره که شخصیت اول با اون درگیره و ناخودآگاه شما هم از خودتون می پرسین اگر من بودم کدوم رو انتخاب میکردم؟ همینطور عشقی که به ادوارد اجازه میده علارغم سختی و غیر قابل تحمل بودن، بلا در آغوش رقیب عشقیش قرار بگیره تا سالم بمونه.

خوب اگه منم قدرت انتخاب داشتم، دلم میخواست خون آشام جاودانه ای باشم که توی هر دوره از زندگیش، چیزای مختلفی رو تجربه میکنه! و همواره تاریخ رو مینویسه تا برای آیندگان باقی بمونه و ...؟!

بیشتر بخوانید:

9

9

اصلا کار درستی نیست آدم دو تا پست بنویسه بعد  بیاد ببینه هیچ کدومش نیستا

بلاگفا خان، این نونا خوردن نداره :-(

مساله اعتقاد داشتن به روح نیست

ولی خوب من هنوزم اینجا می نویسم :-/ "تشریح آیکون: در حال خندیدن اما با ترس!" دی:


http://zendegie-mojaradi.blogfa.com/


نم نم ثانیه ها

مثل همیشه این لحظه های آخر بودن، توام از حس دلتنگی، وقتی تو هستی و ساعت های چشم به راهت، مسافران قطارهای خستگی و تونل های همیشه منتظر و تنها جمله ی تکراریت "من طبقه ی دوم میخوابم که سرم نزدیک پنجره باشه، شرمنده، نفس تنگی دارم ..."


برچسب:

دو تا چیزه که میتونه تا جنون بکشونتم، دو تا نقطه ضعف، اول حس بلاتکلیفی و دوم انتظار ...

برچسب":

یه جمله بابا گفت که خیلی بهم چسبید: اومدی بارونم با خودت آوردی ...

آفت/ محسن نامجو

کلی گویی آفت شعر است/حرف مفت آفت ذهن/ذهن الکن ستاره بشمارد/ذهن یاغی ستاره می چیند/فاق کوتاه آفت لگن است/آفت جنگ نو گلن گدن است/آفت مزرعه سه تن ملخ است/آفت عشق وصل یا بوسه


مرده ی یک شبه چو نمره ی بیست/ثلث اول که هیچش ارزش نیست/مرده ی قرن را چنین بنگر/هم چو تجدید ناب شهریور/خنده سر داده رند و بازی گوش/بگذار این رفوزگی هم روش/ذهن شاگرد خنگ فاجعه است/خنگ شاگرد در مراجعه است/عشق همیشه در مراجعه است


بعد صدها هزار سال از خواب/چه مهم است پاک یا نا پاک/چه مهم است سبک اسپیس راک/چه مهم است پول یا بی پول/چه مهم است ماله یا شاغول/آفت ذهن همنشین بد است/خواه بنشسته روی مبل سیاه/خواه در غاب تلوزیون بیدار/خواه ایستاده به اسمان چون ماه/حرف صدتای غاز در دست.


عشق اول فقط یه خاطره است/عشق بعدی هماره فاجعه است/عشق همیشه در مراجعه است.


آفت حافظه باکتری دقیق/مثل آب دهان مرده رقیق/خاطره خود کلانتر جان است/بر سرت بشکند هوار شود/مثل زندان ژان وال ژان است/حافظه نفس را بدراند/صد گیگا بایت را بپراند/نان روز از برای سکس شب است/نان شب هم برای عاشق مست/عشق همیشه در مراجعه است.


بعد از این صد کتاب شعرم روش/حرف اسکندر و تزارم توش/همه آیند و باز باز روند/زنه بودن که خود منازعه است/عشق همیشه در مراجعه است.



دانلود

صدای سرد سکوت ساکن بر ثانیه ها

هستی یا می روی

هستی یا می روی

تیک تاک ساعت دیواری

و ثانیه هایی که با قلب من زمزمه میکنند

هستی، میروی

هستی، میروی

قهوه ی تلخ دلواپسی

وقتی چشمان قلبم صدای ساعت را بو میکشد

فال آخر

هنوز همان آدمک کف فنجان است

صورتش معلوم نیست

فقط رد پاهایش ختم میشود به مردمک دلشوره های من

این اولین فال نیست

باز هم نمی توان دانست

هستی ... یا .. می روی

می روی یا ...


برچسب: وبلاگ عزیز، ببخشید که یادم نبود یه ساله شدی . تو اولین وبلاگ عمرمی که نه تونستم ترکت کنم و نه حذف

برچسب دوباره: سلامتی همه ی اونایی که بودن، سلامتی همه ی اونایی که هنوزم هستن ...

نوشته ای برای اولین کریسمس عمرم!

89 پر ماجرا ترین سال زندگی منه. از عید تا اواخر خرداد که زندگی فقط برای درس رو تجربه کردم، روزایی که همش منتظر بودم تموم شن تا بتونم چیزایی که دوست دارم و تجربه کنم. فیلمایی که ندیدم و وبلاگی که بهش نرسیدم و کتابایی که نخوندم و کتابی که ننوشتم و هزار و یک ایده و کار که باید می کردم و نکردم. زندگی سه ماهه توی کتابخونه و شناختن آدمای جور و واجور توش. دخترایی که همه ی فکر و ذکرشون داشتن دوست پسر فلان بود و پسرایی که واسه جلب توجه دخترا هزار و یه حرف چرت و پرت میزدن. همه ی امیدا و آرزوهایی که خلاصه شده بود توی سه تا حرف ه و س ! هرچی میشه بشه. نهایتش درس خوندن توی یه رشته ی مزخرف یه دانشگاه مزخرف تر و گرفتن یه مدرک بی خودکیه و بعدم ازدواج و مرگ. همین.

گرچه بینشون آدمایی هم بودن که لنگه شون هیچ جای دنیا پیدا نمیشه. مثل فرزانه، که برا کاردانی به کارشناسی معماری می خوند، یه دختر مغرور، منطقی و معقول و خیلی خوش تیپ، درست چیزایی که جذبم می کنه. در عین حال مهربون و آسیب پذیر، سکوت، یکی از رفقای همیشگی ش بود و بالاخره روزی رسید که برام تعریف کرد برای چی یهو سردردای شدید میگیره.

یا لیلا، بهش می گفتم خاله. 26 سالش بود. از اون ترکای اصیل وابسته به ریشه. چقدر آهنگا بود که باهم گوش دادیم. اونم مثل فرزانه واسه معماری می خوند. معلم ورزش بود و کلیم مدال داشت. چندبار کارگردانی تئاتر کرده بود و خودشم نمایش بازی می کرد. گیتارم میزد. کارای هنری زیادیم میکرد. استادش عاشقش شده بود و اینم دیوانه وار دوستش داشت. اما حاضر نبود ازدواج کنه. می گفت سطح فرهنگی خانواده هامون زمین تا آسمون فرق داره. پدر و مادر استادم هر دو دکتران و پدر و مادر من حتا سواد ندارن. می گفت من توی خونواده ی اون ها گمم. حتا استادش بهش گفته بود من کمکت می کنم اما ...!

توی کتاب خونه عشقم تجربه کردم. سنگینی درسا بود که فشار آورده بود یا محبت یک نگاه منتظر که حس می کردم بین اون همه نگاه، فرق داره. اما آخرش، واقعا نفهمیدم چی شد. اون روزا که دنیا توی خاکستری و آبی لباس اون خلاصه بود و من هردم از خودم می پرسیدم "آخرش که چی" . اما آخرش، خیلی یهویی تموم شد.

اواخرش، وقتی حس کردی اول یه راهی که شاید تو باعث شروعش بودی برای یکی دیگه، باید خودت رو دخالت بدی که اگه ضرری هست، از اولش جلوش گرفته بشه و بعد بفهمی عجب احمقی هستی که کلی برای بقیه وقت میذاری و برات مهمن. همون بقیه ای که ...

توی اون دوران هیچ وقت محبتی که فربد بهم کرد رو فراموش نمی کنم. همه ی اون استرسا و حال خرابم، واقعا نمی دونم اگه نبود چی میشد!

3 ماه بعدی بدترین تابستون عمرم بود. انتظار، وقتی نمی دونی چی میشه، وقتی به یه سالی که گذشت فکر میکنی و اینکه یک صدم تلاشتم نکردی و حالا منتظر نتیجه ای! نتیجه ی عدل خدا شاید. تقصیر اتفاقای مربوط به انتخابات و افسردگی و بهم ریختگی اعصابش نبود. اون زمان انقدر توی توهم بودم که ... شاید واقعا لازم بود یه اتفاقی بیافته و من رو از این توهم در بیاره! گرچه توی این تابستون دیدن "جمع دوستان" و دیدار دوباره ی لیلای عزیزم اتفاقای تکرار نشدنی عمرمن. دیدن آدم هایی که دنیا براشون ارزش خیلی زیادی قائله.

و پاییز، پاییزی که یادم داد زندگی اون چیزی نیست که من توی ذهنم ساختم، زندگی واقعی تر از اونی هست که بچه کوچولویی مثل من بتونه تفسیرش کنه. من دانشجو شده بودم. توی 18 سالگی باید مسئولیت اداره ی یه خونه رو بر عهده می گرفتم. تنها مسافرت می کردم. دوری از خونواده رو تحمل می کردم و سر و کله زدن با هزار و یه آدم مختلف. شاید شناختن بیشتر آدما. دخترایی که چند هفته به هفته نمی رفتن خونه تا ابروهاشون پر شه، یا از یک شب تا شش صبح با دوست پسراشون توی کوه کمر آتیش درست می کردن و قلیون میکشیدن. یا پسرایی که ... که. به چشمم دیدم دوستم رو وقتی که به خونه مون پناه آورده بود و زار زار گریه میکرد چون نصفه شبی مرد معتاد همسایه در خونشون و زده بود و زنگشون و به آتیش کشیده بود، به این دلیل که"دوستت دارم!!" تجربه ی استاد طراحیم، تجربه ی زندگی ای که حالا تقریبا به شکلی در اومده که می خوام. حالا دیگه می دونم چی از زندگی می خوام.

سه ماه بعدی چند روزه شروع شده، و باز هم متفاوته. حضور یه دوست که همیشه منتظرش بودم که حالا نمی دونم از حالا به بعدم خواهد بود یا نه، فاصله گرفتن از دختر و پسرای تکرار، مثل همونای توی کتابخونه و تجربه ی آدمای جدید. اینبار به رسیدن به آرزوهام ایمان دارم، چون تغییر رو از خودم شروع کردم.

با تو ...

بعد از یه دعوای سخت و اساسی باهاش بغلم میکنه و می گه : نمی خواستم توی اینجا به کسی وابسته بشم، اما به تو وابسته شدم ...


و من متحیر و مبهوت می مونم

همون کسی که تمام چند روز گذشته تمام رفتارای من و نقد می کرد و کارایی که بهش اعتقاد داشتم و تا حدودی عمل می کردم شعار می دونست و همش فکر میکردم انقدر در حقش بد کردم و سرم به کار خودم بوده که ازم متنفره


یه نگاهی به دور و برمون بندازیم، چقد آدما هستن که منتظریم چیزای بی خودکی و دور بریزیم و برگردیم کنارشون ... باهم بودن از همه ی مادیات مزخرف دنیا، من مقصرم و اون مقصرمای دنیا و چی و چی ... مهم تره. باور کنین

وارد کوپه که شدم، دو نفر داشتن شام می خوردن. لحن حرف زدنشون واقعا مسخره بود. آخر حرفاشون و به طور بی مزه ای کش میدادن. هانیییییییییی یهه! اوه، کی حال داره اینا رو تا ته مسیر تحمل کنه. در باز شد و المیرا اومد تو. دختر رئیس قطار که توی یکی از مسافرتام باهاش بودم. چند ماهی ازم بزرگتر بود. دوستاشو از توی قطار جمع کرد و کوپه ی اون دو تا رو عوض کرد و خودش و دوستاش اومدن پیش من. داشتیم گل می گفتیم و می شنفتیم که توی ایستگاه بعدی یه خانم با پسر بچه ش و متصدی بلیت ها خواستن وارد شن. دو تا بلیت داشت و ما 5 نفر بودیم. یکی باید می رفت قسمت اتوبوسی!! گفت اشکالی نداره. من عادت ندارم توی قطار بخوابم. نمی خواد جا به جا شین. نمی دونم چی شد که سر درد و دلش باز شد. عجب زندگی عجیبی داشت!

11 سالگی با پسرخاله ش که دوستش داشت از خونه فرار کرده بود و بعد، وقتی گرفته بودنشون، این رو شوهر داده بودن و پسرخاله هه خودکشی کرده بود. گرچه اینم خودکشی کرده بود چند بار، اما، ناموفق! فقط یه سال ازم بزرگتر بود. یه زن 20 ساله با پسربچه ی سه ساله ش. شوهرش گویا دائم الخمر بود و پدرشوهر و مادرشوهر معتاد داشت. مادرش بعد دو ازدواج ناموفق تنها زندگی میکرد. خاطره، سمانه و زهرا سه تا اسماش بودن. پدرش مرد زنباره و دائم الخمری بود که با کابل کتکش میزد. حرفایی که میزد برام خیلی عجیب بود. همین حالاشم شاید حتا نتونسته باشم یه قسمتشم هضم کرده باشم . حتا فکر میکنم دروغ بگه. در هر حال اون شب ما کلی باهم حرف زدیم. ناامیدی داشت از پا درش میاورد. گویا مادرش با کار و از طریق کمیته امداد زندگیش رو می چرخوند. شوهرش سر کار نمی رفت و این فقط باهاش زیر یه سقف بود چون دلش براش می سوخت. بهش گفتم یه احضاریه طلاق برای شوهرت بیاری یه کم بهتر میشه. حتا دلم خواست طلاق بگیره. کلی کار بهش پیشنهاد دادم. زیست دوست داشت. بزرگترین آرزوش رفتن به دانشگاه بود. بااینکه شوهر داشت دوست پسرم داشت و می گفت اگه بخوام طلاق بگیرم اولین چیزی که بهش احتیاج دارم کسیه که پشتم بهش گرم باشه. بهش گفتم مطمئن باش مردی که حالا باهات دوسته بعد از طلاقت بهت اطمینان نمیکنه و عمرا باهات ازدواج نمی کنه. دلم برای بچه ش می سوخت. بی خبر از همه جا داشت جست و خیز میکرد و روی نرو مردم واگن راه می رفت. سعی کردم تا می تونم بهش امید بدم، بهش راه پیشنهاد بدم، حتا ازش خواستم باباش رو که حالا با زن دیگه ش زندگی میکنه و سکته ی ناقص کرده، طوری که دستش لمس شه ببخشه. می گفت مسبب همه ی بدبختی هاش اون بوده. مردی که بچه دار شده و بش بی توجه بوده. حالا به این وضع دچار شده. که توی 20 سالگی کلی سابقه ی خودکشی داره. نمی دونم سرگذشت پسرش چی بشه و شاید مهم تر، سرگذشت خودش. اون شب یه ساعتی که مونده بود پیاده شم بهم گفت تا حالا جز دفتر هیچ رفیقی نداشتم تا براش درد و دل کنم، ولی حالا حس میکنم تو بهترین دوستمی! بهش گفتم همین کاری که تو امروز برای این بچه ها کردی، وقتی از حقت گذشتی یعنی آدم خوبی هستی، یعنی می تونی توی زندگیت برای خودت کسی بشی، طوری که خیلی ها بهت افتخار کنن.

بعد خداحافظی وقتی رسیدم خونه دیدم کیف پولم رو توی قطار جا گذاشتم. کارت عابربانک و کارت دانشجویی و کارت شناساییم توش بود و این یعنی بدبخت شدن. خاطره بهم اس ام اس داد که برام برداشته تش. بهش گفتم برام با اتوبوس بفرسته اما اون، چون می دونست کارتام برام ارزش داره، و راننده بهش احتمال داده بود ممکنه یادش بره یا گم و گور شه، جای خونه ی خواهرش با اتوبوس اومد شهری که من بودم تا کیف پولم رو بهم بده. وقتی خواستم پول بلیتش و حساب کنم گفت آدم توی رفاقت این حرفا رو نداره. بعد با هم رفتیم پارک و دو ساعتی و با هم گذروندیم.

هنوزم بهش اس ام اس میدم. نمی دونم چیکار میکنه. براش دعا میکنم، دعا میکنم آدمی که این قدر خوبه به زندگی برگرده. دعا میکنم هیچ وقت پدر و مادری توی دنیا تولید نسل رو ساده تر از خرید بقالی سر کوچه شون ندونن.دعا میکنم برای خودم و فکر آدم ها. وقتی باهاش توی خیابون راه میرفتم، هر آن احساس گناه داشتم. آینده برام تداعی میشد، اگر ... اگر ... اگر ... اگر آدم بدی بود، اگر باهاش روزی جایی رفتم و گرفتنم و فهمیدم خلافکاره، حتا همون موقعیم که سوار قطار شد، وقتی باهام درد و دل کرد، وقتی خواستیم بریم رستوران و کوپه رو باهاش خالی بذاریم ترسیدم!! اون بهم اطمینان کرد و درد و دل که من ... بی جهت بهش توی خیالم تهمت بزنم. وقتی باهاش بودم واقعا حالم داشت از خودم بهم می خورد، و از دنیایی که توش آزادی ندارم، بخاطر چشمای نگران پدر و مادرم که دوست ندارم هیچ وقت از خودم ناامید ببینمشون، بخاطر تصور بقیه و ... . دلم میخواست هر دم پیشش بودم. اگه یه درصد حرفام به اندازه ای که میگفت روش تاثیر داره ای کاش میشد احساس خوشبختی کنه ...

تبریک زمستون


و



قضاوتم اشتباه بود


ر.ک به چند پست قبل

چترم باز باز است خدایا، باران!

دست انتظارم را بگیر

با من بیا به اوج لحظه های با شکوه گوش دادن به موسیقی چشمک ستاره ها

بیا تا آغوش لطیف پروانه ها را پذیرا شویم

و با بال های نازک قاصدک ها

در کوچه های بی قراری ارمغان "آمدن" باشیم

من و تو اگر ما باشیم

زمین گرما را پشت گوشش قایم نمیکند

هجوم سایه ها سرباز ترسوی مهتاب را پشت سیاهی بی صفت اسیر نمیکند

و حسرت لا به لای سنگ های چندین هزار ساله سنگواره خواهد شد

من با تو

از آسمان هفتم هم بالاتر می رویم

و در مهمان خانه ی بهشت

از شیر و میوه های خوش بو بستنی می سازیم

و در عمق دانه های برف کوهساران دوزخ، که هر کدام یک شکلند گم می شویم

تا با خدا قایم باشک بازی کنیم

با تفنگ ابر، فاصله ها را تیرباران کنیم

تا محو شوند

و "دوری" بی گناه را به دوردست ها بفرستیم

بگذار با باهم بودنمان، ترس عقل را فرو ریزیم

و مرگبارتر از همیشه

با هم باشیم!!!

 

برچسب: دلم میخواد عاشق بشم، عاشق باشم، این واقعا درخواست بزرگیه از زندگی؟

برچسب ': همیشه، یه جاهایی از زندگیم توی دوراهی گیر میکنم، از اونایی که واقعا نمی فهمم کدومش درسته و همیشه، از خدا می خوام بهم راه و نشون بده، بگه چی درسته، چیکار کنم! بده آأم حس نفرت انگیز خیانتکاری داشته باشه، خدا کمکم کن

برچسب ":دارم میرم، فردا، 7.30!

برچسب "': برای اولین بار توی کل 8 سال وجودش، امشب واسش یه خواهر خوب بودم، اونی که باید می بودم! دعا کنین ادامه دار باشه

زندگی از نو!

پریشب ساعت 12 و نیم بود که زنگ زد، پرسید کجایی؟ گفتم تهران، نزدیک خونه مون کار داشت و گفت میاد من و ببینه. خونواده خواب بودن،

چرا نگفتی خوابن؟

بریم اتاق من

دو تا صندلی گذاشتیم رو به روی هم و شروع کردیم به حرف زدن. انگار از قبل می دونست که دیگه اون مونای سابق نیستم، شایدم از توی چشمام خوند، خب، هیچ کس توی زندگیم اندازه ی اون روم تسلط و تاثیر نداشت، پس حقشه که بدونه چمه.

درس میخونی؟ من: نه!

طراحی هام و بهش نشون دادم و همون طور که فکر میکردم ازش استقبال کرد. یاد اولین شعری افتادم که گفتم. کلاس پنجم بودم فکر کنم که براش خوندم و اون زمان انقدر تشویقم کرد و خواست که ادامه ش بدم که تا سوم راهنمایی دو تا دفتر شعر داشتم.

گفتم کلی درس خوندم واسه ی یه امتحان و خرابش کردم، دیگه واقعا امیدی ندارم!! می دونست گفتن این حرف ازم بعیده و دنبال بهونه م.

 میدونی تو چجوری هستی؟ تو راجع به همه چی می دونی، اما نه دونستنی که به درد بخور باشه! یه نگاه سر سری به درست، یا چیزی که میخوای راجع بهش بدونی میندازی و فکر میکنی حالا دیگه توش استادی! اما وقتی میخوای ازش استفاده کنی، میبینی که روش تسلط نداری و به دردت نمی خوره. تسلط خیلی مهمه!

خداییش خیلی راست میگفت، من همه کار و توی زندگیم تجربه کردم، از ورزش که والیبال و بسکتبال و بدمینتون و پینگ پونگ و هندبال و چی و چی رو به طور حرفه ای یاد گرفتم و به طور حرفه ای روشون کار نکردم، تا یاد گرفتن انواع زبان برنامه نویسی و آی سی دی ال و ساختن روبات و ... همه نصفه نیمه.

گفتم خیلی افسوس گذشته رو میخورم، تمام روزایی که از دست دادم، فقط دو ماه برای کنکور درس خوندم و ... حالا، اینجام! نگام کن، واقعا هیچ انگیزه ای ندارم، اصلا، آخرش که چی؟

 اگه اینطوری فکر کنی خوب معلومه به پوچی می رسی، ببین من یه مریض دارم که کارخونه داره، توی زندگیش هرچی که بگی داشته، اما بهم میگه من فقط توی زندگیم حسرت یه چیز و داشتم، اونم لفظ مهندس قبل از اسممه. آدمی که پروفوسور میمیره خیلی فرق داره با یه آدم دیپلمه!

گفتم از زندگیت راضی هستی؟ گفت آره، چیزی گفت که تقریبا تکونم داد، می گفت من دو بار کنکور دادم و وقتی قبول نشدم رفتم سربازی، بعد سربازی باز کنکور دادم و اینبار زبان آلمانی شهید بهشتی قبول شدم، یه سال درس خوندم و دیدم علاقه ندارم و شروع کردم به خوندن واسه کنکور تجربی!!! و وقتی جوابا اومد، فقط 12 تا حق انتخاب داشته و فقط پزشکی و دندانپزشکی زدم. حتا حاضر بودم یه سال دیگه درس بخونم تا رشته ی مورد علاقه م قبول شم. وقتی همه ناامیدش میکردن، وقتی می خواسته استعفا بده همه ی اونایی که باید امضا میکردن بهم میگفتن این کار و نکن، کلی آدم هستن که آرزوی صندلی تو رو توی این دانشگاه دارن، حتا صبح کنکورش باباش باهاش دعوا کرده بوده! اما اون راه خودش و رفته و حالام توی زندگیش واقعا آدم بزرگیه. یه هدف دیگه م دارم، میخوام تخصصم و بگیرم، حتا اگه یه روز از عمرم مونده باشه، توی برنامه م هست یه کم زندگیم و جمع و جور کنم و برم اونور تا این تخصصه رو بگیرم. یه مرد 45 ساله!

 نمی گم براش دیره، نه به هیچ وجه، می گم که توی فرهنگ ما مردم به 32 3 که میرسن دیگه می برن! و مشکل دقیقا هدفه، آدما فقط وقتی 17 18 سالشونه هدف دارن توی ایران!

من بعد از اینکه رفتم دانشگاه، چون قبلا یه هدف دیگه داشتم و حالا توی یه مسیر دیگه قرار داشتم دیگه واقعا زندگی برام معناش رو از دست داد. شاید خیلی وقتا از خیلی جاها شنیده باشیم که "هدفت و مشخص کن" برای منم دیگه این جمله واقعا زجر آور بود، اما اون با تمثیلی از زندگی خودش بهم فهموند که هدف چقدر می تونه مهم باشه، اراده ایجاد کنه و از زندگی مزخرف یه نفر یه زندگی ایده آل ایجاد کنه! همین حالا، دلم میخواد یه قلم و کاغذ بردارم و کوچیک و بزرگ هدفام رو بنویسم، حالا توی وجود من همون تاثیر همیشگیش رو گذاشت، ذهنم، به دستور اون، مجبورم میکنه که اراده ای قوی داشته باشم، برای رسیدن به اون چیزی که می خوام!!

کاش هممون، توی هر سنی که هستیم، به آرزوهایی که قبلا داشتیم و به نوعی بهشون نرسیدیم فکر کنیم و واسه ی دست یابی بهشون، برنامه ریزی کنیم. 

می خوام یه شعار توی زندگیم داشته باشم: دیر وقتیه که مرده باشیم!

کاش قضاوتی اشتباه باشه!

دلم بدطور ازت گرفت ... خیلی وقته! اما سعی کردم، به روی خودم نیارم. توی زندگیم این و خوب یاد گرفتم که نباید از بقیه انتظاری داشته باشم، هرکسی، حق انتخاب داره، که با من حرف بزنه یا نزنه، که دوستم داشته باشه یا نداشته باشه، که محبتم رو ببینه یا نبینه، که برام ارزش قائل باشه یا نباشه، ولی لعنتی، از تو یکی خیلی انتظار داشتم، می دونی چرا؟ چون کسی بودی که اگه یه روز خیلی بی مقدمه بهم می گفتی "چون من میگم" جون خودت و بگیر می گرفتم، چون وقتی گریه می کردی حتا اگه دلیلش و نمی دونستم زار میزدم، چون همیشه و همه جا هر وقت هر اتفاقی افتاد و ناراحتت کرد هر وقت شبانه روز بود مطمئن بودی هستم، هوات و دارم، میتونم آرومت کنم حتا اگه مجبور باشم 6 ساعت برات حرف بزنم، چون چند دفعه از غرورم گذشتم بخاطر تو، خودم و کوچیک کردم بخاطر تو، برات مردم و زنده شدم و ...

توام برای من بهترین بودی، تو همیشه رفیق نامبر وان من بودی، حالا بی معرفت، خدا وکیلی، اگه کسی که حاضر بودی همه ی زندگیت رو پای رفاقتش بدی، برات اندازه ی 2 دقیقه احوالپرسی و یه زنگ خشک و خالیم ارزش قائل نبود!! اگه حتا واسش اهمیت نداشت زنده ای یا مرده و توجیه گلگی باشه اینکه اس ام اس دادم و به دستت نرسید ...

بی خیال، بدطور دلم ازت گرفت، ولی مرسی، اول کار این زندگی، یه درس بزرگ بهم دادی، پاک باختگی توی دنیا واقعا معنایی نداره، به حرمت آخرین بغضی که بخاطرت کردم، همین جا برای همیشه می بخشمت و برای همیشه ازت خداحافظی میکنم ...

خیال خوش

O, who can hold a fire in his hand

By thinking on the frosty Caucasus

Or cloy the hungry edge of appetite

By bare imagination of a feast

Or wallow naked in December snow

By thinking on fantastic summer’s heat

O, no! the apprehension of the good

Gives but the greater feeling to the worse



كيست كه بتواند آتش بر كف دست نهد

و با ياد كوههاي پر برف قفقاز خود را سرگرم كند

يا تيغ تيز گرسنگي را با ياد سفره هاي رنگارنگ كند كند

يا برهنه در برف ديماه فرو غلتد و به آفتاب تموز بيانديشد

نه . هيچكس ! هيچكس چنين خطري را

به چنان خاطره اي تاب نياورد

- از آن است كه -

خيال خوبيها

درمان بديها نيست بلكه صد چندان

به زشتي انها مي افزايد


برچسب: دانلود


برچسب ': شعر از ویلیام شکسپیر، فکر میکنم با ترجمه ی استاد شاملو و صدای فرهاد 

خدا وکیلی شما بودین چیکار میکردین؟


تصور کنین بعد یه دعوای لفظی که دوست هم خونه ایتون هرچی دوست داره بهتون میگه و کلی با ناجوان مردی ازتون انتقاد نه چندان درست میکنه و کل رفتارتون رو نقد میکنه و توی موضوعیم که کلا بهش ارتباطی نداره دخالت میکنه!! و با قضاوت وحشتناک ناجوان مردانه تر ازتون گلگی میکنه و شما بخاطر فیصله یافتن و بخاطر اینکه به قول خودش اعصابش سر جاش باشه و پیش خونواده حالش خراب نباشه، میشینین 3 صفحه شعر روان و سلیس در زمینه ی هجو خود و بالابردن رفیق میگین و با عشق و علاقه براش می خونین، بعد یه تشکر 2 کلمه ای! جوابتون رو اینطوری بده :

قبلام خیلی ها برام شعر گفتن!

یا یه چی توی این مایه ها، قیافه تون چه شکلی میشه؟

برچسب:  زندگی کردن با آدمی که روی احساساتش حسابگری داشته باشه،" من دو بار بهت گفتم قربونت برم و سه بار باهام درد و دل کردی"، واقعا قلب آدم و میشکونه آدمی که محبتایی که بهش میکنی هیچ گوشه ی ذهنش جا نمیگیره، اما وای به اون روزی که بهت محبتی کرده باشه ...

my fucking days!!!

بوی چوب سوخته میاد



برچسب: خوبیش اینه هوام سرده!

برچسب ': لعنت به همه ی خاطرات


باز این چه شورش است و از این حرفا!

وقتی می گن محرم، بوی اسفند به مشامم میرسه و صدای طبل و دهل و توی ذهنم لباس مشکی و پرچم با دسته ی بلند پدیدار میشه. با بوی قیمه ی داغ سر ظهر عاشورا و یاد زنجیر دوره ی بچگی هام میافتم.

قدیم ندیما محرما یه صفای دیگه داشت. برای من امام حسین اون مرد مهربون و بزرگواری بود که بخاطر نجات مردم از فقر و بدبختی جون خودش و دوستاش و اعضای خونواده ش رو کف دستش گرفته بود و مردونه وسط میدون جنگ انسانیتش رو به تماشا گذاشته بود. گرچه هنوزم توی ذهنم همون تصور رو دارم، اما حالا دیگه عزاداری برام معنایی نداره. این روزا دیگه محرم اون شور و حال سابق و نداره. وقتی یه دسته ی عزاداری 20 نفره 14 تا طبل زن فشن دارن و وقتی آمار نشون میده بیشترین دوره ای که پیشنهاد دوستی خیابونی بهم داده شده، دو روز تاسوعا و عاشوراس! گویا مشکی خیلی بهم میاد دی: یه زمانی می رفتم یه هیاتی در راه رضای خدا چایی می دادم و تا جایی که از دستم بر می اومد کمک می کردم. تا اینکه یه روزی یه خانمی که به نظر عقل کاملی نداشت برام از سرگذشتش گفت و کاری که صاحب هیات با روزگارش کرده بود. دنیا روی سرم خراب شد. همون شد که با خودم عهد کردم دیگه پا توی هیچ هیاتی نذارم . گرچه حالام بخاطر همه ی روزایی که پای سخنرانی آدمای نون به نرخ روز خور نشستم یا بخاطر خزعبلاتی که یه عده آدم سودجو واسه ی در آوردن اشک مردم می گفتن و پیازداغ اصل ماجرا ر و زیاد میکردن پشیمونم. واقعا آدمی که بخاطر آزادگیش جنگیده نیازی به گریه کردن نداره. اونی که باید به حالش گریه کنیم، مردمی هستن که پارسال همین روزا کشته شدن هم وطناشون رو بخاطر دفاع از حقشون دیدن و بخاطر انزجار از دفاع از حق! شایدم بخاطر ساندیس خورون راهپیمائی کردن.

 در هر حال هنوزم که هنوزه خیابون بوی پیازداغ میده و رنگ مشکی و دم به دم ایستگاه صلواتی چایی و بوی اسفند و صدای طبل نمودهایی از عاشورا و تاسوعایی هست که دیگه برام قشنگی سابق رو نداره.

ترس ...

کاش مادرها روزی به این نتیجه میرسیدن که تنها مشکل بچه شون ناهار نیست که آماده ش کنن و بعد با یه جمله ی "ببخشید تنهات می ذارم" خرت کنن و برن دنبال دنیای خودشون.

اوایل که رفته بودم شمال، واقعا دنیا برام تموم شده بود، حس می کردم تک تک آرزوهام و با دستای خودم چال کردم، اما حالا واقعا موقعیت الانم رو با هیچ چی عوض نمی کنم. همین که توی یه هفته بیشتر از 4 5 ساعت نمی تونم آنلاین باشم و وقتم و با کارای دیگه میگذرونم، می تونم تنها سفر کنم و آدمای مختلف رو تجربه کنم، آزادی بی حد و حصری دارم که خودم کنترلش میکنم "حکایت همون دیالوگ پست پیش که نجیب بودن مال وقتیه که راه دومیم باشه!" با دنیایی آرامش. خوبه جایی باشی که کسی نشناستت، یا برات اهمیتی نداشته باشه مردمش چطور در موردت فکر کنن، به سرت می زنه ساعت 11 شب زیر بارون بری توی کوچه بدوئی و براتم مهم نیست بهت بگن دیوونه، یا با دمپایی و لباس هفت رنگ تا وسطای شهر بری. اما چیزی که بیشتر از همه ارزش داره اینه که دوری از خونوادت باعث شده وقتی بعد دو هفته برمیگردی خونه، دو سه روز بودنت پیشت می مونن و همه ی ساعت با هم حرف می زنیم یا میریم بیرون و کنار همیم.

اشتباه کردم که برگشتم، واقعا نباید بر میگشتم. بودن 10 روزم اینجا، همه ی حس خوبم و خراب کرد.

حالا واقعا نگرانم اگه بعد 4 سال برگردم چیکار کنم؟!

خانه ای روی آب


عزت ا... انتظامی: مادرت زن نجیبی بود .

رضا کیانیان: نجابت وقتی معنا پیدا میکنه که راه دومی هم وجود داشته باشه .
.
.
بهمن فرمان آرا

لئوناردو آلیشان/ برگردان شاملو

در گلوگاهِ من

درختِ سیبی هست

که از آن

مردی را

بر دار کرده‌اند.

اگر دهان می‌گشایم و روی می‌گردانی
                                                        

 بگردان

 

اما به قِدمَتِ عشق سوگند

که تباهیِ من از مِی و افیون نیست.

اوست که در گلوگاهم آویخته است و

می‌پوسد

آرام آرام...

دنیای پر از آدم های تنها

نمی دونم براتون پیش اومده یا نه، اما آدمای زیادی هستن که هرروز توی خیابون یا ماشین می بینمشون، یا توی قطار یا اتوبوس همسفرم میشن ، و دلم میخواد که به عنوان یه دوست همیشه در کنارم بودن. مثل همون آقا با ساز دهنیش توی مسافرت قبلیم که حالا می دونم یکی از آهنگایی که زد، گادفادر بود، یا توی مسافرتای اولمون ونوشه، خانم 30 ساله ی حسابداری که سبک حرف زدن و رفتارش مثل ملکه های با اصالت بود، دوستای زیادی نداشت، چون به شدت حسود بود و دلش نمی خواست وقتی کسی با اونه، با کس دیگه ای هم دوست باشه و از شوهرش با نفرت وحشتناک دوست داشتنی ای حرف می زد، به اعتقاد خودش فرصتای بهترش رو از دست داده بود. یا اون 3 تا دانشجوی سال آخری دیگه، که بینشون ریحانه فوق العاده شیک و خونگرم بود و هر فیلمی که ازش می پرسیدی دیده بود، از کارتون گرفته تا سری توآی لایت و ... و اون یکی که اسمش یادم نیست اما به شدت مهربون و شیرین که از 14 سالگی با دوست پسرش بود و خاطرات پیچوندن دوست پسرش و رفتن به عروسی های هم کلاسی هاش و بزم و رقص با پسرا رو تعریف میکرد. اگه نوع خاطره تعریف کردنشو میدیدن!! فلانی بهم زنگ می زد بچه ها سریع من و از اون وسط میکشیدن با موبایل حرف بزنم، فلانی می گفت قاطیه؟ می گفتم آره. می گفت مانتو تو که در نیاوردی؟ نه بابا مانتو ؟ کی من؟!!!!! اما در عین حال وفاداریش وحشتناک زیاد بود و خیلیم طرفش رو دوست داشت. یا آقای دانش که درست وقتی ما اومدیم فارغ التحصیل شد، فقط یه جلسه توی کانون موسیقی برامون حرف زد، پسری که عمرا فکر نمی کنی 22 3 ساله باشه، با ریش مرتب و بلند، موهای شکل موهای حسین پناهی و تیپ یه دست مشکی با شال رنگی، یا کسری موسس کانون خیریه که صداش چه توی جشن، چه توی راهروی کلاسا، فوق العاده گیرا و طرز حرف زدنش فراموش نشدنیه. همینطور صفا ، مینا یا خیلی های دیگه، شاید آدم هایی عادی که توی کوچه و خیابون میبینم اما تمایزی توی تیپ یا یه رفتار کوچیک خاص باعث میشه که آدم دلش بخواد به عنوان دوست اون ها رو کنار خودش داشته باشه. حتا توی اینترنت، فاصله واقعا مهمه! فاصله، هرچند آدم یاد طرفشم باشه، آدم و از خیلی چیزا محروم میکنه. این حقیقتی جبران نشدنیه!! و همینطور اینکه خیلی آدم ها همدیگه رو درست نمی شناسن! در حالی که کنار هم بودنشون کولاک میکنه!

تصور من از دانشگاه، همیشه فضای کافه ی اعتراض و میترا حجار و پارسا پیروزفر و حرف زدنشون در مورد سیاسته. یا فضای دوستانه  فضای حضور  چیستا و ستاره و اونیکی با امین حیایی وقتی هنوز خوب بوده. وقتی از انجمن های فراماسونری و اینا حرف میزدن!

راستی یه چیزی، توی شخصیت هر فرد برای برقراری ارتباط باهاش بعد از طرز لباس پوشیدن، سبک حرف زدنه که خیلی برام اهمیت داره. سبک حرف زدن واقعا مهمه، یکی ممکنه خیلی خوب بنویسه اما موقع حرف زدن حس کنی اندازه ی یه عمله هم سرش نمیشه، همه باید بتونن راهی توی حرف زدنشون پیدا کنن تا احساسشون رو به بهترین صورت ممکن بیان کنن!

برچسب: امروز توی اتوبوس یه دختره داشت با موبایل حرف میزد، آخر حرفاش گفت داداش پول مول می خوای هستا، به سبک هنرپیشه ها، اگه کارگردان بودم حتما بهش پیشنهاد همکاری میدادم! فوق العاده قیافه ش با اصطلاحی که به کار برد همخونی داشت!

ایام گند!

بارون میاد ... باز به همه اینجایی ها اس ام اس دادم


برچسب: اساسا هرکی هرطور که تونسته توی این چند روز حالم و گرفته


برچسب': اونجا که من هستم درسته که ذرت مکزیکی فروشی درست و حسابی، فروشگاه زنجیره ای، پارکی که هر وقت شب بشه توش رفت و تاب و سرسره ی درست حسابیم داشته باشه و مسائلی از این قبیل نداره، اما خدا وکیلی موز داره، پس چرا من از وقتی اومدم سه کیلو موز خوردم؟

چند تا آدم منحصرا جدید!

چند شب پیش که با اتوبوس بر میگشتم، جلوم 2 تا پسر و 2 تا دختر نشسته بودن که تمام شب رو در مورد موسیقی صحبت کردن. یکی از پسرا ساز دهنی میزد و ساعت 2 شب چند تا آهنگ و با سازش برامون اجرا کرد، یکی از لذت بخش ترین ساعتای عمرم بود. پسره واقعا خوب و گیرا حرف میزد و شدیدا عاشق کارش بود. علاوه بر ساز دهنی پیانو هم میزد. کلا معلم موسیقی بود. یکی از دخترام پیانو میزد. برای هم انواع و اقسام آهنگای کلاسیک و سنتی رو گذاشتن. گویا همشون روانشناسی می خوندن. چون همون آقا راجع به رقص و روانشناسی مرتبت با اون صحبت کرد. چرا رقص بابا کرم اون شکلیه و چرا ترک ها موقع رقصیدن پارو جلو و عقب میکنن و حالت دستاشون. چیزایی که من تا به حال در موردش فکر نکرده بودم. معتقد بود عشق به هر چیزی هست که می تونه اون رو به اوج برسونه نه زیبایی خود هر چیز. شاید یه نفر با بهترین نی دنیا نتونه خوب نی بزنه اما یکی با یه تیکه چوب شبه نی بتونه بهترین نوای دنیا رو خلق کنه! خلاصه خیلی عالی بود که سفر همراه با آدمایی باشه که سبک و سیاق خاصی برای زندگیشون داشته باشن و تو ازشون کلی درس بگیری.

برچسب: میخوام ساز دهنی یاد بگیرم! البته اگه بیشتر از 10 واحد توی این ترم پاس کنم دی:!

یه عالم کاملن جدید تر!

یه جایی از زندگیت هست که بدطور می بری، خیلی ناامیدی، نمیدونی چی کار باید کنی که خوشحالت کنه، خسته شدی از همه چی، همه چی برات ناامید کننده س، علایق دیروزت که به جایی رسوندیشون و ازشون بریدی، کارایی که کردی و همیشه افسوس خوردی که چرا ادامه ندادی و ...

وقتی به یه همچین جایی می رسین، وقتی توی اوج ناامیدی هستین، براتون یه پیشنهاد خوب دارم، یه کار تازه شروع کنین!! برید یه کلاس ثبت نام کنین، یه چیزی که کاملا جدید باشه و یه ته علاقه ایم بهش داشته باشین. اون موقعست که زندگی چنان روی غلتک میوفته که نه تنها این کار جدید، حتا کارای قبلی افسوس ناکتونم روند صعودی میگیرن.

انگیزه م از رفتن به کلاس طراحی این نبود. همینطور الکی الکی شکل و شمایل دو سه نفر و کشیدم و همه گفتن به به و چه چه و چقدر شبیهه! خوب من همیشه فکر میکردم کوچکترین استعدادی توی نقش زدن ندارم. اما حالا می بینم که هیچ چیز نیاز به استعداد نداره. فقط کمی تلاش و عشق. گفته بودم که میرم کلاس طراحی. انگیزه م اول این بود که اینجا رو نوشتاری تصویری کنم. چون من وقایع رو خوب بلدم به زبون بیارم اما ایده ی جالب تر اینه که علاوه بر توصیف یه طرحیم از اون چیزی که دیدم، مثلا یه آدم یا یه موقعیتم ضمیمه ی کارم باشه. یا واسه پیدا کردن عکس مرتبط با نوشته م گوگل و زیر و رو نکنم و آخرشم هیچی! بکشمش. حالا اما درست وقتی اعصابم از زمین و زمان خورده، یا خوابم نمی بره و پریشونم یا ... طراحی چیزیه که بهش پناه می برم و بدطور به آرامش می رسم!!

شمام امتحان کنین، طراحی رو نه ها! شروع یه کار جدید.

خوشبختی

خوبه آدم یه جایی از زندگیش بتونه بگه :


حتا اگه همین حالا بمیرم، اصلا بخاطرش ناراحت نمیشم، قبلا به اندازه ی کافی زندگی کردم!

سریال کافه پرنس



ترکمن ها

بندر ترکمن یکی از خاص ترین شهرهای ایرانه که با وجود کوچکی  دارای فرهنگ مردمی جالبی هست. این دسته از هم وطنان ما که اغلب مسلمان سنی هستن، با سبک لباس های خوش آب و رنگ و خوش طرحشون، جزو ایرانی های پایبند به سنت محسوب میشن. پیراهن های بلند با پارچه های رنگارنگ و روسری های سه گوش با طرح های جالب که چند سال پیش مد شده بود، لباس های زمستونی ساخته شده از پوست حیوانات، جزو شناخته شده ترین البسه های قومی ایرانی هست.

ترکمن ها ترکی حرف میزنن و جالب اینکه ترکی اون ها از ترکی آذری ها و ترک زبان های شمال غرب واژگان بیشتری داره و آذری زبان ها هستن که ممکنه بعضی از حرف های ترکمن ها رو درست متوجه نشن. راستی ترکمن ها فقط با ترکمن ها ازدواج میکنن. اگر دختر یا پسر ترکمنی عاشق پسر یا دختری از سایر مردم بشه، باید فرار کنه!!

 اما ترکمن ها جزو اون دسته سنی هایی هستن که به اعتقادات شیعه ها پایبندن، کسی که توی قطار هم کوپه ی ما بود، اسم پسرش امیر حسین بود و خودش می گفت که امام ها رو قبول دارن که برام خیلی جالب بود.

ضمنن مردم این شهر خیلی اجتماعی نیستن و اون قدر ها نمیشه بهشون نزدیک شد اما در هر حال فوق العاده مردم خوب، با فرهنگ و کم نظیری هستن. من که دوسشون دارم.