یه ولنتاین نوشت واقعنی

از اون وقتاییه که بدطوری غمگینم! یه کلاه مشکی نقاب دار مخملی گذاشتم سرم و هی نقابش و بالا و پایین میکنم، من فقط وقتی خیلی غمگینم کلاه سرم میذارم، بعدشم به خودم ادکلن مردونه می زنم و یه مداد چشم بر میدارم و دور تا دور چشمام و سیاه میکنم، انقدر کیف میده!

تنها جایی که برای نشستن توی اتاقم هست همین صندلی کامپیوتره، دارم فک میکنم که هیچ وقت یه اتاق دخترونه نداشتم! همیشه مامان هست که هر دو سه روز یه دفعه جمع و جورش میکنه، نمیدونم چرا حس میکنم اگه اتاقم و مرتب کنم آدم خاله زنکی محسوب میشم!

 شدید دلم میخواد برم بیرون و واسه ولنتاین خرس و جعبه و شکلات و از این آلات فرنگی مآبی بخرم، نمی دونی نگاه چندش آور فروشنده های این جور مغازه ها چه هیجانی به آدم القا میکنه! وقتی مشغول انتخاب اسباب بازی هستی و با نگاه هیزشون تمام حالتات و زیر نظر میگیرن تا به محض اینکه از مغازه شون خارج شدی با دوستان ادات و در بیارن و هر هر بخندن!

 خب ... خیلی خوبه آدم یکی و داشته باشه که واسش کادو بخره، حتا اگه کادوی ولنتاین باشه! تنها باری که کادو خریدن خیلی بهم مزه داد همین آذر ماه بود که شعر تو به من خندیدی و دادم قابش گرفتن و هدیه ش دادم به مهسا! حتا خود حمید مصدقم اندازه مهسا این شعر و دوست نداره! هیچ وقت یادم نمیره که وقتی کادوش و باز کرد چقدر هیجان زده شد و محکم بغلم کرد و از ته دل ترین ماچ  دنیا رو روی صورتم کاشت!!

راستش خیلی بهتره کلی همکلاسی لوس پر افاده داشته باشی که همه ی دغدغه شون جدیدترین مدل موی روز  و لوازم آرایشی باشه و به مضحک ترین صورت ممکن ازت در مورد خریدن خرسشون نظرسنجی کنن تا چند تا همکلاسی که وقتی بهشون میگی هپی ولنتاین بگن اوف ... چه زود داریم به کنکور نزدیک میشیم!

فک کنم بهتره تمومش کنم ها؟ خب ... به قول وحشی سپنتاینتون مبارک ...

با ربط 1:

اینم ولنتاین از نگاه خیام ...

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

من می نه زبهر تنگدستی نخورم


یا از غم رسوایی و مستی نخورم


من می ز برای خوشدلی می خوردم


اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

با ربط 2:

آهنگ الکی سیاوش

روز شمار زندگی فرزندم صبا


این وبلاگ و ببینین و اگه خواستین آدرسش و بذارین توی پیوندای روزانه تون برای حمایت

ازش، نی نی عکست و که دیدم گریه م گرفت، چقد پاک معصومی ... خوب میشی من

مطمئنم . ما برات دعا می کنیم ...


روز شمار زندگی فرزندم صبا



شبا به یاد تو همش، خوابای رنگی می بینم!

سنگدل ترین آدمای دنیا از نظر من اون خانومایی هستن که وقتی به عشقت تلفن میزنی میگن:

 مشترک مورد نظر خاموش می باشد، لطفا بعدا تماس بگیرید ...

 

*نامردا بعدش دلداریتم نمیدن، نامردا

 

بی ربط:

خدا جون، انقد پاتو روی دم من نذار، ای وای! ببین، بیا یه مدت کاری به کار هم نداشته باشیم، من فکر میکنم تو نیستی، توام فکر کن من نیستم، چی؟ چی میگی؟ می پرسی پس فک کردی واسه چی آفریدمت؟

بچه بودم هرکی اذیتم میکرد بهش می گفتم زشت

زشت زشت زشت زشت زشت زشت

سرگذشت یک من!

من بودم، توی تنها ترین نقطه ی دنیا توی اون زمان، یه کلت کمری بغلم بود و یه کلاشینکف و طوری گذاشته بودم روی زمین که لوله ش زیر چونه م باشه و دستمم کمک کارش، آره رفیق روی یه سنگ کنار یه صخره سینمایی بلند نشسته بودم و خیره شده بودم به دوردستا، همون موقع اگه شلیک میکردم و نفله میشدم 200 300 متر میافتادم پایین و وای که چه کیفی داشت.

داشتم فکر میکردم، یه وقتا آدم دوست داره فقط فکر کنه. به همه ی اون چیزایی که قبلا باید بهش فکر میکرد و نکرده و به همه ی اون چیزایی که ارزش فکر کردن نداشت و بهش فکر کرده بود.

آره من بودم و یه صخره ی بزرگ و هوای ابری توی اون جنگل صخره دار که دور و بر بهارش بود و یه کم برف داشت و بیشتر سبزه. عجب منظره ی توپی داشت خدایی، آدم وسوسه میشد همون موقع یه فیلمنامه بنویسه و خودش هنرپیشه و کارگردانش بشه! انقدر خوب بازی کنه که بهش تمشک طلایی جایزه بدن! خب تمشک طلاییا همیشه جایزه های بهتریَن.

میون فکر کردن نفرتم میورزیدم. ببین، انقدر من و سرزنش نکن، من وقتی متولد شدم هنوز نفرت ورزیدن بلد نبودم، تازه شم، خیلی کارای دیگه! مثلا حسادت، دروغ، کارای بد بد دیگه! آره، به قول مظ مظ مهم این نیست که بچه ت فحش بلد نباشه، مهم اینه که بلد باشه ولی ازش استفاده نکنه، پس مهم اینه که نفرت ورزیدن بلد بشیم و نفرت نورزیم؟ خب شما بگین آخه میشه؟ میشه آدم به این خورشید احمق که چند میلیارد ساله سر ساعت طلوع میکنه نفرت نورزه؟

میشه آدم به این درخت آشغال که اول بهار سبزه، بعدش میوه میده، بعد زرد میشه و برگاش میریزه نفرت نورزه؟ رودخونه چی؟ چیزایی که همیشه همه چیشون سر جاشه حال آدم و بهم میزنه، چون هی یادش میندازه هرچی بدبختی داره میکشه مال اینه که هیچی سر جاش نیست!


دلم ساز میخواست، یا یه پیانو از  اونا که اون آقاهه توی المپیک میزد، یا یه سازدهنی کوچیک. جز این دو تا ساز همه ی سازای دنیا الکین، حال آدم و بهم میزنن! چرا؟ به من چه چرا؟ اصلا مگه همه چی باید دلیل داشته باشه؟ پس من چرا دلیل اساسی ترین چیزای دنیا رو نمیفهمم؟

اصلا هرچی زورش بیشتره کمتر لازمه دلیلش و بفهمی، مثل فقر، مثل مرگ، مثل جنگ!

اوه! باز یاد بدبختیام افتادم، از من نشنیده بگیر ولی راستش خیلی به دلیل خیلی چیزا فکر میکردم قبلنا! مثلا به اینکه ما نمیتونیم جلوی وزیدن باد و بگیریم ولی میتونیم ازش واسه چرخوندن توربین استفاده کنیم، یا اینکه جهان واسه من آفریده شده نه من واسه جهان! یا اینکه چرا وقتی آدم خودش و میکشه قاتل محسوب نمیشه که اعدامش کنن و بندازنش زندان، جاش میبرنش قبرستون؟

خب داشتم همه ی آخرین کارای انسان بودنم و میکردم که بعدش بمیرم، خودکشی راحت ترین کار دنیاس، چون دیگه هیچ کس مدعی جون آدم نمیشه که بخواد تاوانش و از یکی دیگه که آدم و کشته پس بگیره! آدم اختیارش دست خودشه!

 داشتم چی میگفتم؟ آها! بسه دیگه. بنگ ... یه منی که از این 200 300 متر پرت شد پایین و این یکی منه که داره راشو میکشه بره خونشون .


بی ربط:

میخوام درس بخونم ...

چشم های شسته شده ی من!

من به چشم های بی قرار تو قول میدهم، ریشه های ما به آب و شاخه های ما به آفتاب خواهد رسید، دوباره سبز خواهیم شد ...

بی ربط 1:

راستش قبلا از مردن خیلی می ترسیدم، بیشتر مردن دیگران، خب، میدونی! الان میفهمم که مردن یکی از بهترین اتفاقاتی هست توی دنیا که میشه واسه آدم اتفاق بیافته! باور کن ...

بی ربط 2:

حذف شد ... نه نترسیدم، اگه میترسیدم هیچ وقت نمینوشتمش، خب پدربزرگ منم طلبه یا همون آخوند بود،اما از دو سال قبل تولد من لباسش و در آورد، چون ... معلومه دلیلش دیگه

بی ربط 3:

توی تاریخ نوشته وقتی ستارخان و باقر خان به سمت تهران میومدن، توی قهوه خونه یکیشون از اونیکی میپرسه: حالا این مشروطه چی چی هست؟!

خب، منم مثل اون هام، درست نمیدونم دارم جوش چی رو میزنم، اما برای جوش زدنم دلایل واضحی دارم!!   

برای خدا، برای ایران؟

تو اون بیابون کسی حتی فکرشم نمیکرد یه روزی اینجا چندین هزار نفر با هم جنگیدن ، با کلی رونق شروع کرد به حرف زدن درباره آخرین سفرش با بچه های گروه ، منطقه ای که هنوز شهدا اونجا دفن بودن و بی هویت . میگفت : روز اول بچه های اطلاعات شروع کردن به شناسایی موقعیت و نقشه جنگ که عراق تا کجا جلو اومده و ما کجا سنگر داشتیم و بالطبع از روی موقعیت خودی میتونستن تشخیص بدن که احتمال دفن بچه هامون کجاست .

بین شهیدایی که پیدا کردیم ...

 باورش تقریبا سخت بود که به اون فاصله دو شهید کنار هم باشن تقریبا هم قد و همسن ... بر جستگیه جیب پیرهن هر دو اونها توجه یکی از بچه ها رو به خودش جلب میکنه، وقتی جیب شهید  اولی رو گشتیم چندتا کاغذ پوسیده پیدا کردیم که خیلی منظم روی هم تا خورده بودن ولی وقتی اونها رو باز کردیم تا بخونیم هیچی تووشون نوشته نشده بود چند تا کاغذ سفید که فقط روی هم تا خورده بودن و روی صفحه ی آخر، یه جمله ی کم رنگ کوتاه  " برای تنها ایرانم، خدا عشق آزادی "  و سراغ جیب شهید دومی که رفتن دقیقا این اتفاق برای دومی هم افتاد با این تفاوت که اون جمله کمرنگ روی کاغذهابی که خیلی سالم و تمیز مونده بودن نوشته شده بود! وقتی بازشون کردیم همون اتفاق افتاد اما اون جمله اینطور تغییر کرده بود  " برای تنها عشقم ، خدا ایران آزادی !!!    ...

اایمان را عشقش آفرید ولی

از وقتی ایمان حاسد شد

عشقش را عادت نامیدند !!!

با ربط 1:

خدایا! نه به خاطر تو و نه بخاطر ایران، نه حتی عشق و نه آزادی، اینبار فقط برای اثبات انسانیتم ...

از اینجا: soalebiijavab.blogfa.com

 با ربط 2:

روی برد بزرگ نوشت: وطن چرا، اندیشه ام مرز ندارد ...

v

به قیمت یک بار زندگی!!


مهم این نیست که توی زندگی هیچ وقت اشتباه نکنی، مهم اینه که درست و حسابی اشتباه کنی!!! انقدر که بتونی همیشه براش افسوس بخوری و سر تکون بدی!!!


غزل خدافظی

هرروز صب اول صبی، وقتی هنوز فقط راننده تاکسیا هستن که از خواب بیدار شدن، دخترکی با اونی فرم مدرسه آسه آسه از اعماق کوچه به سمت انتها حرکت میکنه، به سمت مقصدی که میدونه کجاست اما با نگاهی که بدطوری به دوردستا خیره شده و گاهی وقتی نور ضعیف چراغای خیابون سایه ش رو روی زمین میندازه یه سریم به گذشته های نه چندان دور میزنه، به همه ی چهار سالی که طول این کوچه رو می پیمایید، چه شاد، چه با لیچار بار زندگی کردن، چه با بریدن از روزگاری که حالا میفهمه چقدر بی ارزشه و ... همه ی این سالا براش به سرعت یه ثانیه و به طولانی بودن صد سال ارزش داره، هرچند اگه کلاش و قاضی کنه سخت از دست خودش ناراحته اما برای تک تک روزای غیر قابل برگشتش احترام قائله. سوار سرویس میشه و سعی میکنه با سلامش به همه انرژی تزریق کنه، جای نه چندان همیشگیش میشینه و پنجره رو باز میکنه، فرق نداره بهار باشه، پاییز یا زمستون، مهم اینه که باد دوست همیشگی اونه، هنزفریا رو میذاره توی گوشش، آهنگ خارجی و کتابی که یه زمان دیوان حافظ و رباعیای خیام بود که با عشق حفظشون می کرد، یه وقتای دیگه محاکمه و تورن برد و سوشون، یه وقتای دیگه کتابای موفقیت و حالا بیشتر کتاب درسی اونم از نوع دین و زندگیش!! یه وقتاییم مخصوصا وقتی هوا بارونی باشه فقط از پنجره بیرون و نگا میکنه و مسیر همیشگی با تصویرایی که وقتی چشماش و میبنده م توی ذهنش تکرار میشن. میدونه که فقط 5 هفته ی دیگه مونده، میدونه که خیلی دلتنگ این روزا میشه، دلتنگ اون دختره ی اول راهنمایی که هم صبح و هم بعد از ظهر از اولی که سوار میشه تا آخر پیاده شدنش نگاش و دوخته بهش، دلتنگ بچه های دوم راهنمایی که بدطوری براش احترام قائلن، سوم راهنمایی هایی که علی رغم میل باطنیش ازش تقلید میکنن و دبیرستانیایی که   هم کلاسی هاش و مهم تر از همه شاید نیمکت های کلاسی که این روزا بد طوری بوی غربت گرفتن!

خب، گذشت، ولی خیلی بهتر از این میتونست بگذره، خوشحالم داره تموم میشه، این روزا واقعا نیاز دارم از دنیای الانم میلیاردها کیلومتر فاصله بگیرم!

بی ربط 1:

سیمرغ نقش اول مرد ، مهدی فقیه! بیچاره حمید فرخنژاد و حامد بهداد، جشنواره شونم عین مجلس و خبرگان و رهبر و دولتشون فرمایشیه، لعنت ...

یه روز یه گنجیشک که تازه پر زدن یاد گرفته بود . . .

شروع کرد به پرواز ...

از شانس بدش افتاد تو سطل زغال ...

سیاه شد ...

یه روز تو یه آیینه عکس خودش و دید . . .

از خودش بدش اومد . . .

به خدا گله کرد ...

که چرا اونو سیاه آفریده . . .

پر زد و رفت

ولی تو راه بارون گرفت . . .

باد اونو برد . . .

دوباره انداختش جلو همون آیینه . . .

دید که اون سیاهی فقط یه رنگ بود ...

بعد . . .

به خدا گفت که . . .

خدا دوست دارم

؟؟!

عشق، اما به شرط چاقو ...

دلخون، مردی که بخاطر شک، زنش رو به قتل میرسونه و جای تجدید نظر درخواست میکنه اعضای بدنش رو ببخشن، میخواد قلبش رو به خواهرزنش ببخشه.

ندامتگاه قزل حصار، مکالمه خواهرزن با قاتل

_چرا میخوای اینکار و کنی؟

_دارم، براش دلیل دارم، ترس، گناه به هرحال من اجازه نداشتم اینکار و کنم، حتی اگه گناهکار بود

_گناه؟

_آره گناه، دروغ، دروغ ... فقط اینجوری میتونم تاوانشو پس بدم

_چه فرقی میکنه، با طناب دار  ...

_فرق میکنه، ... فرق میکنه آدم با طناب دار نفله شه یا اینجوری ادامه پیدا کنه، فرق میکنه

_میخوای با من ادامه پیدا کنی؟

_آروم میشم

_میترسی؟

_خیلی، ... نه از مردنا، نه از طناب دار

_چرا فکر میکنی من میتونم وسیله آرامش روح تو باشم؟

_ خوب ، ... تو خیلی شبیه شی !!

 

بی ربط :

   و مسیح گفت : هر کس میخواهد اورا سنگسار کند

 اما سنگ اول را کسی به او بزند که  

                  یقین کند گناهی کمتر از او داشته  ...     


*هر استدلالی میخواد، داشته باشه ... من با اعدام مخالفم

اسکیزوفرنی



دروغگوها عشق را نمی فهمند ...!

 

بی ربط:

قانون بقا میگه هیچ چیز نه به وجود میاد و نه از بین میره، بلکه از صورتی به صورت دیگه تبدیل میشه!

*این روزا دارم سعی میکنم خدا رو بچپونم توی این تعریف!

بازی

 

به دعوت لیلا، شباهنگام بازی مینماییم!

بهترین فیلمی که تاحالا دیدم از اونجایی که هفته ای چهار 5 تا فیلم سینمایی میبینم، ضرب در تعداد هفته ها در سال کنین و بهم حق بدین یادم نباشه خوب! 

۲-بهترین دوست  این یاکریمه که توو حیاط خلوتمون لونه کرده با اون کلاغه روی درخته بغل کلاسمون 

۳-بهترین درس دانشگاه  دی: آیکون سوت بلبلی! ای دانشگاه که گفتی یعنی که؟! ورزش!

۴-سمج ترین فردی که باهاش ارتباط داشتم  یه بنده خدایی توهم زده بود خاطرخوام شده، هنوزم که هنوزه هرروز کلی پیامک عشقولانه میده

۵-وحشتناک ترین صحنه ای که تو عمرم دیدم  اون صحنه هه که دست یارو از توی لوله بخاری میاد بیرون توی خوابگاه دختران، خوب چرا مسخره میکنین؟ تا 2 سال هرشب کابوسش و میدیدم دی:

۶-بهترین سفری که تاحالا رفتم یه بار اردو بردنمون قم بیت آیت الله نوری همدانی،  خیلی خوش گذشت، مخصوصا اونجایی که گفت منم جای برادرتون ...   

۷-خوشمزه ترین غذامخ مردم      

۸-خوش اخلاق ترین آدمی که تابه حال دیدم عمو سلی، معلم شیمیمون! ورد زبونش اینه، هو من جنوبیم، دست جهت دار نزنین کنترلم و از دست میدما!

۹-بی مزه ترین غذایی که تاحالا خوردم پلو کباب دایی رضا توو لاهیجان، مزه گوشت خر میداد

۱۰-باحال ترین فرد تو اقوام     جدا در جد میخوام سر به تنشون نباشه

 ۱۱-شیرین ترین روز عمرم  یه بار با بچه ها کباب کوبیده خریدیم،توی مدرسه، دنبال نمک گشتیم و خلاصه به یه چیزی مثل نمک برخورد کردیم و همه بلااستثنا ریختیم روی غذامون، پودر قند بود!!! همشو ریختیم دور

۱۲-ورزش مورد علاقه ، منچ بازی،  سرخوردن از نرده های راه پله مدرسه،

۱۳-تاثیرگذارترین فرد تو زندگیم  در اولین کامنت آدرس وبشو  میذارم شمام مستفیذ شین  آقای کمالی،

۱۴-بهترین خواننده ی مورد علاقه ام خودم بابام کلاغ نامجو فرهاد جنیفر 

۱۵-بهترین بازیگر مرد موردعلاقه ام بهرام رادان در فیلم عطش، حامد بهداد، پولاد کیمیایی، مستر ا.ن و اسمشو نبر

 ۱۶-هنرپیشه ی زن مورد علاقه ام خودم  ترانه علی دوستی، فاطمه معتمدآریا و اون دختر هندیه دی:

۱۷-مسخره ترین ورزش اومم، شطرنج، آدم خوب حوصله ش سر میره اون وسط

۱۸-گران ترین کادو که واسه کسی خریدمیه بار به یکی کولی دادم  

۱۹-کادویی که دوس دارم دیگران واسم بخرن هرچی کرمشه، کادو باشه کوفت باشه دی: کتاب، دلم میخواد یکی یه روز یه پرتره از صورت خودم برام بکشه، نیست که ملکه زیباییم!!

۲۰-تلخ ترین خاطرهقطع کردن درخت بغل کلاسمون، آخه بعدش همه کلاغامون رفتن  

همه دعوتن!

بی ربط:

جی دی سلینجر، نویسنده ی شاهکار ادبی ناطور دشت درگذشت ...

دلم میخواست ازش بپرسم بالاخره فهمید مرغابی ها زمستونا کجا میرن یا نه ...

*هی آقای خوب، تو هنوز توی قلب من مشغول نفس کشیدنی!

جیب برها به بهشت نمیروند!

دو تا مرد پشت یه میز نشستن

_چقدر داری؟

_100 یورو

_باید تا شب تبدیل به 800 یورو بشه، وگرنه کارم ساخته س! اما فعلا باید تو فکر حساب کردن میزمون باشیم.

خودکار برمیداره و روش چیزی مینویسه

_چیکار میکنی؟

_برو با این پول یه نوشیدنی بخر بعد از بلند شدن مرد دوم خطاب به گارسون میگه:

_ببخشید، بقیه پول من و نمیارین؟

_اما اینجا ثبت نشده پول این میز حساب شده

چند ثانیه ی بعد مدیر رستوران میاد و واسه یارو شاخ و شونه میکشه که میشناسمتون، همتون مثل همین و...

توی صندوق یه اسکناس صد یورویی هست که روش یه چیزایی نوشته شده

مدیر رستوران: چی نوشته؟

_شماره تلفن یه شرکت کفن و دفنه، مادرم دیروز مرد(با بغض) و مدیر زنگ میزنه

_شرکت کفن و دفن ... 

ازتون معذرت میخوام، تسلیت میگم و...

 

*من: بابا، بیا بریم دزدی

و ما تا 30 دقیقه ی صبح مشغول مذاکره در رابطه با یافتن راهی برای این مدل دزدی ها داشتیم!

**کسی اسم این فیلمه رو نمیدونه؟!


 

بی ربط:

اینجا ایران است، کشوری با آزادی مطلق، در حد صفر کلوین!

خیال نکن یاد توام، وقتی که بارون میگیره ...


وقتی بخاری اتاقم خاموش میشه، بیشتر از اینکه دلم بخواد استفاده از کبریت و بلد باشم،

دلم یه "تو" میخواد که دستام و توی دستش بگیره و هاشون کنه!!

سمپادی با غیرت، حمایت حمایت (فوری)


دعوت کنندگان: دانش آموزان مراکز آموزشی فرزانگان تهران و زینب، علامه حلی و شهید بهشتی ری

این تجمع با حضور رضا امیرخانی انجام میشه!

بیشتر بخوانید:

http://www.armantabrizi.blogfa.com/post-37.aspx

مرگ به سرعت یک عمر زندگی

هیچ کس حال مرا نمیفهمد، توان حوصله ها سخت محدود است، خوب ... حق هم دارند، وقتی همه برای قربانی شدن در راه تقدیر، در راه تسلیم به صف شده اند و آن ها که سرهای بریده شان هنوز نگاه حسرت وار ِ به آرزوها دوخته شده دارد، کسی حال مرا نمی فهمد، وقتی فریادم فراتر از صوت شنوایی عقل تلقی می شود و همه این روزها میلیاردها سال تجربه دارند جز من انگاری.

 کسی چه میداند چه میگویم، وقتی که اشک هایم می پرسند چرا جنگ؟ چرا مرگ؟ کسی چه میداند چه درد جانکاهی ست وقتی مادری دست در دست فرزند، اسفند دود میکند و با نگاه سرد، تلخ، التماس گونه از تو طلب بخشش حقش را میکند! و فرزندش به تو نفرت می ورزد، و تو نسبت به دنیا که مجبور به تحمل نگاه آدم هایی! نگاه هایی که درد را فریاد میکشند، زجه می زنند یا شاید ... درد را سکوت میکنند...

 کسی چه میداند پاسخ سوال های من چیست؟ همه این روزها از پرسیدن دست کشیده اند، انگار عصاره ی خستگی در آب هایی که می نوشیم به خوردمان رفته ... شاید هم عصاره ی فراموشی

و ظلم انگاری قانون جهان شده که زندان ها پر از مخالفان ستم است!! چرا شاعران همه محکومند، چرا روی پرده ی سینماها کسی زمین را به تصویر نمیکشد؟ نکند کارگردانان از سیاره ای دیگر هستند؟ نکند جنایت طبیعی ترین تفریح انسانیست که همه در مقابلش سر فرود آورده اند و به آن می خندند؟ نکند ...

آه، چه پرسش های بچه گانه ای ... چقدر تکراری، کی می فهمی آب به سمت دیگری جاریست و تو در خلافش مشغول شنایی؟

 

*کاش بفهمی دنیای من این روزا خاکستری تر از اون هست که رنگارنگی روزگارت و به رخم بکشی ...


مثل تموم دنیا، حال منم خرابه خرابه خرابه ...

آدمـــــــــک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دستخطــی که تورا عاشق کرد

شوخـــــــی کاغذی ماست بخند

 

آدمک ... آن خدایی که بزرگش خواندی، یا خوابه، یا مسته، یا با دافش رفته عشق و حال ...

یا همراه اول خریده دیگه تنها نیست ... 

به هر حال خیلی خری اگه فک کنی به فکر توام هست!

آهای دختره ...

زندگی کوتاه تر از اونی هست که همش بخوای منتظر یه "اتفاق" باشی تا اونی بشی که باید باشی ...

همین حالا ...


شروع برای اولین بار!

کاش ما را به خاک دیگری به اسیری می بردند ...


سیمین به هنرمندا نه ترین شیوه ی ممکن تضاد طبقاتی جامعه زمان خودش رو به تصویر کشیده؛  وقتی در کنار توصیف بالماسکه و جشن نوروزی که شوهر مادر هستی، قهرمان اصلی داستان جزیره سرگردانی برگزار کرده، خاکروبه های حلبی آباد و ترسیم میکنه:

دستی به شانه ی هستی خورد، کراسلی بود، یک لیوان پر به هستی داد، گفت بنوش، آب آناناس است، باز گرفت و نشست، برو امریکا، اینجا تفاله میشی. هستی پرسید: مستر کراسلی، شما هم یوگا میکنید؟

_قطعا، روزی دوبار، آخر من باستان شناسم

و دل هستی ندا در داد که : تو شکارچی انسان ها هستی، برای شکار کردن انسان ها یوگا میکنی، برای تحمل کردن شکار تمدن های قدیمی ...

سفره ی رنگین، هستی را در انتخاب غذا گیج کرد، سس قارچ دار روی بیفتک، خلال پسته و بادام روی خورشت کاری، فسنجان و غذاهای چینی، کدامشان؟

و در گوشه ای دیگه از داستان

از فضل الله پرسید: زمستان ها چه میکنید؟

_تب و لرز

_چند سالت هست؟

_چه میدانم!

...

حسینعلی مراد را کول کرد و مادر فضل الله لحاف را رویش کشید. پا به پای هستی با کفش های مردانه راه می رفت و می گفت: نومزد بک آقا، الهی همیشه بروی حمام، الهی همیشه بروی عروسی، الهی همیشه باقالی پلو بخوری ...

*نازنین، میان یکی از این دو دسته بودن نهایت خوشبختیست، اما وای به روزی که جای من باشی، دلت بخواهد روزی همه ی خاکروبه ها رو برای صاحبانش بهشت کنی و هی از خودت بپرسی چرا اینطور هست؟ چرا اصلی ترین تصویری که دنیای مارو احاطه کرده نقشی از یه پنجره ست و آدم هایی که زیر لوستهای آنچنانی گیلاس زمردین دستشونه و در حال رقصن و پشت پنجره بچه ها و مردان ژنده پوشی بینی به شیشه چسبیده با چشمانی که...

 جواب  دادن به بعضی سوال ها خیلی ساده ست، ولی افسوس که همیشه این جواب ها رو کسایی می دونن که نمی تونن کاری از پیش ببرن ...!

*خدا رو چه دیدی؟ شایدم کاری از پیش بردیم؟!

*دارم فکر میکنم، انقلاب کردیم که دیگه حلبی آباد نداشته باشیم، چرا هنوز توی خیابونا پسر دخترای 10 12 ساله فال می فروشن؟!

آش خوشمزه تره یا عاشقی؟ یا دارم هوای عاشقی!

بغل دست من نشستی و پنجره ی ماشین و دادی پایین تا نم نمک بارون توی هوای بهاری این روزا روی صورتت بشینه و انقدر خسته ای که حتی اگه از ضبط ماشین لالایی ویگنم پخش نمیشد خوابت میبرد و من دارم فکر میکنم که چقدر بلوز مشکی و کراوات صورتی ای که زدی بهت میاد و چقدر وقتی باد تیکه تیکه های موهات و شلخته روی پیشونیت میریزه جذاب تر میشی! نه اینطور نمیشه، بیشتر از جلوم به تو نگاه میکنم، این هوا و ماشینی که توی جاده ای شبیه جاده ی ماسوله وقتی دور تا دوردستت پر از هوای بارونی و خیس و جنگلیه ، شاعرانه تر از اون هست که بشه جای نگاه کردن به تو ماشین روند! میزنم کنار و انقدر بهت نگاه میکنم که خوابم میبره و نمیدونم چقدر بعد اما چشمام و یواش باز میکنم و توی چشمات خیره میشم و بهت میگم: تموم میشم انقدر نگام میکنیا و در حالی که دارم دنبال دوربینم که وقتی خوابیدم توی دستم بود میگردم تا عکسایی که از جذاب ترین مرد دنیام گرفتم و بهت نشون بدم با بدجنسی میگی: از این به بعد باید روی صندلی عقب بخوابم تا سفرمون تا ازل طول نکشه و صدای قهقهه ی من و بعد واسه تلافی میگم منم، البته واسه اینکه توی این هوا نمیشه اسفند دود کرد ...!

*میگم به سرم زده!!

بی ربط!

ای همه شکل مطبوع و همه جای تو خوش

دلم از عشوه ی شیرین شکرخای تو خوش ...

حافظ خیلی چیزی ... آخرم همین تو من و از راه بدر میکنی! نامرد ...

بی ربط !!

کجاست آهنگ صیاد افتخاری؟!

خدا جون، اینهمه آدم ابله آفریدی توی این دنیا، یعنی هیچکس پیدا نشد عاشق من بشه؟! دی:



بی ربط!:

اگر پسر بودم حتما دوتا کار میکردم:

اول اینکه آخوند میشدم(خدایی کدوم کاره توی دنیا حرف بزنی پول بگیری؟!)

دومم اینکه زن خوشگل میگرفتم!

بی ربط!!:

این روزها هرکه مرا میبیند میگوید درسا بدطوری بهت فشار آورده نه؟

شما چطوری؟!! خوبی؟ چه خبر؟!


دوستی دختر و پسر، عجیب ولی واقعی!

بهم میگه: ببخشید، توروهم کلافه کردیم، الان فک کنم بهت زنگ میزنیم روی صورتت چنگ بکشی، با خنده و خجالت! و من بهش میگم عزیز دلم، من از شنیدن صدای شما دو تا خیلیم خوشحال میشم و اون حس میکنه دارم تعارف میکنم، چون از خاطرشم نمیگذره که واسه آدمی که خودشو توی تنهاییاش غرق کرده حضور دو تا آدم که هرروز به یادش باشن، حتی اگه بهونه شون خبر گرفتن از عشقشون باشه نه خودش، خیلیم قشنگه، هرچند بچه بازیای عاشقانه ی یه پسر 16 ساله و یه دختر 14 ساله باشه و کلافه کننده! هی اون زنگ بزنه بگه این بهم این و گفت و اونیکیم ...!

حالا که این دو تا رو میبینم ... چقدر معصومانه و قشنگ قلبشون برای هم میزنه، عین بچه ها باهم قهر میکنن و دو دیقه بعد یادشون میره و به خیالشون نفهمیدم که آشتی کردن ... هی دعواشون میکنم، هی نصیحتشون میکنم و ... دخترک میگه مادرش راضی نیست، پسرک حاضر میشه 4 سال براش صبر کنه، تا 18 سالگی، ولی باز هرشب باهم حرف میزنن و من نمی دونم باید به مملکتی فحش بدم که جای اینکه آداب درست دوستی دختر و پسر و توی مدرسه ها آموزش بدن توی شورای اولیا و مربیان روش های مچ گیری یاد میدن! و از خودشون نمیپرسن چرا 80% دختر و پسرای 13 تا 18 سال دوست غیر همجنس دارن و از این آمار عده ی زیادی بدون اطلاع پدر و مادرشون و به طور مخفیانه!

کاش مردم میفهمیدن ممنوعیت یه کار هوس اون و توی وجود آدم میندازه و اقتضای سن و شرایط فیزیکی چیزی نیست که با زندانی کردن بچه هاشون توی خونه بشه کنترلش کرد! همش کنترل اجتماعی!

 چند درصد پسرای رده ی سنی 14 تا 22 سال نصف عمرشون و جلوی مدرسه های دخترونه اتراق کردن؟ 100 بار کیف بچه ها رو توی هفته میگردن و هربار بخاطر پیدا کردن فیلم سوپر چند نفرشون و از مدرسه میندازن بیرون و یه بار از خودشون نمیپرسن برای جلوگیری از این کار چیکار باید کرد؟

نهایت فکری که میکنن اینه که ازدواج موقت و آزاد کنن و اجازه ی حضور دخترای ازدواج کرده رو هم توی مدرسه ها بدن و احتمالا بعد از تموم شدن صیغه جمعیت کشور دو برابر شده و جناب آقای احمدی مقدمم اینبار پیشنهاد میدن بودجه ای و به ساخت پرورشگاه برای بچه هایی که مادرشون به دلیل ندونم کاری سن نوجوونی و شرایط بد جامعه مجبور به خودکشی شده بسازن که همه کاراشون این شکلیه!

و من نمیدونم جواب پسری و که بهم زنگ میزنه و ازم میپرسه خوب چرا نباید باهم باشیم و چی بدم؟ چون ممکنه فکر ارتکاب به گناه به سرتون بزنه؟ چون نامحرمین و یا چون اینجا ایرانه ...!

بی خیال، برگردیم سر بحث تنهایی خودم و ... بیخیال، این روزا همه بهم میگن تنهایی و یادم میندازن بعضی چیزا با نادیده گرفتن حل نمیشه!  

شاهزاده ها و گداها همه یک خدا دارند ...

من میدانم که تو خواهی آمد، مهم نیست با اعتقاد کدامین طایفه در دنیا ولی من به آمدن تو اعتقاد دارم و به روزی که همه ی آدم های دنیا لبخند میزنند، میدانم، میدانم روزی این روزها به پایان میرسد، روزی همه تفنگ ها را روی زمین میگذارند تا برای معشوقه شان گل بچینند و روزی دست های پینه بسته ی پدرها دست کودکانشان را در دست میگیرند تا برای اولین بار طلوع خورشید را نشانشان دهند، روزی که مادرها روی دستمال هایی که برای روز اول مدرسه رفتن کودکانشان جای گل های چیده شده، گلدان گلدوزی کنند و روزی که بچه های گل فروش خیابان در رهگذر تفکرهایشان به چراغ سبز هم روی خوش نشان میدهند،

 آری آری تو خواهی آمد تا جای خشخاش در مزرعه ها گندم بکاری و آنروز حتما به ما یاد خواهی داد که جای مترسک در مزرعه هایمان لانه هایی برای کلاغ ها بسازیم و دانه هایی برایشان کنار بگذاریم، همان روزی که مرداب ها و نیلوفرهایشان را در باورهایمان جا داده ایم روزی که خواهیم فهمید اگر مرداب نبود نه غورباقه ها با غور غورهایشان حیات را فریاد میکشیدند و نه نیلوفرانه بودن بلد بودیم، آن روز شاید برای نشنیدن صدای جیرجیرک ها گوشهایمان را نگیریم، شاید برای زندگی تک تک مورچه هایی که زیر پاهایمان له میکنیم و پشه ها ارزش قائل شویم و همین طور برای آدم ها، با اعتقادهایشان، هرچند که با اعتقاد ما فرق داشته باشد، هرچند که غلط باشد که مهم نیست، مهم خداست، خدایی که در ماست، خدایی که در وجود تک تک ما خود را فریاد میکشد، در وجود تک تک آنها که میبینیمشان، انکارشان میکنیم، دور می اندازیمشان و از خود دور میکنیمشان،

 

آری تو روزی خواهی آمد، روزی خواهی آمد تا به ما بگویی که چقدر داد زدیم که تو را میخواهیم و تو آنروز در چشم های همان هایی بودی که بخاطر نوع خاص نگرششان از خود راندیمشان، تا بگویی چقدر دلتنگ ما بودی، چقدر دوست داشتی بیایی، چقدر دوست داشتی باشی و چقدر ما نگذاشتیم و نخواستیم، وقتی در شهرهایمان جایی برای گنجشک ها باقی نگذاشتیم، وقتی توی ماشین هایمان بوگیر زندگی گذاشتیم و پنجره های بودنمان را بالا کشیدیم تا مبادا هوای تازه یادمان بیاورد زندگی جایی دیگر از اینجاست که ما هستیم، آری زندگی همان جاییست که مهربانی هست، جایی که تو هستی و من هستم و ما هستیم! همه میتوانیم باشیم، همان جایی که لبخند زدن کار آسانی خواهد بود، آری ... تو خواهی آمد، تو خواهی آمد ...

شب های بی تو ...


انقد بهت فک کردم که بالشم بوی "تو" گرفته!

با چرخ ستیزه کار بستیز ...

عمیقا دلم میخواد برم سر کوچه و دل خون و تردید و با یه بسته تخمه و یه چیپس سوپر چی توز و یه سطل ماست موسیر بخرم و تا نصفه شب فیلم تماشا کنم، بعدم قهوه فرانسه درست کنم و زیر نور شب خواب یه کم جزیره سرگردانی بخونم و گریزیم بزنم به بوف کور هدایت، شاید وسطاش بتونم دنیای سوفی رو هم جا بدم؛در هر حال الان پیاده رفتن از خونه تا بیمارستان دی و هم به دیفرانسیل خوندن ترجیح میدم!

کنکور همیشه از نگاه من یه گذر بود، از دنیایی پر از اجبار به دنیای پر از آزادی، از دنیایی که یادگیری یه اجباره به دنیایی که یادگرفتن یه انتخابه، دیگه مجبور نیستی دین و زندگی و جغرافیا بخونی و ... اما حالا میبینم اینا همش خیال خامه. دانشگاه همون دبیرستانه با این تفاوت که بهت القا میکنن کمی بزرگتر شدی و باید عاقل تر باشی، و عاقل بودن توی عصر جدید یعنی سیر تکراری زندگی 99 درصد جامعه ت و طی کردن! خوب کسی نمی تونه منکر این باشه که همه ی همکلاسی های من نه بخاطر احترامی که برای علم و البته ذهن خلاقشون قائلن، بلکه بیشتر برای قمپز در کردن و کمی عادلانه ترش پول درآوردن هست که درس میخونن و روزی سرکار خواهند رفت یا شایدم خارج از کشور تا یه زندگی مرفه داشته باشن، البته اسم این روال و هیچ وقت نمیشه زندگی گذاشت! چون به نظر من ما وقتی زندگی میکنیم که توش تفاوتی با دنیای پر از روزمرگی آدمای اطرافمون باشه.

این روزا دیگه خلاف جهت جریان آب شنا نمیکنم، این روزا من دیگه اون من سابق نیست که بخاطر اینکه اعتقاد درستی داشته باشه حاضر شد اعتقاد همه ی آدمای اطرافش و زیر سوال ببره، البته هنوز فکر میکنم کار بزرگی کردم، چون خیلی ها رو به شک انداختم و مجبور کردم که کمی از خط قرمزا پارو اونور تر بذارن، شاید بعضی چیزا واقعا خط قرمز نباشن! اما خوب درسی که گرفتم اینه که بیشتر آدم ها از "ماجرا" گریزونن و سعی میکنن زندگی دیگران رو تقلید کنن تا آینده شون تضمین شده باشه و هرروز این سوال و از خودشون میپرسن: من چرا زنده م؟! این روزا مامان متعجبه که چرا عقاید اسلامیش زیر انتقادای بی رحمانه ی من زیر سوال نمیره و سکوتم در مقابل نقطه نظرای سیاسی اجتماعی آدم های اطرافمم مایه ی شگفتی شده! البته از زندگی کنونیم راضیم، من چیزایی که باید تجربه میکردم و تجربه کردم، کارایی که باید انجام میدادم رو هم انجام دادم، اما مهم از اینجا به بعده، میدونم که تحمل زندگی عادی و ندارم، همین حالا دارم فکر میکنم اگه قید کنکور و بزنم و کتابای درس مورد علاقه م و بگیرم و بخونم و سعی کنم اونطور که میخوام زندگی کنم چی میشه؟! بهترین تجربه ی من توی یادگیری کلاسای دیسکاشن آزاد بود که سطح انگلیسی من و به طرز وحشتناکی بالا آورد! و کاش همه ی کلاسای دنیا این شکلی بود، در هر حال دنیا فعلا دنیای ایده آل من نیست و این منم که باید زندگی ایده آلم و بسازم، و می نویسم که فراموش نکنم قرار نیست برم دانشگاه و بعد سرکار و بعد ازدواج و بچه و مرگ! من اومدم تا تاثیری روی این دنیا بذارم و برم! اگه اینطور نباشه همیشه مورد بازخواست خودم قرار خواهم گرفت ... !

 

فوکوس: خلا یه آدم و توی زندگیم حس میکنم،  آدمی که در قبالم احساس مسئولیت کنه و در قبالش احساس مسئولیت کنم، یه دوست، واقعا به یه دوست احتیاج دارم، خوب توی یکی دو سال اخیر آدمای زیادی و وارد زندگیم کردم، همشون خوب بودن و ارزش این و داشتن که بهشون نزدیک بشم اما ... نشدم! نتونستم! یاد حرف کاوه می افتم که بهم گفت اگه یه نفر رو دوست خودت دونستی در قبالش وظیفه داری و من این روزها فرصت انجام وظیفه ندارم . شاید برای همین دیگه جواب اس ام اسام و نداد .  یا نرگس که دوبار سعی کرد بهم کمک کنه اما هر بار ... و شاید همینم دلیلی بر این شد که تنهایی و انتخاب کنم. ولی آدم گاهی واقعا نیاز به "یه نفر" داره. برای من این روزا نبود این یه نفر خیلی رنج آور شده.