یه روز خوب میاد

عزیزم، عشقم، ممنون که بودی، ممنون که گذاشتی روزای با تو بودن و تجربه کنم، نمی دونم، دلیل رفتن یوهوییت و نمی فهمم، حتا فرصت نکردم، با نگاهت، خداحافظی کنم، یا یه دل سیر ببینمت! روزای بودن تو خوب بود، یاد گرفتم، میشه عاشق نبود، اما میشه عاشقانه زندگی کرد! وقتی بودی، همه چی خوب بود، همه ی روزا، برای من، روز خوب بود! چیزایی که روزای عادی، اسمش و میذاشتم تکرار خسته کننده، با عشق تو معنای دیگه ای داشت، سنگ فرش خیابونا، آدمای تکراری، درخت گل یاس، گلای بنفشه، آسمون، خوندن کلاغا و گنجیشکا! انگار همه بودن که نوید دوباره دیدن تو رو بهم بدن، ذوقی که داشتم، وقتی بیدار میشدم، وقتی به سر و روم می رسیدم، وقتی مانتو شلوارم و اتو میکردم و مری و با قربون صدقه بیدار میکردم و میبردمش مدرسه، بابا رو از خواب بیدار میکردم موهام و شونه کنه و اونم کلی به خودش فحش میداد، بر پدرت لعنت بچه ... آخ، اگه بدونی، همه بدون اینکه بشناسنم بهم سلام میکردن، انگار دوست داشتن دوستشون باشم، چقدر همه مهربون بودن، خانم آ ی نامهربون خشن با من گل میگفت و گل میشنفت، حراست هوام و داشت! به تنها کسی که اجازه داد بدون کارت سالن بره تو من بودم!! انگار، انگار همه ی دنیا مال من بود ... اون همه خنده، که با حضور تو به لبم بر گشت و ...

 آآآه ... دلم تنگ میشه ... واسه جای همیشگیت، وقتی با موبایلت ور میرفتی اما زیر چشمی من و میپاییدی، وقتی بودی و هیچ کدوم از پسرای فرهنگسرا بهم حتا نگاه نمیکرد و خبرت میکرد ... اونجاس ... پیس پیس ... واسه به اون راه زدنای خودم، یا وقتایی که توی چایباغ میشستم  و تو درست رو به روی صندلی من روی سکو، به جای دوستات تمام مدت زل میزدی به من و ... واسه اون بلوز خاکستری و شلوار آبی آسمانی و کوله ی مشکیت ...

 این چند وقت، روی همون صندلی همیشگی، همه ی آدمای فرهنگسرا رو زیر و رو میکردم تا شاید ... نبودی ... نه! نبودی ... خب ... این انتظار هرروز ... میخوام تموم شه ... زندگی بدون خیال تو ... دوستم، دوستم ... آرزو میکنم عاشق باشی که عشق انگار همه ی خوبی های دنیاست ... خدانگهدارت 


با http://zzann.blogfa.com/ ادامه میدم

نوشتن بیشتر از این توی اینجا موکول میشه به وقتی که یه چیزایی تغییر کرده باشه. 


ادامه نوشته

هنوزم به دلقک ها میشه خندید؟


دلقکی که به مشروب و الکل پناه ببرد، خیلی سریعتر از یک شیروانی ساز مست سقوط خواهد کرد.


*از وقتی دیگه نیستی درست شدم عین هانس در نبود ماری ... 

ادامه نوشته

جمله قصار

همیشه سعی کن اول آدمت و بشناسی، بعد خودت و بهش بشناسونی

تیه علیه الرحمه*


*به منیره میگفتیم تپه


نادره مرد ... خدا بیامرزدش 

یادش به خیر، رضا موتوری، همسفر، مورچه داره ... همه ی خاطرات بچه گی هام با فیلماشه ...

به قول یکی  این عزرائیل سال همت و تلاش مضاعف و جدی گرفته تا چند وقت دیگه باید هنرپیشه وارد کنیما! 


راس میگه سم مادر سینمای ایران بود . 


هیی هییی هییییی



منو بگیر ...! جاااان؟

با چشمای از حدقه بیرون زده زل زدم بهش و با تته پته گفتم چی؟

ساعت هنوز 8 صبح نشده بود و جلوی در با چند نفر دیگه وایستاده بودیم، بهم سلام کرد، یه دختر سفید که همه ی موهاش و با مقنعه پوشونده بود و چادر سرش بود.  منم جوابش و دادم و با هم رفتیم دو تا میز بغل هم و برای نشستن انتخاب کردیم، یکی دو ساعت که گذشت گفتش بیا بریم بیرون خستگی در کنیم! گفت خیلی ازت خوشم میاد، یه جور خاصی هستی، خیلی با نمک و دوست داشتنی ای، انسانی و کامپیوتر و باهم میخوند و با هم راجع به بعد کنکور حرف زدیم و وسط حرفمون یهو گفت عجب موهای خوش رنگی داری!! بازم تشکرات عامه و بر که گشتیم من و دعوت کرد تولد خواهرش! گفتم مامانم اجازه نمیده آخه شما و خونواده تون و که نمیشناسه و خلاصه سر ظهری بهم گفت بیا باهم دوست شیم، گفتم خوب مگه نیستیم؟ گفت نه! من دنبال پارتنر میگردم، گفتم حالا که زوده، بذار دو ترم بریم دانشگاه! خوب به من چه؟ من بدبخت چه میدونستم منظور این از پارتنر چیه! برگشت بهم گفت من عاشقت شدم کلی وقته زیر نظرت دارم میخوام یه جور دیگه با هم باشیم! خدایی من بچه ی پررویی هستم و توی هیچ موردی کم نمیارم اما توی این یه مورد گرخیدم! بابا بی خیال، مسخره میکنی؟ سرکار گذاشتی مارو، تو یه بار با من باش! اگه حال نکردی دیگه تموم ... یا حسین غریب! خلاصه گفت به پیشنهادم فکر کن  گذاشت رفت! منم بهت زده مونده بودم این کی بود دیگه!

خدایی توی مدرسه ی ما این عشق و عاشقیای دخترونه زیاد بود، اما من در مخیلاتمم نمیگنجید قضیه انقدر جدی باشه ... الانم که دانشگاها رو دارن پسرونه دخترونه میکنن و دیگه نور علی نور، خدا به دادمون برسه، نیست که خیلی خوشگلم، هیچی دیگه هرروز 30 40 تا از این پیشنهادا دریافت میکنم و حالا بیا درستش کن، حالا هی بگین درس بخون، دانشگاه و مدرسه محل فساده، دختر باید همون 9 سالگی بری سر چشمه زوجش و پیدا کنه و بره خونه ی بختش!

چند وقته هرکی بیشتر از 30 ثانیه بهم نگا میکنه باهاش دعوام میشه! خدایا این قوم به کج رفته را به راه راست هدایت فرمای... آمین

برچسب: عملا توی کوچه خیابون هرکی خاکستری پوشیده باشه با اون اشتباه میگیرم 

نسبیت به توان بی نهایت ...

 


تالاپ تولوپ، تالاپ تولوپ

این صدای ثانیه هاست که داره گوش زمان و کر می کنه یا ثانیه شمار دلتنگی قلب من  که لحظه های نبود تورو شماره میکنه؟


*درست 34 ساعت و بیست و سه دقیقه و چهل و چهار ثانیه هست که ندیدمت! 

**امروز کارتای سالن مطالعه رو چک میکردن، اگه کارت سالن نداشته باشی و دیگه اجازه ندن بیای چیکار کنم؟ 

چشم هایت ...




اگه بدونی چقدر این کاشیای پارک و دوست دارم، وقتی صب به صب به قدمهایی که نگاهت و به چشمام میرسونه بوسه میزنن ...


برچسب: 

خورشیدم دوست دارم که از به خودش زحمت میده از پشت کوها در بیاد دوباره روز شه ما هم و ببینیم، گلا رو دوست دارم که فضای باهم بودن ما رو خوشبو میکنن، آسمون و دوست دارم که وقتی جمعه میشه و دیگه نمیتونیم هم و ببینیم گریه میکنه، گنجیشکا رو دوست دارم که  وصال نگاهای ما رو با جیک جیک مستونشون جشن میگیرن، تستای دیفرانسیل و شیمی و فیزیک و ادبیات و تحلیلی و دوست دارم که قراره کنکورشون و بدم و من و کشوندن به کتابخونه و تو رو دیدم و ...! اوه ... این دنیا وقتی تو هستی عجب دوست داشتنیه!!!

این روزها

لطفا واسم کامنتی ننویس، حتا اگه یه اپسیلون حس کردی حرفایی که میزنم واست مسخره س

یه وقتی یه جوری یه کسی الکی الکی وارد زندگیت میشه و چنان دنیات و کن فیکون میکنه که خدا میدونه! و تو نمیفهمی دلیل این کن فیکون شدنش چی هست؟

 نمیدونم، توی این چند ماه که به یه پوچگرای تمام عیار تبدیل شده بودم شاید تنها چیزی که میتونست من و از اون باتلاق بیرون بکشه عشق بود و من برای به دست آوردن این عشق حتا گداییم کردم، بدتر شد که بهتر نشد، شاید حقم بود، من عاشق نبودم اما میخواستم عاشقی کنم، و من موندم و یه احساس که قبلا مرده بود و بعد از اینکه از خواب ابدی بیدارش کردم بدطوری زخمی شد، حالت دوم برای من خیلی بدتره!! واقعا بدتره.

 وقتی فکر میکردم که آدما چه زود هم و مصرف میکنن و دور میندازن، و چقدر مدعی عشق بودن که معشوقه شون و داغون کردن بخاطر خودخواهی هاشون خیلی بیشتر اذیت شدم و این پوچگرایی به اوج رسید...


 اما...  یک آن ... یه نگاه کمونش و برداشت و زه و کشید و قلبم و نشونه رفت، یه فلش از قلبم رد کرد و من موندم و دلی که بدطوری پرپر میزد! یا بهتره بگم ... میزنه!


کی فکر میکرد روز پنجم عید روز اول کتابخونه رفتم وقتی همه ی دنیا خلوته یه ربع برای استراحت بیرون برم و ... و اونم نگاهش و توی محوطه بچرخونه و  بین 14  15 نفر اونجا روی من میخ بشه!

خب جدی نگرفتمش، همشون سر و ته یه کرباسن، ولی بی اختیار بهش فکر میکردم، یه جوری بدطوری به دلم نشست، یا من خیلی محتاج بودم که با یه سکه ده ریالی کلی ذوق کردم و یا اون واقعا یه آدم خاص با یه روح خاص بود.

 یه شلوار لی آبی آسمونی پوشیده بود و یه لباس آستین بلند به سبک بافتنی که خاکستری رنگ بود! رنگ مورد علاقه من!!! 

به سیما که گفتم، کلی باهم خندیدیم! بهش گفتم باور کن لباسش و عوض کنه دیگه نمیشناسمش!! صداش میزنم "دوستم"

خب ... قشنگه دیگه، اینکه موقع ناهار دو نفری راهمون و کج میکنیم واسه چند ثانیه دیدن همدیگه، یا موقع انتخاب کردن کتابا قفسه هامون و عمدا یکی میکنیم، یا حتا وقتی بیرون میری و دلت میخواد اونم بیرون باشه و اینکه هروقت که فکر کنی حس کتابخونه رفتن نداری خیال همون چند ثانیه دیدن اون کاری باهات کنه که یه ربع بعد از حس نداشتنت مرتب و منظم جلوی در خونه باشی!

خب ... نمیدونم این سه ماه تموم شه چی میشه، سیما پرسید واقعا عاشقشی یا مسخره میکنی؟ گفتم واقعا عاشق اینم که عاشقش باشم. عاشق آدمی که به جز خیال خودش اجازه ی توجه به هیچ کس دیگه ای و بهم نده. من خیلی خوشحالم ... خیلی دوسش دارم!! وای نمیدونم، حافظ کجایی؟ هرچه پیش آید خوش آید ... 

خوش به حال عابرای پیاده

یه وقتایی توی زندگی درست وقتی که میخوای از دنده 2 بری دنده سه میبینی 600 متر جلو تر یه چراغ قرمزه و مجبور میشی بزنی روی ترمز

 

*خدا نیاره اون روزی و که تایمر چراغ جای ثانیه شمار بشه police order  

 

برچسب: پست قبل و بی خیال، ته حرفام نوشتم این مطلب شامل خیلی ها نیست که کسی بهش توجهی نکرد. کامنتام تایید شد.

......................


ادامه نوشته

من 89 کتابخونه و ... 14ام مدرسه نمیرم ...

این مطلب هیچ ارزش حقیقی و حقوقی ندارد، ضرورتی بر خواندن ندارید ...

از حموم که میام بیرون 1 ساعت بعدش این موهای فرفرکیم میلوله توی هم و با یه برس میرم میشم دختر لوس بابا، بابایی، موهام و شونه بزن. اونم برام میخونه یه دختر دارم شاه نداره ... از بچگی هام وقتایی که میذاشتم روی کولش باهم بریم پارک یا تابم میداد یا هروقت دلش واسم تنگ میشد همین و برام میخوند، این شعر مختص منه، هیچ وقت ندیدم واسه مری بخونه، آخرشم موهام و بوس میکنه و بعد میگه از صبح تا حالا انقدر یادت بودما، دلم واست تنگ شد بابایی. خلاصه یه وقتا انقدر ما هم و تحویل میگیرم که مامانم حسودیش میشه به بابام میگه این دخترا هووی من شدن ...

عید امسال ... نمیدونم، یه عید تازه س، خیلی به عید نمیخوره، جز 4 دیواری و سوپر استار هیچ فیلمی تماشا نکردم، مسافرت نرفتیم برای اولین بار، پریروز شمال عروسی دعوت بودیم، هرچی من به اینا گفتم بلن شین بریم گفتن نه تو درس داری، هی گفتم واسه روحیه م خوبه گفتن نه،

 از پنجم هرروز رفتم کتابخونه، روزی 7 8 ساعت درس خوندن به نظر خودم کافیه ، روز اولی که رفتم کتابخونه تمام قوانینش و نقض کردم، کارت که نبرده بودم، خوراکی نباید ببری، نوشیدنی ممنوع، جابه جا کردن صندلی ممنوع، بایدم محجوب باشی، من که رسیدم یه صندلی دیگه گذاشتم جلوی روم، مقنعه م و درآوردم انداختم روی شونه م، تازه شانس آوردن سردم بود وگرنه مانتوام نمیپوشیدم، خوراکی هامم پخش کردم روی میز و شروع کردم درس خوندن،

مسئولش که یه خانم مسن فوق العاده گیرده هست اومد بهم گفت قوانین و خوندی؟ گفتم قبول ندارم، باید تبصره بذارین براش! خلاصه خواست کارتم و باطل کنه که رفتم پیش مدیر. گفتم خوردن خوراکی باید در صورتی ممنوع بشه که آشغال حاصلش روی زمین ریخته بشه، صندلی در صورتی نباید جابه جا بشه که افراد زیاد باشن و جا نباشه و بعدشم سر جاش نذاریم، اینجام که مرد رفت و آمد نداره، آقا شما تاحالا با مقنعه درس خوندی ببینی چه معضلیه؟ آقاهه خندید گفت حرف حق جواب نداره!

یکی از این بچه های پیش دانشگاهی تجربیم ازم پرسید ریاضی بلدی؟ گفتم آره، سوالش و نشونم داد، چهار به توان ان به علاوه ی یک چرا برابر چهار به توان ان ضرب در چهاره، با چشمان از حدقه بیرون زده نگاش کردم و پرسیدم اولی؟ گفت نه پیشم، بهش توضیح دادم و گفتم میگم بشین از اول دبیرستان یه بار دیگه ریاضی و مرور کن!

اونجا که صرفا بیشتر به سالن آرایش فشن تی وی شباهت داره تا محلی برای درس خواندن، یکی هست رسما یه برس پن کک دستشه همون طور که درس میخونه اون و میکشه به صورتش، اغلب بچه هام رشته شون هنره و تیپای خاصی دارن، جورابای یکیشون و ببینین!

هنر ها درس خونن ولی ریاضی تجربی اصلا ... صبح ساعت 8.45 دیقه کیفم پیشت باشه الان میام شب ساعت 7.15 سلام من اومدم مرسی و در دل میگوییم بدبخت پدر و مادر تو که فکر کردن میای اینجا درس بخونی!

خلاصه مهمونا میان و میرن و مهمونی میر"ن" و می یا"ن" و ماهم "کوری" میخوانیم و وب مینویسیم و بیشتر میخوابیم، باشد که رستگار شویم و مهندس آی تی آینده ی این کشور ... دعایمان کنید ...

دلم برات تنگ شده جونم ... بین ما دیوارای سنگی ... فاصله یه عمره میدونم

سلام پویا جونم، خوبی؟

این چند وقت که گذشت هربار بابا خواست به هرکی بگه چه طور شد که مردی، مامان که چشمش به بغض من افتاد بحث و عوض کرد.

میدونی ؟ من اصلا بلد نیستم خودمو بزنم به اون راه ... راستش و بگم من همیشه ی همیشه دوستت داشتم، یادته اون شب و که من 9 سالم بود و تو 11 سال، توی عالم بچه گی قرار گذاشتیم بزرگ شیم، عروسی کنیم؟ اولین باری که عاشق شدیم ...

خیلی برام سخت بود پویا، نمی دونی وقتی شنیدم مردی چه حالی شدم! تازه اون موقع بود که فهمیدم هنوزم دوستت دارم. بادته بزرگتر که شدیم سعی کردیم به خودمون یادآوری کنیم که خیلی بچه بودیم اون حرفا رو زدیم؟

اما همش جلوی هم سوتی میدادیم و دست پاچه میشدیم؟ بعد تو خیلی بار عاشق شدم اما یه تار موی اون همه عشق بچه گیمون و با یه دنیا از اون عشقا عوض نمیکنم ...

 زنگ نزدم به خونوادت تسلیت بگم، تشییع جنازه تم نیومدم، برای تبریک عید که زنگ زدم به مریم، با بغض گفتم ببخشید ... من دلم نیومد و اونم پشت تلفن یه آخی گفت که آتیش گرفتم ... آخی ... یادته مونا؟ من میشم براشون آیینه ی دق، وقتی هستم، وقتی همه ی خاطراتمون و خاطرات بودن تو رو زنده میکنم و جای خالی تو رو به رخشون میکشم ...

خب ... وقتی بودی، من که نمیدیدمت، اما حداقلش این بود که خیالم راحت بود هستی، یه روزی روزگاری همسرت و به من معرفی میکنی و منم همینطور و خوشبختی هم دیگه میشه بالاترین عشقی که تجربه میکنیم. به خدا نامردی بود که اینطوری رفتی پویا ... خیلی نامردی، خیلی بی معرفتی ...

حقش نبود بخاطر ترمز نکردن اون راننده ی احمق و کم کاری اون دکترای کثافت بمیری ...

پویای مهربون من ... وقتی اندازه چند تا دبیرستان پسرونه توی تشییعت دوستات بودن و همه برات گریه میکردن ... برای تویی که ... دلم تنگ شده ... واسه اون روزا، دلم تنگ شده خیلی، وقتی هنوز دنیا رنگارنگ بود، ببین روزگارم و ... ببین چقدر خسته م ... چقدر دوست داشتم جای تو باشم ... میدونی ... دنیا نبود آدمای مثل تو رو هیچ وقت نمیتونه جبران کنه ... هیچ وقت

دوست دارم ... خیلی دوست دارم ... اونجا اگه خدایی هم بود ... بهش سلامم و برسون ... بهش بگو درسته باهات قهرم اما ...

Recall sometimes when I lived yet!

 

میگریزم از خود، بیابمت شاید!

 

برداشت آزادی از بازی وبلاگی MeDiChI

من بچه بودم شیطون نبودم، اما در سنین 14 تا 18 سالگی کاری کردم که وقتی دفتر یادگاری نویسی دادم به معلم ها و دوستان همه بلااستثنا نوشتن خوب نیست دختر انقدر شر باشه دی:

مدیرمون خیلی مذهبی بود، از این آدمای پر مدعایی که ما رو کاشی کاری کرد انقدر برامون از دین و این حرفا گفت، یه بار که بدطوری لجمون و در آورد من یه پیشنهاد دادم و البته فقط محض خنده اما بقیه اعمالش کردن، اونم این بود که شماره شو توی این رومای هم جنس گرایی پخش کنیم و ... اول شماره تلفنش این بود 091234 و خطشم کارش محسوب میشد، هیچی دیگه! نمیدونم چی شد! دی:

یه روزنامه آگهی پیدا کردیم:

ساختمان ...، طبقه ی هشتم، لوکس و شیک، برنده ی جایزه ی معماری سال 88

سلام آقا، برای این ساختمونتون زنگ زدم

بله بله خانم 250 متره، 3 نبشه، دو خوابه س، استخر سونا جکوزی، نزدیک پارکه منظره ی عالی، 300 میلیون رهن کامل

آقا ببخشید، ما فقط جایزه شو میخواستیم!

ویلای فرمانیه ، اجاره فقط به مسافران خارجی

_سلام خسته نباشید، این ویلاتون و برای دو تا از مسافران خارجی شرکتمون میخواستم.

1500 متر ویلاس، دو طبقه، حموم توالت فرنگی، حیاط بزرگ

_باغبونم داره؟ خدمتکار چی؟

_میاد روی اجاره تون مشکل نداره؟

_نه خیر، اشکال نداره دو تا خانم تنهان، موردی نداره که؟

_نه خیر خانم خیالتون جمع باشه در آسایش کامل

_بازار نزدیک داره؟ آژانس چطور؟ آشپزم داره و ... بعد از حدود یه ربع ساعت آقا ببخشید، فقط یه سوال دیگه، به افغانیم اجاره میدین؟

_بله خانم؟ سرکاریه؟  و صدای هر هر بچه ها!

شاید باز در این رابطه بنویسم!


خنده فراموش نشه

کنسرو بوقلمون با عصاره ی ماهیچه ی خر

 

من پیر میشم اما خوردن تخمه ژاپنی و یاد نمیگیرم!

 

برچسب 1یش: چینی تخمه ژاپنی نیومده؟

برچسب 2یش: آیکون شما به روم نیارین! دی:

 


خنده فراموش نشه

انگار سالها از سقوطم میگذرد ...

خدایا ...

سلام ...

میشنوی؟

من بهت اعتقادی ندارم . اما خب ... کسی نیست که بخوام باهاش درد و دل کنم.

میدونی، خیلی سخته کاری و که بهش اعتقاد داشتی و انجام بدی و بعد ... آره ... انقدر خریت کردم که توی رکوردای گینس ثبت شده.

 خریت یعنی اینکه بخوای آدم باشی، در قبال کسی که اسمش و گذاشتی "دوست" احساس مسئولیت کنی و نخوای کسی ناراحت باشه. که از جون و دل برای هرکی تونستی مایه بذاری تا آخرش شروع کنه به اذیتت. توی این روزگار اگه بخوای به کسی کمکی کرده باشی، اگه بخوای آدم باشی بقیه برداشتشون اینه که یه آدم هفت خط تمامی که همه ی کارات از روی بدجنسی بوده و خواستی اذیتشون کنی، بعد دنبال جبرانن.

خسته شدم خدا ... خسته ... آره کم آوردم ... انتظارم از دنیات بیش از اندازه بالا بود قبول ... اما حقش نبود اینطور کنی باهام . حقش نبود اون چیزی که ازش فرار کرده بودم و سعی کرده بودم فراموش کنم دوباره به سرم بیاری

لعنت به من که اینقدر احمقم ... لعنت به آدم ها که اینقد بی رحمن

*بابا بزرگم گفت: تقصیر سال نیست، روزگار و مائیم که میسازیم.

**خداحافظ وبلاگ نویسی.

 هرکی هستی تو رو به همون خدایی که وجود نداره قسم حلالم کن، به خدا هرکار کردم از ته دل کردم، اگه سعی کردم کمکت کنم دنبال منفعتم نبودم. فقط در قبال امانت بزرگ انسان بودن احساس گناه کردم. اگه بد کردم ببخش، اگه دروغ گفتم، به هر طریقی آزارت دادم ببخش ... واقعا دلم نمیخواست اینطور بشه. فقط خواستم تنهایی هام و با حضور آدمایی که فکر میکردم حضورم میتونه براشون موثر باشه، البته اگه فاصله م و باهاشون حفظ کنم پر کنم.

و من به خاطر با مرام بودن بعضی ها نوشته هام و به صفحه های کاغذ محدود میکنم .

 


تمام میشوم همین جا و اعتقادم را چال میکنم، من از مهربانی چیزی جز سوظن ندیدم و نخواهم دید. رویایی داشتم، دیگر نمیخواهمش ... می مانم اما به امید روزی که بوق ماشین ها صدای جیک جیک گنجشک ها باشد.

خدانگهدار

 

سال نو مبارک، ببخشید یوهویی شد! نتونستم بیام تبریک بگم به همه. دارم میرم الان .دوستون دارم. سال هزار و سیصد و هشتاد و درد و امیدای واهی واسه رو به راهی مملکت و سرکوب عشق مردم به کشورشون تموم شد. سال نو اما سال خوبیه! باور کن! حس همه مثبته. اگه خدا جون بخواد امسال از اول تا آخرش در حال خندیدنیم!

حلال کنین مخصوصا تو مامانی قاصدک جونم و سر سفره ی هفت سین برای من و همه ی کنکوری ها دعا یادتون نره.

قربون همه پست پایینم بخونین جون من. تا سال دیگه خدافظ دی:


خنده فراموش نشه

من یه حاجی فیروزم

کاری نداشت که، چند تا زغال برداشتم و یه آینه،کشیدم به صورتم، اینبار خود خود خودم نقابم شد، یه لباس سرخ و یه کلاه که از بچه گی هام عاشقش بودم و یه دنبک! ارباب خودم سمبلی علیکم،

کوچیک بودم، روزایی که هنوز دنیا حرفی واسه گفتن داشت، دهه ی هفتاد، وقتی سال ها اندازه ی یه سال دووم داشتن نه یه روز، وقتی آقا جون قصه های خوب برای بچه های خوب میخوند، ارباب خودم بز بز قندی،

بزرگ تر شدم، دهه ی هشتاد، دهه ی استارت خوردن رو به فنا رفتن روح عظیم آدم بودن، سال به سال دریغ از پارسال، میگذشت عین برق و باد ... تموم شد؟ چه زود سال نو شد. بچه های خیابون بدطوری نگام میکنن! دلم میخواد زار بزنم و برقصم، بچرخم و بخندم، داد بزنم عید است و عید است ... صدام بوی بغض گرفته، احمق، تو پیام آور عیدی، چه وضعشه؟

 چه عیدی؟ عید وقتیه که لبخند تصنعی روی لبات نذاری، وقتی هنوز نگاه حسرت آمیز بچه های خیابونی به خرید دست بچه های هم سن و سالشون هست عیدی در کار نیست، وقتی هنوز توی گل فروشی ها گل جدا شده از شاخه هست ...

روزای مدرسه، روزای حضور "تو"، چند روز پیش با یه آقای به اصطلاح محترم دعوام شد، گفت: جامعه ی امروز ایران رو به تجلیه! گفتم بله شما راست میگین، البته اگه همچنان این روند چند تا صفر برداشتن از جلوی آمار و ارقام بدبختیای مردم و ادامه بدن! تا با پاک کردن صورت مساله کسی ترس برش نداره!

 بهم گفت من 3 برابر تو سن دارم! گفتم میدونین؟ من کوچیکم، استدلالم برحسب چیزیه که میبینم، وقتی به شما میگن فاحشه یه خانم بدلباس گوشه ی یه خیابون توی ذهنتون تداعی میشه که معضل اجتماعی محسوب میشه، اما وقتی به من میگن فاحشه یاد صمیمی ترین دوستم میافتم که توی چشماش معصومیت خاصی بود، اما وقتی واسه گریز از خونواده ای که براش زندگی و مرگ کرده بودن، به کسی پناه میبره که ... بغضم میشکنه.

وقتی از وزیر آموزش و پرورش میپرسن آمار دانش آموزای سیگاری 30 هزار تاس و می خنده و میگه چرا 30 هزار و دو تا نیست  منم شروع میکنم به قهقهه زدن و یاد روزی می افتم که دو تا از بچه های مدرسه توی پشت بوم حشیش میکشیدن و به وقتی که پدر و مادرشون برای گرفتن پرونده اومدن و داد میکشیدن حالا مگه چی شده؟ آخ درد کشیدن چه کیفی داره.

مییرسم به اونجا که ... ارباب خودم چرا ن ... ن ... نم ... نمی ... خ ... ن...            آیــــــــــــــــــــــــــــــــی


خنده فراموش نشه

آخرین روز دانش آموز بودن من

مدرسه ی ما رسم داره برای بچه های پیش دانشگاهی جشن خداحافظی برگزار کنه و امروز جشن خداحافظی ما بود، از یکی دو ماه قبل برای این جشن کلی تدارک دیدیم، اما بهمون خبر دادن که برنامه بعد از عیده! خب ... ما خیلی سعی کردیم که این اتفاق نیافته، بعد عید کی مدرسه میاد؟ اما مدیرمون با این استدلال که هفت سال من به شما گفتم حجابتون و رعایت کنین و نکردین حالا یه بارم من حرف شما رو گوش ندم!!! نذاشتن ما برنامه مون و اجرا کنیم! برنامه ی ایران شناسی و بچه های پایه بهم ریختن، وقتی همه هم صدا میگفتن ما میخوایم پیشا برامون برنامه اجرا کنن و کل کادر مدرسه توی دفتر مدیر بودن برای گرفتن رضایت از ایشون برای اجرای برنامه ... خب ... نشد!

میخواستم بهش بگم میدونی چرا 7 سال به حرفت گوش ندادیم؟

 چون تو قوانین خدا رو خوب میشناختی، اما خودش و نه!!!

 مثل آشغالای دیگه ای عین خودت که فقط یادم دادن دین وسیله ی خودنمایی امثال شماهاس .

ما توی سمعی بصری کلیپا و فیلمایی که میخواستیم و تماشا کردیم، شوخی با معلما و ... و امروز برای آخرین بار سر کلاس بزن و برقص راه انداختیم. مدرسه رو بهم زدیم و ... امروز از هم خداحافظی کردیم. صدای هق هقمون به آسمون میرسید. آهنگ سلام آخر احسان و ...

می دونین؟ جدایی معنا نداره، تا وقتی نخوای کسی از زندگیت خارج شه نمیشه اما ... آدما سیرشون نزولیه، هر چی بگذره بدتر میشن، بهتریناشون همون طور که هستن میمونن و من از روزایی می ترسم که ... بیخیال

دعا کنین برای هممون ... من از مدرسه بیشترین چیزی که یاد گرفتم درس عشق ورزیدن بود ... دوست داشتن بی دریغ ... دلم تنگ میشه ... دلم تنگ میشه!

سنگی بر گوری

ساعت یه ربع به هشت بود که مهسا زنگ زد و گفت نمیای؟ بله! آزمون قلم چی بود، از این 14 15 تا آزمونش فک کنم 4 تاشم ندادم. پیاده میرم جلوی آژانس .یه بوفالوی به تمام معنی، حدود یه متر و هفتاد سانت قدشه و صد و پونزده شونزده کیلوم وزنش، موهای کوتاهش به هم ریخته و چشماش باز نمیشه، میدون و مستقیم میره! خوبه سه بار آدرس پرسیدی حالا! آقا، دست راست باید میرفتین و توی اون خیابون با اون همه ماشینی که به سمتش میان میخواد دنده عقب بگیره، برید جلو دور بزنید! دیرم شده، پول و درمیارم که زودتر حساب کنم همون جا میزنه روی ترمز، چرا ترمز کردین؟ همچی پولو در آوردی که! حالا کو تا این لاکپشت باز راه بیافته. هرهر میزنم زیر خنده و میگه خنده ت گرفته؟ خواب خوابما! منم میگم: کاملا مشخصه! شروع میکنه آره دیشب با رفقا بیدار بودیم و ... یاد حرف بابا میافتم، هیچ وقت با راننده جماعت صحبت نکن، بالاخره میرسیم، یه ربع طول میکشه بقیه پولم و بده! و من فقط میدوم! آزمون و که طبق معمول میپیچونم!

دلم نمیخواد برم خونه، انقدر حالم خرابه که ... نمی دونم، نمی فهمم این همه بهم ریختگی بخاطر چیه! واقعا نمی فهمم . یادم میافته معلم ادبیاتمون گفته بود آرامگاه جلال آل احمد کجاست ... زیاد از اونجا فاصله نداره.  آره چه فکر خوبی، من هروقت میرم قبرستون سبک میشم! یه گل همیشه بهار بنفش و یه شیشه گلاب میخرم، خیلی وقته قبرستون نرفتم. یه تیکه سنگم از زمین بر میدارم، چه مسجد خوشگلی، عمو، آرامگاه جلال کجاست؟ قبرش و میشورم، گل و میذارم و براش فاتحه میفرستم، یه فاتحه ی کلیم برای همه ی مرده ها، سنگ و میزنم به قبرش، عمو، عمو جلال، سلام . سُکوت میکنم و بعد ...تو بچه نداشتی، اما ... خیلی ها جای بچه های توان، شاید منم ... دلم میخواد همون جا بشینم و تا شب همه ی دلتنگی هام و ... دیرم شده عمو جلال، میرم دیگه ... خداحافظ

با خودم فکر می کنم این جا مردی آرام گرفته که در طول 44 سال زندگی یک لحظه از حرکت نایستاد و

همیشه جاری بود. مثل اندیشه ها و داستان هایش.

برچسب 1یش: عنوان ، کتابیست از جلال آل احمد

برچسب 2یش: نه غیرانتفاهی و پیام نور، نه حقوق و زبان و هنر و نه آزاد، هیچ کدوم ثبت نام نکردم! من یه هدف دارم و برای اونه که تلاش میکنم.



 کاش آدم ها یاد میگرفتن اگه کسی و دوست دارن، بخاطر خودشون نباشه، بخاطر خود اون آدم باشه، خود خود خودش!

از زبان یک اسیر


کاش هیچ وقت برای هیچ سلولی توی هیچ زندانی پنجره ای رو به بیرون نمی ذاشتن

*وقتی چیزی نداری وسوسه ت کنه، اون موقع شاید عادت جای خیلی چیزا رو پر کنه



برنگشتم نه، اما وبلاگم و باید از اون ماتم زدگی در میاوردم. البته یه پست دیگه هم هست که باید بنویسم.

سن قانونی

 

برچسب قبلی:

آره مرد ...

من بودم و اون بود و مسعود، سه تا اعجوبه های تاریخ ایران، با هم که میشدیم انگاری زلزله ی 15 ریشتری دنیا رو می لرزوند. احمقانه س، بچه گانه س، مزخرفه، خزعبله، خنده داره یا هرچیز دیگه ای

همبازی بچه گیهای من، پسر بچه ی مهربونی که من و اهلی کرد آره ... بخاطر کارای ساده، کارایی که بقیه نمیکردن، وقتی نوبت تابش و میداد بهم، وقتی میخواستیم سرسره سوار شیم میگفت خانما مقدم ترن، وقتی برام عکس برگردون می خرید یا برچسبای باربی، وقتی وقتی بقیه اذیتم میکردن باهاشون دعوا میکرد، وقتی بهم پینگ پونگ یاد میداد. وقتی می رفتیم سینما باهم همه جا رو بهم میریختیم، وقتی توی جاده ی شمال می نداختنمون توی صندوق عقب ...

مهم نیست بقیه بگن حقش بوده، وقتی توی یه همچین وضعی ... فقط ۲۰ سالش بود ... مهم اینه که من ازش فقط یه قلب یادمه به صافی آینه ... شاید خدا بردش که بدتر نشه ... شاید دوسش داشت ... اما حداقل کاش خوب میشد و بعد میمرد

خدا ... ببخشش ... ببخشش ...

 


هیچ وقت آدم فکرشم نمیکنه یه اتفاق یه هویی همه ی معادلاتش و بهم بریزه، فکرشم نمیکنه شب تولدی که از 5 سالگی منتظرش بود چشماش از گریه ورم کرده باشه و روزی که قرار بود شادترین روز عمرش باشه روز تشیع جنازه ی کسی باشه که بیشتر خاطرات قشنگ بچه گی هاش رو مدیون اونه ... بچه گی هایی که تنها ماوایی بود که هروقت از همه ی دنیا دلگیر میشد بهش پناه میبرد.

خب ... 18 سال زندگی کردم . بچه گی های خوبی داشتم، بخاطر آدمای بزرگی که توی زندگیم بودن و یادم دادن تا وقتی بزرگ فکر کنم بزرگ خواهم موند

 و نوجوونی پر از هیجان، آدمای مختلفی که همشون یه اندازه دوستم داشتن، فقط به این دلیل که به نوع تفکرشون، هرچقدر هم که باهام متضاد بودن احترام گذاشتم.

 آدم خوبی نبودم اما خب حداقل سعی کردم خوب باشم و حداقل از بد بودنم ناراحت شدم.

 فهمیدم خیلی زود ناامید شدم، شاید چون همیشه فکر میکردم دنیا تعداد زیادی آدم سفید داره و تعداد کمی آدم سیاه و سیاها همیشه بازنده ن، خب حالا میفهمم همه ی آدمای دنیای ما خاکسترین، با غلظت سیاهی کم تر یا بیشتر.

 فهمیدم دین آسیب پذیرترین چیز توی دنیاس، وقتی برای گول زدن مردم یادشون میدن اصل و با حاشیه اشتباه بگیرن و هرکی خواست یادشون بندازه اشتباه میکنن کافر بدونن.

 فهمیدم یه آدم به اندازه ی همه ی ثانیه های زندگیش میتونه شعار بده، بخواد تغییر کنه و نتونه و به همون اندازه که تشویق میشه تحقیر بشه. میتونه کلی کار انجام بده و همشون و نیمه تموم بذاره تا همیشه حسرت بخوره. خب ...

از حالا به بعد می خوام دنیام و طور دیگه ای بسازم، میخوام اگه ایده آلیستم، خودم و درست بسازم، نه اینکه انتظار داشته باشم بقیه خوب باشن. می خوام از گذشته م درس بگیرم.

من خودم و دوست داشتم و برای خودم ارزش زیادی قائل بودم(هستم) این بزرگترین چیزیه که توی زندگیم به دست آوردم.

تولد 18 سالگی مبارک

میرم، تا بعد از کنکور ...

بابت تسلیت هاتون، بابت تبریکاتون ممنون ...

دوستتون دارم . خداحافظ

خدا!

پویا مرد

دیشب تو جاده تصادف کرد و مرد


لعنت به تراژدی عشق ...

 

تو ای بال و پر من/ رفیق سفر من
 می میرم اگه سایت/ نباشه رو سر من
 تویی خود خود عشق/که بی تو نفسم نیست
 کجا تو خونه داری/ که هر جا می رسم نیست
اهل کدوم دیاری/ کجا تو خونه داری
 که قبله گاهم اونجاست/ هر جا که پا می ذاری
 اهل کدوم دیاری/ گل کدوم بهاری
 که حتی فصل پاییز/ باغ ترانه داری
 ای دلبرم ای دلبر/ ای از همه عزیز تر
 ای تو مرا همه کس/ داشتن تو مرا بس
 تو دوره ی شبابم/ تو اومدی به خوابم
گفتی نیاز من باش/ ترانه ساز من باش
یه روزی راستی راستی/ همون شدم که خواستی
 شدی تو سرنوشتم/ برای تو نوشتم
خسته ی دین و دنیا/ ملحد و بت پرستم
 تویی تو مذهب من من تو رو می پرستم
ای دلبرم ای دلبر/ ای از همه عزیز تر
ای تو مرا همه کس/ داشتن تو مرا بس
با همه ی وجودم/ برای تو سرودم
 در طلب تو هستم/در طلب تو بودم
صدامو از تو دارم/شعرامو از تو دارم
 اما تو رو ندارم/ وای به روزگارم
تو ای بال و پر من/ رفیق سفر من
می میرم اگه سایت/نباشه رو سر من

 

ده سالم بود، تازه ازدواج کرده بودن، دسته جمعی رفته بودیم شمال، ساعت 3 4 صب بود که بیدارم کردن و آروم گفتن میخوایم بریم چالوس، توام بیا.

توی جاده بودیم! هوای مه آلود ابری با نم نمک بارون ...  طبیعت معرکه ی اونجا و نسیم بهاری که میخورد توی صورتمون و صدای ابی، همین آهنگ ... صداش همه ی جاده رو گرفته بود، داد میکشیدا! داد میکشید و با ابی همراهی میکرد، آی دلبرم آی دلبر ... ماشینم می رقصوند و

 «اونم نگاهش میکرد، می خندید، از ته ته دل و از روی عشق » ...

وای خدایا! آدم حس میکرد خوشبخت ترین آدمای دنیا پیششن! پلیس آزیر کشید، دیوونه فرار کرد، با سرعت می رفت و داد میکشید بیاید من و بگیرید، بازم با آهنگ میخوند،

 «ترسیده بود و از یه طرفم خنده ش گرفته بود، نگه دار  نگه دار بابا دیوونه الان فک میکنن خلاف داریم!»

 من فقط یه کار توی دنیا دارم و اونم عاشق تو بودنه اگه خلافه تا آخر عمرم براش میرم زندان ... چند تا ماشین پلیس دیگه م پیدا شدن و گرفتنمون بلند بلند میخندید و هوار میزد عاشقتم، پلیسه بهش دستبند زد و دهندش و بو کرد نخورده مستی؟ آره مستم، مست مست، مست قشنگ ترین چشمای دنیا بهش نگاه کردم

« یه هاله اشک روشون و گرفته بود و یه کم ترس و کلی عشق» ...

پلیسه گفت: عاشق بمونید همیشه و ...

.

.

.

بهم که گفت 6 ماهه رفته بهت زده نگاش کردم     چی؟

 آره، عشقم، زنم، عزیزم 6 ماهه خونه نمیاد، واستون فیلم بازی میکردم که توی بیمارستان شیفته ...

گریه م گرفت شما که اون همه عاشق بودین؟

      کاش اون روز که پلیس گرفتش عاشقی جرم محسوب میشد و حکمش حبس ابد بود

برچسب:

مُردم از زخمایی که خوردم از تنهایی

کمکم کن ای دوست، مردم از تنهایی

واسه خاطر خدا اون و برگردون و

شاد کن خاطر این دل سرگردون و ...

 برچسب":

مجبور شدم دو تا پست آخر و حذف و از نو بذارم، بابت پاک شدن کامنتا معذرت، همینطور پاک شدن لینکا

به امید روزی که همه ی مردم ایران از فایر فاکس استفاده نمایند.


خنده فراموش نشه!

 

الهی من قربون ...  برم

با تشکر از شباهنگام بانو

بازی اینطوریه که باید قربون چند تا چیز که دوست می دارید برید، من اشتباه فهمیدم! البته ما هم طنازانه نوشتیم ...

الهی من قربون این ناظم مدرسه مون برم که صب به صب که منو میبینه دعا میکنه خدا یه شوهر حاج آقا نصیبت کنه که اون موهات و بذاره تو و یه چادر کشی سرت کنه

الهی من قربون این راننده تاکسیه بشم که صب به صب که وای میسم سر کوچه منتظر سرویس خرپ خرپ روی اون گاز ماشین صاب مرده ش فشار میاره و سر تا پامون بو گازوئیل میگیره

الهی من قربون این فروشنده های مغازه های لباس فروشی بشم که از هر مانتویی خوشت بیاد با نهایت تاسف و تاثر اعلام می دارن که یا از سایز شما خیلی بزرگترش و داریم، یا خیلی کوچیکتر

الهی من قربون این همسایه مون بشم که از وقتی اومده هر صب و شب وادارمون میکنه  به روح پدر اونی که فشرده سازی ملت و توی قوطی کبریتای چند طبقه اختراع کرد صلوات بفرستیم.

الهی من قربون این ممل خاتون بشم که درست همون روزی که من اعصابم به فنا رفته یا چشم شیطون کر مشغول درس خوندنم یادش میافته خیلی هوس کرده سر به سر من بذاره یا از سر و کولم میره بالا میگه صدای کرم خاکی در بیار، یا می کوبه به در اتاقم اونم با لگد که پاشو قایم موشک بازی کنیم

الهی من قربون این مدیر سینما استقلال برم که هر وقت ما تعطیل بودیم و عزم کردیم بریم فیلم ببینیم جلو درش زد شهادت فلان اختر تابناک آسمان ولایت و امامت را تسلیت می گوییم و سینما تعطیل است.


 توجه توجه:

با توجه به این امر که هر نویسنده ای چه سبکی دارد و البته استفاده از رندومایزی گری این نفرات در این بازی دعوت هستن و کافیه شرکت نکنن تا ... هیچی بابا! براشون آرزوی توفیق و خوشبختی کنم.

نیلوفر، توییتی، خاتون خاموش، وحشی، یه اوردینری پسر، سوسک سیاه

برچسب:

ما یه تکیه کلام از یه جا یه زمان کش رفته بودیم خیلی دلمون براش تنگ شده ...


خنده فراموش نشه!

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی ...

کلاس دوم راهنمایی بود، یعنی 5 سال از من کوچیکتر، خب، تو سرویس مدرسه بچه ها بهم میگفتن مامانی! چون همیشه هواشون و داشتم و نصیحتشون میکردم و ...  یه دختر سفید با لپای پف کرده و سفت و چشمای درشت طوسی و موهای بور، یه روز اومد بهم گفت: مامانی، پول داری بهم قرض بدی؟ امروز مجبورم با آژآنس برگردم یادم رفته پول بیارم. فرداش پوله رو پس آورد، هرچی گفتم نمیخوام و مال خودت قبول نکرد. بعد یه مدت باز یه بار دیگه به یه بهونه ی دیگه ازم پول قرض خواست و این اتفاق دو سه دفعه ی دیگه م افتاد. با این تفاوت که دیگه پس دادنی در کار نبود، البته خب من که فکر میکردم یادش رفته و برام مهم نبود، یه زنگ تفریحی اتفاقی برگشتم کلاس که دیدمش داره با یکی از دوستام حرف میزنه، صداش و که شنیدم نرفتم تو، داشت به همون بهونه که از من پول میگرفت ... دنیا روی سرم خراب شد، چند ثانیه نفس عمیق کشیدم و بعد با عصبانیت رفتم تو، داد کشیدم فرزان برو بیرون، بیچاره بهت زده پرسید چی؟ اینبار با صدای بلندتر: برو بیرون، خیلی خب بذار به این بچه پول ... گفتم برو بیرون دیگه ... در و بستم و زدم زیر گوشش . زد زیر گریه و منم باهاش شروع کردم به گریه کردن. دستاش داشت می لرزید. نشست روی زمین و پاهام و بغل کرد: التماست میکنم به کسی چیزی نگو، پولت و پس میدم. نشستم روی زمین تو با من چیکار کردی؟ این چه کاریه که میکنی؟ چرا؟ چـــــرا؟

من اینجا با کمک مالی مدرسه درس میخونم، خونواده م خیلی فقیرن، مدرسه قراره ببرتمون اردو ، خیلی دلم میخواد برم، هیچ وقت توی زتدگیم مسافرت نرفتم، ولی بابام پول نداره بهم بده، گفتم قرض میگیرم و بزرگ که شدم کار میکنم و پس میدم  ...

 

برچسب:

یه جایی خوندم:

آن زمان که عقیده عقده تلقی میشود 

                                       و نور چراغ را در آب ، مهتاب می بینیم 

                                       نان از یتیم خانه می دزدیم  و می فهمیم     

                                                 که  دزد  اشتباه  چاپی  درد است  ... 

به قیمت چند ضربدر روی روزای تقویم

گاهی فکر میکنم هرچی واحد اندازه گیری توی دنیا هست بخاطر اندازه گرفتن فاصله ی

من تا تو بوجود اومده

*لامصب هرچی میگذره پیشرفته تر میشه

من باشم و تو باشی و سقفی به جنس آسمون

کاست قدیمی و از تو زیرزمین پیدا میکنم و میذارم توی ضبت، هوا بارونیه و توی بالا پشت بوم خونه ی عزیزم نشستم و تست دیف میزنم! در حالی که صدای فریدون فروغی فضا رو پر کرده

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

لبای خشکیده م حرفی واسه گفتن نداره

چشای همیشه گریون آخه شستن نداره

تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره

_همیشه این تیپ آهنگا گوش میدی؟

تقریبا 700 متر میپرم و بر و بر نگاش میکنم

_ترسوندمت، شرمنده

 میخندم و میگم  مهم نیست؛

حدود 34 5 ساله، موها و ریشای بلند مشکی، قد بلند و لاغر، شلوار مشکی و پیراهن سفید ! روی یه صندلی چوبی نشسته توی پشت بوم بغلی و تکیه داده به سه تارش! برا خودش سهرابی محسوب میشه!

_کاست و از زیرزمین پیدا کردم، روی جلدش نوشته بود زادروزت مبارک، از طرف علی و لیلا و مسافر کوچولو، تاریخ تولد 78 داییمه!

_چشماش به دور دستا خیره میشه و میگه: مسافر کوچولو الان 10 سالشه

_زیرزمینا انگار همه ی دنیای کوچیک مارو توی خودش جا داده! خاطراتی که محکومن به اتفاق افتادن و بعد زندونی شدن توی زیرزمینایی که بوی غربت فراموشی میدن!

_داییت آدم بزرگی بود

_آدمای بزرگ کم تو زندگیم نبودن، اما بزرگ بودن که مهم نیست، بزرگ موندنه که اهمیت داره، با رویاهاشون فاصله دارن؛ نقاب رضایت زدن اما لحنشون غم نارضایتی داره ، منم مثل اون ها میشم؟

_اون پیرمرد و میشناسی؟ همون که برای مادربزرگت گل یاس میاره

_اوهوم

_وقتی اومدن این محل عاشقش شد و هیچ وقت عروسی نکرد، از همه ی مادربزرگت یه لبخند نصیبش شد موقع تحویل این گلا!

_ازدواج عشق و به نابودی میکشونه، همینطور همه ی آرزوهای آدما رو

_اگه ازدواج کنی یه جور تنهایی و اگه نه یه طور دیگه، در هر دو صورتم به آرزوهات نمیرسی!

_ ممنون!

_می رسی، اما به خودت میگی زرشک! که چی حالا؟!

_ناامیدی؟

_تو بیشتر به واقع گرایی احتیاج داری، تخیلت به اندازه ی کافی قوی هست!

_شما من و میشناسین؟

_اوه، بارون تند شد، سرفه های پی در پی و ...

برچسب:

_چرا چرا چرا دلم براش تنگ میشه؟ چرا یه روز اس ام اس نمیزنه قاطی میکنم؟

_عزیز دلم، آدم با یه بزم که هرروز اس ام اس بازی کنه یه روز اس ام اس نده دلتنگش میشه( تصور کنین این جمله رو به کسی که حالش خیلی خراب و در حال های های گریه کردنه برای دلداری دادن میگین! و اونم خیلی جدی جواب میده!)

_آخه تو که نمی دونی این چه بز خریه!

بعد چند ثانیه میگم: الان جمله قصار گفتیم باهم؟ و هر هر خنده ...

سقوط یا مرگ

یه جا هس که باید وایسی

یه جا هس که باید در ری

اما خدا نکنه جای این دو تا باهم عوض شه که تا آخر عمر بدهکار خودتی


دندان مار، مسعود کیمیایی



*دیالوگ بنویسید.



اضافه نوشت: به علت تغییر شغل ناگهانی ایزد بانوی گورستان، همه ی انگیزه مان برای مردن و از نو

تازه شدن از دست رفت ... آرزو ، از همین تریبون اعلام میکنم، یا برگرد یا همه عالم و میکشم دنیا

بوی جنازه بگیره ها!

همراه شوید با سری نوشته های  : اگه روزی خواستم معلم باشم حواسم هست به ...

تصور کنین خانم 45 تا 50 ساله ای مجرد که بر طبق رسم هنوز دست به صورتش نبرده و قدر چنگیز خان مغول سیبیل داره، انقد که میتونه نوکش و با روغن چرب کنه و تابش بده! ابروهاش و که دیگه نگو، قد منیژه خانم ترشیده ی سال 1237، زشته بگم پاچه ی بز؟ اصلا از همین سیبیل شروع شد که افتاد سر زبونا، "کی و میگی؟ همون خانم سیبیلوهه؟ "

همیشه یه مقنعه سر میکرد که جلوش ابر گذاشته بود و از وسطای صورتش تا نزدیکای گوشش قیچی شده بود و بعدم چونه! مانتوهای رنگارنگ میپوشید و حس خوش تیپیم داشت، اما خدایی همیشه مزخرف ترین رنگای موجود در دنیا رنگ لباساش بودن!

هیکل قناس! سـیـنه هایی که تیز از مانتو میزد بیرون و همیشه خدا رو شکر میکردیم چادریه وگرنه جوونای سر به زیر امروزی هربار از خونه میزد بیرون حسابی شست و شوش میدادن، شیکم ورقلمبیده ؛ پشت مانتوام انگاری جای باسن دو تا بقچه ی گنده قایم کرده بود!

خب، توی کل دوره ی تحصیل آدمی به اندازه ی اون منفور نمیشناختم، بعضی معلم ها هستن که آدم ازشون میترسه یا دوست داره از هر 8 جلسه نیم جلسه ببینتشون، اما کم پیدا میشن معلمایی که شاگردا ازشون تنفر داشته باشن، بداخلاق نبود، ولی انقدر خودش و روی آسمون میدید که کسی حوصله نمیکرد گردنش و درد بیاره و تماشاش کنه! برا همین متعفن بود! علاوه بر این حسابی خرافاتی بود، پایه ثابت سری سریال های کلید اسرار!

به نظرم میومد زمانی عاشق بوده و به عشقش نرسیده، اسمش افسانه بود، افسانه و ...!! خب، ادبیات درس قشنگیه، آدم خواه نا خواه دوستش داره، اما گاهی یه معلم میتونه طوری باشه که ... بیخیال!

این خانم هنوز معلم ماست البته!

و ...

میدونی، بعضی آدما ارزش این و ندارن که فراموششون کنی!

برچسب 1یش:

مشکل تعداد احمق های دنیا نیست ...  مشکل نحوه توزیع اونهاست!

برچسب 2یش:

حسودیم درد میکنه دی:

دیر میام یعنی دارم درس میخونم دی:!