یه روز خوب میاد
عزیزم، عشقم، ممنون که بودی، ممنون که گذاشتی روزای با تو بودن و تجربه کنم، نمی دونم، دلیل رفتن یوهوییت و نمی فهمم، حتا فرصت نکردم، با نگاهت، خداحافظی کنم، یا یه دل سیر ببینمت! روزای بودن تو خوب بود، یاد گرفتم، میشه عاشق نبود، اما میشه عاشقانه زندگی کرد! وقتی بودی، همه چی خوب بود، همه ی روزا، برای من، روز خوب بود! چیزایی که روزای عادی، اسمش و میذاشتم تکرار خسته کننده، با عشق تو معنای دیگه ای داشت، سنگ فرش خیابونا، آدمای تکراری، درخت گل یاس، گلای بنفشه، آسمون، خوندن کلاغا و گنجیشکا! انگار همه بودن که نوید دوباره دیدن تو رو بهم بدن، ذوقی که داشتم، وقتی بیدار میشدم، وقتی به سر و روم می رسیدم، وقتی مانتو شلوارم و اتو میکردم و مری و با قربون صدقه بیدار میکردم و میبردمش مدرسه، بابا رو از خواب بیدار میکردم موهام و شونه کنه و اونم کلی به خودش فحش میداد، بر پدرت لعنت بچه ... آخ، اگه بدونی، همه بدون اینکه بشناسنم بهم سلام میکردن، انگار دوست داشتن دوستشون باشم، چقدر همه مهربون بودن، خانم آ ی نامهربون خشن با من گل میگفت و گل میشنفت، حراست هوام و داشت! به تنها کسی که اجازه داد بدون کارت سالن بره تو من بودم!! انگار، انگار همه ی دنیا مال من بود ... اون همه خنده، که با حضور تو به لبم بر گشت و ...
آآآه ... دلم تنگ میشه ... واسه جای همیشگیت، وقتی با موبایلت ور میرفتی اما زیر چشمی من و میپاییدی، وقتی بودی و هیچ کدوم از پسرای فرهنگسرا بهم حتا نگاه نمیکرد و خبرت میکرد ... اونجاس ... پیس پیس ... واسه به اون راه زدنای خودم، یا وقتایی که توی چایباغ میشستم و تو درست رو به روی صندلی من روی سکو، به جای دوستات تمام مدت زل میزدی به من و ... واسه اون بلوز خاکستری و شلوار آبی آسمانی و کوله ی مشکیت ...
این چند وقت، روی همون صندلی همیشگی، همه ی آدمای فرهنگسرا رو زیر و رو میکردم تا شاید ... نبودی ... نه! نبودی ... خب ... این انتظار هرروز ... میخوام تموم شه ... زندگی بدون خیال تو ... دوستم، دوستم ... آرزو میکنم عاشق باشی که عشق انگار همه ی خوبی های دنیاست ... خدانگهدارت
با http://zzann.blogfa.com/ ادامه میدم
نوشتن بیشتر از این توی اینجا موکول میشه به وقتی که یه چیزایی تغییر کرده باشه.














