میشود جلوی همه چی یک "که چی" گذاشت!

این مطلب تا برچسبش عمومیه، بقیه ش مهم نیست، یه چیزیه که بدطوری روی دلم سنگینی میکرد.

گیرم از اینجا پاشدم رفتم تبریز و آی تی خوندم، یا رفتم همین جا شهید بهشتی نرم افزار خوندم، یا کلا موندم سال دیگه دانشگاه تهران آی تی خوندم، آخرش  ... که چی؟

لیسانس ،فوق، دکترا ، فوق دکترا ،پروفوسورا ! آخرش ... که چی؟

مثلا 7 8 10 سال دیگه رفتم کانادا فیزیک هسته ای محض خوندم و حتا ایده های ذهنم و تا جاهای خوبیم پیش بردم، کتابی که دوست داشتم و نوشتم، دریانورد شدم، جهانگردیم کردم، آخرش که چی؟

یا مثل تکرار تکراری های زندگی های بقیه عروسی کردم و بچه ی خوبیم بر فرض محال تربیت کردم، معلم شدم، توی زندگی به آدمای زیادیم کمک کردم، آخرش ... که چی؟!

آخرش میمیریم، آخرش میریم بهشت را به را بهمون شیر عسل میدن، هی باید بریم توی اون حوضه شنا کنیم جوون شیم، هی باید میوه بخوریم زیر درخت بشینیم و حوصله مون سر بره دیگه!

یا شایدم بهشت شکل تصور من بود، میشد توش عدل برقرار باشه، میشد همه ی آدماش بفهمن همه به یه نسبت از زندگی سهم دارن و اگه این سهما مساوی تقسیم بشه هزار برابر بیشتر به نفع خودشونه! فرض کنین دنیایی رو که 4 میلیارد جمعیتش بتونن توی اون جایی که دوست دارن قرار بگیرن و وقت و انرژی و ایده ها شون و با خیال راحت توی اون زمینه پیاده کنن، ظرف یه سال این دنیا 400 سال جلو نمی افته؟ وقتی آدما دغدغه ای نداشته باشن و راحت فکر کنن، البته به این فکر نکنن که چطوری وسایل کشتار آدم ها رو مجهز تر کنن، بلکه به این فکر کنن چطور میشه دنیایی داشت که آدما همه لبخند به لبشون باشه و همه راضی باشن! بازم ... آخرش که چی؟!

ابد یعنی چی؟ آسایش مطلق یعنی چی؟

من از این مطلقا خوشم نمیاد، نمیتونم باهاشون کنار بیام! نمی گنجه

و معتقدم قیامت وقتی میشه که ما یاد بگیریم این خودمونیم که باید دست در دست هم این دنیا رو شبیه دنیایی که من گفتم کنیم.

برچسب:

ازم انتظار نداشته باش حرف دیگه ای جز این بزنم که "لطفا دیگه بهم پی ام نده"

اگه دلت شکست به من هیچ ربطی نداره! من از این خوب بودنم داره حالم بهم میخوره ؛ از اینکه همش از آدما وقتی هیچ دلیلی نداره معذرت بخوام و حلالیت بطلبم

مگه من چیکارت کردم؟ بهت دروغ میگفتم خوب بود؟ واست فیلم بازی میکردم؟ زجر میکشیدم و زجرت میدادم؟ چرا نمیخوای بفهمی و قبول کنی؟ چرا همه چی و تقصیر دیگران میندازی؟ چرا فکر نمیکنی نیاز داری که بیشتر از بقیه خودت و ببخشی و اشتباهات خودت رو "دور" بریزی

من اشتباه کردم قبول، اگرم گفتم نه دوباره ادت میکنم، نه میخوام پی ام بدی و نه معنای فرستادن کامنتام  و میفهمم بخاطر اینه که دوباره اشتباه نکنم، یا نکنی!

من عاشق مثل تو زیاد داشتم، آدمایی که هیچی از من نفهمیدن، فقط دوست داشتن عشق و تجربه کنن! بدون اینکه بفهمن عشق چی هست!

بهت گفتم من دلم جای دیگه ای بود، از اولش، خیلی سعی کردم به خودم حالی کنم نباید باشه اما نتونستم و چون نخواستم بهت خیانت کنم خواستم دوستی مون ساده باشه، شایدم حوصله ی این جفنگ بازیا رو نداشتم که صب به صب بهم زنگ بزنی گزارش صبحانه خوردن و صورت شستنت و بهم بدی و شبام ساعت آشغال بیرون گذاشتنت رو، خودم داشتم توی روزمرگی دست و پا میزدم، حوصله ی گوش دادن به روزمرگیای یکی دیگه رو نداشتم ، نمی تونستم بگم عقلم پذیرفته باید عاشقت باشم!! توی 18 سالگی! من اولین بار 15 سالگی عاشق شدم و هنوزم هستم و به اون عشقم همیشه افتخار میکنم چون هیچ وقت باهام قاطی نشد، بهم نزدیک نشد، دور موند و بهم یاد داد عشق بزرگتر از اونی هست که بچه کوچولویی مثل من درکش کنه!

من همینیم که هستم، میدونی که هیچ وقت حرف کسی و گوش ندادم و نمیدم، میخوام در اشتباه مطلقی که خودم فکر میکنم درسته بمونم

من به همه ی آدمای اطرافم تا جایی که توان داشتم کمک کردم و تا جایی که تونستم از همه شون بخاطر اشتباهای نکرده م معذرت خواستم. دیگه خسته شدم! بذار با خودم حداقل روراست باشم. میخوام زندگی جدیدی رو شروع کنم... زندگی ای که توش به چیزی تحت عنوان "وجدان" اجازه ندم بیش از حد خود نمایی کنه

Welcome to the hotel california

On a dark desert highway, cool wind in my hair 

 درآزاد راهي تاريك و سوت و كور ،خنكاي باد در موهايم

Warm smell of colitas, rising up through the air   

  هوا آكنده از بوي تند كاليتاس **(نوعي مخدر گياهي)

Up ahead in the distance, I saw a shimmering light  

 در فاصله اي دور پيش رو ،نور لرزان چراغي را ديدم

My head grew heavy and my sight grew dim   

  سرم سنگين شد و چشمانم سياهي رفت

I had to stop for the night       

ناگزير بودم كه شب را توقف كنم

There she stood in the doorway;

آنجا دختري در ميانه درايستاده بود

I heard the mission bell

صداي زنگ ورود به هتل راشنيدم

And I was thinking to myself,

با خودم در اين فكر بودم

’this could be heaven or this could be hell’

كه اين مي تواند بهشت باشد يا مي تواند جهنم باشد

Then she lit up a candle and she showed me the way    

 سپس شمعي روشن كرد و راه را بمن نشان داد

There were voices down the corridor,

پائين راهرو صداهائي بود

I thought I heard them say...

فكر كنم كه شنيدم مي گفتند

Welcome to the hotel california

به هتل كاليفـــــــــــــــرنيا خوش آمدي

Such a lovely place

چه جاي دل انگيزي

Such a lovely face

چه صورت دوست داشتني اي

Plenty of room at the hotel california

اتاقهاي زيادي در اينجا هتل كاليفرنيا

Any time of year, you can find it here

تمام طول سال خواهيد يافت

Her mind is tiffany-twisted, she got the mercedes bends 

ذهن او بسان توري نازك پيچيده شده اي است، او صاحب اين مرسدس است

She got a lot of pretty, pretty boys, that she calls friends    

  پسرهاي خيلي زيبائي را از آن خود كرده كه دوست خطابشان مي كند

How they dance in the courtyard, sweet summer sweat                             

وه ، كه چگونه در حياط پايكوبي ميكننند ، تابستان گرم و دلچسب

Some dance to remember, some dance to forget

بعضي مي رقصند كه به خاطر بسپارند

بعضي مي رقصند كه فـــــــراموش كنند

So I called up the captain,

سپس پيشخدمت را صدا زدم

’please bring me my wine’

لطفا" شراب مرا بياوريد

He said, ’we haven’t had that spirit here since nineteen sixty nine’

او گفت كه از 1969 آن مشروب را اينجا نداشته ايم

And still those voices are calling from far away,

و همچنان آن صدا ها از دور دست فرياد مي زنند

Wake you up in the middle of the night

در نيمه هاي شب بيدارت مي كنند

Just to hear them say...

تا بشنوي كه مي گويند

Welcome to the hotel california

به هتل كاليفرنيـــــــــــــــا خوش آمدي

Such a lovely place

چه جاي دل انگيزي

Such a lovely face

چه صورت دوست داشتني اي

They livin’ it up at the hotel california

آنها به خوشي در هتل كاليفرنيا روزگار را مي گذرانند

What a nice surprise, bring your alibis

عذر تو چه تصادف جالبي را به دنبال داشت

Mirrors on the ceiling,

آينه هاي روي سقف

The pink champagne on ice

شامپاين عالي در (ظرف) يخ

And she said ’we are all just prisoners here, of our own device’

دختر گفت كه ما با ميل خود در اينجا زنداني هستيم

And in the master’s chambers,

در اتاق رئيس هتل

They gathered for the feast

براي جشن دور هم جمع شدند

The stab it with their steely knives,

با چاقوهاي فلزي خود ضربه مي زدند

But they just can’t kill the beast

اما قادر به كشتن آن شرير نبودند

Last thing I remember, I was

آخرين چيزي كه به ياد مي آورم

Running for the door

در حال دويدن به سوي در بودم

I had to find the passage back

مي بايست راه برگشت

To the place I was before

به جائي كه قبلا" بودم را پيدا مي كردم

’relax,’ said the night man,

مسئول شب گفت : آرام باش

We are programmed to receive.

ما براي پذيرا شدن اينجا هستيم

You can checkout any time you like,

شما مي توانيد هر زمان كه مايليد قصد رفتن كنيد

But you can never leave!

اما هرگــــــــــــز نمي توانيد اينجا را ترك كنيد

من دلم سخت گرفته ست، از این، مهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک

یه پیرزن قد بلند که کمی خمیده شده، چادریه، به شمالی ها میخوره اما انگار اهل بیجاره که من نمیدونم کجاس، "قربانت برم" تکیه کلامشه و فوق العاده مهربون. اوایل که اومده بود اهالی ساختمون از دستش حسابی شاکی بودن، ساعتی یه دفعه زنگ همه رو میزد و چیزای عجیب و غریب میخواست، اونم 7 8 صبح، چند بار مامان و از خواب بیدار کرده بود فقط.

هفته ی اولی که اومده بودن، صبح جمعه یه مرغ آورده بودن بکشن، این مرغه انقدر سر و صدا کرد که همسایه ی طبقه ی چهارم و مجاب کرد بره ازشون شکایت کنه و من فقط می خندیدم، "این بیچاره رو نباید میاوردن توی این زندان واسه ش خونه می خریدن که، این و باید ببرن دهاتش، یا یه خونه ی حیاط دار واسش بگیرن، مثل یه پرنده س که داره بال بال میزنه توی قفس" من گفتم، پاهاش درد میکنه اما تنهایی بلایی سرش آورده که 400 بار ساختمون و بالا پایین میکنه، هرروز غذا درست میکنه و بهمون میده به این بهونه که 10 دیقه وقتی میریم ازش غذا رو بگیریم توی خونه ش بشینیم و باهاش حرف بزنیم.

به مامان گفتم تو که بنگاه ازدواج و کار خیر داری یکیم واسه این پیدا کن، میگه پسراش غیرتین، می گم پسراش غلط میکنن غیرتین، وقتی مفهوم پیری و نداشتن هم صحبت و نمی فهمن، سنش بالاس، 70 سال بیشتر،  عاشق بچه هاشه، با یه عشقی براشون غذا درست میکنه که خدا می دونه. کوفته هاش و پلوهای رنگ و وارنگی که درست میکنه با سبزی خوردن تازه ای که صبح اول صبحی میره میگیره و پاک میکنه واقعن خوردن داره، ساعت 11 صبح که ما مشغول صبحونه خوردنیم ناهارش پخته.

توی ساختمون که همه طردش کردن، یا در رو به روش باز نمی کنن، یا زود از دستش فرار میکنن، انقدر حوصله ها تنگن که وقت برای یه پیرزن زپرتی بیکار باقی نمونه. پیرزن اما خوشحاله، به نظر از زندگی ای که داشته راضیه. حداقل از من خیلی بیشتر احساس خوشبختی داره. همین که نوه ای داره و پسری که بیان خونش غذا بخورن و به یادش باشن. میخواستم مجابش کنم کتاب بخونه اما حوصله ش نمیگیره، یا چند تا فیلم بدم تماشا کنه اما حتا اخبار تلوزیونم حوصله ش و سر میبره. همون شوهر که گفتم بهترین دوای دردشه.

دوسش دارم، حرف که میزنه دلم غش میره، ایشالا بیوم عروسیت! بذار بوسُت کنم، دوست دارُم.

دارم فکر میکنم کاش اینجام مثل خارج بود که وقتی آدما پیر شدن ببرنشون دنیا رو بهشون نشون بدن. آخی ...

کاش مثل قدیما باز از این خونه هایی که دور تا دور حیاطش اتاقه بود و همه باهم سر یه سفره ی بزرگ غذا میخوردیم! آخه مثلن به اینی که من دارمم میگن خونواده؟ مری که جای غذا بستنی میخوره، بابام که سر کار، منم پشت میز کامپیوتر، مامانم تنها! ماها به ظاهر با هم زندگی میکنیم ولی ... از پیرزن طبقه ی سوم تنها تریم ...!

برچسب : پست پایینم ببینید اگه ندید

خوب من دلم میخواد نویسنده شم دی:

برچسب بعدی:

 عنوان، آهنگ برف، فرهاد

تو که میدونی من بی تو تو بی من یعنی حسرت

حدود 14 ام تیر بود که رفتم کتابخونه؛ به چند تا از بچه ها قول داده بودم برم ببینمشون، اونجا واسم پر از خاطره بود و تجربه، از هیچ جایی به اندازه ی اونجا متنفر نبودم و هیچ جایی به اندازه ی اونجا واسم ارزشمند نبود. جلوی مخزن که رسیدم، روی تابلوی اعلانات اعلامیه ی مرگ یه نفر رو زده بودن، با نهایت تاسف و تاثر درگذشت ... نگاهم که به عکسه افتاد خشکم زد. رفتم جلوتر، دعا دعا میکردم که اشتباه کرده باشم اما ... خودش بود. خود خود خودش. دیگه ندونستم چه حالی دارم. فقط زدم بیرون و رفتم توی پارک، شروع کردم بلند بلند خندیدن، وقتی بیش از اندازه ناراحت باشم یا شوکه همین کار رو میکنم. بعد یاد حرف یکی از پسرای کتابخونه افتادم که داشت به دوستش میگفت و اتفاقی شنیدم، دو سه سال پیش یه اعلامیه واسه یکی از بچه ها درست کردیم زدیم به تابلو اعلانات، همه ی کتابخونه رو دست انداخته بودیم، بیچاره این دخترا یه دلی می سوزوندن، دیگه نخندیدم، بلند شدم رفتم خونه. دلم میخواد فکر کنم اینم یه شوخی مثل همیشه مسخره ی پسرونه س.

برچسب 1: مرگ را نفهمیدم. هیچ وقت ...

برچسب 2: این روزها      رو بخون، اگه نفهمیدی چی گفتم .

رتبه م چهار رقمی متوسط شد

رو هم رفته دو ماه درس خوندم اونم روزی 4 5 ساعت به زور

ناراحت نیستم، 300 هزار نفر شرکت کننده داشت خوب! دی: 

اصولن پشیمونی تو کارم نیست! همین 2 ماهم آخراش به مغزم فشار اومد تعجب کرد. در هر حال دعا کنین طوری بشه که به صلاحمه 

شایدم بخونم واسه سال بعد

ممنونم از فربد، حسین، لیلا و همه ی اونایی که یادم بودن. امیدوارم جبران کنم ...


به بهونه ی پر کشیدن عسل

             ای نازِ مهربون سلام ، باز اومدم به دیدنت                

حال و هوام بارونیه ، از غمه پر کشیدنت

همبازی قشنگ من ، حالت چطوره مهربون ؟

خوش میگذره بدونِ ما ، زندگی توی آسمون

خورشید خانوم حالش خوبه؟ از آسمونا چه خبر ؟

اینجا هنوزم ابریه ، از وقتی  رفتی به سفر

عزیزم از خودت بگو ، چشمای نازت چطورن ؟

جات خالیه روی زمین ،  بچه ها از گریه پُرن

خُب بگذریم باز چه خبر ؟ خدا واسه تو چی نوشت ؟

انگاری خوش می گذرونی، تنها که نیستی تو بهشت ؟

چه روزگارِ سختیه ، طاقتِ من تموم شده

تمومه خاطرات خوب ، با رفتنت حروم شده




سروش جونم، من هیچ وقت بچه نداشتم که بتونم غمت و درک کنم،

نمی خوام بهت بگم تسلیت چون یه کار از سر عادته،

میدونم که خیلی سخته برات و میدونم که از هیچ کس کاری برنمیاد.

فقط میخوام بگم خوش به حال نی نی که رفت، این دنیا ارزش موندن نداره، 

نی نی گلت خیلی خوشبخته که توی اوج پاکیش رفت به آسمون و بهشت.

اونجا منتظرمونه، یه روزی همه میریم پیشش و برای همیشه باهم زندگی میکنیم.

دنیایی که توش مجبور نیستی غم و غصه ی عزیزات و تماشا کنی.

می دونی که، دنیای دیگری هم هست که میشود در آن آواز خواند ...

از خدا برات آرزوی صبر میکنم

انفجار

به بهونه ی این پست مهدی شاید

می فهمم چمه! خیلی خوب میفهمم، من سرریز  شدم، هرکسی یه ظرفیتی داره، مثل یه ظرف، یه ساک، ساک مسافرتی جادار که هزار و یکی جیب داره و تو هی میتپونی توش، می تپونی انقدر که آخرش میپوکه! منم پوکیدم، خیلی وقته سرریز کردم و الان، این بوی گند سوختگیه که داره پدرم و در میاره.

خسته شدم انقدر این "امید" آقا رو تحویل گرفتم، یه روز خوب میاد! اندکی صبر، درست میشه غصه نخور و ... خسته شدم! خسته شدم انقدر شنیدم و نادیده گرفتم و یاد گرفتم بخندم، به چیزی که نباید وجود میداشت، به چیزی که به من مربوط بود، اما من حقی توش نداشتم، اونم بخاطر زور! رئیس جمهور من کسیه که سوژه ی کاریکاتورای جهانی میشه، حرفاش وسیله ی خنده ی دنیا، و من باید به حال خودم و مردمم گریه کنم! باید بشینم دعا کنم خواستن عدالت همه گیر بشه و مردم باور کنن بابا! قدرت 65 میلیون از 5 میلیون بیشتره، اگه ظلمی میشه خودتون باعثشین.

خسته شدم انقدر که یکی یکی باورها و ایمانم رو بردم بهشت زهرا با دستای خودم چال کردم و هی رفتم سر قبرشون و سنگشون و شستم و تف انداختم بهشون بخاطر روزایی که بودن، رسما توی خیابون کسی با لباس روحانیت میبینم عین اینکه چیز کثافتی جایی باشه صورتم و جمع میکنم و جلوی دماغم و میگیرم! حرف دین میاد همه یه اه بزرگ میگن همه!

 خب، منم آدمم! منم تا یه جایی طاقت دارم، تا کی با هزار و یه نفر حرف بزنم و ببینم کشور من پر از جوونایی هست که فقط دنبال یه اشاره ن تا بسازنش! تا آبادش کنن، انقدر آباد که همه ی دنیا حیرت کنه؟ تا کی پیش خودم فکر کنم که زمان شاه توی این فیلمای زمان شاهی عکس شاه توی مدرسه ها بود و اداره جات و اینا و الان عکس آقای خ رو بنرا و پرتره هاش سرتاسر شهر و گرفته و کسی نیست بگه دموکراسی دینی رو چه به این حرفا؟ اگه یه هزارم خرجای اضافه صرف مردم میشد اینهمه بدبخت نبودیم .

تا کی افسوس این و بخورم که ما بهترین موقعیت جغرافیایی رو داریم، توریست کشورمون جزو ضعیف ترین توریستاس، تا کی اسم کشورم جزو پایین ترین کشورها از هر لحاظ، شادی مردم، سطح سواد عمومی، بیشترین میزان فرار مغز ها، میزان فقر درصد زیادی از جامعه و ... باشه و من به نمره ی 215 از 225 ش توی لیست هر هر بخندم؟

یه وقت نمیشه چیزی رو تغییر داد و آدم میگه خب، بی خیال، ولی ما خواستیم تغییر بدیم، چیزی که حقمون  بود رو! آخه چرا وضعمون اینه؟ هزار و یک ایده برای پیشرفت علم و تکنولوژی توی کشوره، من با همه نوع آدمی حرف زدم، راننده تاکسی فوق دیپلم کشور من اندازه ی پروفسورای جامعه شناسی سواد داره و بعد اوضاع اینه! چه وضعیه درست کردن برای ما؟

من تا 2 سال پیش برای امام زمان شعر میگفتم ولی حالا میخندم به ریش خودم که اینم ساخته ی تخیل آدماس واسه گشادیاشون!

حرف من به کجا میرسه؟ به چی میرسه؟ دارم از سنگینی منفجر میشم و هیچی از دستم بر نمیاد. با هرکی حرف میزنم میگه یه روزی ایران و میسازیم بالاخره و نمیدونم ... حداقل یکی بگه نوه ی نوه ی من میتونه احساس خوشبختی کنه که من از این وضع در بیام.

حقه بخوام کشوری که اینهمه منابع داره اینهمه فقیر نداشته باشه. که آموزش و پرورشش به ... نرفته باشه، که همه ی جووناش دنبال سواستفاده از هم نباشن. خوب تیکه ای بود توی این فیلم میش که علی صادقی گفت این آدم که پشت وانت میوه میفروشه فوق لیسانس مکانیکه. نه امید، نه شادی، نه احساس امنیت، هر لحظه ترس اینکه یه آن جنگ بشه، ترس اینکه نکنه بریزن تو خونه ت به جرم وبلاگ نویسی بگیرنت بندازنت زندان و بعد دادگاه اسلامی حکم اعدامت و صادر کنه، حمل و نقل کشور ویرانه، همه ی عمر مردم صرف کارای بیهوده میشه، مرده های متحرک کوچه و خیابون و بحث سر گرون شدن سس و آب معدنی، ترس از اینکه مریض شی کارت بیافته به بیمارستان، یا مالت و بدزدن کارت بیافته دادگاه! چند ساله از وضع اداره جات فیلم میسازن و کسی به قوز قباش بر نمیخوره. بابا !!! بترکین دیگه! اینهمه مدارا تا کی آخه ... لعنت به هرکی که پرچم سفید بلند کرده باشه ...

 الهی خدا به زمین گرم بزنتتون که جوونای مارو پیر کردین و کشورمون و به این وضع انداختین.

فریادی از عمیق ترین نقطه شب

چراغ و خاموش میکنم، این نور لعنتی احساس من و نمی فهمه، ساعت حدود 1 شبه و دارم "اگه یه روز بری سفر " گوش میدم. ظهری بود که همینجوری یاد این آهنگه افتادم، نداشتمش، توی سایت، گفتم میخوامش و ... مرسی شیدا! خب، ویندوز عوض کردم و کلی نرم افزار دارم که حسابی این روزام و به خودشون اختصاص دادن، انقدر نصب و آن اینستال کردم که شبا خواب برنامه میبینم!! فقط دلیل باز نشدن گوگل و نمی فهمم، همینطور بقیه ی جستجوگرا رو، انگار همه ی سواد و امکاناتم و ازم گرفتن!

یه نفر هست که چند روزیه زنگ میزنه و قطع میکنه، یا اس ام اس عشقولانه میده . از اونجایی که همه ی اهالی ایران زمین شماره م و دارن جدی نمیگیرم، معمولا دوستامن که قصد دارن سرکار رفتنشون و جبران کنن و اصولا انقدر پایه هستم که روشون و کم میکنم! اما این یکی یه جور خاصیه. فکر کنم من و میشناسه،" به قدر یک مشت، به قدر یک لبخند تا فراموش نکنیم عاشق بوده ایم عاشق بمیریم تا عاشق بمانیم و عاشق بمیریم "جواب میدم من "هیچ وقت عاشق هیچ کس نبودم "و می دونم به وضوح دارم دروغ میگم "اگه یه روزی نوم تو باز /تو گوش من صدا کنه /دوباره باز غمت بیاد که من و مبتلا کنه /به دل میگم کاریش نباشه /بذاره دردت جابه جا شه /بره توی تموم جونم /که باز برات آواز بخونم " یه روزایی فکر میکردم آدما هیچ وقت نمی تونن عاشق "خود" یه آدم باشن، آدما همیشه عاشق اون چیزی که طرفشون هست میشن، فکر میکردم عشق من کسیه که اگه یه خورده از خصوصیاتی رو که من و عاشق کرد نداشته باشه عمرن دیگه بهش نگا کنم اما ... زمان پیش رفت و اون دقیقا همه ی اون چیزی رو که بود و از دست داد و من ... باز عاشقش موندم عاشق عاشق خودش ... و هنوز موندم توی تعریف این واژه. دلم یه عشق میخواد، برای همیشه، کسیکه توی اینکه دوست داری همه ی عمرت باشه جای "شکی" باقی نمونه.

بگذریم، دیشب ساعت 2.30 شب یه نفر بهم زنگ زد، میخواست با یکی حرف بزنه، یه پسر جوون بود، اولش فقط گریه کرد، بعد گفت دلم همینجوری گرفته، تنهایی اومدم شمال و دلم خواست با یکی حرف بزنم، خیلی وقت پیشا یکی شماره ت و بهم داده بود و منم سیو کرده بودم به اسم رها، اسمت رهاس؟ میگم چه فرقی میکنه، اسم هست تا آدما باهاش خطاب بشن، "چی" بودنش که مهم نیست. بازم دارم دروغ میگم، چی بودن خیلی مهمه، اگه معنای اسم من آرزو نبود هیچ وقت این شکلی نبودم!! من به ایمان دارم!! ازم میخواد بیشتر آشنا بشیم؛ بازم جمله ی همیشه: آدما از دور دوست داشتنی ترن، اگه باز غمگین شدی یا تنها بودی میتونی بهم زنگ بزنی و خداحافظی.

یادمه یه بار با یه نفر دعوا کردم، گفتم فرق دخترا و پسرا توی تصورشون راجع به دوستی میدونی چیه؟ دخترا وقتی با کسی هستن اسم اون رو کنار اسم خودشون توی کارت عروسی تصور میکنن، ولی پسرا هیکل اون دختر رو توی رختخواب!! حالا اینطور فکر نمیکنم، میدونم دخترا حالا خیلی کثافت ترن، این چیزی هست که با همه ی وجود دیدم و احساسش کردم. شاید تکراری باشه اگه بگم حالم از شرایط حالا به هم میخوره که هر دختر یا پسری عادت کرده با هزار و یه نفر باشه، هیچ دلیلی برای شروع دوستیش نداره، حتا حرفایی که میزنه انقدر تکراریه که ...! و این تکرار تکرار است ...  و دلم میخواد فحش بدم به اونی که فاصله ها رو ساخته و امشب اتفاقی یه قسمتش و دیدم! یارو جون به عزرائیل نمیده چه برسه ماشین به دختر!! و  ... کاش قبل ساختن این فیلم حداقل با چهار تا جوون حرف میزد تا بفهمه چه خبره! که چه شعری ساخته تحویل مردم میده , هرکی عینک داشت و ریش آدم خوبه و اونی که چادری نبود یه دختر ...!!

من اگه قرار بود یه فیلم از اوضاع جامعه بسازم تنها کاری که میکردم این بود که دوربین و برمیداشتم و می رفتم به طور زنده از نسل جوون و حرفایی که میزدن و طرز تفکرشون فیلم میگرفتم! همین ... احتمالن خیلی بهتر از "فاصله ها "میشد.

این روزا درگیرم، میدونم هرچی میگذره منطق بیشتر تاثیر میذاره و من و از ایمان دورتر میکنه، ایمان به همه ی چیزایی که حالا برام مسخره به نظر میرسه. و عجیب معتقدم تصور حالام درسته. درگیر کلاس زبانی که نمی فهمم چطوری یهو به سرم زد برم دو تا ترم نزدیک به تافل و بعد دو سال زبان نخوندن بردارم، درگیر اینکه آدمای دنیای اطرافم تنها زمانی یادم می افتن که بخوان درد و دل کنن، درگیر فردا شب ساعت 12 ای که انگاری جواب کنکور میاد و اینکه ببینم بخونم برای سال دیگه یا برم دانشگاه حتا شهرستان و درگیر تنهایی و دلتنگی . فیلم تماشا میکنم، کتاب میخونم و حالت تهوعم هر لحظه بیشتر میشه. هنوز مطمئن نیستم بشه به جاودانگی معتقد بود یا نه، یا دلم میخواد آدم معروفی بشم یا نه اما ... فقط میدونم حالم در حالی که خیلی خوبه افتضاحه. بی خیالی مفرط ... عین آدمی که مست مسته، کی این سردرد شروع میشه؟!


هیچ کس هتل کالیفرنیای وبلاگم و گوش نداد؟

کوری

 نویسنده: ژوزه ساراماگو

مترجم: اسدالله امرایی

برنده جایزه نوبل 1998


ژوزه ساراماگو، متولد 1922 پرتغال، از سال 1979 به طور جدی به نویسندگی پرداخت. از مهمترین آثار او میتوان به انجیل به روایت عیسی مسیح، زورق سنگی، تاریخ معاصر لیسبون و بینایی اشاره کرد.

آثار او جزو برجسته ترین آثار ادبیات اعتراضی جهان است.

وقتی چهارده سالم بود، از یکی از دوستام سی دی آهنگای قدیمی رو گرفتم، بین آهنگای داریوش اقبالی سال دوهزارش رو گوش میدادم که بابا به طور اتفاقی شنید و بعد لبخند زد،  گفت: حدود سال 50 بود وقتی داریوش این آهنگ رو خوند، اون زمان کسی زیاد به این آهنگ توجه نکرد، برای جماعت اون زمان که زندگی های شادی داشتن و در واقع مرام و معرفتشون بیشتر بود، پذیرفتن اینکه سالی با ویژگی های اون شعر پدیدار بشه سخت بود، ولی حالا، میشه به قدرت عجیب شاعر اون شعر پی برد.

کوری داستان شهریه که در اون مردی ناگهان کور میشه، اما بر خلاف کوری های معمولی، او همه جا رو سفید و نه سیاه میبینه. این بیماری مسری به همه ی شهر منتقل میشه ، اول برای اینکه این بیماری به همه سرایت نکنه کسایی رو که دچارش شدن به قرنطینه میبرن، اما بعد همه ی مردم کور میشن و کار از قرنطینه میگذره.

قسمت عمده ی داستان مربوط به زندگی آدم های قرنطینه ست و  بعد اوضاع فلاکت بار شهری که همه ی افراد اون کور هستن. از نکات قابل توجه این داستان اینه که کسی توش اسم نداره. همه  یه لقب دارن، مثل اولین مرد کور، زن اولین مرد کور، دکتر، زن دکتر، پسرک لوچ، دختر با عینک تیره و ... و دیگه اینکه گوینده ی هر حرفی مشخص نیست، بین جملاتی که گفته میشه فقط ویرگول هست و تشخیص گوینده با خود فرده.

کوری داستان شهر ماست، خواهرم پرسید ما شاد تریم یا پدربزرگ ها و مادربزرگ هامون توی گذشته، خب، اگه بخوایم شادی رو داشتن امکانات تعریف کنیم ما، اما اگه آسودگی و احساس لذت معیار سنجشمون باشه مسلما گذشته های ما. ما در دنیای پر از امکاناتی زندگی میکنیم، دنیایی پر از نور، نوری سفید و این زیادی  اجازه ی دیدن خیلی چیزها رو به ما نمیده، اجازه ی دیدن اینکه همه جا رو گند برداشته و هر گوشه ی شهر رو که نگاه میکنی پر از جنازه ی آدم هاست!

توی داستان عده ای کور هستن که سهمیه ی غذای بقیه رو بر میدارن و ذره ذره به بقیه میدن، عده ای که در مقابل بقیه زیاد نیستن، اما اسلحه دارن و اگر کسی بخواد حقش رو پس بگیره به قتل میرسه. دنیای قرنطینه دنیای عجیبیه، دنیایی که عده ای دیگه به زور بقیه رو واردش کردن و بهشون امکانات هیچ چی رو نمیدن اما انتظار همکاری دارن!!

آنچه که همیشه ثابت مونده، سو استفاده ی عده ای از بدبختی دیگران است.

آدم کور نداریم، کوری داریم.

و در آخر اینکه ما جاودانه نیستیم که کور نباشیم و کور نمیریم و از مرگ نمی توانیم بگریزیم، اما دست کم میتوانیم کور نباشیم و کور نمیریم ...!



   

نامش هست، اعتقاد!

حرم، حرم، حرم

نمونه ی بت پرستی جدید، نمونه ی بارز سواستفاده کردن از حماقت آدمایی که با پرسیدن قهرن، نمونه ی آدم هایی که به فکر نکردن عادت کردن و اگر بگی چرا ، تو رو کافر میدونن.

اینبار بیشتر از همیشه برام دردناک بود، دیدن لوسترها، اون معماری بسیار زیبا و ضریحی که نرفتم ببینمش و خدا میدونه چقدر پول صرف ساختنش شده، فرشایی که کل حیاط رو میپوشونه و سوالایی که ذهن من و پر کرده، از خودم میپرسم، اینهمه توی کتابامون خوندیم اماما آدمایی بودن که خودشون گرسنه میموندن تا مردم بدبخت و بیچاره سیر بشن، بعد اون وقت هرروز سن فحشا به دلیل فقر توی کشور ما پایین تر میاد و تعداد بچه های خیابونی بیشتر میشه و آیینه ی دینداری ما میشه بوسیدن چهار تیکه آهن پاره و متبرک شدن!!!

جلوی در آدمای زیادی وایسادن که اذن دخول بخونن، اگه ازشون بپرسی معنی اینایی که می خونی چیه جواب میدن دعاس دیگه و اگه بگی اگه به امام رضا فحش داده باشه چی با تعجب بهت نگا میکنن!! زهرخند میزنی و میری جلوتر، خواهرم موهات و بذار تو، اونقدر اون جمله رو تکرار میکنن تا بالاخره از کوره در میری و میگی اون مردی که بخواد با چهار تا تار موی ناخواسته بیرون اومده ی من از راه بدر بشه بهتره که توی گناه غرق بشه و بره توی قعر جهنم، میگن بحث دیگه ایه! بحث احترامه و من میگم احتراما وقتی شکست که به اسم اسلام و بخاطر سواستفاده ی از اون فقر چه مالی و چه فرهنگی همه ی ایران و گرفت.

یکی از کتاب دعاها رو باز میکنم، به زیارت نامه خوندن اعتقادی ندارم، به خود زیارتم اعتقادی ندارم، من به اصل توحید معتقدم و یاد گرفتم درخواستم و از خدا کنم، به واسطه و آبرودار بودن و شفا دادن و این چیزا اعتقادی ندارم، مگه نمیگن از رگ گردن نزدیک تر! واسطه کجای این جمله جا می گیره؟ اولش نوشته یکی از خادما در خواب دید که امام رضا میفرمایند به زنان بگویی با جوراب نازک و صورت آرایش کرده به حرم من نیایند، نمی دونم چرا زیارت هرکی میری همین جملات و اول زیارت نامه ش نوشته!! بدون تصرف و تلخیص اونم!!! زیرش مینویسم امام رضا با صفا تر از اونی هست که با کسی که سر مزارش اومده اینطور رفتار کنه، اما مسلما از دروغگوها خوشش نمیاد!! یه خورده احساس تخلیه شدن میکنم! از اونهمه حماقت نمیدونم باید خنده م بگیره یا زار زار گریه کنم؟

کسی تا حالا از خودش پرسیده این امام برای چی آدم خوبی شناخته شده؟ و اینکه نیت اصلیشون چی بوده؟ راه و روش زندگیشون چی؟ به زنایی نگا میکنم که همدیگه رو هول میدن و زیر دست و پا له میکنن تا برن ضریح و ببوسن و متبرک شن، به اون هایی که دارن عربی زیارت نامه ها رو میخونن و پیش خودشون فکر میکنن چقدر ثواب جمع کردن، به خادمی که موقع نماز ازش میپرسم چرا یه جایی برای رفت و آمد به بیرون نذاشتین؟ و بهم میگه صف نماز جماعت نباید شکسته باشه و حوض پشت سرمون و بهش نشون میدم و میگم پس این حوضی که وسط اینهمه صف هست معنای شکستگی نداره؟ و بهم چپ چپ نگاه میکنه و میگه حجابت و رعایت کن، و به مسئول گشتن خانم ها که سر یه دختر به سن تکلیف نرسیده ی عرب که چادر مشکی بلند داره ولی شلوارش کوتاهه داد میزنه که این چه وضع حرم اومدنه و کم مونده بهش فحش بده و منم ازش میپرسم امر به معروف و نهی از منکر کردن که اینطور نیست، شما تا حالا کتابی از نوع زندگی اماما خوندین که بهم میگه رد شو برو جلوی راه رو گرفتی. و به مادرم که وقتی چادر و وقتی میریم بیرون در میارم و موهام و به حالت اولیه بر میگردونم بهم میگه آبروی من و جلوی امام رضا بردی و ازش میپرسم امام رضا فقط اینجاس ولی خدا که همه جا هست، یعنی امام رضا از خدا مهم تره؟

و بعد پیش خودم فکر میکنم تا کی ذهنم تحمل بار سنگین این همه سوال رو خواهد داشت؟!

کمک

شما کدوم رو انتخاب میکنین؟


دانشگاه خوب و رشته ای که علاقه تون بهش کمتره

دانشگاه متوسط و رشته ای که دیوانه وار دوسش دارین؟

شهرستان خودتون یا شهرستان دیگه

و کسی می دونه بازار کار آی تی، مهندسی نرم افزار، مدیریت یا اقتصاد نظری، عمران و صنایع

چطوریه؟ کدوم بیشتر به درد میخوره؟

ممنون میشم اگه با نظراتتون بهم کمک کنین


اینم ببینید:» آمار دنیا



گاهی وقتا آدم واقعن دلش میخواد یه جایی و پیدا کنه و تا میتونه داد بکشه

لعنت به این دنیای لجن گرفته و همه ی آدمای مسخره ی توش


گاهی وقتا تجربه کردن مرگ واقعن بهترین شانس آدم توی زندگیشه

سرگذشت عجیب بنجامین باتن

 

بنجامین باتن بی شک یکی از قشنگ ترین فیلم هایی هست که توی زندگیم دیدم، داستان با موضوع فوق العاده جدیدش، یعنی به دنیا اومدن یک فرد که در ابتدا پیر هست و در طول زندگی جوون و جوون تر میشه، پردازش صحیح و چگونگی پیش بردن داستان، استفاده از تصاویر بدیعی که هر بیننده ای رو به وجد میاره و پرداختن به موضوعات جانبی که شاید بی ربط به هسته ی داستان به نظر برسه اما پیوند عمیقی با موضوع اصلی فیلم داره شاید فقط دلایل کوچیکی باشن برای اینکه این فیلم رو ببینین و واقعن لذت ببرین.

مادر و دختری در بیمارستان هستند، مادر پیر در حال مرگ هست و داستانش رو اینطور شروع میکنه

اون استگاه قطار ... 1918 ساختنش، پدرم روز افتتاحش اونجا بود، می گفت اونا به بهترین ساعت ساز تمام جنوب سفارش داده بودن یه ساعت بزرگ بسازه. اونا(ساعت ساز و همسرش) صاحب یه پسر شدن، وقتی پسرشون بزرگ شد اون وارد ارتش شد. از خدا خواستن بلاها رو ازش دور کنه ، چهار ماه اون روی ساعتش کار نکرد یک روز یک نامه براشون اومد. پسرشون مرده بود. او دوباره کار روی ساعتش رو شروع کرد، شب و روز تا اینکه تموم شد،صبح به یاد موندنی بود،پدر میگفت جمعیت زیادی اومده بودن حتا شخصیتا مهم کشور

یک نفر داد زد : برعکس کار میکنه

_من اینطور ساختمش ،شاید بچه هایی که از دست دادیم بلند شن و برگردن خونه، برگردن تو مزرعه ،کار کنن، بچه دار بشن، یه زندگی کامل داشته باشن،  شاید پسر منم برگرده خونه

اگه باعث رنجش شما شدم من و ببخشین امیدوارم از ساعتم لذت ببرین

دیگه هیچ کس اون و ندید

داستان با نمایش روز اول تولد بنجامین ادامه پیدا میکنه. مادرش میمیره و پدرش اون رو بخاطر ظاهر زشتش سر راه میذاره، جایی مثل خونه ی سالمندان، و مادر او از اون به بعد سرپرست اون آسایشگاه میشه ...

بنجامین ملوان میشه و بعد از مدتی به نیروی دریایی میپیوندن تا اینکه مورد حمله قرار میگیرن و کاپیتان کشتی زخمی میشه،

بنجامین میگه: خیلی متاسفم کاپیتان، من انتظار یه ساحل زیبا رو داشتم، نه این وضع رو

و جواب کاپیتان : میتونی بخاطر بلاهایی که سرت اومده مثل یه حیوون درنده عصبانی باشی

میتونی از سرنوشتت متنفر باشی

ولی وقتی به آخر خط میرسی ... ها ... مجبوری تسلیم بشی

این قسمت رو توضیح نمیدم، چون واقعن دوست دارم فیلم سورپرایزتون کنه

برای دیدن جاهای با ارزش هیچ وقت دیر نیست، یا حداقل برای من دیر نیست

اونی باش که میخوای باشی، محدودیت زمانی وجود نداره

تو میتونی تغییر کنی،یا همونی که هستی بمونی، هیچ قانونی براش نیست

میتونی از هرچیز بهترین استفاده رو بکنی، امیدوارم همین کار وبکنی

امیدوارم بهترین چیزها رو ببینی

امیدوارم چیزایی رو حس کنی که قبلن حس نکرده باشی

امیدوارم آدمای مختلف با عقاید مختلف و ببینی

امیدوارم بهترین زندگی رو داشته باشی

و اگه نتونستی، دوباره از اول شروع کنی

شاید ایندفعه بتونی

 

و دیالوگ آخر فیلم که :

بعضیا به دنیا میان که کنار رودخونه بشینن

بعضیا رعد و برق بهشون میزنه

بعضیا موسیقی رو میشناسن

بعضیا میخوان هنرمند باشن

بعضیا مث باتنن

بعضیا نوشته های شکسپیر و میشناسن

بعضیا مادرن

و بعضیا ... بازیگر تئاترن ...

 از دستش ندید!

به امید روزی که کتاب هم خوردنی باشد!


واسم جالبه که توی هر محله ای سر و ته هر کوچه چند تا سوپری هست اما واسه خریدن کتاب باید از

این سر تهرون بکوبی بری انقلاب!!

به قول یه عده ای، مملکته داریم؟

باور ندارم ... بتوان تنها ماند و عاشق بود


یک روز تمام میشوم

روزی که در همین نزدیکیست

و با هربار نفس کشیدن انگار نزدیک شدنش را حس میکنم

نزدیک شدنش را میترسم

این منم

مهم ترین آدم زندگی خودم

آرزو داشتم روزی

آرزوهای بزرگ

هنوز هم دارم

منی که باور دارد دردناک ترین حس تاریخ فراموش شدن است

هربار یادش میآورد برای "ماندن" باید کاری کرد

برای کوبیدن اسم خود بر یک گوشه ی خوب این تاریخ باید "کسی" شد

و هرروز بر یکی از روزهای تاریخ خط میکشد و یادش میآید برای کسی شدن فرصت یک روز کم تر ...

و میترسد

از این گذشتن ها

از این خط خطی ها

هرچه میکند انگار ...

انگار

آری ... تا "او" نخواد تو همین خواهی ماند

شاید میخواهد بفهمی که دیوار ها همیشه میمانند

که پنجره ها باقی هستند و پنجره ها فراموشی را یاد نگرفته اند

که اگر دستانت دست کودکی را فشرد، بر صورت مادری بوسه زد و برای رساندن نان به یتیمی تلاش کردی "زمین" فراموشت نخواهد کرد

آدم ها که مهم نیستند، آدم ها اسم خودشان را هم یادشان میرود، همین حالا بپرس، کلی فکر میکنند یادشان بیاید که هستند

شاید مهم تر از آنم که بخواهم یاد "آدم ها" بمانم

من به جاودانگی اعتقادی ندارم

من بهشتی که رودخانه ی شیر و عسل دارد دوست ندارم

من از اینطرف و آنطرف شدن آتش لذت میبرم

من سوختن را میپرستم و آدم های جهنم را که ترسو نیستند

من می خواهم روزی برای همیشه دفن شوم  و در من گیاه ریشه بدواند

من میخواهم برای همیشه خاک بمانم که خاک بودن بس مقدس است

این زمین، بوی لش میدهد

میفهمی بوی لش یعنی چه؟

من نمیخواهم قسمتی از این بوی لش باشم

نمیخواهم سلینجر و کافکا و نیوتون و فروغ باشم

من میخواهم من باشم

و همین من باقی بمانم

منی که اگر امروز مرد

روز دفنش

کودکی

به یاد لبخند کوچکی که به او هدیه دادم

و نوازشی که بر سرش کردم

گریه نکند

فقط سری تکان دهد و افسوسی بخورد و یا شاید فقط ... به من که خاک را با جان و دل در آغوش میکشم لبخندی بزند ...

شاید ... روزی ... آیا؟

عینکی


فک کنم  12 13 ساله بودم که عینکی شدم، یه عینک قرمز جیگری که بهم خیلی میومد. با عینکی شدن مشکلی نداشتم، اون موقعیم که رفتم دکتر نمره ش 1.25 بود ولی با این حال اصلن بخاطر ضعیف بودن چشم اذیت نشده بودم، عینکم و دوست داشتم، بهم میگفتن : شکل خانم دکترا شدی! البته حالا که به عکسای اون موقع نگا میکنم نتیجه میگیرم اون حرفا همش واسه خر کردن من بوده، به هر حال اگر بهم میگفتن شبیه خاله ریزه با اون قاشق سحر آمیزش شدی برام خیلی قابل قبول تر بود تا خانم دکتر! به این نکته توجه داشته باشین که من به طرز وحشتناکی خاله ریزه بودن و به دکتر بودن ترجیح میدم.

خلاصه بیرون که میرفتم چون حس میکردم خیلی توی دست و پامه عینک نمیزدم، هرروزم حدود 3 ساعت و 45 دیقه از عمرم و صرف پیدا کردن عینکم میکردم، چه جاهایی که پیدا نمیشد، زیر تختم، بالای کمد لباسا، طبقه ی چهارم فریزر اونجایی که مامان مرغا رو میذاشت، توی گلدون، داشبورد ماشین بابا، فر گاز،توی کیف معلممون،  آویزون به آیینه دسشویی و یه بارم که یه یه هفته ای گم شده بود فک کنم وسطای عید بود که واسه مهمونا گز آوردیم و بین گزا بود!! خلاصه این عینکه رو هرجایی که فکرش و کنید پیداش میکردین الا روی چشمای من، بهش هیچ اعتقادی نداشتم،

اسم دکترم که بعد از مدتی به طرز کاملن اتفاقی و وقتی نمره ی چشمم از 1.25 به 3 رسیده بود، اونم ظرف 1 سال، به این نتیجه رسیدیم که اپتومتریسته نه دکتر نامدار بود، هربار میرفتیم پیشش یه ساعتی روی مخم راه میرفت که پزشکی بخونم،  هر 6 ماه یه باری که میرفتم پیشش شیشه عینک و که میدید میگفت ببینم شما از شیشه عینکت جای سفره استفاده میکردی یا زیر دستی مشقت بوده؟ انقدر خط و اینا داشت که خدا میدونه، هر سری بابا مامان 4 5 تا دستمال عینک و از اون تمیز کننده عینکا که هنوزم که هنوزه فک میکنم توش آب باشه با جای عینک برام میخریدن و یه هفته اول خودشون هی مواظب عینکه بودن و واسم تمیز میکردن و بعد یه مدت به این نتیجه میرسیدن که همون بهتر من و به حال خودم رها کنن.

خلاصه نمره ی چشمم تا 3.5 اینا بالا رفت و من هنوز جز در موارد معدود و محدودی عینک نمیزدم، تصور کنین خواهر 5 ساله تون بخاطر عینکتون مسخره تون کنه یا اینکه باباتون هرکی و توی خیابون میبینه بد رانندگی میکنه ازتون میپرسه عینکی بود؟ خیلی دردآوره دیگه، تازه متلکای این پسرارم بذارین روش، خب آدم حساس میشه دیگه.

عینکم به غیر از موارد فوق الذکر همیشه زیردست و پا بود و هفته ای دو سه بار میشکست، هربارم میرفتیم که جوشش بدیم آقا عینک سازه یه نگاهی به من مینداخت و میگفت شما با تراکتورم از روی این عینک رد میشدین طوریش نمیشد، خب چیکار کنم؟ اصلن به من چه؟

خلاصه بعد یه مدت دیدم نه خیر، اینطوری تابلو تره، میرم خیابون عملن چارصد بار میخورم زمین، فک میکردم بخاطر سر به هواییمه ولی نه انگار واقعن دیگه باید این عینکی بودن و میپذیرفتم. به هر سختی ای بود عینکی شدم و کم کم باهاش انس و الفت پیدا کردم، حالا دیگه میخوابمم عینکم روی چشمامه، خب چیه مگه؟ میخوام واضح خواب ببینم. ولی به هر حال یه زمان هرکی عینک داشت و مسخره کردیم سر خودمون اومد، شمام عینکی ها رو مسخره نکنین نفرینشون گریبانگیرتون میشه ها!!

ضمنن آخرین بار که رفتم پیش دکتر جدیده م با ترس و لرز ازش پرسیدم دکتر یه خورده از این ضعیف تر شه دیگه نمره عینک نمیمونه که! با محبت و دلسوزی خاصی نگام کرد و گفت: نگران نباش، تا 20 جا داری! حالا منم عزمم و جزم کردم ببینم دکتر چقد راست میگه! برام آرزوی موفقیت نمیکنین؟


بازی یا رهایی؟


حالم داره بهم میخوره، خواهش میکنم آخرین باری که حالتون به هم خورده رو تصور کنین و با گوشت و پوست و استخون حرفم و درک کنید!


*گاهی وقتا آدم فقط با پیدا کردن یه نفر و تا سر حد مرگ کتک زدنشه که "به واقع" آرامش پیدا میکنه

 

بازی وبلاگی:

انتخاب تاثیرگذار ترین کتاب از بین کتابایی که خوندم خیلی سخته. چون اصولن استاد کارای نیمه تمومم، یا اینکه توی هر برهه ی زمانی گیر دادم به یه چیزی مثلن یه زمان موفقیت و مدیریت زمان یه وقت زبان یه وقت دیگه برنامه نویسی و ...

اما:

بانوی چراغ به دست: شاید فقط 8 سالم بود که از بین مجموعه کتابای داییم پیداش کردم و خوندم. من شخصیت اصلی اون کتاب یعنی فلورنس که فکر میکنم پایه گذار پرستاری در زمان جنگ جهانی شد رو واقعن دوست داشتم، اون قدر که تا مدت ها به همه میگفتم من و فلورنس صدا بزنین. مهربونی وصف نا پذیر و قدرت اراده و پشتکار اون زن هیچ وقت از یادم نرفت. مخصوصن که همین چند وقت پیش فهمیدم او یه شخصیت واقعی هست.

گالیور: اینم وقتی کوچیک بودم خوندم، شاید از اون به بعد عاشق این شدم که همیشه در حال سفر باشم.

5 تا زیاد بود خوب! یعنی نوشتم ولی پاک کردم ...

ممنون از شبا بابت دعوتش. هیچ کسم دعوت نیست

یک روز در گاوداری

یک آن تصمیم گرفتم باهاشون برم، بخاطر باریک شدن جاده از سه باند به دو باند چنان ترافیکی بود که خدا میدونهف مخصوصن که دیروزم جمعه بود و  امروزم که تعطیل و جاده م جاده ی شمال. خب توی ترافیک موندن هیچ وقت حوصله م و سر نمیبره، حتا اگه 3 ساعت باشه! توی ماشین مردم همه کلافه ن، بابا میگه میرفتن پارک محلشون بیشتر بهشون خوش میگذشت، توی جاده یا کلاه میذارم یا دستمال سر میبندم، اینبار اما نمیدونم با شال فیروزه ایم که به طرز عجیبی رنگش با رنگ سورمه ای مانتوم هم خونی داشت و مجبورم کرد که سرم کنم چیکار کنم.

بالاخره میرسیم، قبلنم رفته بودم یه همچین جاهایی. مری جلوی در پیاده میشه بره با دختر هم سن و سالش که اسمش زهراس بازی کنه. من اما با بابا میرم. دوست دارم از کارش سر در بیارم. میدونم هیچ وقت از پرسیدن زیاد خسته نمیشه.

خانمی که حدس میزنم حدود 47 8 سالش باشه مشغول کاره. خیلی خونگرم برخورد میکنه. لاغر و ریز نقشه. قدش کوتاس، موهای مشکی و حالت دارش دور صورتش رو پوشونده، پوست سبزه ای داره و با لهجه ی مشهدی حرف میزنه. بهش میگم: چطور میشه گاو دوشید؟ خدا میدونه چقدر این کار لذت بخشه! اول میترسم، پوستش عین لاستیک نازک میمونه و لزجه و لیز، میترسم حیوون دردش بیاد.

 میرم از بقیه ی قسمتای اونجا سر در بیارم. یه جایی هست که بهش میگن انبار، توش پونجه ی اسب ها رو نگه میدارن، یه چیزایی هست که نمی فهمم چیه. بر میدارم و میبرم تا از خانم مسن بپرسم. خنده ش میگیره. این لبوئه. شکرش و میگیرن و تفالش رو میدن گاو بخوره. دستای زن میزنه توی چشمم. دستای یه کارگر. رگاش متورم بیرون زده. خشنه و دور ناخناشم خون مرده شده. دلم میخواد دستاش و توی دستام بگیرم و نوازش کنم.

 یه دختر داره. به نظر 21 یا دو ساله میرسه. اونم ریزه س، چشمای عسلی و موهای لخت و رنگ خرمایی داره. خوشگله از نظرم. دختر 3 کلاس بیشتر درس نخونده. اونجا مدرسه نیست. زمستونای سختیم داره. تنها نمیشه تا ده دیگه رفت. مادر میگه این کوچیکه یعنی همون زهرا تا بره و برگرده دل توی دلم نیست. نکنه بچه م و گرگ بخوره. یاد مریم می افتم که مدرسه ش یه کوچه با ما فاصله داره و صب به صب از 6 باید التماسش کنیم از خواب پاشه و بره مدرسه. ازش میپرسم چرا با اهالی دهتون نمیرین فرمانداری درخواست معلم بدین؟ حرفم و جدی میگیره و تصمیم میگیره بره دنبال این کار. بهش میگم بگید یه معلم میخوایم. جای کلاس و خودمون داریم. شاید اینطوری یه کم زودتر کارا پیش بره. دلم میخواست وزیری وکیلی چیزی بودم یا حداقل بزرگتر بودم که برم دنبال کارشون. خودم اما حرف خودم و جدی نمیگیرم! هیچ کجای دنیا به خوبی ایران نمی تونن ارباب رجوع و بپیچونن.

 با دختر بزرگه حرف میزنم. از من 2 سال کوچیکتره. ته لهجه داره البته اگه خیلی دقت کنی. شیطنت از چشماش میباره. میبره و سوار اسبم میکنه. اسب حاج آقا. اسب نه قاطر. از اسب خیلی کوچیکتره. ازش که میپرسم میگه 3 ساله شه خیلیم کوچیک نیست. اسبا 6 سال عمر میکنن. میپرسم گاوا چی؟ میگه فکر کنم 8 سال. دلم واسه گاوا میسوزه. سه بار در روز شیرشون و میدوشن و بعد میرن توی اصطبل یا طویله و یونجه میخورن و میشینن و به هم نگا میکنن. اوممم گرچه زندگی خیلی ها از زندگی گاوام بدتره الانا.

اسب سواری واقعن کیف داره. دلم میخواد تنهایی ببرمش اما می ترسم. با دخترک از همه چی حرف میزنیم. میگه کتاب نمی خونم چون سرعت خوندم پایینه. دلش میخواسته نقاشی یاد بگیره. شبا ساعت 11 12 میخوابه تا ساعت 10 11 صبح. باز 2 ظهر میخوابه تا 6 عصر. عادت ندارم پیش کسی که از من کمتر میدونه،

به نظرم خیلی قشنگ تره وقتی با چند نفر آشنا میشی بعد از جدا شدن ازشون بگن عجب دختر خون گرمی بود و این خیلی دردناکه که بگن عجب آدم فیس و افاده ای و مغروری بود.

 به دخترک میگم مادرت خیلی زن ارزشمندیه. بهش میگن شیرزن. میدونم شوهرش اعتیاد داشته و تازه از بیمارستان آوردنش. کراک می کشیده.  میگه من هیچ وقت نمیتونم مثل اون باشم. 5 صب پا میشه گاوا رو میدوشه و بعد میاد صبحونه میذاره و  ... . شماره م و ازم میگیره و میره امام زاده هاشم.

 حاج آقا میاد، یه پیرمرد 90 ساله، پاهاش پرانتزیه. راشیتیسم بود اسم اون مریضیه؟ قد بلنده، میتونم شرط ببندم اگه هردو بریم یه چکاپ کامل از من خیلی سالم تره. فقط پاهاش یه مقدار اذیتش میکنه. توی هوای پاک اون ده که ریه های آدم از اینهمه اکسیژن متعجب میشه، وقتی بخوای نخوای رفت و آمدت ورزش محسوب میشه و شیر تازه ی گاو حدود و .... معلومه آدم سالم میمونه .لباس کارش سبز زیتونی کمرنگه. چشمای رنگ روشن و موهای سفیدی داره. خیلی دوست داشتنیه.

بابا اسب و میگیره سوارش بشم. مانتوم گیر میکنه به پام و محکم میخورم زمین. سرم و کمرم میخوره به سنگ و تا چند لحظه از درد نفسم بالا نمیاد. حاج آقا بهم میگه نترس. اگه بترسی میافتی، بلند شو سوارش شو. میگم نه ولی مجبورم میکنن سوارش شم. حالا دیگه حرفه ای شدم، خودم میبرمش اینسر تا اون سر کوه! بهشم یونجه میدم، به عنوان تشکر. اسب سرش و میاره پایین، میاره سمت من و پای راستش و میکوبه روی زمین. انگاری بهم میگه بازم سوارم شو. نازش میکنم. انگار هیچ کس اندازه ی من توی کل عمرش نازش نکرده. راستی یادم رفت بگم من از همه ی حیوونا بدم میاد و چندشم میشه، اما اسب نه! اسب هم نجیبه و هم با شعور! با شعورترین حیوون!

برمیگردیم. راجع به اسب سواری بابا بهم میگه: توی زندگیت اگه از انجام کاری بترسی عمرن اگه بتونی اون و درست انجام بدی، همیشه یادت باشه توی رانندگی اسب سواری کار یا هرچیز دیگه ای نترسیدن شرط اوله.

بهش میگم دلم میخواد همش توی سفر باشم. همه ی عمر، چیزای مختلف و جاها و آدمای مختلف و تجربه کنم و داستان بنویسم.

به خونه که میرسم میپرم بغل مامان و میگم من امروز هم گاو دوشیدم هم اسب سوار شدم! عین کلمب میمونم وقتی امریکا رو کشف کرد، کلی از دستم میخنده. کمرم هنوز درد میکنه. خوش گذشتن دیروز هنوز توی بند بند وجودم احساس میشه. دارم فکر میکنم کی برم انقلاب و یه کتاب آموزش نقاشی به زبان ساده واسه دختره بخرم؟ و ...!

قسم به اسم آزادی


اگه پولدار بودم به هر مغازه ی پرنده فروشی که میرسیدم هرچی پرنده داشت میخریدم و

پروازشون میدادم به سمت آسمون


*حتا اگه دوباره هم بیافتن توی قفس همون خاطره ی خوش آزادی میتونه براشون امیدی باشه برای اینکه زندگی 

به چشمشون قشنگ تر باشه مگه نه؟

زندگی های چندگانه ی من!

یکی از چیزایی که همیشه دوست داشتم واقعنی باشه اصل زندگیای چندگانه س. به نظرم خیلی جذاب تر میشد اگه هر آدمی چند بار به دنیا میومد و توی زمانای مختلف و با شرایط و ویژگی های مختلف زندگی میکرد!

نمی دونم، من خیلیم بهش بی اعتقاد نیستم، گاهی آدمایی هستن که هیچ وقت ندیدیم اما حس میکنیم میشناسیمشون یا صحنه هایی هست که برامون تکرار میشه یا بعضی جاها که حس میکنیم قبلن دیدیم!! یا مگه نمیگن آدم و از گل آفریدن، مگه این زمین چقد خاک داره که ظرفیت اینهمه آدم و داشته باشه هان؟ حالا با فرض درست بودن این قضیه زندگیایی که من دوس دارم تجربه کنم:

اولیش اینکه دوست دارم مثل شیرین یه شاهزاده خانم فوق العاده زیبا باشم که 2500 سال قبل زندگی میکرده. اون همه ی عالم و آدم و شیفته ی خودش و بیشتر، اخلاقیاتش میکنه، با اینکه شاهزاده س ولی بین خودش و آدمایی که برای پدرش کار میکنن هیچ تفاوتی قائل نیست و همش سعی میکنه به همه کمک کنه، کسی که برای همه فوق العاده عزیزه، بعد توی 16 سالگی عاشق پسر یکی از همون خدمتکارها میشه، کسی که عضو ارتش پدرش هست و یه پهلوان بزرگ محسوب میشه، اما پدرش اون و مجبور میکنه که برای صلح با پسر هوسباز شاه هندوستان که حرمسرا داره و به زن به چشم وسیله ی خوش گذرونی نگاه میکنه ازدواج کنه، در همین اوقات جنگ بوجود میاد و اشتباهی بهش خبر میرسونن که آبتین مرده، با شنیدن این خبر اون حاضر به ازدواج با همون یاروئه میشه ولی سرو کله آبتین پیدا میشه و قصر شاه و به آتیش میکشه و هندم مستعمره ی خودش میکنه و امپراطوری با صلح و صفا و برخورداری از نعمت برای مردم ایجاد میکنه، اما خیلی زود توی یکی از جنگا میمیره و دختره اولین پادشاه زن کل تاریخ میشه و تا جایی که میتونه مردم و از خوشبختی بهره مند میکنه.


دومیش دوست دارم پسر باشم و یه فوتبالیست بزرگ، شاید با وجدان ترین فوتبالیست تاریخ، توی هر بازی حداقل سه تا گل میزنه، به هر تیمی و تنها فوتبالیستی که توی کل تاریخ بازی کردنش روی هیچ کس خطایی مرتکب نمیشه.


سومیش دوست دارم یه جنایتکار و جاسوس بزرگ باشم و ژنرال، به طرز مشکوکی کله گنده های زیادی رو به قتل برسونم، آدمایی که باعث و بانی ایجاد جنگن برای اینکه اسلحه هاشون فروش بره و یا اینکه مردم رو در ناآگاهی نگه دارن، در آخرم وقتی که به بزرگترین آرزوم یعنی پرواز با هواپیمای نظامی اونم تک نفره رسیده م وسط هوا منفجر شم و هیچ کسم نفهمه کی بودم و چیکار کردم فقط در سرتاسر تاریخ همه به گندی ازم یاد کنن!!

چهارمیش دوست دارم یه هنرپیشه ی سیاه پوست  هرزه ی خیلی خیلی بزرگ  و البته خوشگل باشم که توی زندگیش ابدن هیچ جور کار خوبی نکرده و هر طور که تونسته به بقیه آزار رسونده، یه آدم وحشتناک خرپول که همه چی دنیا رو بلد بوده و تجربه کرده! آخرشم همه ی ثروتش و پول میکنه و میریزه وسط دریا جایی که کسی دستش بهش نرسه و با یه کوله پشتی میره سفر دور دنیا و آخر سرم توی فقر و نداری میمیره و جنازه ش وتوی یکی از آشغال دونیای لندن پیدا میکنن!

پنجمیش دوست دارم یه مادر باشم، خیلی خیلی ساده، یه آدمی که اصلن مشهور نیست، ساده زندگی میکنه و ساده میمیره. یه زندگی بدون ماجراجویی و ساده ی ساده. از اون مادربزرگایی که سفر کربلا بزرگترین آرزوشونه و برای نوه هاشون قصه ی حسین کرد شبستری تعریف میکنن و فقط سواد خوندن دارن . فک کنم این و از همه بیشتر دوس داشته باشم!

اومممم ... بسه هان؟ یاد دیالوگ آخر بنجامین باتن افتادم ، هرکدوم از شخصیتای داستان در یک جمله ...

بعضیا به دنیا میان که کنار رودخونه بشینن

بعضیا رعد و برق بهشون میزنه

بعضیا موسیقی رو میشناسن

بعضیا میخوان هنرمند باشن

بعضیا مث باتنن

بعضیا نوشته های شکسپیر و میشناسن

بعضیا مادرن

و بعضیا ... بازیگر تئاترن ...

من یک دریانورد هستم!

خیلی خیلی عجیبه که من درست دیشب فهمیدم که یکی از بزرگترین آرزوهایی که همیشه داشتم این بوده که سکان دار یه کشتی باشم و همواره در حال دریانوردی! خیلی عجیبه ! من اگه آرزوهام و برآورده نکنم حداقل توی رویاهام بهشون حسابی پرو بال میدم و محققشون میکنم، اما انگاری هیچ وقت متوجه این نشده بودم که چقدر دوس دارم یه روزی سکان دار یه یدک کش کوچیک باشم، واسه آدمی مث من که از آب میترسه این خیلی خیلی زجر آوره که یه همچین آرزویی داشته باشه ولی...

فقط چند لحظه تصور کن، وسط یه ظهر آفتابی پاییزی وقتی که آسمون صافه و فقط چند تیکه ابر گاهی جلوی خورشید و میگیره و خدمه ی کشتی توی خوابن و تو هستی و تو و یه بیکران دریای لاجوردی و یه آسمون روشن تر از رنگ دریا و صدای مرغای ماهیخوار و موج و تلاطم دریا، با صدای یک نواخت موتور کشتی، تا چشم کار میکنه اثری از آدمیت نیست، فقط یه لحظه فک کن چقدر لذت بخشه که اون فرمون عجیب و غریب کشتی که به نظرت خیلیم بزرگ به حساب میاد دستت بگیری و اینور اونورش کنی! دریا رو بشکافی و ...

راستی یادم رفت بگم، لباس ملوانا رو هم پوشیده باشی، همون کلاه و لباسی که همیشه حس میکردی چقدر با دریا هم خونی داره و چقدر حرف هم و خوب میفهمن این لباس و دریا! 

خدمه ی کشتی هم آدمای عجیب و غریبی هستن، یکی شون یه دختر عرب، سبزه و قد بلنده که همیشه دوست داشته خواننده باشه و صدای خوبیم داره ولی خونواده ش قصد داشتن اون و به یه شیخ پولدار بفروشن و اون حالا توی اون کشتی هست تا بره اون سر دنیا تا آرزوش و برآورده کنه. با یه پسر و دختر دو قلو که هیچ شباهتی به هم ندارن و حتا یکیشون خیلی کوچیکتر از اونیکی به حساب میاد و مثل جودز و جولی هروقت اراده کنن میتونن خودشون و از شر حوادث در امان نگه دارن!! و یه پیرمرد که شاید فقط سالی یه دفعه حرف میزنه و اونجا آشپز محسوب میشه.  اما از همه مهم تر پسر یه آدم ثروتمند هم همراهتونه که پدرش معتقد بوده اون باید توی سفر باشه تا بتونه ثروت پدرش رو در اختیار بگیره، پسر هر شب به یاد عشقش نی لبک میزنه و میون چشمک بی کران ستاره ها و آبی لجنی دریا  و تابش بی محابای ماه و نوازش دلسوزانه ی باد یه حس ملس به معنی حسی که نمیدونی بده یا خوب، زشته یا قشنگ یا سیاهه یا سفید بهت میده! 


 

دریا گاهی طوفانی میشه، کشتی بالا و پایین میره و تو داد میزنی، لنگرها رو بکشید!!! میدونی که باید سوار موج ها بشی تا موج ها سوارت نشن و میدونی که وسط این اقیانوس به این بزرگی اگه بمیری هیچ کس توی مراسم خاک سپاریت شرکت نمیکنه و آخ ... چقد اینطور مردن لذت بخشه!!! کشتی بالا و پایین میره و تو قاه قاه به دریا میخندی و میگی انگار روح آدمیزاد توی وجود توام هست دریا خان!! توام انگاری یه وقتایی قاط میزنی و بعد به سرت میزنه با تبر توی انباری بکوبی روی چوب کشتی تا غرق بشی و ... اما آرزوی اون دختر بهت اجازه نمیده آرزوی خودت و برآورده کنی!!  


دیدن یه جزیره از دور و ماجراجویی توی اون یا دیدن صخره ها و تغییر جهت دادن کشتی با ترس و لرزم میتونه جزو تجربه ی دریا نوردی تو باشه. شایدم مجبور بشی همیشه توی یه جزیره ی دور افتاده زندگی کنی، اونم تنهای تنها و یه کتاب بنویسی که 800 سال بعد پیدا شه و دنیا رو بهم بریزه هان؟

 


الو الو الو


تا حالا شده بخوای از پشت تلفن کسی و بغل کنی؟


برچسب1:

از اینجا نتونستم دل بکنم، واقعن نشد ... 


برچسب 2:

هر فیلم و کتابی که از دهنتون در اومد بهم معرفی کنید، منم و تابستونی که میخوام همه ی عقده هام و سرش خالی کنم.

پیرمرد - پرنیان و پری ماه


از این ور و اونور

فرزانه س!!

کار یکی از بچه های کتابخونه س! بهش گفتیم جای درس برو خونه داری کن!


خونه ی عجیب، حول و حوش جمهوری




ممل خاتون پوشک کرده جناب گوسپندش و



جوراب یکی از برو بچه های کتابخونه

من نذر کردم که اگه کنکور قبول شدم به این روز قسم می خورم که یک سال توی هیئت کمک کنم و شله زرد درست کنم با کمک زنداییم پس کمکم کن ... دی:!!


آسمون





گل






دردو دل، درد دل، دل درد یا ؟...!

خیلی حرفا بود واسه گفتن، ولی همش با خوندن این پست احمدرضا تبدیل شد به : 


زنده باد خـــــــدایی که

در هیچ باور و دینی

جایش نشود!


برچسب

خوب نیست آدم یه چیزی براش خیلی مهم باشه

اصلا خوب نیست ...

یه کار تکراری

یه لیوان نوشابه مشکی تگری با اسنک پر از سس خردل یا یه بلال زغالی، سرخ شده بعد از یه دست والیبال غیر حرفه ای از نوع روبه رویی، یا بازی با یه baby 4 5 ماهه که انگشت شستش توی دهنشه و اون یکی دستش و پاهاش روی هواس و روی تختش دراز کشیده و داره بهت می خنده یا حتی خوندن شبه رمانای سلینجرگونه، کشیدن قلیون 7 میوه با بزرگان در این عرصه(دی:) گوش دادن آهنگای نامجو و ایرج بسطامی و سلین داین، دیدن فیلمای دهه ی 50 هالیوودی، اونم توی سینما کاپری زمان شاهی یا حتی یه مسافرت دسته جمعی که میانگین سنی اعضاش 23  4 سال باشه، خوندن شعرای فروغ و خیام و حتا خوندن همشهری جوان و تماشای نود با تخمه هیچ کدوم هیچ کدوم اندازه ی داشتن دوست خوبی مثل تو نمی ارزه، باور کن!

 

درباره وبلاگ لیتل آوترس بود ...

حالا به اونی که نوشتم هیچ شباهتی ندارم ...

 

دلم کوه میخواد، وقتی میتونم داد بزنم، آآآی داد بزنم، آیییی داد بزنما!

کوه انگاری از همه چیه دنیا بهتر میفهمدت، وقتی با تو داد میکشه! وقتی میفهمه دلتنگی عجب دردی داره وقتی درد میکشه مثل تو و  داد میزنه ...

 

نوشته بودم: نوشتن یک شور عاشقانه است، لحظه ای که من با من هیچ فاصله ای ندارد

اما ... چند وقته هرچی مینویسم بیشتر از منم فاصله میگیرم، این نقاب وحشی انگار داره روحم و دچار خودش میکنه و من ...

 

 

چند نفری هستن ، خودشون میدونن کیان، کسایی که نگاهشون و موقع خوندن نوشته هام حس میکنم، خودم دعوتشون میکنم بخونن، این نگاها قبلن تحسین داشت و تشویق، این چند وقت اما فقط خمیازه داره ... کسایی که مهم ترین دلیل من واسه نوشتن بودن ...

نمیخوام بیشتر از این ناامیدشون کنم

پس

 

 

 

خداحافظ ...

 

 

یه روز در نمایشگاه!

خب، وقتی یه مدت نسبتا طولانی با آدمای مجازی آشنایی بعد دیدنشون و تفاوت هایی که ممکنه با اون چیزی که فک میکردی داشته باشن یه خورده یه جوریه! چه بدونم

جا داره از همه ی دوستان تشکر کنم که در حد تکون دادن سر جواب سلاممو دادن، وگرنه امر به مهسا و سبا مشتبه میشد کلا کسی من و نمیشناخت دی: البته هرچی گفتم حدود 2 3 سالی هست با همشون آشنام باورشون نشد!

اما:

ح.ج: داداشی مهربون من، خجالتی، کلی واسه ما کلاس آدمای پر مشغله رو گذاشت دی: نمیدونم چرا حس میکردم باید 4 برابر اون چیزی که هست باشه، توی عکست که خیلی توپولی بودی؟!

هانیه: از همین تریبون اعلام میکنم من یه هفته میام خونتون بهم ترکی یاد بدی! بعد کنکور انشاالله. صمیمی، صاف و ساده، مثل ما بجوش. از این آدمایی که یه بار ببینیشون انگاری صد ساله میشناسیشون. خلاصه بدطوری خونگرم و دوست داشتنی

مهدی صالح پور: این یکی جزو اون دسته س که جواب سلاممو با تکون سرم نداد دی:  بیا و خودت اعتراف کن کیه جای تو وبلاگت و آپ میکنه و واسه ملت کامنت میذاره!

احمدرضا توسلی: چهره ش اونی که فکر میکردم نبود، البته خیلیم فرق نداشت.  اما تیپ و قیافه ش چرا، با اون جمله ی قصاری که بهش گفتم: شما چقد شبیه وبلاگتونی!!! دی:  خوش برخورد، با یه نوع آرامش خیلی خاص.

مهتا ارباب صادقی: به چهره ش میخوره خیلی شیطون باشه، یعنی به چشماش، بر خلاف اون چیزی که تصور میکردم

و اما دوستای جدید

آسمانی: فوق العاده فهمیده و دوست داشتنی، همون آدم پر مشغله دی:

شاهین: هرجا میرفتیم بود، بعد که خواستیم پیداش کنیم تقریبا همه ی نمایشگاه و دنبالش گشتیم!! ما که نفهمیدیم چرا.  مثل هانیه بجوش و صمیمی

لیلا وزینی: خیلی دوست داشتم ببینمش، هرکار کردیم نشد که نشد ...

 

 جای نیلوفر و سم خیلی خالی بود. واقعا اونجا از ته دل آرزو کردم نیلو می بود ...

 ما اینهمه بودیم که، چرا کمه انقدر تعداد؟

خب، تقریبا همه چی در حد بوندس لیگا با اون چیزی که فکر میکردم فرق داشت. اما در کل خوش گذشت! 

اینم یه شعر از خیام محض الکی یا یادگاری


گر می نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که می می نخوری

صد لقمه خوری که می غلام است آن را

روزمرگی

هرروز ساعت شش و چهل و پنج دقیقه ی بامداد از خواب بیدار میشد، با مشت روی ساعت زنگی میکوبید، چند دقیقه ای نالان به ساعت نگاه میکرد و با سنگینی هر چه تمام تر به سمت دستشویی می رفت، نان تست و پنیر با چای تلخ و یک لیوان آب پرتقال، لباس های همیشگی، تاکسی های همیشگی با همان آدم های همیشگی ترش، حرف ها، دعواها، دیروز که 300 تومان بود، امروز 500 شد؟ بنزین زدم لیتری 400! مملکت اسلامی همینه دیگه! خودمون کردیم که لعنتشم ... باز همان اداره، همان حرف های تکراری منشی راجع به مادرشوهرش و ترس از رئیس، همان ساعتی که شب تا صبحش زود میگذرد و صبح تا بعد از ظهرش یک ابدیت را کش میدهد برای هر ثانیه و ... حتی ارباب رجوع ها هم مثل همند، مثل هم حرف می زنند، مثل هم اعتراض میکنند و فحش میدهند، مثل هم ... دست هایش را به گوشش میچسباند، دلش فریاد می خواهد! سوژه ای تازه  برای منشی و مادرش؟! نه! هرگز! بیرون میرود، منشی میپرسد: کجا؟ جهنم! بیرون میزند! از این همه تکرار تهوع آور خسته شده، کیف سامسونتش را گوشه ای پرت می کند، کتش را دست میگیرد و مثل بچه ها شروع به دویدن میکند، به پارک میرسد، با سرعت به پیرزنی میخورد که با عصا راه میرود؛ از روی زمین بلندش میکند و دستانش را می بوسد، ببخشید! پیرزن متحیر نگاهش میکند، میرود، میدود، کجا نمیداند! فقط دوست دارد فرار کند، از دست همه ی دنیا، چشمانش را میبندد، او حق دارد باد را روی گونه هایش حس کند، و زمین را زیر پاهایَ ... آآآآه ... در خیابان فلان برخورد یک دستگاه تریلی با  عابری که در حال دویدن بود گزارش میشود ...

این چه خوابی بود که دید، خواب دیده مردی شده که ... از خواب میپرد! صدای شوهرش از خواب بیدارش میکند، یک روز تازه، به ساعت لعنت می فرستد، بلند میشود تا برای بچه ها چای درست کند و راهی مدرسه شان کند، مثل همیشه از بیدار شدن طفره میروند، آخر سر با فریاد از جا بلندشان میکند، مثل همیشه مسیر 7 ساله را طی میکند و آن ها را پیاده میکند و خود راهی مدرسه ی دیگری میشود، به مدیر سلام میکند، حوصله ی حرف های همیشگی ناظم را ندارد، شاگردها باز هم روی تخته کاریکاتور کشیده اند، همه شان شکل همند، 20 سال است به آدم های شبیه هم درس میدهد، همان حرف های همیشگی، خسته است، تکرار، دلش فریاد میخواهد، بچه ها سوژه ی جدیدی برای ...

برچسب:

یعنییا، آدم زیر تریلی 18 چرخ بره، ولی دستش و با کاغذ نبره

*به قول یکی