میشود جلوی همه چی یک "که چی" گذاشت!
این مطلب تا برچسبش عمومیه، بقیه ش مهم نیست، یه چیزیه که بدطوری روی دلم سنگینی میکرد.
گیرم از اینجا پاشدم رفتم تبریز و آی تی خوندم، یا رفتم همین جا شهید بهشتی نرم افزار خوندم، یا کلا موندم سال دیگه دانشگاه تهران آی تی خوندم، آخرش ... که چی؟
لیسانس ،فوق، دکترا ، فوق دکترا ،پروفوسورا ! آخرش ... که چی؟
مثلا 7 8 10 سال دیگه رفتم کانادا فیزیک هسته ای محض خوندم و حتا ایده های ذهنم و تا جاهای خوبیم پیش بردم، کتابی که دوست داشتم و نوشتم، دریانورد شدم، جهانگردیم کردم، آخرش که چی؟
یا مثل تکرار تکراری های زندگی های بقیه عروسی کردم و بچه ی خوبیم بر فرض محال تربیت کردم، معلم شدم، توی زندگی به آدمای زیادیم کمک کردم، آخرش ... که چی؟!
آخرش میمیریم، آخرش میریم بهشت را به را بهمون شیر عسل میدن، هی باید بریم توی اون حوضه شنا کنیم جوون شیم، هی باید میوه بخوریم زیر درخت بشینیم و حوصله مون سر بره دیگه!
یا شایدم بهشت شکل تصور من بود، میشد توش عدل برقرار باشه، میشد همه ی آدماش بفهمن همه به یه نسبت از زندگی سهم دارن و اگه این سهما مساوی تقسیم بشه هزار برابر بیشتر به نفع خودشونه! فرض کنین دنیایی رو که 4 میلیارد جمعیتش بتونن توی اون جایی که دوست دارن قرار بگیرن و وقت و انرژی و ایده ها شون و با خیال راحت توی اون زمینه پیاده کنن، ظرف یه سال این دنیا 400 سال جلو نمی افته؟ وقتی آدما دغدغه ای نداشته باشن و راحت فکر کنن، البته به این فکر نکنن که چطوری وسایل کشتار آدم ها رو مجهز تر کنن، بلکه به این فکر کنن چطور میشه دنیایی داشت که آدما همه لبخند به لبشون باشه و همه راضی باشن! بازم ... آخرش که چی؟!
ابد یعنی چی؟ آسایش مطلق یعنی چی؟
من از این مطلقا خوشم نمیاد، نمیتونم باهاشون کنار بیام! نمی گنجه
و معتقدم قیامت وقتی میشه که ما یاد بگیریم این خودمونیم که باید دست در دست هم این دنیا رو شبیه دنیایی که من گفتم کنیم.
برچسب:
ازم انتظار نداشته باش حرف دیگه ای جز این بزنم که "لطفا دیگه بهم پی ام نده"
اگه دلت شکست به من هیچ ربطی نداره! من از این خوب بودنم داره حالم بهم میخوره ؛ از اینکه همش از آدما وقتی هیچ دلیلی نداره معذرت بخوام و حلالیت بطلبم
مگه من چیکارت کردم؟ بهت دروغ میگفتم خوب بود؟ واست فیلم بازی میکردم؟ زجر میکشیدم و زجرت میدادم؟ چرا نمیخوای بفهمی و قبول کنی؟ چرا همه چی و تقصیر دیگران میندازی؟ چرا فکر نمیکنی نیاز داری که بیشتر از بقیه خودت و ببخشی و اشتباهات خودت رو "دور" بریزی
من اشتباه کردم قبول، اگرم گفتم نه دوباره ادت میکنم، نه میخوام پی ام بدی و نه معنای فرستادن کامنتام و میفهمم بخاطر اینه که دوباره اشتباه نکنم، یا نکنی!
من عاشق مثل تو زیاد داشتم، آدمایی که هیچی از من نفهمیدن، فقط دوست داشتن عشق و تجربه کنن! بدون اینکه بفهمن عشق چی هست!
بهت گفتم من دلم جای دیگه ای بود، از اولش، خیلی سعی کردم به خودم حالی کنم نباید باشه اما نتونستم و چون نخواستم بهت خیانت کنم خواستم دوستی مون ساده باشه، شایدم حوصله ی این جفنگ بازیا رو نداشتم که صب به صب بهم زنگ بزنی گزارش صبحانه خوردن و صورت شستنت و بهم بدی و شبام ساعت آشغال بیرون گذاشتنت رو، خودم داشتم توی روزمرگی دست و پا میزدم، حوصله ی گوش دادن به روزمرگیای یکی دیگه رو نداشتم ، نمی تونستم بگم عقلم پذیرفته باید عاشقت باشم!! توی 18 سالگی! من اولین بار 15 سالگی عاشق شدم و هنوزم هستم و به اون عشقم همیشه افتخار میکنم چون هیچ وقت باهام قاطی نشد، بهم نزدیک نشد، دور موند و بهم یاد داد عشق بزرگتر از اونی هست که بچه کوچولویی مثل من درکش کنه!
من همینیم که هستم، میدونی که هیچ وقت حرف کسی و گوش ندادم و نمیدم، میخوام در اشتباه مطلقی که خودم فکر میکنم درسته بمونم
من به همه ی آدمای اطرافم تا جایی که توان داشتم کمک کردم و تا جایی که تونستم از همه شون بخاطر اشتباهای نکرده م معذرت خواستم. دیگه خسته شدم! بذار با خودم حداقل روراست باشم. میخوام زندگی جدیدی رو شروع کنم... زندگی ای که توش به چیزی تحت عنوان "وجدان" اجازه ندم بیش از حد خود نمایی کنه



نویسنده: ژوزه ساراماگومترجم: اسدالله امرایی














