کار بیهوده

 ...

.

!

؟


گاهی فکر میکنم اختراع الفبا کار بیهوده ای ست، کل دنیا را میتوان در چهار علامت بالا خلاصه کرد!

ادامه نوشته

تقدیم به تو، دوست مهربونم ...

دوستت دارم چون

قطره ی شبنم عشق

که همان اشک خداست

بر تن بی کس یک شاخه ی گل

و همان تنها چیزیست که او می دارد

دوستت دارم چون

دل دریایی امواج خروشان که تمنا دارند

که به ساحل برسند

که رسانند به قلبش صدف و مروارید

به همان اندازه

که دل نازک آن کودک زیبا به تپش می افتد

ز برای جمع گرداندن آن مروارید

به همراه صدف

دوستت دارم چون

هرچه خورشید محبت دارد

می سپارد به تن پنجره ها

تا که شاید در پس پرده ی غم

چشم یک قاصدک ناز به حرکت افتد

و خبری آورد از شادی و مهر

و غم از خانه برون گردد و آن پنجره بگشاده شود

دوستت دارم چون

هرچه مهتاب تحمل کند این منت را

که اگر نوری هست

طرفی خورشید است

ولی از تابش او کوچه ی تاریک بگردد روشن

و شود پر تن تنهایی ماهی هایی

که شب آن ها را، می، ترساند

دوستت دارم چون

قدر هر دانه انار

که یکیشان انگار

از بهشت آمده است

دوستت دارم

 به همان زمزمه ی صبح قسم

که بگیرد جای، در وسعت شب

و بیاید که به کشتن دهد هرچیز که نامش باشد، تاریکی

به همان وسعت آبی هایی

که به ما گفته اند انگار، خدا را به درون جا دادند

که تو انگار تبارت مهر است

که سزاوار تر از تو نشناسم آنکس

که بیارزد که بگویم ای دوست

دوستت میدارم!

و اینک، آخر الزمان!


و اینک آخر زمان، جهان، جایی که جنگ هماره وجود دارد، حتا اگر جبهه ها خالی باشد، حتا اگر مردم، در آرامش باشند ...

تصویری از جنگ، بمباران، جنایت، این فیلم بوی خون را به مشام شما خواهد رساند، متاثر خواهید شد و گاهی هم فکر خواهید کرد، به یک "چرای بزرگ" که جلوی کلمه ی "جنگ" همیشه وجود دارد.

جنگ را دوست دارم، بیشتر از صلح، بیشتر از آرامش، تشکیلات نظامی، بمباران، سربازان و لباس های جنگی، بمب افکن و هلی کوپتر و توپ و تانک، مردان دلاور و درجه های نظامی، همه و همه را دوست دارم، اگر نبود، دنیا چیزی را کم داشت، باور کنید.

این فیلم، با فیلم برداری فوق العاده ش، با صحنه های زیبایی که به تصویر کشیده، پر از حرف های قشنگ، واقعا ارزش دیدن دارد.

بعد از کشته شدن یکی از سربازها نامه ی مادر او خونده میشه :

پسر عزیزم، من به این آرزو زنده ام که در آینده صاحب چند نوه خواهم شد و وقتی تو و همسرت در خونه نیستین از اون ها مراقبت خواهم کرد خدا کنه از کثرت محبت لوسشون نکنم چون میدونم همسرت از محبتای زیادی مادربزرگ دل چندان خوشی نخواهد داشت ما بی صبرانه منتظر بازگشت تو هستیم پدرت برای روزی که برخواهی گشت تدارک دیده که جشنی مفصل بگیره برای تو یک سورپریز هم داره اما در این باره چیزی نمیگم چون میخواد این موضوع تا برگشت تو سری بمونه به هر حال عاقل باش و خودت رو سر راه گلوله قرار نده

مادر هایی که همیشه در انتظار فرزندانشان هستند، دوست دارند "مد" دنیا را تجربه کنند، مادربزرگ شوند اما باید جنازه ی فرزندشان را به دوش کشند! بخاطر چند تیر سرکش که بی دلیل از اسلحه ها خارج می شود و بی دلیل صورت انسان های زیادی را به خاک می مالد.

و دیالوگ به یاد ماندنی مارلون براندو:

شما اجازه ندارید به من یک جنایتکار بگید. شما میتونید من و به قتل برسونید. این حق رو دارید. اما حق ندارید در مورد اعمال من قضاوت کنید. برای کسانی که قادر به، قادر به فهمیدن مفهوم ترس و وحشت نیستند، هر توضیحی احمقانه ست.

وحشت ، وحشت مثل آدم ها صورت داره، اندام داره، و شما اون رو همنشین و دوست خود میدونید. هم وحشت و هم ترور اخلاقی این ها دوستای شمایند. به جز این فقط براتون دشمن باقی میمونه، دشمن، دشمن، دشمنی که ازش می ترسید.

 یادم میاد وقتی توی ملین اوریز؟ بودم، درست مثل اینکه، مثل اینکه صد هزار سال از اون موقع میگذره، برای واکسن زدن به بچه ها به یک اردوگاه رفته بودیم. بعد از اینکه کارمون تموم شد و بچه ها واکسینه شدن از اردوگاه خارج شدیم. بعد همون وقت یک پیرمرد گریان خودش رو به ما رسوند. از فرط گریه نمی تونست ببینه و بعد اون ها خودشون و به بچه ها رسوندن و بدون کمترین تردید، دست هرکسی که واکسینه شده بود قطع کردن و دست ها رو روی هم ریختن، دست های قطع شده رو و توده ای از ، از دست های قطع شده دستهای کوچک بچه ها بوجود آمد. یادم میاد که من، من درست مثل یه پیرزن وحشت زده فریاد میزدم و گریه میکردم . دلم نمی خواد در موردش فکر کنم ما هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم و بعد که به خودم اومدم فهمیدم که این مردم به خصوص رو باید حمایت کرد، و احساس کردم در مقابل انسان های واقعی و رنجدیده قرار گرفتم، انسان های خوار شده که دارای نیروی غریزی و مافوق تصور هستن، اونا می تونن تصمیم بگیرن، تصمیم بگیرن و از رنج و بدبختی برای همیشه خلاص بشن، فقط باید بدون ترس و تردید تصمیم بگیرن.

 با خودم گفتم اون ها هم مثل ما انسانن با این تفاوت که از نیروی خارق العاده ی ایمان برخوردارن میتونن همه چیز و هر اتفاقی رو تحمل کنن، با کمال قدرت خیلی بیشتر از قدرتی که ما غربی ها در خودمون سراغ داریم و به اون مباهات میکنیم .

اون مردمم مثل ما زن و بچه داشتن آرزو داشتن اون مردان با اعتقاد و با دل و  جان می جنگیدن چون در اون ها نیرویی خارق العاده وجود داره نیرویی که برای امثال ما غربی ها قابل درک نیست و میتونه در این جنگ پیروزشون کنه

اگر من ده لشکر از این مردم داشتم فقط ده لشکر از این مردمی که با ایمان می جنگن و از مردن کوچکترین وحشتی ندارن و بدون تردید دشمن رو میکشند، ده تا لشکر از این انسان هایی که ضعف رو نمیشناسن داشتم، قادر بودم نکبت ناشی از ظلم و ستم متجاوزین حقوق انسان ها رو از روی کره ی خاکی پاک کنم. افسوس که جنگ ویتنام نتونسته ژنرال های شما رو از غرور و وحشت جدا کنه و بهشون بفهمونه که تجاوز به حقوق انسان ها عواقب وحشتناکی داره.

 این منطق منه در اقدام به عملی که اون رو جنایت میدونین یا خیانت و حالا اگه قراره من کشته بشم میل دارم کسی به پیش خانواده م بره و به پسرم توضیح بده همه چیز رو بگه برای اون بگه که من چه احساسی کردم من در زندگی وحشت و ترس واقعی رو به چشم دیدم، همون وحشتی که شمام تا به حال حس کردید.

این فیلم ساخته ی سال 1979 هست، من یک شرقی هستم، با به یاد آوردن حرف های او قلبم به لرزش می افتد، من هم میدانم، با ده لشکر از مردمان این سرزمین، قادر خواهم بود ظلم را مغلوب کنم اما ...!

و حرف آخر او ...

شما مردانی را تربیت میکنید که قادر باشند بمب بر روی انسان ها بریزند تجاوز کنند ولی هرگز به آن ها نمی آموزید که چگونه زندگی بشر را از نکبت ظلم و تجاوز نجات بخشند.

آن مرد سفید پوش دوست داشتنی

اولین باری که به خاطر کرم خوردگی دندانم به پیشش رفتم، وقتی آمپول بی حسی را جلو آورد و من دستم را برای مقابله جلوی صورتم گرفتم، بی هیچ توضیحی یک سیلی محکم نثار صورتم کرد که هوش از سرم پرید.

پدر و مادرم آن طرف اتاق ایستاده بودند و من با مظلومیت هرچه تمام تر نگاهشان کردم، اما آن ها هم با او هم عقیده بودند، کمی تحمل داشته باش!! و من فقط یک دختر بچه ی 7 ساله بودم، او رو به روی من ایستاده بود، با آن آمپول خوفناکش، با عصبانیت به من نگاه میکرد، اگر دستم را برای مقابله جلو می بردم کتک می خوردم و اگر هم نه! آمپول. تسلیم شدم، نمی خواستم جلویش کم بیاورم! و  او، با همان جذبه ی همیشگیش، به من دستور داد که گریه نکنم! و من، بعد از درد وحشتناک فرود آمدن سوزن به لثه ی نازنینم، کوچکترین اعتراضی نکردم و حتا چشمانم هم ترسیدند تا درد را با اشک هضم کنند.

خاطره ی آن سیلی همیشه در ذهنم باقی ماند، آنقدر واضح که هربار بی حوصله بودم و می خواستم مسواک زدن را به وقت دیگری موکول کنم، او، با همان آمپول ترسناک و صورت عصبانی، ماسک سبز دندان پزشکی و لباس سفیدش در ذهنم پدیدار میشد و بلافاصله به سمت دستشویی می دویدم تا مسواک بزنم. حتا در مسافرت، مسواک که نمی زدم، عذاب وجدان داشتم و ترس! این دو تا را با هم قاطی کنید، حس قاتلی را خواهید داشت که پلیس به دنبالش هست!!!

همه ی کارهایش همین شکلی بود، فقط یک دستور کوچک میداد و با همان، مسیر تصمیم من را طراحی میکرد! کتاب های دوره ی کودکی و نوجوانی اش را برایم آورد و فقط یک جمله گفت: این ها را بخوان. فقط 7 سال و نیمم بود! تازه با سواد شده بودم ، برایم سخت بود اما ... خواندم! همه شان را خواندم.

 بهم دستور داد که عاقل باشم. همان وقتی که برایش از اعتقادات قالب در جاهایی که مادرم مرا میبرد حرف میزدم، یا حرف هایی که در مدرسه می شنیدیم و او باز هم فقط یک جمله ی کوتاه گفت: احمق نباش!! راجع به دین زیاد حرف نزد، اما دو یا سه بار به طرزی کاملن منطقی نظرش را اعلام کرد و من برای آنکه حرف هایش را درک و تجزیه و تحلیل کنم، کتاب خواندم، با هرکه می شناختم راجع به دین حرف زدم و هفت سال طول کشید تا به این جا برسم! در واقع، به هیچ جا! او خودش مرا اینطور بار آورد، که حرف هیچ کس را قبول نداشته باشم، که کاری را کنم که به نظرم درست می آید! به قول مادر یک آدم قد کله شق!

و در مورد درس هم همین طور، برای خودت ارزش قائل شو، از هیچ کس جز خودت انتظار این را نداشته باش که آرزوهایت را برآورده سازد. به روز باش، اطلاعاتت را در همه ی زمینه ها زیاد کن و خودت را اسیر عشق های پوچ و پسرهای لات کوچه و خیابان نکن.

غلام حلقه به گوشش بودم، هرچه میگفت، چشم نمی گفتم، اما ذهنم، خود را ناگزیر پذیرش حرف هایش میکرد! نمی دانم، بخاطر همان سیلی بود یا چون ... خیلی دوستش داشتم. آنقدر که در زندگیم، هرکار سختی که کردم، یا تحمل هر منعی،  یک "بخاطر او" کنارش بود که صد در صد راضیم میکرد.

اگر بچگی هایم را دوست دارم، فقط بخاطر اوست، حالا انقدر ها هم ترسناک نیست. بیشتر دوستیم، تا ... دایی و خواهرزاده!

 

*به بهانه ی دندان پزشکی رفتن خواهر کوچیکه!

زادروزت خجسته دروغگوی عزیز!


ای خوش حافظه ی دروغگو، ای پینوکیوی صاحب اره برای برش بینی،  ای اخمالو، ای زشت، ای کم پیدا، ای بیزی، ای متفکر، ای نویسنده ی خالی بند باحال،  ای از خانواده ی کوئین ها، ای صاف و ساده ی پیچیده، ای با معرفت، ای جایت در نمایشگاه کتاب خالی، ای جایت در یک جای دیگر هم خالی، ای خوابالوی اسباب کشی کرده، ای عاشق ما را در خماری گذارده و گیج کرده، ای سلینجر دوست سلینجر خور غیرتی، ای دانشجوی درسخوان استاد چینی دوست(ژاپنی؟)، ای جزو معدود افرادی که یک وقتها بهش حسودی میکنم و هزار تا ای دیگر

سم، صد و هیژده سالگیت مبارک دی:

عقاید یک جودی!

تازگی ها متوجه شده ام که بحث کردن درباره ی مذهب با خانواده ی سمپل کار عاقلانه ای تیست، خدای آن ها خدایی تنگ نظر، بی انصاف، ظالم، بدجنس و کینه توز است. خدارا شکر که خدایم را از کسی به ارث نبرده ام و آزادم که هرطور که دوست دارم، او را بشناسم. خدای من مهربان و دلسوز و بخشنده و عاقل و فهیم و ... شوخ طبع است.

من خانواده ی سمپل را بی اندازه دوست دارم. رفتارشان به مراتب والاتر از افکارشان است. بهتر از خدایشان هستند. این را به خودشان گفتم و آن ها خیلی ناراحت شدند. آن ها فکر میکنند من کفر میگویم و من هم فکر میکنم آن ها کفر میگویند. به همین دلیل ما بحث مذهبی را به کلی کنار گذاشتیم.!

بابا لنگ دراز، جین وبستر، ترجمه ی مهرداد مهدویان

بازی وبلاگی

مرسده مرسده!

بزرگترین ترس زندگی شما؟


تنهایی همیشگی



اگر 24 ساعت نامرئی میشدی چیکار میکردی؟

یه بنده خدایی و میکشتم و همه رو از شرش راحت میکردم!

اگر غول چراغ جادو توانایی برآورده کردن یک آرزوی ۵الی ۱۰ حرفی شمارو داشته باشه آن آرزو چیست؟

یک چاه نفت

 از میان اسب،سگ،پلنگ،گربه و عقاب کدامیک رو دوست داری؟

اسب

کارتون مورد علاقه دوران کودکی؟

نیلز

در پختن چه غذایی تبحر نـدارید؟

ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان

اولین واکنش شما در اوج عصبانیت؟ 

داد میزنم! یه جوری که همه فرار کنن

 با مرغ-دریا-اورانیوم-خسته یک جمله بسازید؟

اورانیوم خسته مرغ دریایی بی کس را بوسید!

یه بیت شعر که دوسش دارین؟

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

اگر بخواین با تونل زمان فقط به یه روز از زندگیتون برگردین در حال،گذشته،آینده سفر کنید آن روز کدام است؟

آینده نمیرم چون همه ی مزه ش به ندونستنشه، گذشته، روزی که بعد از حدود 986 بار زمین خوردن با دوچرخه ای که کمکی داشت با دست و پا و صورت زخمی به خانه برگشته و با خجالت گفتم این دوچرخه هه با اینکه کمکی داشت من صدبار باهاش افتادم و بابا با کمال اعتماد به نفس فرمودن کمکی ها رو زده بودم بالا، آخه با کمکی که تعادل حفظ کردن یاد نمیگیری!

چرا؟ چون آخر اون روز دوچرخه سواری یاد گرفته بودم! خیلی برام شیرین بود

اگه قرار باشه از ایران برین کدوم کشور رو برا زندگی انتخاب میکنین؟

 منم استرالیا و کانادا

بهترین اس ام اس موجود در این باکس گوشیتان؟

بازم مرام تیر آهن

چند روز ازش خبر نگیری خودش زنگ میزنه

شما چه رنگی هستین؟ چرا؟

خاکستری صورتی، رنگ مگی توی د تورن برد

یه وقتا صورتیم پرررنگ تره یه وقتا خاکستری، دنیامه، پر از سردرگمی خاکستری، پر از لجاجت و لبخندای صورتی!

اگه قرار باشه 3 نفر از آشناها رو برا امشب دعوت کنی،اون 3 نفر چه کسانی هستن؟

من اصولن دعوت میشم! خصوصیه دی:

اگه الان باخبر بشی فقط 24 ساعت زنده ایی چیکار میکنی ؟

شوهر(شوخی بود)

 اول اینکه بانک میزنم، بعد گروگان گیری میکنم، بعدش یه موتور بر میدارم باهاش میرم کوه و کمن و بالا،  اگه شد چتر بازیم امتحان میکنم بعدم  میرم شمال دریا، تا میتونم صدف جمع میکنم، بعدش میپرم توی آب و میرم جلو جلو جلوتر تا جایی که غرق شم

اولین دوست وبلاگی شما ؟

دوست اینترنتی یادمه، از توی چت روم پیداش کردم، عماد، از وقتی با دوست دخترش قهر کرد بعد دیگه چت نکرد

یه اسم دیگه برا وبلاگتون انتخاب کنید؟

دیوانه ای از قفس پرید

خودتون رو شبیه چه میوه ایی میدونید؟ چرا؟

هلو

چون هم خوشگله(میدونی که هلو چه تو خوشگله!)، هم توپوله، هم موهاش فرفریه(البته کرکاش)، هم خوش مزه س، هم برا اونی که گازش میزنه دردسر درست میکنه ، همیشه خدام کرم داره

 

سه خصوصیت بد اخلاقی شما؟

به شدت در اموری که بهم هیچ ارتباطی نداره دخالت و فوضولی میکنم

ابتدا تصمیم گرفته آن را عملی نموده سپس به تصمیمه فکر میکنم

به شدت زود رنجم

کاشکی

توی همون بچگی هام باقی مونده بودم!

همه بازی

قلعه ی حیوانات

قلعه ی حیوانات رو حتما خیلی از شما خوندید و مسلما مثل من بعد از خوندنش فقط دنبال جایی می گشتید که بتونید توش از انتهای حنجره داد بکشید.

نویسنده ی هندوستانی این کتاب از نظر من کل تاریخ جهان و سیاست رو در قالب کلمات یک داستان تمثیلی جا داده و عین اون چیزی که بر ساختار زمین حاکم بوده رو به تصویر کشیده.

خب داستان از جایی شروع میشه که خوکی به نام میجر، در خواب شعری رو که وقتی بچه خوک بود، مادرش و سایر خوک های ماده می خوندن رو به یاد میاره:

حیوان سراسر گیتی/همه خاموش چشم و گوش به من/میدهم مژده ای مسرت بخش/خوشتر از این نبود و نیست سخن/هان به امید آنچنان روزی /کین بشر محو گردد و نابود/وین همه دشت های سبز جهان/خاصه ی ما شود چه دیر و چه زود/یوغ ها دور گردد از گردن/حلقه ها باز گردد از بینی/بر سر دوش ما وحوش ، دگر/نکند رنج بار، سنگینی/گندم و کاه و شبدر و صیفی/یونجه و ذرت و چغندر و جو/هرچه از خاک سر کند بیرون/میخوریمش نبرده رنج درو/دشت ها سبز گردد و روشن/جویباران زلال گردد و پاک/نرم تر بادها وزد از کوه/پاکتر سبزه ها دمد از خاک/این چنین روز میرسد از راه/مژده کان روز دوره ی شادی ست/گاوها ، استران، خران، اسبان/مژده کان روز، روز آزادی ست!!

او از ظلمی که انسان ها در حق حیوانات کردن حرف میزنه و اعلام میکنه هرچه سریع تر باید انقلابی صورت بگیره تا حیوانات برده ی انسان ها نباشن.

انقلاب به زودی صورت میگیره و حیوانات مزرعه رو به انحصار خودشون در میارن. در ابتدای امر، بعد از اینکه همه به میزان زیادی از قوت بهره مند میشن و به اندازه ای که دوست دارن می خوابن، هفت قانون وضع میکنند:

1)هرچه دو پاست دشمن است.

2)هرچه چهار پاست یا بال دارد، دوست است.

3)هیچ حیوانی لباس نمی پوشد.

4)هیچ حیوانی بر تخت نمی خوابد.

5)هیچ حیوانی الکل نمی نوشد.

6)هیچ حیوانی حیوان کشی نمیکند.

7)همه ی حیوانات برابرند.

حیوانات با صلح و صفا و آرامش کمتر از پیش کار میکنن و بیشتر از قبل زندگی، دو خوک به نام های سنوبال و ناپلئون هستن که چون هوش بیشتری دارن، همه معتقدن خیلی خوبه که همیشه این ها با توجه به شرایط موجود پیشنهاداتی بدن و تصمیماتی بگیرن و بقیه در این مورد رای بدن.

"ناپلئون چند تا توله سگ رو به جایی جدا از بقیه میبره و تربیتشون میکنه."

روزی سنوبال پیشنهاد ساخت یه آسیاب رو میده، اما ناپلئون با این عمل مخالفت میکنه. بعد از مدتی ناپلئون که سگ ها رو تربیت کرده بود، خوک اول رو بیرون میندازه. اما بعد در کمال شگفتی اعلام میکنه که قصد مخالفت با ساخت آسیاب رو نداشته.

حیوانات زحمت زیادی برای ساختن آسیاب میکشن، اما آسیاب خراب میشه و "این خرابی رو گردن سنوبال میندازن. بعد از مدتی تمام اقداماتی که سنوبال در جهت خدمت به مزرعه انجام میداده زیر سوال میره و ناپلئون اعلام میکنه سنوبال از ابتدا با جونز همکاری داشته. "اسنادشم موجوده!" ". خلاصه سنوبال به عنوان یک "دشمن فرضی" همیشه وجود داره و ناپلئون با وجود اینکه اون رو محکوم به همکاری با انسان ها میکنه و این رو خلاف قوانین میدونه.

"هروقت حیوانات اعتراض میکنن که چرا شرایط بعد از انقلاب با اون چیزی که قرار بود بشه فرق داره"، زندگی با آزادی حال حاضر یاد آوری میشه و حیوانات هیچ وقت حاضر نیستن به زمان جونز برگردن، چون "با تکرار ناپلئون و دستیارش در ذهنشون ملکه شده که سختی های زمان جونز نسبت به حال خیلی بیشتر بوده و حالا آزاد و مستقل هستن".

حیوانات مجبورن سخت کار کنن، حتا بیشتر از زمان قبل از انقلاب، البته هیچ کدوم خاطره ی واضحی از اون زمان یادشون نیست، فقط با توجه به "آمار و ارقامی" که معاون ناپلئون اعلام میکنه، می دونن که از اون موقع "کمتر کار میکنن و بیشتر از خوشبختی بهره مند هستن!!! " و میدونن که چون خوک ها موجودات باهوش تری هستن و نیاز بیشتری به استفاده ی از فکر دارن، همیشه باید سهم بیشتری از اون ها ببرن!

روزی تعدادی از حیوانات که بخاطر نقض قوانین به ناپلئون اعتراض کردن، توسط سگ ها کشته میشن، اون ها قبل از مرگشون "اعتراف" میکنن که " با سنوبال و انسان ها همدست بودن و تصمیم داشتن که امپراطوری مزرعه ی حیوانات رو با شکست روبه رو کنن!!". حیوانات کشته شدن دوستانشون رو مخالف قوانین میدونن، اما سواد ندارن، یه نفر از روی دیوار براشون ماده ی 6 رو میخونه: هیچ حیوانی "بی دلیل" حق کشتن حیوان دیگر را ندارد!! پس چیزی مخالف قانون نیست.

شرایط همینطور ادامه داره، عده ای "گوسفند" هستن که چنین شعاری دارن: چهارپا دوست، دوپا بد و هروقت کسی اعتراض میکنه این عبارت رو  انقدر تکرار میکنن تا اصل موضوع به کلی فراموش بشه، "این گوسفندها رو هم ناپلئون تربیت کرده"، "سگ های وحشی" هم همیشه تهدید بزرگی برای معترضان محسوب میشن.

بعد از ساخت دوباره ی آسیاب انسان ها حمله میکنن و باز هم آسیاب رو خراب میکنن. بعد از اینکه حیوانات انسان ها رو از مزرعه بیرون میندازن، معاون ناپلئون سرو کله ش پیدا میشه و میگه: فتح و پیروزی را جشن میگیریم.

باکسر، یعنی یکی از وفادارترین حیوانات که برای ساخت آسیاب به میزان وحشتناکی تلاش کرده میپرسه چه فتحی؟ سکوئیلر میگه: چطور چه فتحی رفیق؛ مگه نه اینکه ما دشمن رو از خاک مقدس قلعه ی حیوانات راندیم؟ ولی آسیاب بادی مارا ویران کردند، دو سال تمام روی آن کار کرده بودیم! چه اهمیتی دارد؟ آسیاب دیگری میسازیم، اگر دلمان بخواهد، شش آسیاب دیگر هم میسازیم. رفیق، تو عظمت این موضوع را درک نمیکنی، ما در پرتو رهبری رفیق ناپلئون هر وجب از این خاک که به دست دشمن بود رو پس گرفتیم. و باکسر میگه: "پس ما چیزی که قبلا داشتیم رو پس گرفتیم" و سکوئیلر جواب میده: "بله و معنای فتح همینه!".

کم کم خوک ها تغییر میکنن، شراب مینوشن و قانون شراب به این شکل خونده میشه: 5) هیچ حیوانی حق نوشیدن الکل"بیش از حد مجاز" را ندارد! قوانین اولیه که کسی حق استفاده از وسایل انسانی مثل پول، جای خواب، لباس و غیره رو نداره هم رعایت نمیشه، باکسر، حیوان زحمت کش مزرعه به سلاخ خونه فرستاده میشه.

 بعد از مدتی به جای هفت قانون فقط یک قانون بر دیوار نقش میبنده: "همه ی حیوانات برابرند، ولی بعضی برابرترند!"

و خوک ها اجازه ی ورود انسان ها رو به مزرعه میدن و قبلش شعار گوسفند ها رو به این صورت تغییر میدن: "چهارپا خوب، دو پا بهتر!!"

زمان میگذره، بسیاری از حیوانات میمیرن، حیوانات جدیدم چیزی از زمان قبل از انقلاب یادشون نیست. شعر انقلاب تغییر کرده و به جاش یه شعر ستایش برانگیز از ناپلئون روی دیوار نقش بسته و "نام قلعه ی حیوانات به نام قبلی خودش، یعنی مزرعه ی جونز تبدیل میشه".

در آخر داستان این جمله توی ذهنم نقش بست: انقلاب جدید فقط استثمارگرا رو عوض میکنه!

*میگم این جرج ارول اگه سال 1950 فوت نکرده بود عمرن فکر میکردم ایرانی نبوده باشه

نگاه کن که غم درون دیده ام، چگونه قطره قطره آب میشود

یه دختر فوق العاده، سوم راهنمایی بودم که با هم دوست شدیم، باهوش، زبر و زرنگ، با نمک، جذاب، با درک و شعور ... آدمی بود برای خودش. میخواست دکتر بشه. راهنماییش رو هم تیزهوشان درس خونده بود و مدرسه ی دبیرستانمون یکی نبود. اما خب، فاب بودیم، خیلی زیاد. بهم گفت عاشق شده، عاشق یه پسر که 9 سال از خودش بزرگتر بود، به دلایل سیاسی از دانشگاه اخراج شده بود اما خب، آدم کله گنده ای محسوب میشد. از اونجایی که دو سه دفعه وبلاگش رو خوندم و یه چیزایی می نوشت در حد کمدی الهی، برای خودش شیخ اشراقی بود.

مشکلات زیادی داشت و که همه به نوعی به پسره مربوط میشد و من همه ی حاشیه رو می دونستم اما دریغ از اصل قضیه. یه بار با پسره حرف زدم و هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم، کاری کردی که دوست من که قرار بود خانم دکتر شه حالا در حد 40 50 هزاره رتبه ش، تواناییش رو داشت اما تو نذاشتی و ... خب، من فوضولم، من اگه کسی برام ارزش داشته باشه نمی تونم خفه خون بگیرم.

به خودش نتونستم نگم، وقتی گفتم چند دیقه ساکت شد، بعد گفت: چرا اینکار و کردی؟ تو میدونی فواد چشه؟ مونا، فواد سرطان داره، سرطان خون، گفتم: از کجا میدونی راست میگه، داد زد کنارش بودم، تشنجش رو دیدم، شیمی درمانی شدنش و دیگه صداش و نشنیدم، سرم گیج رفت. بدتر از اون مثل اینکه اون روز با هم دعواشون شده بوده و دوستم هرکار کرده بود تا پسره احساس عذاب وجدان نداشته باشه و ...

هنوز در جریان کاراشون هستم، میدونم شدیدا پول لازمن، میدونم میخوان به زندگی پر از استرسشون پایان بدن و با هم نامزد کنن، اما بابای دوستم، دخترش رو، عمرن بده به کسی که مدرک و کار و خونه و ... نداره.

ازش پرسیدم، ارزشش و داشت؟ اگه اولین بار می دونستی بعدش قراره اینطور بشه بازم ... گفت عشق من و به آتیش کشید و خاکستر کرد، اما از من کسی ساخت که ارزش همه چی رو داره. یه آدم محکم!

مشکل دارن هنوز و در انتظار معجزه ن که خوب شه، معجزه ای که من بهش ایمان دارم، فقط می دونم اگه فواد طوریش بشه از دوستم چیزی نمی مونه . یاد همه ی خاطراتمونم، یاد همه ی خنده های از ته دلش، یاد وقتی که با هم رفتیم توی کوه و تا تونستیم داد کشیدیم و بعد همدیگه رو بغل کردیم و زار زدیم . و یاد این همه مدتی که ندیدم از ته دل بخنده. نمی دونم چی میشه، میترسم، و امید دارم.

هیچ کاری از دستم بر نمیاد ...

براشون ... دعا کنین... مهم نیست توی مسجد یا وسط مجلس بزم و رقص و شادی، مهم نیست کجا باشین، مهم قدرت کلماته، تغییر میده ... تغییر میده ...

آفتاب میشود ...


نگاه کن که غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب مي شود

چگونه سايهء سياه سرکشم

اسير دست آفتاب مي شود

نگاه کن

تمام هستيم خراب مي شود

شراره اي مرا به کام مي کشد

مرا به اوج مي برد

مرا به دام مي کشد

نگاه کن تمام آسمان من

پر از شهاب مي شود

تو آمدي ز دورها و دورها

ز سرزمين عطرها و نورها

نشانده اي مرا کنون به زورقي

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر اميد دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پرستاره مي کشاني ام

فراتر از ستاره مي نشاني ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چين برکه هاي شب شدم

چه دور بود پيش از اين زمين ما

به اين کبود غرفه هاي آسمان

کنون به گوش من دوباره مي رسد

صداي توصداي بال برفي فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسيده ام

به کهکشان، به بيکران، به جاودان

کنون که آمديم تا به اوجها

مرا بشوي با شراب موجها

مرا بپيچ در حرير بوسه ات

مرا بخواه در شبان ديرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از اين ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب مي شود

صراحي ديدگان من

به لاي لاي گرم تو

لبالب از شراب خواب مي شود

نگاه کنت

و مي دمي و آفتاب مي شود

با صدای خسرو شکیبایی بشنوید: آفتاب میشود

حکایتی به اسم دوستی!!

چند روز پیش با قدیمی ترین دوست اینترنتیم حرف میزدم، بهش گفتم ممنون، اگه تو نمی خواستی بمونی من عمرن کاری برای دوستیمون نمیکردم! گفت من دوستام و الکی پیدا  نمی کنم که الکی از دستشون بدم، من اما دوستام و سخت به دست میارم اما راحت می ذارم برن. به گذشته فکر کردم، به همه ی آدمایی که توی زندگیم بودن، دیدم آدما همه توی زندگیم دوره ای داشتن، با هم بودیم، حرف زدیم، خندیدیم، گریه کردیم، اما بعد، همیشه اون ها بودن که رفتن، یا براشون خسته کننده شدم، یا کلن قید آدمای اطراف و دوستی هاشون و زدن، یا حس کردن منم که دارم براشون کلاس می ذارم و برام مهم نیستن، یا مشکل پیدا کردن و سرشون شلوغ شد و ...

 منم عادت ندارم کسی و به زور توی زندگیم نگه دارم، حس میکنم به زور نگه داشتن به درد لای جرز دیوار میخوره.

نمی دونم، توی اینترنتم، همه ی 10 12 وبلاگی که داشتم پر آدمایی بودن که واسم خیلی خیلی مهم بودن یه زمان، اما حالا ... حتا اسماشونم یادم نیست . بچه های اون یکی سایت  مثل شایان، سحر، مرضیه، بهروز، عارف، مسعود ...

همین حالاشم، کسایی هستن که روز به روز کمرنگ تر میشن و من ... کاری نمیکنم برای موندنشون، مثل حسین، احمدرضا، سم، نیلوفر، مهدی، سارا، هانیه، خاتون عزیزم ،مرسده، عمو ناصر، والیانت، امین، بهبد ، اتهام ، ممد کتونی  .

دوست ندارم دوره شون تموم شه، دوستی هامون رو دوست دارم، حس میکنم باید براش کاری کنم اما باز میترسم یه اجبار بیهوده باشه.

 بدتر از اون همیشه ترس تموم شدن دوره ی بچه های رودزام باهامه. شبا، پدرتاک، یوزباشی؛  واتروال، چگی، فراز، ساشا، ویروس، ونوس، مهرناز، شیلر، هندسام، شیدا، پدرام، سروش، میلاد، فاطیما، صدرا، هلی، رومینا، سانیکا، رها و ... دیگه ذهنم یاری نمیکنه! نمیدونم، بعضی آدما توی یه زمان خاص انقدر توی زندگی آدم مهمن که به ذهنشم خطور نمیکنه یه روز دیگه نباشن ...

کاش میشد یه قرارداد دوستی امضا کنیم که اگه کسی کناره گرفت، پیگرد قانونیش کنیم ...

*به من چه؟ داره بارون میاد ... از همه ی 20 نفری که موقع بارون بهشون اس ام اس میدادم، فقط شیرین ...

بوی ریحان

روزی خواهی آمد

روزی دستان مرا در دستانت گره خواهی زد

و مرا خواهی برد

دور ... دور ... دورتر

آه که آن روز چقدر آسوده خواهم بود

و تو آنروز مرا به تک آرزویم خواهی رساند

و تو آن روز مرا سوار سرسره ی رنگین کمان خواهی کرد

تو خواهی آمد

سوار بر تک گوزن خوش یمن زمین

دست من را خواهی گرفت

مرا از این لجنزار بیرون خواهی کشید

از این زمین کثیف، از این سراسر بوی غربت گرفته، از آرزوی محال

میبری مرا

همان جا که دریا هست و تاریکی مطلق که تنها شکافش یک روزنه از چشم شمع هست و بس

مرا در آغوش خواهی کشید

و بال هایم را که جایشان گذاشته بودم برایم خواهی آورد

آه که چقدر دلم برای پرواز تنگ شده ...


*بچه که بودم، همیشه بوی سبزی ریحون تازه یه حس خوشایند امید بهم میداد .

آتش از جان در دلم افتاده بود

نذر کرده بودم، نذر کردنم مثل نذر کردنای دیگه نیستا، من وقتی یه نذری میکنم، حتا اگه به اون چیزی که میخوامم نرسم باز اداش میکنم، حتا بیشتر سعی میکنم تا قبل از برآورده شدن یا نشدن آرزوم، اجراش کنم، اینطوری انگار این حس رو به خودمم القا میکنم که برآورده نشدنی در کار نیست. اما، نذر کرده بودم بعد از کنکور هر چند بار تونستم برم دو جا، اولی خونه ی سالمندان، دومی پرورشگاه. حتا می خواستیم با سبا بریم پرورشگاه کار کنیم. باید واسه عملی شدنش یه فکری کنم. کاش بشه چند نفری جمع کنم با هم بریم نه؟

بچه ها رو دوست دارم، پیرمردها و پیرزنا رو هم، هر دو گروه از هفت دولت آزادن، یعنی به چیزای بی ارزش فکر نمی کنن، دنیاشون دنیای بی قیدیه. یه طور آزادی مطلق و عدم نگرانی. من اگه خدا بودم همه رو یا توی سن بچگی حبس می کردم یا پیری. هان؟

*ادیسه میخوانیم!

اینجا رو هم ببینید: آسایشگاه فرخنده

این روزا که همه ی مردم دست در دست هم دادن به مهر که به مردم پاکستان کمک کنن، هی از خودم می پرسم این رسانه ی ضد ملی کثافت چرا نمیره 4 تا گزارش از مردم خودمون تهیه کنه، نخواستیم دولت عوضی کاری کنه، نخواستیم پول نفتمون و بدن، فقط همین طور که برای اینا کمک جمع میکنن، واسه مردم خودمونم یه کاری کنن 

vomit!

یه بنده خدایی توی کلاس زبان هست، حدود 21 سالشه و حدود 8 ماهه متاهل شده، یعنی هیچ آدمی توی زندگیش تا این حد نتونسته روی نرو من آمبولانس راه ببره. اولن که عالم و آدم میدونن من از دخترایی که به پاتختی نرسیده ورد زبونش اینه که دختر که بودم ... هست حالت تهوع میگیرم، همینطور از دخترایی که بیش از اندازه آرایش میکنن، اینم که مدام پن ککش دستشه و در حالی که داره بد مادرشوهرش رو میگه مداد قهوه ای ش و از کیف لوازم آرایشش در میاره و خط ابروی از وسط تیغ زده شدش رو پررنگ میکنه. همه ی وجود و شخصیت و ماهیتشم خلاصه کرده توی یه کلمه همراه با ضمیر ملکیش: شوهرم! یا شوورم!!

*این دختر قراره فردا مادر بچه باشه، آخه با این سطح فرهنگ ،سواد و شعور چطور میتونه بچه تربیت کنه؟

جیغ


خیلی خیلی ببخشید اما حس اون زنه رو دارم توی اون کلیپه که اون میمون زشته ازش لب گرفته بود!!

*مظلوم واقع شدن

کسی میدونه چرا سحرا آیس پک محل ما باز نیست؟

به طرز ظالمانه ای دارم به کل امروز فکر میکنم و کارایی که کردم. وقتی کنکور داشتم همش فکر میکردم بعدش چقدر کارا هست که میکنم، حالا یه ماه به آخر تابستون مونده و تقریبا 10 درصد اون کارا رو انجام دادم. همشم بخاطر چت، بخاطر چت؟ من واقعا تنبل هستم. یعنی سخت ترین قسمت کار برام همیشه آغازشه و بعد از اینکه شروع شد اگه به "کی تموم شدن" ش فکر کنم همون موقع استاپ میکنم.

اما امروز، نه فقط امروز، چند ساله این عادتمه که به طرز مشکوکی همه ی آدمای دنیا رو بدبخت میدونم، مخصوصا اونایی که رنج سنیشون از 30 تا 50 ساله، فکر کنم یه روز نفرینشون دامن گیرم بشه. همش سعی میکنم بهشون کمک کنم و بگم یه تغییری توی زندگیشون ایجاد کنن و اینکه راه زندگیشون غلطه و خیلی افسرده و دل آزرده و بدشکل دارن زندگی میکنن، حتا بابای خودم!

 به طرز ظالمانه ای دماغم رو میگیرم بالا و با فیس و افاده و دلسوزی از اون مدلش که حالت تهوع شدیدی رو به آدم تحمیل میکنه شروع به حرف زدن میکنم و همیشه انتظار دارم طرف مقابل بگه بله تو درست میگی من واقعا آدم بدبخت و بیچاره ای هستم، قول میدم همین دو سه روز دیگه بهش فکر کنم و زندگیم رو تغییر بدم و اون طور که تو میگی کنمش. نیست من عقل کلم. و منم خشنود باشم، اما همش حس سرخوردگی دارم چون هیچ کدوم حتا یه نفرشونم این و نگفتن و خب الان فهمیدم که راست میگن خب، کی گفته اونا بدبختن، چون شکل آینده ای که من متصور شدم نیستن بدبختن؟ نمی دونم، شاید بخاطر این جو جاودانه کردن اسم خود در تاریخه که به این وضع دچار شدم، شایدم فیگور نویسندگی!!! به هر حال اگه یه روزی آدمی به اندازه ی من از خود راضی که بیش از اندازه آینده ش رو روشن میبینه و فکر میکنه همه ی آدمای دنیا که مثل خیالات اون نیستن بدبختن دیدین بدونین که خودش خیلی خیلی عذاب میکشه و به طرز مضحکی همه ی کاراش از روی دلسوزیه. عجب عادت مسخره ای کردما.

فرنی و زویی تموم شد و من همه ی 10 صفحه ی آخر به این فکر میکردم که امروز داشتم با کی چت میکردم که راجع به سینمای معناگرا حرف میزد و میگفت حالش بهم میخوره و آخرش هیچی به هیچی. برم بهش بگم کتابش خیلی دوست داشتنی از کار در میاد.

 بعد اینکه اگه یه فردا باز یکی از دوستام ازم بپرسه روزه میگیری یا نه در جوابش بگم توی عصر آهن اگه کسی بعد از 16 سالگی زخم معده نداشته باشه جاسوسه. می خوام هامون و اگه وقت شد سابرینا رو ببینم چون اگه بخوابم عمرن 4.45 دیقه ی صب پاشم سحری بخورم و روزه بگیرم. فکرشم کردم، برنج سرد و با ماست قاطی میکنم و نمک میزنم و میخورم، غذای مورد علاقه م برای همیشه. بعد به این فکر میکنم که کی بود اولین بار ماست زدن رو به مامان یاد داد؟ یادم نمیاد از وقتی که ماست زدن یاد گرفت تا حالا ماست خورده باشم، حدود 7 8 سالی میشه، چون هیچ وقت دیگه ماست نخریدیم. به شدت آبکی، ترش و مزه ی شیر فاسد شده ی مخلوط شده با آب میده خب!

داشتم فکر میکردم هیچ وقت نتونستم 30 دیقه همینطوری عین مجسمه یه جا بشینم و هیچ کاری نکنم، حتا 5 دیقه، خیلی سریع حوصله م سر میره. از حرف زدن زیادم حوصله م سر میره، ولی نمیدونم چرا از چت کردن نه! خب من با 10 12 نفر آدم بیشتر چت نمیکنم حالا دست بالا 20 نفر که به نظر آدمای جالبی میرسن اما خب میدونم اگه با این آدما توی دنیای واقعی آشنا بشم عمرن اگه بتونم نیم ساعت تموم باهاشون حرف بزنم و لذت ببرم.  

دلم میخواد برم پشت بوم و مریخ کنار ماه و تماشا کنم اما درش قفله، بعدشم می ترسم. از تاریکی توی هرجایی باشه جز اتاقم وحشت دارم. همینطور از تنهایی. و دارم به جاودانگی فکر میکنم. به حرفی که اپیکتتوس زده بود:

در باب خدایان، یک گروه کسانی اند که اصلا وجود خدا را حاشا میکنند، دیگران میگویند خدا وجود دارد، اما نه می جنبد، نه دغدغه ی خاطری دارد، و نه تدبیر و دور اندیشی. جماعت سوم او را حایز هستی و تدبیر میدانند، اما تنها برای امور بزرگ و آسمانی، نه برای امور این جهانی. دسته ی چهارم امور زمینی را نیز در کنار امور آسمانی قرار می دهند، اما در کلیت، نه برای فرد فرد امور. عده ی پنجم شامل اولیس و سقراط نیز میشود آن هایند که بانگ بر میدارند: ( بی معرفت تو تکان نمی خورم)

من 14 15 سال از زندگیم نا آگاهانه جزو عده ی پنجم بودم و حالا بین همه ی 5 گروه سر در گم. به بهشت و جهنم اعتقاد ندارم و معتقدم انسان های بد جاودانه نیستن و انسان های خوب همه به بهشت میرن، البته نه با رودخونه ی شیر، با علم و فناوری و تکنولوژی وحشتناک.

بعد اینکه اگه برم شهرستان مریم مامان بابا رو بیچاره میکنه، چون هر بار اذیتم کرده بهش گفتم میذارم از دستت میرم و اون همیشه از این موضوع وحشت کرده.

من نمی خوام این پست تموم بشه. سرم پر از حرفه، گوشام داره زنگ میزنه، حسابی منگم و پشیمون بخاطر کارایی که باید میکردم و نکردم، مثل همه ی روزایی که برنامه می نوشتم و بهش عمل نمیکردم و آخراش عذاب وجدان داشتم. از آینده میترسم، از اتمام میترسم، از اینکه همه ی آدمای دنیا انقدر مسخره و بی هیجان روزاشون رو میگذرونن میترسم و بدم میاد و دلم نمیخواد مثل همه بشم.

در طول یک ماه گذشته از 5 نفر خواستم عکس گوشه ی آی دیشون رو عوض کنن و آی دی دو نفر رو هم مسخره کردم!! سیصد و بیست و سه میلیارد و دویست و چهل و دو میلیون واژه به طور میانگین توی شبانه روز به کار بردم و به شدت حکومت دیکتاتوری توی روابطم با دیگران داشتم. همه رو از خودم طرد کردم و فکر کردم چقدر در حقم ظلم شده. من همیشه عاشق این بودم که مورد توجه واقع بشم و تحسینم کنن و ازم تعریف کنن یا دوستم داشته باشن. کمبود محبت ندارم، یه جور نیازه. فکر کنم همه داشته باشن. به نظر شما گناه محسوب میشه؟ خب من رفتارم و بر اساس این که این شکلی بشم تنظیم کردم اما حالا حس میکنم همه ازم متنفرن و دوری میکنن؟ نه ها . این طورم نه، یه جورایی آزار دهنده شدم... 

بدتر اینکه همه ی روز در حال جواب پس دادنم، برای مدت طولانی پشت کامپیوتر نشستن، برای قبض تلفن که پیش خرجای دیگه هیچه اما همیشه اومدنش برام دلهره درست کرده، برای غرغرهای خونواده که امشب فهمیدم همشون چقدر از دستم شاکین چون واقعا نسبت بهشون بی توجهم که میان دو ساعت باهام حرف میزنن و من چشمم و از مانیتور برنمیدارم و اونا هم با ناراحتی خارج میشن. چشمام درد میکنه و وجدانم هم، چون دلم برای پدر و مادر و خواهرکوچولوم تنگ شده و میبینم که هرروزی که میگذره کمتر میشه حرفایی که دارم باهاشون بزنم و دوری ای که من و میترسونه.

من اینجا اول راه زندگی جدید پر از ترس و تشویش و سردرگمیم و بدتر از همه اینکه جای من یه دختر کوچولوی 8 ساله ی سفید برفی با موهای قهوه ای بلند بافته شده ی دوگوشی و لپای قرمز و چشمای درشت و قهوه ای که یه کاپشن قرمز روی سارافون قرمزو یکه اسکی سفید و جوراب بافتنی سفیدش پوشیده و با آدیداس قرمز و کوله پشتی قرمزش وسط تفکرات من وایستاده و با لجبازی ابدن اجازه ی بزرگ شدن رو بهم نمیده.

و پست های طولانی ای که همیشه خونده میشن و من خجالت زده ی آدم هایی که براشون ارزش قائل میشن ...


!!!! تورو خدا هیچی نگین که قاطی تر کنم ... :(( :(( :((

یه روز از همین روزا میبرنم امین آباد

دیوانه ای از قفس پرید

دیوانه از قفس پرید

به انگلیسی : One Flew Over the Cuckoo's Nest، به معنی: پرواز بر فراز آشیانه فاخته نام فیلمی آمریکایی به کارگردانی میلوش فورمن است که درسال ۱۹۷۵ بر اساس رمانی به همین نام نوشته کن کیسی ساخته شده‌است.

این فیلم در ایران با نام دیوانه از قفس پرید نمایش داده شده‌است. همچنین این فیلم یکی از 100 فیلم برتر میراث سینما است.

رندل پاتریک مک مورفی)جک نیکلسون( را به جرم تجاوز دستگیر می‌کنند و به حکم دادگاه او را برای بررسی وضعیت روانی اش به بیمارستان روانی ایالتی می‌فرستند. مک مورفی، با مقررات سخت و غیر انسانی تیمارستان که توسط زن سرپرستاری لوئیز فله چر اعمال می‌شود مخالفت می‌کند. بعد از وارد کردن شوک الکتریکی به سر او و ادامه رفتارش، در اثر عمل لوبوتومی زیست گیاه‌وار پیدا می‌کند.

نام کتابی که فیلم براساس آن ساخته شده از شعر کودکانه آمریکایی:

Wire, briar, limber-lock

Three geese in a flock

One flew east, one flew west

And one flew over the cuckoo's nest.

گرفته شده‌است.

در کتاب شخصیت رئیس سرخ پوست، این ترانه را از کودکی خود به یاد می‌آورده‌است. با وجودی که این بخش در فیلم‌نامه نیامد، ولی هنوز عنوان فیلم وجه تسیمه خود را حفظ کرده‌است: دو نفر به دلایل مختلف مردند، و دیگری آزاد شد.

جایزه اسکار بهترین فیلم در سال ۱۹۷۵

جایزه گلدن گلوب بهترین فیلم درام در سال ۱۹۷۶

جایزه بهترین فیلم جشنواره بفتا در سال ۱۹۷۶

 

 

فوق العاده بود، اگر عاشق فیلم های تمثیلی هستین ببینینش و با همه ی وجود لذت ببرین.

داستان از جایی شروع میشه که مک مورفی رو بخاطر اعمال خشونت آمیزش و دعوا با آدم های زیاد و فرار از کار و اقدام آخرش یعنی اقدام به تجاور به تیمارستان میارن تا برای مدتی رفتار اون رو تحت نظر بگیرن.

تیمارستان یه برنامه ی روزانه ی مزخرف داره که هرروز اجرا میشه، عده ای رو که کمی سالم ترن دور هم جمع می کنن تا در مورد مشکلاتشون حرف بزنن و همیشه بحث دچار حاشیه س و موضوع به طرز وحشتناکی هیچ ربطی به اون چیزی که اول قراره روش بحث بشه نداره.

یه سرخپوست با هیکل بزرگی وجود داره که میگن کر و لاله و مک مورفی سعی میکنه بهش بسکت بال یاد بده، یکی از پرستارا میگه:

مک مورفی چرا با اون حرف میزنی؟ اون که یک کلمه م نمی فهمه

من با اون حرف نمیزنم، من با خودم حرف میزنم، اینطوری بهتر فکر میکنم

ولی به درد اون نمی خوره

خب دردشم نمیاره، درسته رئیس؟

 

مک مورفی پیشنهاد میکنه که جای شب و روز برنامه عوض بشه تا بتونن مسابقات بیس بال کشوری رو تماشا کنن، اما سرپرستار مخالفت میکنه و برای ساکت کردن مک رای گیری میکنه، اما فقط سه نفر از 9 نفر دستشون رو به نشونه ی موافقت بالا میبرن.

مک به دوستانش میگه من این سکوی آب(یه مکعب مستطیل سنگی بزرگ و سنگین) رو بر میدارم، شیشه رو میشکونم و فرار میکنم، و شروع میکنه به زور زدن، حتا سر این موضوع شرطم می بنده؛ اما نمی تونه بلند کنه و میگه دست کم سعی خودم رو کردم. فردای اون روز وقتی درخواست تکرار رای گیری رو میده همه دستشون رو بالا میبرن، انگار مک به اون ها یاد داد که اگه قرار باشه چیزی تغییر نکنه حداقل میشه سعیشون رو کنن، اما پرستار با بی رحمی میگه ما اینجا 18 مریض داریم! 9 نفر دیگه خیلی خیلی دیوونه ن. اما مک از سرخپوست درخواست میکنه و اون درستش و بالا میبره اما بازم تلوزیون رو روشن نمی کنن. با این وجود مک روی صندلی جلوی تلوزیون میشینه و شروع میکنه به گزارشگری بیس بال و دوستانشم میان و کلی بالا پایین میپرن و سر و صدا میکنن.

یه بار هم با کمک سرخپوست از بالای سیم میپره طرف آزاد و اتوبوس گردش دیوونه ها رو با دیوونه ها میدزده و میره دوست دخترش رو برمیداره و همشون و میبره ماهی گیری!

تجربه هایی که دیوونه ها با مک دارن روشون تاثیر زیادی میذاره و یه روز وقتی همون برنامه ی روزانه یعنی دور هم نشستن رو اجرا میکنن مک می فهمه این دیوونه ها به درخواست خودشون اونجا هستن!!

مک میگه: شما از اون احمقایی که اون بیرون پرسه میزنن دیوونه تر نیستین!

مک بازم تلاش میکنه که فرار کنه، اینبار میدونه که سرخپوست کر و لال نیست و اون بهش میگه: پدر من مرد بزرگی بود، هرکار دلش میخواست میکرد، برای همین خوردش کردن، آخرین باری که دیدمش از بس کتک خورده بود کور شده بود. فقط برای اینکه یه سرخپوست کله شق بود و حقش و از سفید پوستا میخواست توی این سرزمین صدای هرکس بلند بشه خدمتش میرسن، تو رو هم خورد میکنن

و توی جریان یکی از همون فرارا، بعد از اتفاقی که واسه ی یکی از اون 9 نفر دوستاش واسه ی تجربه ی رابطه با دختری که مک کاری کرده بود که وارد آسایشگاه بشه، یعنی خودکشیش، بخاطر تهدید پرستار که میگفت به مادرش میگه، کاری باهاش میکنن که هیچ چی نفهمه و تبدیل به یه گیاه بشه.

اما سرخپوست بعد فهمیدن این موضوع اون رو میکشه و خودش با همون سکوی آب شیشه رو میشکونه و فرار میکنه.

دنیای ما مخصوصا کشور خودمون همین شکلیه، همیشه معدود آدم هایی هستن که می فهمن یه چیزی این وسط مشکل داره!! و غلطه و باید تغییر کنه اما بقیه مایلن زندگی مزخرف و اجباری و زورگویی های کسایی که به اصطلاح رئیس هاشون هستن رو قبول کنن و توی مسیر پیش فرض همون ها حرکت کنن. اما به دلیل کم بودن، کسایی که می فهمن همیشه به بدترین سرنوشت ممکن دچار میشن، خورد میشن و خفه خون میگیرن یا اینکه میمیرن. اما همیشه قهرمان اسطوره ای برای همون بقیه ی همیشه خاموش باقی میمونن. فکر کنم این ارزشش رو داشته باشه نه؟!

یاد بگیریم روحمان را شکنجه ندهیم اینقدر


خیلی خیلی برام جالبه، امروز که داشتم کتاب فرانی و زویی و میخوندم یه کم راجع به این موضوع فکر کردم که واقعا این کتاب رو دوست دارم که دارم می خونمش یا می خونمش چون آدمایی که دوسشون دارم و شخصیتشون واسم جالبه این کتاب رو خوندن؟

 یا کلا توی عمرم از پدیده ای به نام کتاب خوندن لذت بردم یا اینکه همیشه فقط خواستم تظاهر کنم آدمیم که زیاد کتاب خوندم، فقط بخاطر اینکه آدمای شاخ (من هیچ واژه ای پیدا نمی کنم که جایگزینش کنم!!) کتاب زیاد میخوندن؟

 راجع به تماشای فیلمم فکر کردم، حتا سینما رفتن، استفاده ی از یه عطر خاص، یه پرستیژ خاص تر، یه جورایی کلاس گذاشتن! یهو نگا کردم دیدم دور و برم پر از ماسکه، ماسکایی که از دیدنشون وحشت کردم، خیلی خوش رنگ و لعاب بودن اما واقعا ارزش قیمتی که پاشون دادم و دارن؟

بعد به آدما نگا کردم، واقعا چند درصدشون و اونطور که میگم دوست دارم؟ یا چند درصدشون هستن که واقعا اونی که میگم هستن؟ انقدر بزرگن و انقدر عزیز، چقدر آدما که بالا بردمشون و برای اینکه ناراحت نشن از دستم باهاشون رک حرف نزدم. نقش بازی کردم دوسشون دارم و اون طوری که فکر میکردم دوست دارن باهاشون رفتار کردم در حالی که ته دلم واقعا همچین حسی نداشتم، و بعد به این فکر کردم که  کدومش خیانت بزرگتریه؟ این که جلوی یه آدم خوبش رو بگی اما ته دلت ازش خوشت نیاد؟

همین دو سه ساعت دیگه باید برم مهمونی دخترعموم و واسه کلی آدم دیگه نقش بازی کنم، کلی آدمی که هیچ کدومشون و دوست ندارم یا حداقل احساس خاصی نسبت بهشون ندارم نه دلتنگ میشم و نه برام مهمن، بعد نقش بازی کنم و بگم از دیدنشون خوشحال شدم و برای اینکه توی مهمونی حوصله م سر نره کلی قربون صدقه شونم برم که چند دیقه حرفی برای گفتن داشته باشیم و کلی سرشون کلاه بذارم و ته دلم بگم بذار شاد باشن و فکر کنن براشون ارزش قائلم و بعد بگم من عجب آدم خوبیم!! اوه، این خیلی مسخره نیست؟ در حالی که تنها انگیزه م اینه که یه خورده توی راه خونه شون خیابونا رو تماشا کنم چون این کار حوصله م و سر جاش میاره!!

من عجب آدم خوفناکی هستم! واقعا آدم خوفناکی هستم که به خودم و آدمای اطرافم اینهمه دروغ میگم و اینهمه زندگیم شامل چیزایی هست که فقط تظاهر میکنم دارم! مثلا من همیشه گفتم از نفرین کردن آدما بدم میاد یا گفتم  همه ی آدمایی که در حقم بدی کردن و حلال کردم اما من ته دلم خیلی دوس دارم آدما رو نفرین کنم و هنوزم که هنوزه نبخشیدمشون و از اینکه روزی چوب  آزاردادنهاشون و بخورن خیلی خیلیم خوشحال میشم، یا اینکه گفتم هی وقت آرزوی مرگ کسی و نداشتم اما واقعا الان دلم میخواد خیلی ها حتا خیلی آدمای عادیم بمیرن، نه که شاد شم، که حس میکنم وجود اوناس که این دنیا رو به گند کشیده.

چیزی که دردناکه اینه که توی دنیای مجازی و بیشتر وبلاگ نویساییم که میشناسم همین شکلین، همین قد تظاهر میکنن، مثلا اوناییشون که مودبن کاملن دوست دارن به زمین و زمان فحش بدن اما خودشون و محدود میکنن و اونایی که بی ادبانه مینویسن نه چون واقعا این بی ادب بودنه رو دوست دارن، همش به این خاطر که مثلا یه حس خاصی به خودشون و مخاطب میدن این شکلی میشن.

و الان که دارم اینا رو میگم یکی یکی آدما میان توی ذهنم و بعد فکر میکنم چقدر کمن آدمایی که تظاهر نمیکنن، آدمایی مثل بابا و مامان خودم که همیشه ازشون ایراد گرفتم و میبینم چقدر اینا راحت ترن، چقدر بیشتر زندگی میکنن، حداقل اون طورین که واقعا هستن، واقعا دوست دارن! و چقدر همیشه آدمای کم حاشیه تری بودن.

نمی دونم چرا آدما و خودم اینهمه تظاهر میکنیم؟ اولا فکر میکردم بخاطر حس خوبیه که بهمون میده، مثلا یه جا بگی من فلان کتاب و خوندم و کلیم راجع بهش فلسفه ببافی، همه یه جور خاص بهت نگا کنن  ولی درستش اینه که وقتی میخونیش عین این نباشه که داری خودت و شکنجه میکنی! و بدبختانه انگار این شکنجه کردنه بدطوری مد شده. چرا عادت کردیم به اینکه زندگیمون سرتاسر پر از مجبور کردن خودمون به کارایی باشه که هیچ علاقه ای به انجامشون نداریم؟

برچسب: درست وقتی راجع به این موضوع فکر کردم شروع کردم به لذت بردن از فرنی و زویی

برچسب 2: به یاد قدیما امروز به چند نفر از دوستام اس ام اس دادم موقع بارون، این هوای عجیب و غریبی که وقتی هم خورشید توی آسمونه و هم بارون میباره تجربه میکنی خیلی دوست داشتنیه

برچسب 3: یاد گرفتن بی تفاوت بودن ، جدی نگرفتن چیزای بی ارزش، عجولانه تصمیم نگرفتن، عادت کردن به بی خیالی و اینا واقعا خیلی مهمه!

برچسب 4: وبلاگ تعطیل کردنم جزو کارای مزخرف دنیاس

مهسا

فعلا که موضوع واسه وبلاگ نویسی پیدا نمیکنم و حسابی گیر دادم به توصیف نامه!

سال اول با هم هم کلاس بودیم، اما به هم نزدیک نبودیم، یعنی یه گروه 5 نفره داشتیم که اونم جزئش بود اما خب مدت تشکیل شدن این گروه کمتر از اونی بود که فرصت صمیمی بودن پیدا کنیم، آخر سالی گفت من میرم فنی حرفه ای رشته ی معماری! خب، زیاد برام فرقی نداشت. اما وقتی سال تحصیلی جدید شروع شد و بهمون گفت مادرش نذاشته از مدرسه ی تیزهوشان به فنی حرفه ای تنزل پیدا کنه و هردو سر از کلاس ریاضی ها در آوردیم و بغل دست هم نشستیم، دوستی صمیمانه مون شروع شد.

کمتر میشه آدما کسی و به عنوان دوست توی زندگی شون داشته باشن تا از هر نظر راضیشون کنه. اما مهسا برای من انتهای دوستی بود، یه دختر با قد یه متر و هفتاد و پنج سانتی متر و پنجاه و دو سه کیلو وزن، یه بچه ی آروم، هنرمند و منظم، خب این ویژگی هاس که دقیقا عکس من بود. تصور کنین یه آدم فوق العاده شیطون و شلخته که مهم ترین نقاشی عمرش یه کوه و درخت بوده رو بذارن کنار چنین شخصیتی!!

 اما خب، دو نفر برای اینکه دوستای خوبی برای هم باشن، نیازی به این ندارن که از لحاظ اخلاقی صد در صد شکل هم دیگه باشن، بلکه این مهمه که علایق همدیگه رو بشناسن و براش ارزش قائل باشن.

البته شخصیت من و مهسا تا حدود زیادیم به هم شبیه بود، هر دو پایه ثابت تئاتر، فیلم، نمایشگاه نقاشی و عکس، هنر، شعر و کتاب بودیم. خط فکری مون به شدت به هم نزدیک بود طوری که بیشتر وقتا نمره های امتحانیمون مثل هم میشد و حتا غلط هامونم شکل هم بود، سالی یه بار بیشتر درس نمی خوندیم و اگر میخوندیم اما عمیق بود و به شدت از تلفنی حرف زدن فراری بودیم. ما میز و صندلی هامون از هم جدا بود، یعنی یه میز سفید جلومون بود و هرکیم یه صندلی داشت، و همیشه نیمکت یه دست سفید رنگ ما پر از عکسای بچه گونه مثل خرس و اردک و اینا بود که مهسا میکشید و بچه های کلاس روش رو چسب میزدن تا باقی بمونه.

تقریبا 90 درصد کلاسای درسیمون من داستان کوتاه مینوشتم اون نقاشی می کشید یا با هم همشهری جوان میخوندیم. باهم میز آخر میشستیم. از لحاظ دینی عقایدمون به هم شبیه بود. هردومون نماز میخوندیم و روزه می گرفتیم و اجازه ی پشت سر بقیه حرف زدن به هم نمیدادیم و همیشه م برای حق مردم ارزش قائل بودیم و اگرم از دستمون بر میومد به بقیه کمک میکردیم. اما خب حجاب و این چیزا رو بهش معتقد نبودیم. از نظرمون پدر من به اون محرم و پدر اونم به من محرم بود و البته خب ما کلا همه رو محرم حساب میکردیم به جز آدمایی که خودمون حس میکردیم جنبه ی این محرم پنداشته شدن و ندارن. از نظر سلیقه م خیلی خیلی به هم نزدیکیم، انقدری که می دونستیم اگه مثلا من از فلان فیلم خوشم بیاد اونم همین حس و خواهد داشت یا توی کتاب و معلم و این چیزا جز موارد معدود.

اما چیزایی که توی شخصیت مهساس و من واقعا بخاطرشون همیشه به اینکه دوست اونم افتخار کردم اینه که اولا برای پدر و مادرش احترام فوق العاده ای قائله. بعد اینکه یه جور غرور خاصی داره که یه محدوده ای و توی روابطش با دیگران ایجاد میکنه که بخوای نخوای این محدوده باعث میشه همه بهش احترام بذارن. هیچ وقت راجع به آدما قضاوت نمی کنه ،اگه حتا صد در صدم از یه موضوعی آگاه باشه. یه کار رو با حوصله ی زیاد انجام میده و برای هر چیزی همون مقدار ارزشی رو قائل میشه که باید بشه!! روی تیپ و لباسش خیلی خیلی حساسه و همیشه خوش تیپه و وسایلش رو خوب نگه میداره. مثلا کیف اول راهنماییش و داشت هنوز.

در مجموع دو دفعه بیشتر با هم قهر نکردیم اونم واسه یکی دو ساعت ولی تا دلتون بخواد من از دستش ناراحت شدم . خب منم که کسی جدی نمیگیره چون همش از دست بقیه ناراحت میشم یه ربع بعدش دلیلش و یادم نیست !!

در آخر اینکه خوب به من چه، خوش به حال شوهرش، امیدوارم یه شوهر معلم فیزیک گیرش بیاد هی بخواد قوانین فیزیک نوین و بهش توضیح بده از دستش عاصی شه دی: (اینم میگم نگید حسود نیستم) 

برچسب: ما دلمان برای یک فقره حسین جعفریان تنگ شده

ادامه نوشته

جیمز باند سکند!

توی راهروی مدرسه که دیدیمش برای اولین بار، محو هیبتش شدیم، تصور کنین آقایی با قد حدود یه متر و هشتاد و هشت سانت و صد و خورده ای کیلو وزن!! بگی نگی خوش تیپ بود، کت شلوار و با بلوز بنفش یا صورتی، نمیدونم کدوم آدم بد سلیقه ای بهش گفته بود این رنگا بهش میاد.قیافه ش شبیه گارفیلد بود. این و به خودشم گفتیم البته.

 اولین بار اومد سر کلاس و جواب سلام هیچ کس و نداد، بعدم شروع کرد به سخنرانی، از اون نوع تاثیر گذاری که دو ساعت بعدش اثرش میپره.

باهاش خیلی راحت بودیم، خب اون جزو معدود معلمای مدرسه ی ما بود که صورتک نداشت، خود خودش بود و شاید برای این بود که همه بلااستثنا دوسش داشتن. خب ما معلمای خوبی داشتیم، خوب که چه عرض کنم، در واقع از اون نوعشون که واسه فلان ساعت درس دادن خدا تومن میگیرن و خیلی ها میخوان که معلمشون باشن و ... و از نظر من هیچ به دردم نمیخوردن. حالا تصور کنین یه آدمی این خصوصیات و داره و میخواد برای شما یا شایدم خودش نقش بازی کنه که نمیخواد این خصوصیاتش رو به رخ بکشه، یا بگه واقعا کسی نیست، در حالی که کوچکترین عملی که انجام میده یرای اینه که به جور غیر مستقیم بگه که : "ببینید، من آدم شاخیم!" . و این جوری خودش و گول بزنه، این واقعا اعصاب آدم و بهم میریزه. اما این این شکلی نبود. شاید توی کل دو سالی که معلممون بود یک یا دوبار عصبانی شد و یه چیزایی و خیلی رک، توجه کنین فیلم بازی نکرد، رک گفت! اما در سایر موارد ابدن خودش و آدم شاخی حساب نمیکرد، و معتقد بود دوست بچه هاس نه معلمشون، قراره بهشون کمک کنه که موفق باشن.

کلاساش فوق العاده بود، انقدر تیکه مینداخت و مسخره بازی میکرد که اصلا نمیفهمیدی وقت کی گذشت، در این حد که همیشه میگفتیم اگه جای معلم دلقک میشد الان خیلی موفق تر بود.

یادمه میگفت یه استاد داشتیم اعتقاد داشت سه دسته آدمن که معلم میشن، یه عده که عشقشو دارن، یه عده پولدارن و یه عده دیوونه ن! این از نوع کامپایلر دیوونه و پولدارش بود.

و یه ویژگی دیگه ایم داشت که باعث میشد آدم ازش خوشش بیاد این بود که تو از مجموعه رفتارش میفهمیدی که آدم فوق العاده معتقدیه(از نوع مذهبی)، نه از روی حرفی که خودش میزد یا مثلا ریاکاری و جانماز آب کشیدنش.

سوای دیفرانسیل و گسسته، درسی که از این معلم گرفتم این بود که همیشه آدمایی که میزان تظاهر خونشون پایینه طرفدارای بیشتری دارن. اینکه آدم خودش باشه خیلی مهمه! خیلی ...

خلاصه اینکه علی عطاری مقدم اسمیه که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه.


*علاف نمیدونم کی هستی ولی قسمتی که گفتی واقعا درست نبود دی::: من هنوزم که هنوزه زیاد عاشق میشم ر/ک کامنتای دو پست قبل
**راستی من چرا پدرتاک و دعوت نکردم به بازی دو تا پست قبل؟ پدر بازی کن

کوهستان سرد


کوهستان سرد

 نویسنده : چارلز فریزر 

سال ساخت: ۲۰۰۳

کارگردان: آنتونی مینگلا

بازیگران:  جود لاو، نیکول کیدمن، رنه زلوگر، برندن گلیسان، فیلیپ سیمور هافمن. جک وایت موزیسین راک و هم چنین سیلیان مورفی، جنا مالون

جوایز:

برندۀ جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن رنه زلوگر

برنده جایزه گلدن گلوب بهترین بازیگر مکمل زن رنه زلوگر

نامزد بهترین بازیگر نقش اول مرد جود لاو

نامزد بهترین تدوین والتر مرچ

خلاصه داستان: دختر و پسر جوانی عاشق هم میشوند اما در همین جریان جنگ داخلی در امریکا پیش می آید، آن ها مدت چهار سال از یکدیگر دور می مانند و پسر بعد از جراحتی سخت در جنگی عزم به بازگشت میگیرد، داستان حول اتفاقاتی که بر این دو می افتد، می گذرد.

کوهستان سرد فیلم خوش ساختی بود، شاید اساسی ترین ایرادی که بشه ازش گرفت عشق کوتاه مدتی باشه که بعید به نظر میرسه بخاطرش دو طرف این قدر صبر کنن . اما نمیشه پرداخت خوب اون رو به حاشیه ی جنگ نادیده بگیریم.  میدون جنگ بیرون از صحنه ی نبرد و دو جبهه ست، قحطی، زورگویی و سواستفاده از شرایط بوجود اومده، دلتنگی برای همسر و فرزند، مختل شدن زندگی، انتظار و در یک کلمه "ویرانی". وقتی یک زن برای پناه دادن به فرزندانش که خیلی وقته ندیدتشون، خیانتکار شناخته میشه،  و البته روایت دلنشینی از عشق، که نجات بخشه و اجازه ی خیانت رو نمیده. وقتی اینمن به شدت زخمی میشه اما کشته نمیشه، شاید بخاطر اون انتظاره، اون عشق که اجازه ی مردنش رو نمیده. کمک های غیبی و غیر قابل باورم شامل حالش میشه و اون رو به معشوق میرسونه.

قسمتی از فیلم هست که یک زن به اینمن پناه داده، و وقتی میخواد فرار کنه سه نفر به زن حمله میکنن و بچه ی مریض اون رو بدون روپوش جلوی چشمش میذارن تا بگه که خوراکی ها کجاست، از بین سه نفر یکی سعی میکنه بچه رو بپوشونه، اینمن دو نفر دیگه رو میکشه و به اون اجازه ی رفتن میده، اما نفر سوم رو زن میکشه!! اون ندیده بود که مرد میخواست بچه رو بپوشونه!

و جایی که پیرزن به فرزندانش پناه میده اما کسایی که مسئول برگردوندن سربازای فرارین می فهمن و دست های زن و زیر چوب میذارن و روی چوب ها میپرن تا با شکنجه ازش اعتراف بگیرن و وقتی بچه ها نمی تونن تحمل کنن و بیرون میان هر دو نفرشون رو جلوی چشم مادرشون میکشن. وقتی روبَی دستای زن رو باز میکنه و میگه اوضاع اینطور نمیمونه،خدا نمی ذاره اینطور بمونه.
فیلم صحنه های زیبایی داره، طبیعت بکر کوهستان و صحنه های جنگ؛ موسیقی فوق العاده و شخصیت پردازی قابل قبول.
و دیالوگ های ماندنیش:

آدا: چیزهایی که از دست دادیم، دیگه هیچ وقت به ما بازگردانده نمی‌شوند. این قدر خون بر زمین ریخته شده است که هیچ وقت، التیام پیدا نمی‌کنند. تنها کاری که از دست ما بر می‌اید، این است که از گذشته، درس بگیریم و با آرامش، به آنها بنگریم.

اینمان: به خاطر چیزی که هیچ اعتقادی به آن ندارم، حتّی یک گلوله دیگر هم شلیک نخواهم کرد!

برچسب: یه روزی فکر میکردم هیچ وقت نمی تونم آرزوی مرگ کسی رو داشته باشم، اما حالا لیست بلند بالایی از آدمای توی ذهنم هست که به نظرم نباید وجود داشته باشن

یه روزی فکر میکردم هیچ وقت توی میدون جنگ نمی تونم آدم بکشم، اما وقتی توی میدون جنگی، باید بکشی!

"جنگ" انگار باید باشه، تا بهتر معنای صلح رو بفهمیم! البته بعضی ها بخاطر قدرت طلبیشون واسه این مفهوم بزرگ، واسه ی "صلح" هیچ احترامی قائل نیستن

من را بیشتر بشناسید:

من را بیشتر بشناسید:

یه بازی وبلاگی بود که باید خودمون و توش معرفی میکردیم.

من دیوانه هستم!

تا حالا نشده این طرف و اون طرف خیابون و نگا کنم و بعد رد شم، چون به شدت از تصادف می ترسم، و اگه کسی همراهم باشه چنان می چسبم بهش که

من ترسو هستم!

تمام یه ساعتی که توی هواپیما بودم دست مامانم و گرفته بودم و چشمام و بسته بودم

همچنین ترسناک ترین فیلمی که دیدم خوابگاه دختران بود، نخند! تا دوسال بعدش کابوس میدیدم

من حواس پرت هستم!

مدت دو هفته ی پیش پدر مسواک هایی یک شکل با رنگ های شبیه به هم گرفت و مدت سه ساعت توضیح داد که مسواک تو اونیه که بالاش نارنجیه و پایینش آبی و مسواک من برعکس، پریشب بود که با دیدن مسواک نوی من پرسید تو کدوم مسواک رو میزنی و ... دی:

من تنبل هستم!

معتقدم نصف بیشتر کارایی که آدمیزاد میکنه اضافیه، مثلا وقتی میخوای فردا دوباره لباس بپوشی چرا باید آویزونشون کنی؟ یا وقتی ظرفا قراره باز کثیف شه چرا باید تمیزشون کنی؟ یا وقتی دوباره غبار میشینه روی میز کامپیوتر چرا باید گردگیری کنی؟ جارو ؟!!

من بی حوصله هستم!

جواب 97 % سوالات اعضای خانواده "حسش نیست" هست.

من صبور هستم!

حتا اگه یک میلیارد و چهارصد میلیون و شصت و هفت هزار و دویست و بیست و دو دفعه کاری و انجام بدم و نشه، برای بار یک میلیارد و چهارصد میلیون و شصت و هفت هزار و دویست و بیست و سومین بار تکرارش میکنم تا به نتیجه برسه، مثلا یادمه یه بار توی مدرسه یه پاورپوینت رو یازده بار درست کردم و ذخیره نشد، برای بار دوازدهم!! توجه کنین که مانیتورمون با ویدیو پرژکتور بود! روی یه دیوار حدود 1 متر در 1 متر

من خلاقی دیوانه هستم!

ساده ترین مساله ها رو به سخت ترین حالت ممکن و سخت ترین مساله ها رو به ساده ترین حالت ممکن حل میکنم!!

و اعتقاد دارم کار نشد نداره، بالاخره یه راه حل واسه هرچی پیدا میکنم

من کم حافظه هستم!

برای به یاد آوردن همه چیز از طرف مقابل چند دقیقه ای وقت میخوام که فکر کنم، چون هر چیزی که توی ذهنم میره پرتش میکنم توی انباری!! ولی خب ... پیداش میکنم!

من شیطون هستم!

مزاحمتای تلفنیم و که یادتونه ؟ ها؟

من روانشناس هستم!

مثلا توی چت کافیه طرف مقابل بهم بگه سلام تا راحت بفهمم خوشحاله، ناراحته، عصبانیه؟ یا از نحوه ی ورود پدرم به اتاق کاملا می فهمم امروز روز خوبی داشته یا نه

حس ششمم خیلی قویه، جو و خیلی بیشتر از بقیه درک میکنم و میدونم چطور باید تغییرش بدم

من مجدد دیوانه هستم!

اگه کسی جواب تلفنم رو نده بدون استثنا فکر میکنم مرده، باور ندارید از پلیس راه تهران شمال بپرسید تا حالا چند دفعه زنگ زدم بپرسم کسی تصادف کرده یا نه!

من سواستفاده گر هستم

اگر روزی روزگاری سوالی داشتم و ازتون پرسیدم و 45 دقیقه راه حلتون و بهم توضیح دادین و با عبارت فهمستم فهمستم ببین اینطوریم میشه گفت روبه رو شدید فحش ندید، چون صرفا اگه ازتون خواستم توضیح بدین بخاطر این بوده که در زمانی که با کسی حرف میزنم بهتر فکرم کار میکنه

من گوش هستم!

خیلی ها باهام درد و دل میکنن

من رازدار هستم!

اگه روزی حرفی بهم زدید و از جای دیگه شنیدید مطمئن باشید من نگفتم و اگر گفتم حواسم نبوده، امکان نداره حرفی و به کسی بزنم جز در موارد استثنا

من دیگه عاشق نیستم!

همین دیگه

من مرده هستم!

مرده ی یک شبه چون نمره ی بیست، ثلث اول که هیچش ارزش نیست

مرده ی قرن را چنین بنگر، همچو تجدید ناب شهریور

 

از نظرشما من چی هستم؟

س.ش و لیلا به این بازی دعوتن، همینطور هرکسی که دوست داره

توهم با من نبودی، مثل من با من، و حتا مثل تن با من

خودخواه بودم میدانم، مرا بخاطر همه ی این خودخواهی ببخش.

 آدم ها هیچ گاه به میل خود به زندگی کسی وارد نمیشوند و برای کسی ارزش پیدا نمیکنند، هیچ گاه دوست ندارند کسی آن ها را برای خود بزرگ کند، دوست بدارد، عاشق باشد و دلتنگ از رفتارشان، بی توجهیشان، اما همیشه هستند کسانی که عشق میورزند، با همان عشق کودکانه بزرگ میشوند و زجر میکشند و خیلی چیزهای دیگر. حال که به گذشته فکر میکنم، به این که چه ساده همه ی روزهایم را در قالب چند جمله ی کوتاه بیان میکنم، نمیدانم، خنده ام میگیرد یا افسوس میخورم، شاید دردناک است و شاید هم زیبا.  زیبا که حداقل میدانم، تو هم، حس مرا درک کرده ای، مهم نیست با کس دیگر، مهم این است که میتوانی درکم کنی و دلگیر نخواهی شد.

روزگاری منتظر بودم، تو، ببینی که چقدر برایم ارزش داری ولی حال، ای محبوب من، دیر است، دیرتر از آنکه باور داشته باشم باید از حضورت لذت ببرم، چون میدانم، حسم، حسی که مدت ها سعی داشتم آن را با دستان خود به گور بسپارم، اما نمی توانستم را، گم کرده ام.

مرا ببخش، ولی بدان، هیچ گاه نخواستم تو را داشته باشم، چون تو برایم مهم تر از خودم بودی. چون همیشه میدانستم، من کسی نخواهم بود که تو میخواهی. بگذار اعتراف کنم، حال مدت هاست که دلم برایت تنگ نمیشود، وقتی اسمت را بر صفحه ی تلفنم میبینم، قلبم به تپش نمی افتد و صدایت را دوست نمیدارم. برایم "عادی" شدی و شاید بزرگترین ظلمی که در حقم کردی این بود که آنقدر ماندی که من به اینجایی برسم که "تو" دیگر برایم معنای خاصی نداشته باشی. آن معنای قدیمی که شاید صمیمی ترین دوستانم بدانند چه بود.

هر چقدر مجازی، هرقدر کودکانه، من عاشقانه دوستت داشتم و همیشه م.ا، شاهرود، 6432 و باران، مرا یاد تو خواهد انداخت. من اگر عاشق باران بودم، فقط بخاطر تو بود، چون می خواستم چیزی در دنیا مرا یاد تو بیاندازد. 

این را به خودت هم گفتم، هرگاه از من خواستی برایت دعا کنم، هیچ گاه نخواستم خودت برای خودت دعا کنی، چون مغرور بودم، چون خود را بهتر از تو میپنداشتم و دعایم را قابل قبول تر. ولی اکنون خیالم راحت است که اگر روزی، روزگاری منی نبود که برایت آرزوی خوشبختی کند، خودت هستی که برای خودت دعا بخوانی.

از تو ممنونم، که بودی، با بودنت تجربه کردم، تمام خوبی هایی، که برای آن دیگرانی که هنوز تجربه اش نکرده اند، افسوس میخورم، روزهای عاشق تو بودن خوب بود و روزهای بودن تو بهتر. میدانم که وقتی میگویی خداحافظ برای همیشه، مثل من نیستی که بازگردی، تو همیشه روی تصمیمت راسخ بودی و همیشه به این خاطر تحسینت میکردم، میدانم که این خداحافظی از سردرگمی خیلی بهتر است.

این روزها یاد اولین کامنتی که برایم گذاشتی زیاد می افتم، توی پستت نوشته بودی: هرجا که بروید ، خودتان را با خود میبرید، یادم نیست برایت چی نوشتم، اما جواب تو این بود: شما مطمئنید همیشه خودتان را همراه می برید؟! حالا خیلی وقت است خودم را جایی جا گذاشته ام و ... نمی دانم کجا

خیلی دوست داشتم ببینمت، برای یک بار حداقل، شاید حق داشتم کسی را که سه سال، درست سه سال، میشناسم و از اعماق وجود دوست میدارم را ببینم، اما نخواستم. نخواستم حالا که حسم مرده، حالا که اشتیاقی نیست، ببینمت. عشقم، عزیزم، بخاطر همه ی انتظارهای روزهای یکشنبه، بخاطر valiant بودنت، بخاطر همه ی نوشته هایت، بخاطر همه ی کتاب هایی که چون تو میخواندی خواندم، بخاطر راز و بخاطر حضورت، از تو ممنونم. آرزو میکنم، آرزوهایت، هیچ کدام شبیه من نباشد، یک آرزوی غریب ... شاید هم، قریب ...  آرزوی دست یافتنی، هیچ گاه برایت سودی نخواهد داشت...

همه ی اقوام من

قطعات: بارون(لری)، چند روایت از داستان رعنا، رعنا(گیلکی)، عاشیق ایمران حیدری، گل گل(آذری)، استاد غلامعلی‌ پورعطایی، لیلا(خراسانی)، سوزله(کردی)، بلال(بختیاری)، استاد ماشا‌لله بامری، مروچان(بلوچی) و پشت‌صحنه آثار

سیامک سپهری: تار، فرزاد مرادی: خواننده، قوپوز، تارباس، دهل، تامبورن، دوتار، سه‌تار، رضا عابدیان: کمانچه و تارباس آرشه‌ای، پیران مهاجری: عود و دهلک، سحر ابراهیم: قانون، علی‌اکبر اسماعیلی‌پور: تار، محمد مظهری: کمانچه، سورنا صفاتی: سنتور، سارا نادری: دوتار، رباب، سه‌تار، پیپه، دسرکوتن و دایره، یاور احمدی‌فر: دف، دایره، دهل و پیپه، کاوره سروریان: سرنا، بالابان، نی، ‌لبک، سارا احمدی: دف و سازهای کوبه‌ای.

 

"همه ی اقوام من" فوق العاده بود، رستاک " به معنای شاخه ی نورسته ای که از بن درخت میروید" کلمه ایه که به نظر من معناش یه طور انتظاره، یه طور شروع، شروعی برای آشتی کردنمون با فرهنگی که ازش زیاد دم میزنیم اما برای زنده نگه داشتنش کاری نمی کنیم. امروز که سی دی ش رو خریدم احساس کردم یه کار کوچیکی برای این فرهنگ از دست رفته کردم. این آلبوم با طراحی صحنه و لباس فوق العاده و کارگردانی دیدنیش من و 45 دیقه محو مانیتور کرد. خیلی دوست داشتم متن همراه با معنی ترانه ها رو داشته باشم.

از نظر من اگه لباسی که برای هر آهنگی انتخاب میکردن لباس همون ملیتی بود که آهنگش رو میخوندن و پشت صحنه هام یه کم واضح تر بود، خیلی بهتر میشد. مثلا من از داستان رعنا هیچی نفهمیدم. همینطور اگه متن ترانه و معنای فارسیم بهش اضافه میشد. حالا مثلا زیر نویس یا یه ورق که توی جلد باشه.

ولی در کل کار جالبی بود، امیدوارم که همه مون ازش حمایت کنیم.

برچسب: امروز بالاخره همه رو گودری کردم، هرچی تلاش کردم که برگردم به دنیای وبلاگ نویسی 4 سالی که گذشت نشد که نشد. فکر کنم دیگه خسته شدم ...

confuse

ساعت 1.25 دقیقه شب

دوستم: مونا، ازدواج کردن خیلی سخت شده نه؟

من: چرا؟

د:به نظرت از هر چند تا ازدواج چندتاش خوب در میاد؟

م: یک در 500

د: حالا به نظرت اون 499 تای دیگه مجرد بمونن بهتره؟

م: یه کم قبلش فکر کنن بعد ازدواج کنن بهتره

د: بعدشم فکر کنن خوبه، من تا حالا زوج خوشبخت ندیدم! که متعادل باشن، میفهمی؟

م: آره، زوج خوشبخت زوج مرده ست. آیکون کر کر خنده

د: فقط خودم و م رو عشقه، عند تفاهم و خوشبختیم (م عموشه، صب به صب بهش اس ام اس عشقولانه میزد، توی مدرسه  سوژه ما بود، آخر به این نتیجه رسیدیم که یا این سرراهیه یا عموش یا هردو شایدم بابای این! عموش زن داره و شهرستانه، اینم از زنش اجازه داره با عموش صمیمی باشه )

م: آیکون کر کر خنده باز و ایشالا به پای هم پیر شین

من اما به این نتیجه رسیدم که شوهر و حداکثر 2 3 سال میتونم تحمل کنم، بعدش تکراری میشه

د: آره، اما دو طرفه س، توام بشی زن یکی دیگه نهایتش دو سال به دردش می خوری

م: پسرا همه قبل ازدواج تجربه ی س.ک.س دارن؟

د: نه همشون! در ضمن! هر پسر با یه دختر س.ک.س داره، پس به تعدادی که دختر خوب هست پسر خوبم هست

م: نه خی، دخترا با پسرای زیادی سکس دارن

د: اتفاقا برعکسش یه ذره بیشتره! حالا واسه چی فکرت و مشغول کرده؟

م: کلا این روزا به این چیزا زیاد فکر میکنم

د: هه! از راه به در نشی؟

م: نه، اما نظرم نسبت به زندگی آینده منفیه

مردا که اصل عشق و ازدواجشون رو روی س.ک.س برپا کردن، زنشون تکراری میشه، چیزیم که فت و فراوونه دختره در قد و اندازه های متفاوت

زنام که اگه ایرانی باشن اصولا این کار و نمیکنن چون توی مخشون کردن مردا با کسی ارتباط داشته باشن هرزگی نیست اما زنا اگه داشتن باید سنگسار شن، البته استثنا هم توشون زیاده

زن و شوهرایی هم که من میشناسم، اصولا چون مسلمون بودن و هرزگی رو گناه میدونستن و سمتش نمی رفتن،  توهم خوشبختیم دارن ولی در واقع به نظر نمیرسه اینطور باشه

 فقط این و میدونم که رسم درست اینه که آدما بگردن و اونی که صد در صد راضیشون میکنه رو پیدا کنن، بعضیا اما این کم کاریشون رو با تحمل جبران میکنن و بعضیا با داشتن رابطه با آدمای زیاد

یاد فیلم eyes wide shut  افتادم و دیالوگ آخری که نیکول کیدمن در جواب تام کروز میگه!

 

این داستان شاید ادامه داشته باشه ...


به نظراتون نیاز دارم شدید!

9 سال گذشت ...

هیچی

فقط دلم واسه اون پیرمرد خمیده ای که یه عصای چوبی داشت که

کسی جرات نمیکرد بهش دست بزنه

و همیشه شکلات توی جیبش داشت تنگ شده ...


برچسب: هیچ وقت دلیل مرگ بعضی آدم ها و دلیل زنده موندن بعضی آدم های دیگه رو نفهمیدم ...



MATCH POINT

Director: Woody Allen

Written by: Woody Allen

Genre: crime; dream; romance; sport; thriller

Cast: Jonathan Rhys Meyers; Scarlett Johansson; Matthew Goode; Alexander Armstrong; EmilyMortimer

The man who said: "I'd rather be lucky than good" saw deeply into life. People are afraid to face how great a part of life is dependent on luck. It's scary to think so much is out of one's control. There are moments in a match when the ball hits the top of the net, and for a split second, it can either go forward or fall back. With a little luck, it goes forward, and you win. Or maybe it doesn't, and you lose.

When the film start; you faced these words and you thought about. Maybe it means are you sure you are a real good human or you choose beneficence because you are a timorous person?

You think about yourself and chance. If you were sure everything proceed as you want; did you still choose beneficence?

Maybe it's a bitter reality that most people choose to be a good person; because they aren't sure they may be lucky.

The film started when a tennis ball hit over the net and it stop when it hit the net.

There was a tennis player; Chris Wilton (Rhys-Myers) who learnt tennis in a club. He found a rich friend; Tom (Matthew Goode) in there and Tom's sister; Chloe (Mortimer) fell in love him. He invited him to their parties. In one of those parties he met Tom's girl friend; Nola Rice (Scarlett Johansson).  She was a really nice girl but she had a lot of problems with tom's mother. She was a commercial actress that she didn't work any more.

One day when she was angry because of tom's mother, Chris courtship her but when Chris asked her again to be with him; she didn't accept.

Because of good station, Chris got married with Chloe; tom's sister but some times later; he found Zola and Tom dissented and he found her. They join together. He couldn't forget his station so he didn't separate Chloe.

He had so many problems. Zola wanted him to separate. He was worried Chloe understood.

One day when he was so angry about his life; he went to Zola's house; killed her neighbor and pickup her jewelries because he wanted to cheat police and he killed Zola too.

He went side of river and threw her jewelries to river. But one ring hit parapet and back in Chris's rectangular.  

Police found Zola and Chris were married and they suspected him. But when they found the ring to pocket of a poor dead man; they became sure that was a general robbery.

Did you want every one knew who's killer?

You're wrong.  Woody Allen constrains you to accept his believe.

If you are bored because all stories have same last and you love surprised; you can see it and enjoy.

 

MATCH POINT


بعد از اپرای فوق العاده ی تیتراژ، داستان در حالی که تصویری از تور تنیس در حال بازی کردن رو نشون میده با صدای نقش اول مرد داستان شروع میشه:

The man who said: "I'd rather be lucky than good" saw deeply into life. People are afraid to face how great a part of life is dependent on luck. It's scary to think so much is out of one's control. There are moments in a match when the ball hits the top of the net, and for a split second, it can either go forward or fall back. With a little luck, it goes forward, and you win. Or maybe it doesn't, and you lose.

مردی که گفت: من ترجیح میدم خوش شانس باشم تا یه آدم خوب، به زندگی عمیقا نظر انداخته بود. مردم می ترسند که با قسمت هایی از زندگی که به شانس مربوط میشه برخورد کنن. خیلی ترسناکه اگر از کنترلشون خارج بشه، دقیقه هایی هست توی بازی وقتی که به توپ به تور برخورد میکنه و توی چند ثانیه، ممکنه توی زمین جلویی بیافته و شما برنده باشین، اما ممکنه توپ برگرده به زمین خودتون و شما ببازید!

و درست در همین لحظات اولیه س که وودی آلن روی اعصاب شما پیاده روی میکنه و با اولین جمله حسابی به فکر فرو میرید، آدم خوب بودن کاریه که اکثریت مردم انتخاب میکنن چون ریسکش کمتره، اما کیه که به شانس به این چشم نگاه کنه؟! و درست وقتی توپ به تور برخورد میکنه فیلم شروع میشه، وقتی شما از سرگذشتش بی خبرید.

کریس مربی تنیس پسر پولداری به اسم تام هست که بعدا به دوست او تبدیل میشه، وقتی با خانواده ی تام آشنا میشه خواهر کوچیکتر تام، کائولا عاشقش میشه. توی یکی از باربکیوها کریس با نامزد تام، زولا آشنا میشه، دختری که بسیار زیبا به نظر میرسه و یک هنرپیشه ست. کریس که عاشق زولا شده سعی میکنه اون رو به سمت خودش جذب کنه، از یک طرف زولا با مادر تام مشکل داره، اما به هر حال چون اینطور به نظر میاد که تام رو خیلی دوست داره، کریس حاضر میشه با کائولا ازدواج کنه. بعد از ازدواج هم موقعیت اجتماعی فوق العاده ای پیدا میکنه.

بعد از یه مدت متوجه میشه که تام و زولا از هم جدا میشن، خیلی سعی میکنه زولا رو پیدا کنه تا اینکه به طور اتفاقی اون رو میبینه و از اون به بعد باهم میشن. تام ازدواج کرده، کریس موقعیت شغلی فوق العاده ای داره اما از یک طرف نمیتونه زولا رو از دست بده. اون که نمی تونه بین عشق و موقعیت اجتماعی یه کدوم رو انتخاب کنه بدطور توی هچل می افته تا اینکه دعواها و مشاجره ها با زولا کار دستش میده و اون راه عجیب و غریبی رو انتخاب میکنه. اسلحه ی پدر کائولا رو برمیداره و همسایه ی زولا و خود اون رو میکشه و جواهرات همسایه رو برمیداره تا قضیه دزدی به نظر برسه.

پلیس که متوجه ارتباط کریس با زولا میشه به اون شک میکنه اما وقتی کریس به کنار رودخونه میره و جواهرات زن رو توی رودخونه میریزه، موقع پرت انگشتر، به نرده ی کنار رودخونه میخوره و برمیگرده می افته روی زمین، عین توپی که به تور خورده باشه و به زمین خودی برگشته باشه.

پلیس که انگشتر زن رو از جیب جنازه ی مرد معتادی پیدا میکنه مطمئن میشه که قضیه دزدی ساده ای بوده و کریس خوش شانسی که توپ به نفع خودش به زمین خودی برگشته به زندگی ش ادامه میده!!

میبینید نویسنده چه طور نظر خودش رو بهتون تفهیم میکنه و با قوانین ساخته شده توی ذهنتون میجنگه؟ شاید انتظار داشتین فیلم با گیر افتادن کریس و رسوا شدنش تموم بشه اما اینجا "شانس" حرف دیگه ای برای گفتن داره!!

اینجاس که میگن یو هه هه هه

آدم ها یا عادیند یا شعار میدهند

قدش خیلی بلند نبود، یک متر و هفتاد هشت شاید کمتر، هیکل شناگرها را داشت، از آن شناگرهای حرفه ای. همیشه از هیبت اسمش میترسیدم، او یک م... م..... بود، یک مهندس برق الکترونیک دانشگاه شریف، یک معلم فیزیک به نام، اولین بار که سر کلاس آمد، اولین بار که روی تخته نوشت، هیچ وقت فراموش نخواهم کرد، با آن خط نستعلیق خوش قواره، که همه را مجذوب کرد و مهسا در گوشم گفت: مردهایی که خوش خطنند حالم را بهم میزنند، حس میکنم خوش خطی دخترانه است!

از همان روز بود شاید، که شیفته اش شدم، شیفته ی مردی که ثانیه به ثانیه ی بودنش برایم مهم تلقی میشد.آری او یک م... م..... واقعی بود.

همیشه خوش لباس بود. رنگ هایی که گاهی هیچ گاه ندیده بودی! و بدطور دوستشان داشتی میپوشید، مخصوصا آنکه قهوه ای سوخته بود، رنگی که برایم مقدس بود.

 او فیزیک درس میداد، اما از همه چیز میگفت، از تاریخ و ادبیات تا شیمی و کامپیوتر، انقدر همه چیز را به هم وصل میکرد، انقدر بلد بود که واقعا حسودیت میشد. مهسا در گوشم گفت: از آدم هایی که اطلاعاتشان را به رخت میکشند تا به تو بگویند هیچ چیز نیستی حالم به هم میخورد.

من اما واقعا عاشقش بودم. با همه ی وجود ذره ذره ی کلاسش را حس میکردم و تا جایی که توان داشتم می پرسیدم. من کلاس اورا دوست داشتم. اولین بار او بود که از قانون بقای اتفاقات گفت، از اعمالی که تبدیل به امواج میشوند و با سرعتی خاص حرکت میکنند و اگر ما با سرعتی فراتر حرکت کنیم به جایی خواهیم رسید که گذشته را خواهیم دید!

 من درس اورا میفهمیدم. حتا وقتی پیش خوانی نمیکردم، تنها کلاسی که به حرف های معلمش گوش میدادم و زیر میز کتاب نامربوط باز نمیکردم بخوانم، حتا همشهری جوان را!

روزی گفت: این انسان ها نبودند که چیزی را کشف کردند یا پیدا کردند، آن ها جنبه داشتند، آدم های خوبی بودند و خدا بهشان داد، مثل پلانک، که خودش نفهمید چه نظریه ای ارائه داده! و من فکر کردم او هم روزی چیزی را کشف خواهد کرد، و شاید، من هم . شاید برای حرف او بود که خواستم خوب باشم.

راهنمایی هایش برایم عزیز بود، یادمان داد برنامه بنویسیم برای زندگیمان و من هیچ وقت یاد نگرفتم! یاد گرفتم خوب برنامه بنویسم اما یاد نگرفتم به آن عمل کنم، من فقط عاشق فیزیک بودم، عاشق اینکه سوال ها را با منطق حل کنم، نه با راه حل، کاری که او میخواست.

دلم میخواست آنطور که او میگوید باشم، خب من زیاد درس نمیخواندم، هیچ وقت، درس خواندن عمر هدر دادن بود اما وقتی میخواندم واقعا عمیق و دقیق بود، همانطور که او میخواست. دوست داشتم مثل او شوم، همه چیز را بلد باشم، همه کار کرده باشم، و بنشینم روی یک صندلی و از خودم تعریف کنم، و از پسرم، و حرفایم را بنویسند، و به همه امید بدهم، بگویم کنکور همه چیز نیست و ...

 من اورا دوست داشتم، برای او شاید، دانش آموز خوبی بودم، چون هرچه گفت کردم، برایم در دفتر خاطراتم، با همان خط نستعلیق نوشت: امیدوارم به قوانین اصلی پی ببرید، نه قراردادهای ساده ی انسانی! و این دقیقا چیزی بود که او از زندگی خودش میخواست، چیزی را برایم خواست که خودش میخواست و چقدر دوست داشتم حرفش را. قسمتی از حرف هایش را ضبت کرده بودم، برای شما هم نوشتم، از یک کشاورز که همه ی زندگیش را فروخته و دانه خریده بپرسید اگر نشد چی ؟ میزند توی دهنتان، به نشدن فکر نکنید و در دنیا اگر یک دانه ی برنج متعلق به کسی باشد به آن خواهد رسید.

ماهم برایش نوشتیم، یادگاری، نوشتم، امیدوارم همیشه همچون حال زنده باشید!! یک زنده ی واقعی و مهسا شعر خیام را نوشت:

یک چند به کودکی به استاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم

و من فکر میکردم نوشتن این شعر برای او نامردیست.

.

.

شکست، قامت عشقم جلوی چشمانم خورد شد، او، برای من، یک آن، با یک رفتار، که قسمتی از او بود، و من هیچ گاه ندیده بودم، پیش چشمم به پایان رسید و من هنوز بهت کرده ام! و فکر میکنم، به همه ی روزهایی که با قوت از او و از منش و رفتار و طرز درس دادنش دفاع کردم و با دوستانم دعوا کردم! و فکر میکنم مهسا راست میگفت، من حالا میدانم که از او حالم بهم میخورد. میدانید، حال از او تصویر معلمی در ذهنم هست که همواره کم کاری میکرد، دیر می آمد و به برنامه های بچه ها هیچ توجهی نداشت.

حال میفهمم، او هیچ گاه چیزی را نخواهد کشف کرد و هیچ گاه به حرف هایش اعتقادی نداشت، بلکه میگفت چون حرف های قشنگی بودند. او برایم تمام شد و من هیج گاه مثل او نخواهم بود. هیچ گاه...

آدم ها خیلی راحت حرف میزنند، انگار که خدایند، این حالم را بهم میزند

birth

 فیلمی خیلی فوق العاده نبود، اما انقدری خوب بود که آخرش نگم اگه به درد تقویت زبان نمیخورد واقعا عمرم رو حروم کرده بودم.

قصه ی زنی که همسرش رو که خیلی دوست داشته از دست میده و حالا تصمیم میگیره دوباره ازدواج کنه، اما ناگهان سرو کله ی پسربچه ی 10 ساله ای پیدا میشه که ادعا میکنه همسر از دست رفته ی او هست. خیلی راحت از اول داستان میشه حدس زد که سر و کله ی این پسر از کجا پیدا شده، اما اگه حواستون جمع نباشه، نه! و این فیلم میتونه کلی سر کارتون بذاره. شاید محوری ترین پیام داستان وقتیه که پسربچه ی کوچیک وقتی می فهمه که همسر از دست رفته ی زن بهش خیانت میکرده، به حالت طبیعی برمیگرده، اون دوست نداره نقش شوهر از دست رفته ی زن رو بازی کنه، چون اون واقعا زن رو دوست داره.

نمونه ی جدیدی از عشق، عشق یک کودک به زنی که از او خیلی بزرگتره و این عشق تا نزدیک ازدواج هم پیش میره. به هر حال موضوع نوی داستان، فضاپردازی محدود اما زیبا و بازی فوق العاده ی نیکول کیدمن ارزش داره که این فیلم رو تماشا کنید.

برچسب: تهران، اصفهان، تبریز، شیراز و قزوین، کدوم یک شهری خواهند بود که 4 سال قراره توش زندگی کنم؟

برچسب ': ببین چگونه احاطه کرده است، عدد، ذهن خلق را!

وقتی به این فکر میکنی که هرکدوم از انتخابای تو یعنی ترتیب چهار تا عدد قراره زندگی آینده ت رو رقم بزنه وحشت میکنی و بدطوری مخت سوت میکشه!

دعا کنین، برای مسیری که در انتظارمه.

برچسب ''' :

شکوندن دل آدما کاری نداره، بهشون توهین کن، مسخره شون کن، نقطه ضعفشون رو جلوی چشمشون بیار، بزنشون تا اشکشون در آد، اما اگه تونستی لبخند به لب کسی بیاری، اون موقس که آدمی!

وقتی توی زندگیت حس کنی آدمایی بودن که تونستی براشون کاری کنی و لبخند به لبشون بیاری، " که چی " های پست قبل جهت خیلی قشنگی میگیرن .