من و جام می و دل نقش تو در باده ی نو
خلوتی بود که در آن ره بیگانه نبود
من و جام می و دل نقش تو در باده ی نو
خلوتی بود که در آن ره بیگانه نبود
دنیای من تا اونجا که یادمه هیچ وقت کوچیک نبود. همیشه اونقدر آرزو توی سر داشتم و کم و کاست زندگیم و با جمله ی "بعدا جبران می کنم" پر کردم، همیشه انقدر توی خیالم آدم بزرگی بودم که حالا که درست اول فصل تازه ای از زندگیم که قرار بود شروع اجرای مراحل رسیدن به آرزوهام باشه، جا زدم ، حسابی جا خورده باشم و انگار همه ی آرزوهای بزرگم که بخاطرشون حاضر بودم هر کاری کنم، کنار گذاشته شدن. نه چون تنبلم، امکانات یا شرایط ندارم و کم آوردم نه. حالا درست به این نتیجه رسیدم که هیچ کاری فایده ی این دنیا رو نداره.
دلم باید به دوستایی خوش باشه که کلی براشون عمر هدر دادم و برام مهم بودن، از خودم و آینده م و امید و آرزوهام زدم که کمکشون کنن و حالا چند ماه گذشته و یه اس ام اس دریغشون میاد؟ یادم باشه بدون انتظار برای کسی کار انجام بدم، گرچه حالا نهایت تلاشم و می کنم که واسه ی کسی معرفت به خرج ندم که حیفه!
یا به آدمایی که انقدر کوچیک فکر میکنن که سیاه پوشیدن واسه امام حسین و بلدن، اما هیچ وقت از خودشون سوال نمی پرسن ساختمون نیمه کاره ی دانشگاه که چند میلیارد بهش اختصاص دادن چرا باید بعد 3 سال 56 درصد پیشرفت داشته باشه و ادعاشونم میشه عزادار حسینی هستن که جلوی زور و مال مردم خوری قد علم کرد. شرمنده ی اعتقادتون اما اینجا وب منه، بذارین بگم که همین حسینم بعید می دونم راست باشه.
یه مشت الدنگی که رفتن نشستن توی جشن 16 آذر روز دانشجو و به روی خودشون نمیارن که شاه اگه سه تا دانشجو رو کشت، این انقلاب نسل دانشجو رو کشت و دانشگاه مبدا تحولات "تهوعات البته" شون شد مبدا انواع و اقسام بیماری روحی و یه مشت عقده ای احمق نون به نرخ روز خور تحویل جامعه ی بشری داد. بیچاره اون همه دانشجویی که بخاطر این ملت خر رفتن و جونشون و به باد دادن، گرچه شاید بخاطر خودشون!
که چی آخه؟ می خواستم ایرانم آباد و آزاد باشه بخاطر در اوردن یه مشت آدم بی سواد احمق از فقر که به هیچ جاشون نیست هر طور ازشون سواری می گیرن و تازه عرعر شاهانه م سر میدن؟ یه مشت ترسو ؟ یا واسه خوشبخت کردن مردم دنیایی که نان روزشون از برای سکس شبه و کل آدمیت و شعورشون همینه؟
من حالا می خوام یه تغییر اساسی توی خودم و نوع نگرشم نسبت به زندگی ایجاد کنم. می خوام یه آدم تازه باشم. با آرزوهای تازه ... لعنت به هرچی شعاری که حفظ کردم و اسمش و گذاشتم اعتقاد
اولین روز دانشجوی عمرمه و من ... هیچ حس خاصی ندارم.
دانشجویی، دانشگاه و همه ی اونچه که مربوط به اینه برای من در حال حاضر کلی با اون چیزی که توی فیلما نشون میده و شنیده بودم و خیالات خودم فرق داره ...
ولی در هر حال
روز دانشجوی همه ی دانشجوهای حال حاضر و آینده و گذشته مبارک
اینم اولین مطلب موضوع جدید این وبلاگ که بعدا راجع بهش می توضیحم!
اگه سر مهماندار خوش تیپ یه تالار عروسی بودم، از همونا که مثل مهمان دارای هواپیما لباس می پوشن و کلاه خوشگل دارن، از اول تا آخر عروسیا می خندیدم و می خندیدم و می خندیدم!
چه معنی داره توی مجلس شادی یه آدم دیگه قیافه ی سر مهماندار آینه ی دق باشه؟
اصلا شرط اولش نه خوشگل و قد بلند بودنه و نه دوره ی هتلداری دیدن! آدم اول باید یاد بگیره چطو لبخند بزنه!
برچسب: عروسی دختر همسایه مان بود، کلی پشت ماشین عروس خز و خیل بازی و جیغ وداد و فریاد و کارای ناشایست بازی در آوردیم و عروس بس خشنود شد! ضمنا من عروس و تا حالا ندیده بودم دی::!!
با تو انگار دگر
نتوان خاطره ای ساخت که شیرین باشد
خاطراتت همه در یادم هست
تو که خود میدانی
ولی از آن همه زیبایی هرروز وجودت، در من
خبری نیست ز شوقی که تو را باز بخواند سویم
با تو هستم هرروز
من هنوزم که هنوزست اگر شعر توانم گویم
و اگر زمزمه ی محو تنفس دارم
و اگر می خندم
همه را مدیونم
به تو ای دوست، به هر لحظه ی آن خاطره هایی که مرا برد به یک عالم دور
به تمنای حضور
به تپش های پر از حسرت دیدار دوباره
به جنون
ولی انگار دگر
پر شد این دفتر شیرین پر از خاطره ها
ذهن من تاب ندارد که به سویم آیی
و بسازی قفسی تا که بگیرم جای در کنج غزل
بنویسی و بخوانم
و شوم مست تر از فرط هوس
هوس بودن تو، هوس بودن عشق
هر چه می کوشی و من ... اما ...نه
زنده ام با همه ی خاطره ها
و نمی خواهم باز
بنویسی و بخوانم صدبار
تازه تر خاطره ای تا که شود باز آغاز ...
برچسب: دانشگاه خیلی با اونی که فکر میکردم فرق داشت، اما یه قسمتش بود که خیلی دوست داشتم، اونم همراهی با گروه تئاترش بود که درست عین محقق شدن رویام بود. هرچند اجازه ی اجرا نگرفت ...
برچسب again: ممنون هستین، چقققققققققققققدر دلم برا همه تنگ شده
کارنامه ی نهایی رو اینبار خیلی دقیق نگاه میکنم، به رشته و دانشگاه هایی که مشاورای انتخاب رشته مطمئن بودن قبول میشم و 200 نفر تفاوتی که بین من و آخرین رتبه ی قبولی همون رشته ها اونم تازه حداقل، هست. خنده م میگیره. همین چند ماه پیش بود که یه انگیزه ی قوی به زندگیم وارد شد و باعث شد دو ماه و خرده ای رو طوری درس بخونم که بشه باهاش مهندس آی تی شد. بماند که کم خوندم یا زیاد یا رتبه م این باید میشد یا دو سه هزار تا اینطرف تر یا اون طرف تر، بماند که انتخابی رو قبول شدم که یه درصدم احتمال نمیدادم و بماند که حالا دارم رشته ای توی همون دانشگاهی رو میخونم که موقع وارد کردن کد رشته ش گفتم "اینم برای خالی نرفتن فرم انتخاب رشته"! این شیش ماه سالی که گذشت اون چنان پر از حادثه بود که هنوز با خیلی هاش کنار نیومدم. اما چیزی که اهمیت داره برام از حالا به بعده.
فردا شب فرم مهمان رو پر میکنم و می فرستم، احتمالش هست از سال دیگه دانشجوی شهر خودمون بشم اما حالا میخوام به 6 ماه بعدی این سال پر حادثه رو جدی بگیرم. یادمه همه ی 2 3 سال مونده به کنکور پیش خودم تصور میکردم کنکور که دادم فلان و فلان میکنم و بعد همه ی تابستون خوردم و خوابیدم و انگار نه انگار.
اینبار دیگه قصد ندارم به نوشتن کتابی فکر کنم که دنیا رو تغییر بده، بخاطرش جایزه نوبل بگیرم، جنگ رو از دایره المعارف دنیا حذف کنه، بچه های بی سرپرست رو صاحب پدر و مادر و همه ی مردم رو برای پس گرفتن حقشون بیدار، اینبار فقط من هستم و من، با همین وبلاگ که قراره توش از خودم و زندگیم بنویسم، شاید یه روزی کتاب بشه، همه ی نسخه هاشم بمونه یه گوشه و خاک بخوره، اما چیزی که برام اهمیت داره اینه که بتونم "خودم" رو تغییر بدم.
درسته که جایی که هستم، با اون چیزی که انتظار داشتم زمین تا آسمون فرق داره، اما میدونم دارم چیزهایی رو تجربه میکنم که آرزوهای کوچیک ولی دوردستم بودن و از این جهت خوشحالم. خوشحالم که میتونم تنهایی سفر کنم، خونه ای داشته باشم و براش خرید کنم، سوسک بکشم!! و با شرایطی که باب میلم نیست کنار بیام. خوشحالم که توی شهری زندگی میکنم که بارون جزئ لاینکف روز و شباشه.
راستی ... سلام!
![]()
معلم کلاس اول دبستان من یک روز گفت که درخت ها برای انسان ها فواید زیادی دارند.درختانی که میوه می دهند از میوه ی آنها استفاده می کنیم و درختانی که میوه نمی دهند از سایه شان. پرسیدم آقا اجازه ! پس وقتی که ابر هست یا هوا تاریک می شود و شب می آید دیگر درخت های بدون سایه و میوه به چه درد می خورند؟ کلاس خندید.معلمم که خدای آنروزهای من بود گوشم را گرفت و گفت کره خر ! برو بیرون تا هم ادب یاد بگیری و هم بفهمی درخت های بدون سایه به چه درد می خورند؟ ا
این رو جایی خوندم و دلم خواست ادامه ش بدم، چون این سوال اولین ومهم ترین سوال زندگیم بود که پرسیدم و جوابی پیدا نکردم و طبق معمول سوالایی که جوابی براشون پیدا نمیشه فراموش شد. حتا وقتی بزرگتر شدم و فهمیدم که درختا تولید اکسیژن میکنن یاد این سوال نیافتادم که جوابش و بدم. اما خب حالا دارم فکر میکنم چرا حتما باید همه چی یه فایده داشته باشه که براش ارزش قائل بشیم. یا اینکه چرا درخت کاج و از همه ی درختای دیگه بیشتر دوست دارم، شاید بخاطر حس خوشایند یادآوری خاطرات دوره ی دبستانم و مسیر مدرسه که از وسط پارکی پر از درختای کاج بود میگذشت، یا آسون ترین درخت برای کشیدنش توی نقاشی هام، با اون رنگ سبز نفرت انگیزش.
معلم جمله ش رو سال های سال برای همه ی شاگردانش تکرار میکنه، جمله ای که خودش از معلمش شنیده و هیچ وقت راجع بهش فکر نکرده و همیشه زمین پر از آدم هاییه که قوانین زیادی رو حفظ هستن و بر اساس اون رفتار میکنن، اما حتا یه بار هم راجع بهش فکر نکردن تا ببینن از کجا اومده یا اینکه حقیقت داره یا یه شوخی مسخره بوده که اون ها جدی گرفتنش و دارن هربار خودشون و سر کار میذارن! مثل من که شنیده بودم سحرای ماه رمضون به مسواکم خمیر دندون نزنم چون تشنه م میکنه و بعد دیدم هیچ فرقی نمیکنه!! مهم اینه که من 9 سال به این موضوع اعتقاد داشتم ...
خب، زندگی در جریانه، هرچی میگذره سوال ها اساسی تر و مسخره تر میشه. میدونم توی جامعه ای زندگی میکنم که همیشه برای هر کاری که توش انجام شده جای حرف هست، چه دانشگاهی که برای اینکه به دانشجوهای دخترش توپ والیبال بده تا برن توی زمین ورزش کنن، مسئول توپ ها باید به 17 18 نفر زنگ بزنه!! که ما متعجب بپرسیم نفر بعدی حتما شخص رهبره که باید نظرش و در این باره اعلام کنه، چه قطاری که یادگار زمان رضا خان رحمه الله علیه و نمی فهمم اینهمه مهندس فارغ التحصیل شده نتونستن یه قطار جدید تر با سرعتی بالاتر با امکانات بیشتر بسازن که ما با حسرت به چشم بادومی های ژاپنی حسودی نکنیم و چه هزار و یه سوال دیگه که چرای اول و علامت سوال آخرش و برداشتن که بشه قانون و یادمون دادن حفظش باشیم و هربار پیش خودمون تکرار کنیم. چون "اینجا ایران است."!
دارم فکر میکنم به معلمی که اون دانش آموز و از کلاس انداخته بیرون و به خودم که 4 سال نازنین عمرم استرس رفتن به دانشگاهی و داشتم که تازه مفهوم حرف عمو احمد "دوست بابام" و بفهمم که زیاد غصه نخور، دانشگاهای ایران مثل یه مخروط برعکسن، ورودیشون تنگه اما خروجی گشـــــــــــــــــــــــــــــاد و به کل زندگی، آرزوهایی که داشتم و ... دارم و ... آینده. آینده؟! ای امید لعنتی ... ایــــــــــــــــــــــــــــــ
خیابان انقلاب، اولین باره که میخوام کتاب بخرم، جای سینماها رو خوب بلدم اما کتاب فروشی ها رو ... نه، جای جای خیابون پر از دست فروشای کیف دانشجویی فروشه. کوله پشتیم و بیشتر دوست دارم. هنوز بزرگ نشدم. تازه امروز وقتی رفتم محوکن بخرم خانمه گفت اینا راهنمایین، واسه طراحی میخواد و من با لهجه گفتم من راهنمایی امم؟؟! هوا هیچ بوی خاصی نداشت. بر خلاف همیشه که فکر میکردم این سه تا خیابون متصل به هم یه بوی خاص دارن. انقلاب، جمهوری و ولی عصر عجل الله تعالی فرجه شریف!
تنهام. هوا آفتابیه، نشونی از پاییز و خنکای هوا و بارون و نوازش باد لطیف نیست. شهرت رو با همه ی آلودگی هاش، با همه ی زشتی هاش دوست داری. از تالار محراب وسط پارک دانشجو تا استخر وسط پارک لاله و چایی فروشای خوش تیپش و آدمایی که سگشون و برای گردش آوردن، یاد روزایی که پارک ملت می رفتیم به خیر، بستنی مرتضی و کافی شاپ پارک و باغ وحشش ، دیگه جرات نمی کنی بری توش، چون همه جاش برای یادآور خاطرات نه چندان دوریه که به نظرت از روزگار این زمانت خیلی قشنگ تر بود.
بچه های مدرسه ای از جلوی چشمات رد میشن و تو اصلا دوست نداری بچه مدرسه ای باشی. میدونی دوره ی دبستانت صلح و صفا بود و بهترین لحظه ها رو داشتی، نه جنگ بود و نه وحشت، همه با مداد گلی لبای عروسای مو بلوندشون و رنگ میکردن و لای نون پنیرشون گردو میذاشتن. اما تو، بازم دوست نداری دوباره اون روزا بشه. یاد زمانی می افتی که مادرت همیشه "فقر" رو بهت تذکر میداد و از بچه هایی می گفت که پول ندارن گوجه خیار بخرن و هیچ وقت نمی ذاشت گوجه سبز و توت فرنگی یا موز ببری مدرسه.
یاد دوره ی راهنمایی و مانتو شلوارایی که هرسال عوض میشد و پسرای کوچولوی پلاس جلوی در مدرسه که به هر ترتیبی بود مدرسه شون و پیچونده بودن بیان دختر بازی، معلما و همکلاسی های رنگ و وارنگ که یه خاطره ی کمرنگ ازشون توی ذهنته و دبیرستانی که اونم کم کم داره ازش یه خاطره ی محو میمونه.
این روزها با ترس به ساعت نگاه میکنم و حسرت تک تک لحظه هایی که میگذره رو میخورم. میدونم تکرارنشدنین، وحشت از مرگ و آینده خودنمایی میکنه و حرف بابات که یهو به عقب نگاه میکنی و میبینی 30 سال گذشته!! عمر کوتاه و بعدی که نمی دونی چی میشه و تو و یه زندگی پیش رو که حس میکنی تازه شروع شده و دوره ی اصلی "آدم بودنته" . دوست داری طوری زندگی کنی که بعد، وقتی 30 سالی که بابا میگه گذشت رو میبینی، با افتخار سرت و بالا بگیری و بگی من مونا هستم و این زندگی، زندگی موناست. همون طوری زندگی کردم که دوست داشتم. میدونی وقت کمه و آرزوها زیاد، براشون برنامه های زیادی داری و ایمان داری به روزی که انتظارش رو میکشی ... روزی که همه لبخند می زنن
این روزها انقدر جدیدند که خاطرات گذشته جلوی چشمانم بال بال میزند...
برچسب: چرا سه روزی که شمالم 3 سال میگذره اما 4 روزی که اینجام 4 دقیقه؟
دانشگاه به طور رسمی شروع شد و در همون ابتدای کار کلی دوست جدید پیدا کردم. مریم، سونا "گنجشک کوچک"، هلیا، بهناز که تهرانی هستن. زهره شهریار، الهام و فائزه هم اهل ساری. یه اکیپ پر از بچه های شاد و خندان و پایه البته هلیا و بهناز برقین. توضیحات مزخرف ابتدای کلاس ها و کاغذ کاهی کیمیا باعث شد من به این موضوع پی ببرم که استعداد نهفته ای در نقاشی دارم.
استاد اول یه خانم قد بلند و لاغر حدود 40 ساله مشغول تحصیل در مقطع فوق دکترا و اهل بابلسر. لهجه ی مازندرانیا اینطوریه که آخر همه ی کلمات و میکشن. استادم وقتی که اعداد مختلط رو درس میداد با همین لهجه بود. بدبختانه اینکه من استعدادم توی یادگیری و فهم یه زبون دیگه و ادای لهجه در آوردن بد نیست و برک بین دو تا کلاس شروع کردم به اجرای لهجه ش. "واحد های دستگاه مختصات اعداد مختلط یک و آی میبووووووووووشد". نمی دونم چرا اما اولین اسمی که یاد گرفت اسم من بود. می دونم که یه "مونا" توی کلاس داریم، یه دانشجویی از کرج. "بیچاره این دانشجویی از کرج روی یه نیمکت از 4 تا نیمکتای روبه روی هم نشسته بود که ما 10 12 تایی رفتیم بشینیم و مجبور شد بلند شه بره. مریم: آخی بیچاره، کم مونده بود بگیم کیییییییییش برو اونور! " سیلورمن و توماس منابع اصلی ریاضیمونن.
استاد بعدی استاد ادبیات بود. از این آدمایی که چون ریاضی دوست نداشته رفته ادبیات خونده. من که اینطوری حس کردم چون اول کلی زد توی سر رشته ی خودش و گفت میدونم شما ریاضی ها فکر میکنید ادبیات درس بیخودیه و انقدر روی حرفش پافشاری کرد که مجبور شدم بگم:" استاد خیلی ناعادلانه قضاوت میکنید، بچه های ریاضی همیشه از نظر ادبیات قوی تر از انسانی ها بودن." که همه شروع کردن به تایید حرف من. بعد پرسید کیا شاعرن من و یه نفر دیگه به اسم امین صابونی ملقب به صابون شاعر بودیم. صابون شعر سیاسیش و خوند و من یه شعری که مجبور شدم بخونم!! قرار شده هر جلسه شعر بخونیم و از اون به بعد کیمیا بهم میگه: مونا، شاعر.
در آخر یعنی با استاد عزیز و دوست داشتنی زبان کلاس داشتیم که استاد نگو بگو گوله ی نمک. همراه انگلیسی مازندرانیم یادمون میده. میگه از غرب به شرق مازندران لهجه اینطوری تغییر میکنه. ها کِردمه، ها کَردمه، ها کُردمه، ها کاردمه!!! لاغر، جوون و باحال! لهجه نداره اداش و در بیارم ولی ...
روز اول صاحب خونه یه قابلمه غذا بهمون داد! فوق العاده آدم خوبیه و اصلام فوضول نیست.
کلاس صبح سه شنبه با استاد نقشه کشیه. قراره پول بذاریم تا آخر ترم براش یه شونه بخریم. خیلی بد اخلاق و از این آدمایی که با خودش حرف میزنه موقع درس دادن نه شاگردا. یکی از این پسرای بدبخت دو بار ازش سوال پرسید، دفعه ی دوم یه دادی سرش کشید که...
کلاس بعدی با معلم فیزیکه. خب برای کسی که با مظلومی کلاس فیزیک داشته باشه تحمل استاد فیزیک دیگه واقعا سخته. مخصوصا که مبحث فصل اول فیزیک هالیدی "آره؟" یعنی بردار باشه و فوق تکراری. یکی از پسرا "همون که از استاد نقشه کشی کتک خورده بود" یه روش واسه ی انجام ضرب خارجی" داخلی؟ هیچ وقت یادم نمیمونه!!!" ارائه داد، البته گند زد با اون ارائه دادنش کلی پیچوند. همه م بهش خندیدن. استاد گفت خیلی از افراد بزرگ وقتی راهشون و ارائه دادن بقیه خندیدن. اینم گفت: از کجا معلوم شاید منم دانشمند بشم. حالا همه بهش میگن آقای دانشمند.
بچه ها پاین که هرشب بریم پارک نزدیک محلمون والیبال بازی کنیم. چقدر خوبه همه والیبال ورزش مورد علاقه مونه.
روز آخر با استاد شیمی کلاس داشتیم. اونم اولین اسمی که یاد گرفت اسم من بود. وقتی تعریف ماده رو گفت پرسیدم ضد ماده چیه و عجیب اینکه اصلا نشنیده بود. 3 4 تا از بچه ها حرفم و تایید کردن که چنین چیزی وجود داره. اما خوبیش این بود که زود توی زنگ تفریح یا به قول سال بالایی ها که کلی بهمون میخندن و البته کلیم تحویل میگیرنمون برک رفت مطالعه کرد و راجع بهش کمی توضیحات داد "خوبه که دوستان آپدیت و به روز هستن و ..." . تمام مدت کلاسش من داشتم نقاشی میکشیدم و تمام مدت کله ی سجاد "همون دانشجوی زرنگ کلاس شیمی قبلی" روی برگه کاهی من بود البته من نمیدونستم و بعد که بچه ها بهم گفتن منم شکلش و بزرگ کشیدم : انقدر تابلو برگه ی من و نگا کرد که آخر لو رفتم و مجبور شدم بند و بساطم و جمع کنم. مورتیمر میخوانیم و من نمیفهمم آخه ما که همه ی اینا رو توی دبیرستان خوندیم آخه. من شاید شاگرد زرنگی واسه ی کنکور دادن و با سرعت عمل تست زدن نبودم ولی خداییش همه ی درسای دبیرستان و بلدم.
غذای دانشگاه بدک نیست. گرچه ناهار و نصفه میخوریم و شامم نمیخوریم. البته اگه همسایه نده. شام میوه میخوریم.
اولین باری که از سایت دانشگاه استفاده کردم مجبور شدم از بغل دستیم یه سوال بپرسم. بهم گفت شماره ی دانشجوییت برام خیلی جالب بود، شماره دانشجوییش شبیه من بود با این تفاوت که اولش جای 89 86 داشت! از انتخاب واحدمون و اینا پرسید گفت برای ترم بعد حتما با سال بالایی ها مشورت کنیم.
پنجشنبه اردوی معارفه بود و همه میخواستیم برگردیم، همه رو راضی کردم بمونن! مریم: لامصب نمیشه بهش نه گفت!! بد نگذشت. انجمن ورزشی والیبال تشکیل دادیم. رئیس گروه صنایعم بهمون تفهیم کرد که صنایع دانشگاه ما از برق دانشگاه شریف بهتره دی::::: این و یکی از بچه های هم دوره مون بهش تیکه انداخت. "گفت: از سهمیه ی قبولی دانشجو بدون کنکور از علم و صنعت تهران 8 نفر و از دانشگاه ما 6 نفر گرفتن و این یعنی توان علمی بچه ها بالاست!" مهندسی صنایع چیه؟ در اصطلاح عموم؟ و همون که تیکه انداخت: مهندسی گلابی!! اینکه میگم کرده و صورت فوق العاده بامزه ای داره. استاد میگه تو انتقالیم که نخوای بگیری انتقالی زوری بهت میدیم بری. از کردستان اومده. "حالا شما که صنایع میخونید دیگه این و نگید دیگه. "مهندسی صنایع یعنی اقیانوسی با وسعت با عمق یه وجب. من: یعنی همه چی می دونیم ولی کم و یکی دیگه: همه کاره، هیچ کاره!
عضو تمام کانونای علمی فرهنگی هنری و اینا میشیم اما عضو بسیج نه! هرچی به خودمون فشار میاریم نمیشه که نمیشه.
آها راستی از خونه بگم. بچه ها میپرسن چیکار کردین؟ تقسیم کار و اینا رو. میگم هیچی، یه دفعه من حال ندارم کیمیا ظرف میشوره، یه دفعه برعکس و کیمیا کامل میکنه: البته الان کلی ظرف توی دستشوییه! هیچ کدوم حال نداشتیم. یه بارم چایی درست کردم که دم نکشیده بود و انقدر بدمزه شد ریختیمش دور. گرسنه رفتیم پیش بچه ها و کلی آه ناله کردیم. فرداش که کیمیا چایی درست کرد گفتم من میگم من درست کردم چایی ها!!! کیمیا یه نگاهی بهم انداخت و گفت: ازت میپرسن سیری؟ میگی آره بعد خودشون میفهمن من صبحونه درست کردم.
مهسا برد همه ی شهر و بهمون نشون داد.
امروز فهمیدم مامی کلی گریه کرده بود بعد رفتن من. راستی تکمیل ظرفیت و پر نمیکنم. همینطور انتقالیم نمیخوام بگیرم!!
در آخر اینکه: همه چی آرومه، من چقد خوشحالم!!








برچسب: هنوز عاشق نشدم!!!!
برچسب": این دنگ و دونگ اذان صدای قلب من است تا رسیدن به افق چشمانت!
برچسب "": هم کاغذم مچاله شده بود، هم من فکر نمیکردم بخوام بذارم عکسا رو اینجا و هم اینکه من نقاش آماتوریم تازه با موبایل از روشون عکس گرفتم. بنابراین ببخشید انقده زشت شد. در دفعات بعدی قول میدم خوشگل تر بکشم. اونجا کلاس نقاشیم پیدا کردم.
موهام و خرد کوتاه کردم، یه سشوار خوشگلم کشیدم، جلوشم ژل مالیدم خلاصه خیلی باحال شده، بعد شدم حکایت اون دختره که میره پیش کشیشه میگه آقای کشیش من همش از جلو آینه رد میشم میگم آخه تو چقد خوشگلی، یعنی گناه میکنم؟ کشیشه میگه نه عزیزم تو اشتباه میکنی. البته قسمت دومش که در مورد من صدق نمیکنه هان؟ دی:
*انقدر ذوق زده بودم که وسط کوچه موهام و به مادر نگار "هم سرویسی دوره ی دبستانم" نشون دادم گفتم بهم میاد؟
*جدا خیلی هیجان زده ام؟
*فردا ساعت 4 صبح میرم!
من اگه خدا بودم یه جای دنیا رو سیبری نمیکردم یه جای دیگه شو صحرا،
یه جا همش جنگل یه جابیابون بی آب و علف،
یه جا از همه طرف دریا یه جا یه رودخونه هم نداشته باشه.
همه جا هم دریا داشتش،
هم جنگل،
هم بیابون،
هم برف و بارون!
با من بخوانید:
برچسب: فکر میکردم خدا دوستم نداره که جواب "یکی" از آرزوهام رو نداده. اما حالا میبینم انقدر بزرگ و مهربونه که یه کار کرده که همه ی آرزوهام با هم برآورده بشه. زندگی پر از ماجراجویی حالام، دانشگاه خوشگلمون، رشته ی پر از همه چیم رو با هیجی عوض نمیکنم.
برچسب ': کاش قدرتی داشتم که میتونستم باهاش کاری کنم که همه ی بچه های پرورشگاهی احساس خوشبختی کنن.
برچسب": 7 تا کتاب دادن به مری، یکیش قرآنه، دو تاش هدیه های آسمان، مملکته داریم
همین الان از شمال رسیدم، این اولین مسافرت کم نفره ی مجردی ای بود که رفتم. کامنتاتون انقدر ذوق زده م کرد که نتونستم خاطره ی سفر رو ننویسم. ترمینال شرق، ساعت 10.30 شب حرکت کردیم، این اولین برخوردم با مادر کیمیا بود. یه خانم لاغر، کوتاه قد، سبزه که اهل سنندجه"قابل توجه داداش پدرام" وقتی فهمیدم کرده انقدر گفتم من کردا رو دوس دارم و دوستای کرد دارم و اینا . توی اتوبوس اولین صندلی بودیم، به همه ی جاده هم اشراف داشتیم. یه کم با کیمیا حرف زدم و بعد سعی کردم بخوابم که نتونستم. توی وسیله ی در حال حرکت به هیچ وجه خوابم نمیبره. ساعت 3 صبح البته به ساعت جدید تغییر کرده رسیدیم اونجا. مردم این شهر واقعا مردم فوق العاده این. برامون تاکسی گرفت به سمت یه هتل"فعلا خونه رو تحویل نگرفتیم" و بعد شماره ش رو داد که برای برگشت خودش ببرتمون. که البته ماشینش خراب شد و نشد. ساعت 8.30 بود که رفتیم دانشگاه. اولین کلاس. فقط سه تا سوال حل کردیم. استاده بیشتر در مورد دانشگاه صحبت کرد. 10 نفر بودیم. "هشتاد و خرده ای نفر از رشته ی ما پذیرش شدن". در مورد انتقالی و اینا صحبت کرد. در مورد نمره و درس بخونیم و بعدم نشستیم منتظر که بریم سلف غذا بخوریم. چون کارت دانشجویی رو هفته ی دیگه میدن بهمون غذا نرسید. البته مهم نیست، چون فقط میخواستم ببینم دست پخت خانما چطوریاس. اونجا یه خانم پیری بودن که نمیدونم دقیقا مسئول چین اما طوری با ما رفتار کردن که خجالت زده شدیم. فرض کنین با اون سن و سال به ما گفتن من چاکر شمام هستم، چرا زودتر نگفتین؟ خودم براتون کارت میکشیدم و اینا. حتا گفت خونه گرفتین شبا ترسیدین من میام پیشتون. راستی کتابخونه م رفتیم. یه دوست اونجایی هم پیدا کردیم که اسمش مهساس. یه سجادم توی کلاس داشتیم که بی اختیار من و یاد سم انداخت. مخصوصا که کلاس شیمی عمومیم بود. البته بدون لپ تاپش و در حال پست دادن برای وبلاگش! خلاصه رفتیم تعاونی اونجا برای اتوبوس که یه پسره هم اونجا بود. قد حدود 175، وزن 60، بلوز سفید، موهایی که جلوش رو چسب مو زده بود و بغلاش و صاف کرده بود. کلیم انگشتر داشت و گردنبند. چشمشم سیاه کرده بود در حد بوندس لیگا. بگی نگی خوش قیافه بود"آیکون من اصلا آدم فوضولی نیستم". خلاصه نمونه ی کامل مجید دیگه. مجید اینه. البته این یه کم قابل قبول تر از مجید بود. ولی چیزی که باعث شد انقدر نظرم بهش جلب بشه سر و وضع خودم بود. موهای من اگه دنیاییم تافت و چسب و اینا بزنی باز در حد انیشتین شلخته س. تصور کنین با مانتوتون توی اتوبوس خوابیده باشین در حالی که آروم و قرار ندارین و در حد بوندس لیگا چروک. کیفمم توی ساکم توی "خونمون" و من یه کوله پشتی درب داغون روی دوشم بود. یه چیزی بودم در حد متضادش. در کل از تیپش معلوم بود که دانشگاه آزاده چون پسر های دانشگاه ما همه "چیز" بودن. خلاصه برا مامانم قیافه پسره رو تعریف کردم یه خورده چپ چپ نگا کرد گفت خوبه دیگه سوژه پیدا کردی واسه داستان نویسی. برگشتن خیلی طول کشید. انقدر توقف داشت که نگو. برگشتنی خودم رفتم. مامان کیمیا خیلی نگرانم بود چون ساعت 9 شب بود و امکان داشت مترو بسته باشه. اما بالاخره به آغوش گرم خانواده برگشتم. ولی خب توی مترو با اون سر و تیپم کلی شرمنده شدم. شبیه غار نشین ها شده بودم. با چشمای قرمز باد کرده!!
برچسب: واسه مری یه چیزی خریدم 7 8 تا گل مثل فرفره داره فوتش میکنیم "سوغاتی"
برچسب ': انقدر اعصابم از دست راننده خورد بود که توی تاکسی کلی با راننده درد و دل کردم. گرچه اصلا قیافه ی راننده رو ندیدم اما کلی عذاب وجدان دارم. کلا حرف زدن با راننده تاکسی ها رو دوست ندارم.
برچسب": چقد خوبه آدم دوستایی به خوبی شما داشته باشه
برجسب آخر: این استاده معاونم هست. گفت انتقاد و پیشنهادا رو بهش بگیم. احتمالا به عنوان اولین اقدام جسورانه در ابتدای دانشگاه نقد سختی از شرایط خوابگاه پیشش خواهم برد.
برچسب بعد آخر: فردا میرم مدرسه "سابقم" عضو کتابخونه ش شم و احتمالا عکس خودم و بچه ها رو ببینم"قبولی ها رو میکوبن به دیوار". بعدم با مهسا و سبا و منیر میریم اونیک. آخیییییی . اول مهره؟

ارزش حقیقی و حقوقی این مطلب برای نویسنده مشخص است، اگر شما خاطره خوندن رو عمر تلف کردن میدونین نخونین، مخصوصا که خیلی جالبم ننوشتم.
ساعت 3.30 دیقه ی صبح بود که از خواب بیدار شدیم و رفتیم به سمت شمال. من ساعت 9 رفتم توی رختخواب ساعت 1 خوابیدم!! دایی هم همراهمون اومد. خیابونا حسابی خلوت بود، مامان: کاش مهمونی ها همه صبح بود. بابا: تهران قدیم این شکلی بودا، ساعتی یدونه ماشین میومد. بابا به دایی میگه تخت طاووسیم. همیشه اسم قدیم همه چی و میگه، چه سینما، چه خیابونا، چه باشگاه و چی و چی.
جاده قشنگه، اولین بارمه از جاده فیروزکوه میرم شمال. پل ورسک و بالاخره میبینم. خیلی باحاله!! میرسیم به دانشگاه. ته خیابونش میخوره به یه تالاب. سکوت عجیب و دوست داشتنی ای داره. با دایی میرم ثبت نام و مامان و بابا میرن تالاب. در حدود یه دفتر 40 برگ فرم پر میکنیم، اسم ، آدرس، اسم دوستان و آدرسشون. کلیم امضای زورکی ازمون میگیرن. من حاضرم 10 سال معلم یه منطقه ی محروم باشم اما عمرا حاضر نیستم واسه دولت کار کنم. گرچه چه بدونم!!
دانشگاه پر از آلاچیقه. بهمون یه الگوریتم میدن و ترتیب کارمون رو از روی اون مشخص میکنن. زیاد اینور اونور نمیشیم. از مرتب بودن کارشون خوشم میاد. بعدم میریم تا مدارک و تایید کنیم. یه خانمی پشت میز نشسته. هرکی میاد سه ساعت باید مدارکش رو مرتب کنه. من نمی فهمم چه نیازیه اینهمه کپی. 5 تا کپی از دیپلم، 3 تا از کل برگه های شناسنامه و .... ولی بابا تمام مدارک من و مرتب کرده و منگنه زده. بیچاره چقدر سرش غر زدم که حوصله ندارم و از من سوال نپرس و من نمی دونم منگنه کوشش و ...
دو ساعتی کارمون طول میکشه. بعدش میریم توی آلاچیق بسیج دانشجویی برای خوابگاه. یه نفر اونجا هست که من و یاد هانیه میندازه. شیطونه و جلوی در ایستاده و به بقیه کمک میکنه. مهندسی صنایع می خونده ولی انصراف داده بره وکالت بخونه. بهش که میگیم خوابگاه میخوایم به حالت مسخره ای میگه حالا شما برید ببینید.
خوابگاه افتضاحه. به معنای واقعی یتیم خونه. 550 هزار تومان باید بدیم. هر اتاق حدود 12 متر و هر کدوم سه، چهار یا پنج تا تخت داشت. یه موکت، تختای فلزی بیخود و یه تشک که نباشه تخت نرم تره. بدون هیچ کمد، یخچال و وسیله ی دیگه ای، فقط یه پنکه سقفی. حدود 100 نفر می پذیره و فقط یه حموم و توالت!!!
من و مامان و دایی یه نگاهی به هم میندازیم و میریم پیش به سوی بنگاه. مامان میگه باید حتما واست همخونه پیدا کنیم. تو تکی زندگی کنی میمیری. یه خونه پیدا میکنیم و بر میگردیم خوابگاه تا با چند نفر حرف بزنیم. اونجا برای 3 تا دختر که اون هام از شرایط خوابگاه بهت زده ن توضیح میدم که پدر یکیشون با عصبانیت و با لحن بد انگار که من بی پدر مادرم میگه: اینجا خیالم راحته 8 شب در بسته میشه هیچ نامحرمی تو نمیاد. من چطور 4 تا دختر غریب و توی یه خونه بذارم و برم؟ و از این حرفا. من یه نگاه به دایی میندازم و یکیم به مامان و با هم میریم بیرون. مامان میخنده: خوب کردی چیزی نگفتی. البته بخاطر دخترها چیزی نگفتم. وگرنه خیلی راحت بهش میگفتم آقای محترم، اگه بحث اینه دختر شما میتونه شب اصلا برنگرده خوابگاه. بره خونه ی یکی دیگه بخوابه. حاضر غایب که نمی کنن. بچه ی شماست که باید سالم باشه. فرقی بین خوابگاه و خونه نیست.
یه دانشجوی برق بهم زنگ میزنه. یه سال ازم بزرگتره و دنبال همخونه میگرده. تقریبا همقد منه، توپوله. پوستش گندمیه. موهاشم فر کرده. یه نفرم پیششه. خیلی بچه ی با شخصیت و باحالیه. پدرشم با داییم آشنا در میاد. دوست جدیدم میشه.
یه نفر دیگه هم زنگ میزنه که مثل من ورودی جدیده و صنایع. با دومی همخونه میشم. خونه رو هم پدر دوستم پیدا کرده. خداییشم سوئیت خوبیه . خانم صاحبخونه خیلی مهربونه. خوبیش اینه که کسی هست یه کم هوامون رو داشته باشه. هم خونه م اسمش کیمیاست. اهل کرج. با نشاط"همون دختر اولیه" حرف میزنیم ، خیلی ناراحت میشه. سرراه میبینیمش و محلی که خونه گرفتیم و میبینه و میگه خوبه. میبریمش دانشگاه.
باهم حرف میزنیم. اگر به خودم بود با نشاط همخونه میشدم ولی خب این خونه نزدیک تر به دانشگاهه. البته کیمیا رو هم خیلی خیلی دوست دارم. بهمون میگه من یه دوستی داشتم اسمش شادی بود. بااون همخونه بودم پارسال. اسمش شادی بود. ما که میرفتیم دانشگاه همه میگفتن شادی و نشاط اومدن. کلی سوژه شده بودیم.
کلاسا دوشنبه تا 4 شنبه س. دیشب بعد از اینکه رفتیم دریا برگشتیم تهران و من مجبورم امشب دوباره برم. فردا باز برگردم. مامان همه ی اسباب اثاثیه ی خونه رو داره بار میزنه میفرسته اونجا خودش میخواد همه چیش و عوض کنه. بابا میگه خوبه آدم دختر داشته باشه شوهر بده ها. همه کهنه هاش و میده به دخترش خودش نوشو میگیره.
کلی ذوق دارم. این زندگی جدید پیش رو رو واقعا دوست دارم. امشب اولین مسافرت تنهایی عمرم و میرم. البته کیمیا و مادرش هستن. اما خب همین که بابا و مامان میخواستن دختر ناز نازی شون و تنهایی بفرستن شمال و ازش بخوان خودش گلیمش و از آب بیرون بکشه کلیه!
کارا خیلی خوب و راحت پیش رفت. واسم عجیبه. فکرشم نمیکردم انقدر راحت همه چی درست شه.
اولین کلاس شیمی عمومیه. استادم مثل اینکه یه خورده گیره برای همینه که دارم میرم. خلاصه اینکه کلی شاد و شنگولم. اگه بشه فردا یه خورده م توی شهر میگردم که آشنا بشم. اگه خونمون و خالی کرده بودن، هه، خونمون!!! چه واژه ی با نمکی، ممکنه بمونم اگرم نه نه دیگه. دعا کنین روزای خوبی در پیش باشه. فهلا
افسانه های خزان (legends of the fall) فیلمی سراسر مطابق با عواطف و احساسات من بود. این فیلم طبیعت زیبا و حیات و حرکتی که توی کتاب the torn bird تصور میکردم، به تصویر کشید و اگر شما هم مخالف تبعیض نژاد و مخالف جنگ هستین، این فیلم رو تماشا کنین و لذت ببرین.
داستان از جایی شروع میشه که سرهنگ لادلو سه پسر خودش، آلفرد، تریستان و ساموئل رو از ابتدای تولد به دست سرخپوستی میسپره که با حیات وحش آشنا بشن و شکارچی های ماهر و شجاعی باشن. یکی از سه برادر نامزدش رو به محل زندگیشون میاره. بعد از مدتی سه برادر عازم جنگ میشن و ...
از صحنه های دوست داشتنی فیلم وقتی هست که پیرمرد و سوزانا، یعنی نامزد ساموئل بعد از رفتن پسرها سر میز جداگانه ای نشستن، اما بعد، ظرف غذاشون رو برمیدارن و به آشپزخونه میرن تا با زن و مرد و کودک سرخپوست غذا بخورن.
یا در آخر وقتی تریستان به دست خرس کشته میشه.
و از دیالوگ های دوست داشتنی: قدیمیا می گن وقتی یک انسان یا حیوان از خون هم می گذرند بهم تبدیل میشوند
این گذشت یک انقلاب معنا داری در بوجود آمدن یک سیرتکاملی در روح زندگی ایجاد میکند.
لعنت به این جنگ لعنت به این جنگ ...
اتفاقات متفاوتی که توی فیلم میافته، پستی ها و بلندی های زندگی، که شامل حال همه هست، یک روز شادی، یک روز غم، یک روز حرکت، یک روز انزوا اما همیشه یه جمله هست که بر همه ی قوانین حاکمه: زندگی همواره در جریان است.
تولد، مرگ، برادری، جنگ، صلح، عشق، تنفر، انسانیت
برچسب: حوصله نداشتم لیست بازیگرا و جوایز و عکس رو مثل همیشه اضافه کنم ببخشید.
مری، ممل، ممری، یه هر حال هرچی صداش کردم الا اسم خودش، مریم، اسمی که خودم براش انتخاب کردم، بوی خوش زندگی مون، پاک ترین دختر دنیا، همین حالا که دارم مینویسم بغل دستم وایستاده و از سر و کول صندلیم بالا میره، هیم این دکمه های کیبورد و میزنه و روی نرو من راه میره، بالاخره میاد میشینه روی میز و دست از سرم برمیداره.
خدای شیطنت، کاری کرد که بابابزرگ من حرفی و زد که همیشه بخاطر گفته شدنش بقیه رو سرزنش میکرد، کی میگه تو شیطونی؟ تو شیطون و درس میدی.
آبجی، سوسن خانم و بذا
مامانم اجازه نمیده آهنگای دری وری گوش بدیم، بهش قول میدم فردا براش دانلود کنم!
آبجی، مامان اینا چرا خوابیدن؟
چون ساعت یه ربع به یک شبه!
مامان که گفتش یه نینی توی دلشه داشتم بال در میاوردم، اون لباس سبز حاملگی مامان و تک تک پرشای توی شکمش و یادمه، هرروز لباس میخریدیم براش و میریختیم وسط اتاق و ...روز به دنیا اومدنش که از ساعت 12 ظهر تا 8 شب توی حیاط بیمارستان توی سرما وایستادم تا خبر به دنیا اومدنش و بهم بدن.
رفته یه بالش و پتو آورده همه رو گذاشته روی میزم و خودشم نشسته و نصف صفحه ی مانیتور و اشغال کرده
آبجی سی دی های تو یه بار مصرفه؟
نه چرا؟
آخه همش یه بار نگاشون میکنی
عزیزم ... خوب فیلم و یه بار میبینن دیگه
آخه اینهمه براش پول میدی فقط یه بار؟
بغلش میکنم و شروع می کنم به قلقلک دادنش، اشکش در میاد از خنده، بعد شروع میکنیم به لیس زدن همدیگه، مثل دو تا بچه گربه،
کافیه چیزی و بخواد، به هر ترتیبی باشه به دستش میاره، حاضره کتک بخوره اما بهش توجه کنیم. برای همین همش در حال کرم ریختنه، یادش به خیر، زمانی که توی دستشویی می شستیمش، اولین باری که 4 دست و پا راه رفت، زمانی که سرش میخورد به زمین و من سنکوپ میکردم، نکنه طوریش شه ؟ هرچی باشه کتک کاریامون همیشه بیشتر از غش و ضعف کردنامون بوده اما جونمون واسه هم در میره، اولین باری که تنهایی رفتم مشهد با دوستام چنان گریه و زاری ای راه انداخت توی راه آهن که منصرفم کرد برم!
نی نی ناناز من، اولین روز مدرسه رفتنش، اولین بار که نوشت، اولین بیستی که گرفت، بیست که نه، عالی! اینا بیست ندارن. لحظه لحظه های مهم زندگیش، جشن الفباش که صبحش خودم موهاش و درست کردم .. . خدا میدونه چه اندازه دوسش دارم . با اینکه شره، با اینکه اذیتم میکنه خیلی، با اینکه ... اما یکی یدونه ی خودمه، دردونمه، دوسش دارم، اندازه ی همه ی غنچه هایی که تا حالا توی دنیا وجود داشتن ... دوسش دارم ... بابا هروقت دعوا میکنیم بهم میگه من اگه طوری بشم، مامان اگه طوری بشه، این مریم و سپردمش به توها و من همیشه زدم زیر گریه که جونم واسه پیشیم در میره . این نگرانی یعنی بی احترامی به من و ... حالام اولین نفری که این نوشته رو براش میخونم خود ناکسشه هر هرم میخنده
برچسب: آروین بیا دست زنت و بگیر ببر پدر ما رو در آورد
برچسب': کسی واسه مامان ما پاترول سراغ نداره؟
یه روزایی، وقتی کوچیک تر بودم، هرشب توی تختم دعا میکردم، همیشه اول برای بقیه، همیشه هم تا به خودم نرسیده خوابم میبرد. حالا خیلی وقته برای خودمم دعا نمی کنم ...
یه روزایی، غرور متضاد من بود، همه ی آدمای دنیا رو بهتر از خودم می دونستم، اما حالا حس میکنم خودم پسر پیغمبرترین آدم دنیام!! پاکم، بی گناهم، کاردرستم، خیرخواهم و هرچیم فکر میکنم درسته!
یه روزایی، موفقیت بقیه رو که میدیدم از خودشون بیشتر خوشحال میشدم، حتا دشمنم، اما حالا از موفقیت بعضی آدما متعجب میشم و دلگیر! چون بر اساس قوانین دادگاه عقل من، بعضی ها بعضی چیزها حقشون نیست و اصلام از خودم نمی پرسم من چکاره ام که بدونم کی حقش چیه!
یه روزایی، هرکار میکردم که مبادا کسی از دستم دلگیر شه، حالا عملا و با آگاهی کاری میکنم که بقیه رو ناراحت کنم
یه روزایی، همه ی تلاشم و برای کمک به بقیه میکردم، بدون چشم داشت، حالا اما چون حس میکنم جواب کارای خوبی که کردم و نگرفتم، حس میکنم باید از بقیه ی آدما انتقام بگیرم!!! بی چشمداشت!!!!!!!
ببینم، زمان بگذره بدتر از اینم میشم؟!
برچسب: پروردگارا، بخاطر آفرینش سنگ ازت ممنونم، اگه پرتش کنی سمت شیشه ی غرورم ممنون ترم میشم ...
برچسب': در این درگه که گَه گَه کَه کُه و کُه کَه شود ناگه ...
چند تا کاغذ زنگی خرید، چند تیکه چوب پیدا کردیم، مثل تلوزیون اون موقع ها که نشون میداد شروع کردیم به درست کردنش، بادبادک! روی پشت بوم اون ها راحت میشد بادبادک بازی کرد، چند دیقه ای همه چی خوب پیش رفت ولی بعدش انقدر این یه چیز گفت اون یکی یه کار دیگه کرد که حسابی دعوامون شد، چوبا رو شکستیم، کاغذ رنگیارم پاره کردیم و ...! بعدش وقتی توی بالا بلندی بازم دعوامون شد، سر زودتر رسیدن به شیر آب حوض دعوا کردیم، منم یه گاز محکم از شونه ش گرفتم، باباشم اومد و بردش طبقه ی خودشون و کتکش زد. من گریه کردم چون همه دعوام کردن، بعدشم اومد و شونه ش رو نشونم داد که کبود شده بود، البته اونم من و بی نصیب نذاشته بودا، هم موهام و کنده بود و هم گازم گرفته بود ولی خب من کتک دوم و نخوردم، جالب اینکه یه ساعت بعدش عین خیالمون نبود و شروع کردیم به بازی کردن. دو تایی شیش سالمون بود.
همیشه با پویا دعوا میکردن، منم همیشه طرف پویا رو میگرفتم، چون پویا همیشه هوای من و داشت و نمیذاشت من از مسعود کتک بخورم. پویا دو سال از ما بزرگتر بود، ما سه تا همیشه با هم بودیم. با هم دیگه پفک میخریدیم و گنجشکک اشی مشی میخونیدم، می رفتیم سینمای فدک و بهم میریختیم، یا می رفتیم توی پارکش توی یه جای شیب دار قل میخوردیم میومدیم پایین. قایم موشک بازیم میکردیم دیگه عمرا کسی میتونست پیدامون کنه.
اون بستنی مرتضاهای جلوی پارک ملت، قیفیایی که قدشون بلند بود و همیشه سه تایی سر اینکه کی میتونه بدون اینکه نصفش بیافته روی زمین همش و بخوره کل می نداختیم! همیشه م سه تایی می باختیم. بعدم می رفتیم پیست اسکیت و بقیه رو تماشا میکردیم. مسابقه ی دو ام که میدادیم همیشه مسعود می برد و پویا بخاطر اینکه دلم نشکنه سوم میشد!!
با فرشته، دختر همسایه ی عزیز اینا که لی لی بازی می کردیم، با آروین میومدن روی لی له مون آب میریختن و پاکش میکردن، چون بازی شون نمیدادیم. با همه ی شر بودنش مهربونم بود، دوچرخه ش و میداد سوار شم، اسباب بازیاش و میاورد و منم که بیشتر از خونه ی خودمون خونه ی عزیزم بودم و اون هام اونجا زندگی میکردن.
الان که دیگه اونجا نیستن و خیلی کم میبینمش، امسال میره دانشگاه، البته اون هنرستان بود، مثل پویا، دو تایی کامپیوتر، پارسال کنکور نداد و امسال آزاد رودسر قبول شد.
بعد از مرگ پویا همدیگه رو دیدیم به یاد خاطرات بچگی کلی گریه کردیم. اون حالش از من خیلی خراب تر بود، بخاطر همه ی دعواهایی که با پویا کرده بود انگار عذاب وجدان داشت. هیچ کدوم نتونستیم بریم سر قبرش.
دلم واسه ی پویا خیلی می سوزه، سخته باورش که کم کاری چند تا دکتر بی خاصیت باعث بشه بهترین دوست بچگی های آدم بمیره. اونم توی 20 سالگی ... شایدم دلم باید برای خودمون بسوزه که هنوز زنده ایم. دلتنگشم، دلتنگ مسعودم هستم، خیلی وقته دیگه درست و حسابی هم و نمیبینیم.
بزرگتر که شدیم دیگه دعوا نکردیم، مریم و داداش اون که دعوا می کردن بهشون میخندیدیم و ...
درست شکل یوسف تیموریه، یعنی مو نمیزنه.
پسر دایی مهربونم، خوشبخت باشی همیشه ...
من: توی دانشگاه صفم میبندن؟
دوستم: آره، سرود ملیم میخونن، ناخنارم چک میکنن، باید ورزش صبحگاهیم کنی
من: از جلو نظام و ترتیب قدم داره؟
دوستم: پس چی فکر کردی؟
م: آخه بده که، پسرا نامحرمن
د: نه بابا، تو که به ناف همه یه "داداشی" میبندی، اونام همین شکلی!، راستی باید بریم مدرسه پرونده رو بگیریم؟
م: آره
د: خودم میدونستم
م: دروغ گفتم، حالا التماس کن که بگم باید چیکار کنی
مری مرغابیش و که خیلی دوس داره داده بهم میگه هروخ اونجا دلت برام تنگ شد صداش و در بیار
امتحان شهر آموزشگاه و رد شدم، به راننده ی عجول کله شق که به ترمز کردن اعتقادی نداره گواهینامه نمیدن!!
متن زیر و به عنوان یادگاری آخرین روز مدرسه به بچه ها دادم، دلم بدطوری براشون تنگ میشه ...
مرا به یاد آور
مرا ز یاد مبر
که انعکاس دلتنگیم بر روح آیینه پیداست
که تک تک ثانیه هایم در کنار تو ماندن را فریاد میزنند
و من هرروز با هر تپش کوچک قلب ساعت، درد بی تو بودن را زجر میکشم
مرا به یاد آور
هر چند که وسعت لحظه های در کنارت بودن را نمیدانستم
کنون ولی به تک تک ثانیه هایی که هنوز هستی
که قدر هر تپش ِ کوچک ِ قلب ِ ماهی ِ کنار ِ آب افتاده برایم اندوهناک و حیاتیست، قسم
تمنای دوست داشتنت را فخر روزهایم میدانم
من انگار از کلمات جا مانده ام
من امروز قدر کودکی که تازه زبان گشوده هم توان سخن گفتن ندارم
این واژه ها آه این واژه ها را چگونه کنار هم ردیف کنم
کدامین حروف الفبای دنیا را یاد بگیرم تا توان گفتن دوستت دارم را داشته باشد؟
ای دوست ... ای دوست ...
برو و سلام مرا به آینده ات برسان
به روزهایی که عشق در خانه ات را میزند و تو به استقبالش میروی
به روزهایی که قله ی سعادت را فتح میکنی
به روزهایی که دیگر من نیستم، اما انعکاس صدایم در هنگام آرزوی خوشبختی کردن برای تو در کوهسار زندگی به گوش میرسد
برو و بدان، هر چه بودم، هرچه کردم
تو را به یاد دارم، تو را دوست دارم و با تک تک لحظه های با تو بودن به زندگی فخر می فروشم
مرا به یاد آور، مرا زیاد مبر ... مرا ز یاد مبر ...
برچسب: خوبم، خیلی خوب، چمدان میبندم، خرید میریم، می ترسم و استرس دارم، دل تنگم و خوشحال و مشتاق!
برچسب ': خدایا، بازم بخاطر داشتن دوستای خوب از تو سپاسگزارم
برچسب''': دلمان برای یک عدد احمدرضای توسلی غیر واقعی زشت بی معرفت تنگ شده است!
گاهی تو میمونی و یه دنیا دلسوزی
برای خودت، برای هرچه که داشتی و از دست دادی، برای هرآنچه به دست خواهی آورد و از دست خواهی داد. این روزها آسمانم بدطور خاکستری پررنگ است ...
کلاس ما 25 تا شاگرد داشت که با رفتن شیرین شدیم 24 تا،
ردیف اول سمت راست :
زهرا ن: تیکه کلامش کشیدن یه شکلک دی: و ارتودنسی گذاشتن براش بود، شکلکی که شبیه خودش بود انگاری!! فابیو، نقاش کلاس، کاریکاتور همه ی شاگردا و شوهر و بچه هاشون و معلمای کلاس رو کشیده بود، یادته من و روی تردمیل کشیدی؟ دی: برای بچه هامون اسمم انتخاب کرده بودیم، پسر من اسمش گالوانومتر بود، مهسا ماهک، زهرا نو شاهین تیزبال افق ها و زنبور طفیلی، فرزانه فندق، 7 تا فندق داشت!رتبه ی برتر قلم چی، باهوش و تیزبین، موهاش درد میکرد و همیشه مقنعه شو میداد جلوی صورتش، هنوزم یاد حرف مقدم میافتم خندم میگیره: شما از اون تونلت میبینی؟!! معتقدم حقش خیلی بیشتر از اینی بود که شد، زهرا عمران علم و صنعت؟
سمیه س: وسواسی ترین دختر کلاس، 7 تا 7.30 صبح چادر تا کردنش طول میکشید، عمرا فکرشم نمیکردم بیرون مانتویی باشه! با اون موهای تا کمر خوشگلش، جزوه های مرتب و منظمی که یه واو هم توش جا نمی نداخت. منیره ر همیشه میگفت جزوه هاش انقدر تمیزه میخونم یاد نمیگیرم! واسه ی ماها که جزوه نمی نوشتیم برکتی بود، کتاب که ازش میگرفتیم بوق اورژانس میزدیم که بچه ها کتاب سمیه س حواستون باشه، یه هفته بخاطر یه تای کوچیک روی کتاب دین و زندگیش با خواهرش قهر بود. عمران خواجه نصیر؟
منیره ا: زبر و زرنگ کلاس، بهترین رتبه ی امسال، خرخونی نمیکرد و اصولی درس می خوند، منیره جزو صمیمی ترین دوستای من هست. در کنار اسمش معلم هندسه ی اول دبیرستانمون توی ذهنم میاد، نمی دونم واقعا تاثیر اون بود که تا این حد منش این بچه رو بزرگ کرد یا خودش اینطور قد کشید، اما مطمئنم یکی از بهترین مهندسای برق ایران خواهد بود. برق شریف
مهسا د: ریزه میزه، خوشگل، جوجو، خواننده ی کلاس، شب تو شب منه شب شب عاشق شدنه از خود نوش آفرین بهتر صداش و درمیاورد، وقتی به زبون بچه گونه حرف میزد دلت میخواست گازش بگیری. نمی دونم چی قبول شد. ریاضی محض، شریف
عطیه: خانم جلسه ای کلاس، خلال دندون، قد 161 وزن 38، دکترا همیشه میموندن این چطور زنده س، هنرپیشه ی حرفه ای، انقدر باحال ادای خانم جلسه ای ها رو در میاورد، ادای لهجه های دیگر شهرا،بربری!! وقتی پیشت بود انقدر بهت خوش میگذشت که خدا میدونه. فوق العاده باهوش، اثباتاش فوق العاده جالب، فیزیکشم عالی بود، عطی اگه بچه ی درسخونی بود نیوتون دوم میشد، یعنی شریف دانشگاه کمی بود براش، ایشالا از این به بعد میخونه و میشه.
برق، ریاضی کاربردی تهران یا طراحی صنعتی خواهد خوند.
مهناز: گوگولی مگولی کلاس، روزی 4 دفعه بخاطر مانتوش میرفت دفتر، آخر سرم مانتوشو عوض نکرد، اینم با استعداد بود. صنایع
مهشاد: بی ادب کلاس، همیشه بعد از امتحانا بلند بلند فعل "ر.ی.د.ن" و صرف میکرد، این و انداخت بود توی دهن ما آبرو و حیثیتمون و برده بود، انقدر از دستش می خندیدیم، همیشه سوالی داشت که از مقدم بپرسه. مهشاد واقعا جزو اوناییه که خیلی خیلی دلم واسه حضورش تنگ میشه. برق عباسپور
منیره ر: تپه ی کلاس، صمیمی ترین دوستم، آپشن وان، بمب خنده، می ترکیدی از دست تیکه هاش، هیچ وقت خاطره ی روبات ساختنمون از یادش نخواهد رفت! آی تی
مهسا: گل پری جون کلاس، هنرمند، صمیمی ترین دوستم، مقدم بهش میگفت گل پری، خصوصیاتش و که شرح دادم، آی تی صنعتی شاهرود
مونا: علامت سوال کلاس، لوس، عاشق بحثای اعتقادی، همه ی معلمای دینی از دستش شاکی، معلمای دیگه هم از بس گیر میداد گاهی و سوال می پرسید، اسم کوچیکش آسون بود و کل مدرسه می شناختنش، مخصوصا کتاب دارا
فرناز: گامبوی کلاس، سر جلسه های امتحان دیدنی بود میز این، بیسکوییت، آجیل، شکلات، آبنبات، چاق و توپول نبود اما. یه وقتا تا سر حد مرگ حرصت و درمیاورد، از دوم دبیرستان هفته ای 50 60 ساعت درس میخوند و البته باهوشم بود. عشق خسروشاهی!، هیچ وقت گریه ش و بخاطر کامل حل نکردن تمریناش یادم نمیره، دعواهاشون با مهشیدم دیدنی بود. برق تهران
مریم ذ: ایتالیا دوست کلاس، بزرگترین آرزوش این بود کنکور بده بره کلاس زبان ایتالیایی، عشق جک و رز، چند باری بدطور جنجال به پا کرد، آموزش حرفه ای تکنوام میداد. مهندسی نساجی، امیرکبیر
زهرا نو: حاج خانم 1 کلاس، بحثامون سر ولایت فقیه و ا.ح و هیچ وقت یادم نمیره، عجیب اینکه با وجود اختلاف نظر در حد المپیاد جهانی کلی باهم دوست بودیم، با چادر سر کلاس می نشست، مومن، فرز و جیگر
سمیه ا: شریعتی دوست کلاس، باجه ی همشهری جوان، چقدر دل این بچه رو شکوندن، صاف و ساده، آی تی امیرکبیر
فرزانه: آتیش پاره ی کلاس، احساساتی ترین، آبجی، کلاسی نبود به هم نریزه، همسر سورنا پسر معلم شیمیمون. همه ی مدرسه از دستش شاکی بودن، یه روز که نبود همه افسردگی می گرفتن، نازک نارنجی، بغض که میکرد اشک همه رو درمیاورد، همه دوسش داشتن همه ها، همیشه جای خالیش سر هر کلاسی که بشینم حس خواهد شد. کشاورزی، تهران
پرستو: بی احساس کلاس، بغل دستی و درست نقطه ی مقابل فرزانه. عشق ریاضیات، گیر دادن به تشریحی درس دادن و یاد گرفتن، جواب سلام آروم میداد. معماری تهران
سیما: خوشگل کلاس، با اون چشمای درشتش، صمیمی ترین دوستم، امروز تولدشه، میخوام واسش پلنگ صورتی بخرم، کلی خاطره داریم ازش آخه، از 6 ماه پیش قرار بود پارتی بگیره واسه ی تولدش، سیما واقعا بچه ی دوست داشتنی ایه، آخرشم رفت دنبال علاقه ش یعنی فیزیک، فوق العاده باهوش و با استعداد، مطمئنم یکی از بهترین های فیزیک در دنیا خواهد شد. رجایی
من و سیما و منیره با هم یه بار مدرسه رو پیچوندیم و رفتیم کله پزی، همشم پلاس ذرت مکزیکی فروشیاش محلمون بودیم، پایه ی هر کاری، پارک، بیرون، هرساعت!
مریم ب: آی تی امیرکبیر، آی تی دوس نداشت اما امیدوارم علاقه پیدا کنه، مریمم بچه ی باحالیه، پایه ی هرکاری، درسخون، خوش برخورد و دوست داشتنی
سحر س: فشن کلاس، چسب مو میزد موهاش پف میکرد و چقدر که همه به بدبخت گیر میدادن، همیشه م مانتوهاش 3 سایز از خودش کوچیک تر بود، موهای لخت خوشگلش و حرف عرب باقری بهش: الهی خدا یه شوهر حاج آقا قسمتت کنه یه چادر کشی بکشه سرت!
مریم ج: ساکت ترین عضو کلاس، از دیوار صدا میشنیدی از اینم میشنیدی، خجالتی بودنش خیلی باعث آزار داده شدنش میشد، نقاش، معماری
سحر ا: حاج خانم 2 کلاس، عزیز ترینم، خوش خنده ترین، خوش برخورد، توی یه نظرسنجی که اخلاق چه کسی توی کلاس از همه بهتره همه بهش رای دادن، نفس، اراده کنه چیزی جلو دارش نیست! کامپیوتر، اراک
زهره: بلندقدترین کلاس، 180، شیرین، بی حاشیه، دوسش دارم هوار تا
مهشید: رقاص کلاس، همش وسط بود، چقققققققققدر درس خوند چقددددددددددر، ناخالصی، هر وقت ما امتحان لغو کردیم این میرفت معلم و وادار می کرد امتحان بگیره، عینک جدیدش خیلی بهش میاد. شریف یا تهران، نفت
مائده: فیزیکدان کلاس، فیزیک خوار یا هرچیز دیگه ای، نرم افزار شریف، چقدر باهاش دعوا کردم، چقدر هم و دوست داشتیم، هیچ وقت بخاطر این که رایم و زد المپیاد ریاضی شرکت کنم نخواهم بخشیدش، البته راس میگفت، من بچه ی درسخونی نبودم اما خب به تجربه ش می ارزید. یه وقتا حوصله ت رو سر میبرد، سال دوم عشق نجف زاده داشت، همینطور همشهری جوان و حامد کمیلی، احتمالا معلم میشه، از اون معلمای حال بهم زن، اما دوست خیلی خوبی بود، خیلی خوب. دوستش دارم.
شیرین: بردنویس کلاس، کلاس و یه دست کرد و رفت، چقدر نصیحت کردیم همه رو باهم دیگه خوب کنیم، هنوز باهم در ارتباطیم، بارون میباره بهش اس ام اس میدم، همیشه جای خالیش سر کلاس حس شد، وقتی یه بار اومد مدرسه بهمون سر بزنه جلوی صف وسط حرف زدن قاموس همچین دوییدیم همدیگه رو بغل کردیم، واسه اولین بار اون ناظم عبوس خندید و هیچی نگفت. یادش به خیر، میخواستیم باهم مکاترونیک شریف بخونیم!!! برق عباسپور، اون شاید بخونه من به رشته م نمیخوره اما.
تقریبا هرکدوم یه سر دنیاییم و این خیلی بده، مخصوصا که بیشتر دوستانم جایی نیستن که باید باشن، شاید اگه یه روز معلم کلاس ما بودین می دونستین که چقدر همگی نابغه ن. کنکور واقعا آزمون خوبی نبود برای آینده ی بچه های مدرسه ما و شاید مدرسه های ما، اگه یه روزی وزیر آموزش و پرورش بشم بچه های استعداد درخشان رو طور دیگه ای گزینش خواهم کرد. البته مطمئنم هرکدومشون هرجا که هستن موفق خواهند بود.

لوک خوش شانس خوش تیپ ترین مرد زندگی منه، نخندینا ولی خدا وکیلی منش و خصوصیات اخلاقی با اون دستمال گردن و کلاهش ، طریقه ی هفت تیردست گرفتنش و ... یعنی دیوونه ش بودم. امشب که با بابا رفتیم بیرون و توی این مغازه های کت شلوار فروشی روی سر یکی از مانکنا کلاهش و دیدم چنان با شوق و ذوق گفتم باباااااااااااا، کلاه لوک خوش شانسه! که فروشنده هه با دو سه نفر اطرافش زدن زیر خنده، گفت خانم بفرمایین از نزدیک بهتون نشون بدم. بعد من یه کم کلاهه رو نگا نگاش کردم، می خورد پوست گاو باشه، مشکی بود، اطرافشم چند تا عین دکمه ی سفید داشت. دکمه نه ها! ولی کلللی دلم کلاهه رو خواست، خلاصه دعا کردم خدا یه دوست پسر خوب قسمتم کنه ببرمش مجبورش کنم کلاهه رو واسه خودش بخره. فقط واسه اینکه کلاهه رو بخره بذاره سرشا!! بعدم اینکه بدیش این بود دستمال گردنش و نداشت، تازه شم رنگش اورجینال نبود! مشکی بود. همه ی اینا رو به فروشنده هم گفتم. هی هی! گاهی وقتا حس میکنم عجب آدم بدبختی هستم .
برچسب: دانشگاه، روزانه، سراسری بخوام و نخوام باید برم. نگران نباشید! تسلیم نشدم اما باهاش کنار اومدم ...! راستی، شمال بارون داره!!
امروز نه آغاز و نه
انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از ان روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ایام دل آدمیان است
دل بر گذر قافله لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی است در این سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چقدر فاصله دست و زبان است
خون میرود از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من میکنم افشاندن جان است
از راه مرو سایه که ان گوهر مقصود
گنجی است که اندر قدم راهروان است ...
برچسب: این یه احساس تلقینی نیست، چیزی هست که با همه ی تارو پود وجودم حس میکنم، یه نفر که یه گوشه داره قاه قاه بهم میخنده و بهم میگه یه روزی از اینکه اینهمه ناراحت بودی که چرا اینطور شد، متعجب خواهی بود ...
برچسب': خداوندا، بخاطر ارزانی کردن دوستان خوب از تو سپاسگزارم
سخت دلگیرم، جواب کنکور اومد، جالب بود برام انتخاب 35 امم، چیزی که 115 درصد مطمئن بودم بهش نمیرسه و قبول نمیشم، همینطوری الکی محض دلخوشی کسایی که میگفتن 100 تاشم پر کن نوشتم و بعد قبول شدم! مهندسی صنایع بله می دونم که بد نیست، هیچ وقت از آدمایی که خواستن گولم بزنن و بهم دلگرمی بدن دل خوشی نداشتم، گرچه بیشتر از آدمای رک زندگیم بهشون احتیاج داشتم اما ...
میدونم که دانشگاهش دانشگاه خیلی خوبی نیست و شهرش مرکز استان نیست که توش احساس راحتی کنم و من یک دختر فوق العاده نازک نارنجی و لوسم که همین امشب با یه تشر کوچیک از بقیه 2 ساعت و خرده ای داشتم گریه میکردم، بیشترین ساعاتی که از خونه دور بودم 4 روز بود و وقت برگشتن انقدر دلم برای خونواده م تنگ شده بود که هرکی نمیدونست فکر میکرد سال ها ازشون دور بودم. همه ی این ها به کنار، صنایع، رشته ای که 14 واحد با ریاضی محض، منفور ترین رشته ی زندگیم، فرق داره، و منی که همه ی آرزوهام، رویاهام، تخیلاتم، اختراعات و اکتشافاتم رو توی آی تی و نرم یا سخت افزار خلاصه کرده بودم و انقدر مطمئن بودم از خودم که کتابای آی تی رو گرفتم بخونم، هنوز محو اینم که چرا از 10 تا انتخاب صد در صدی که قبول میشدم، هیچ کدوم نشد!
و شاید واقعا بد انتخاب رشته کردم و نباید به اون نرم افزارای احمق و آدمایی که فقط ادعا داشتن مطمئنن چی پیش میاد اطمینان میکردم.
بابا نازم میکنه و میگه بچه، من از این ناراحتم که تو باید جاده ی هراز بدتر از فیروز کوه و فیروز کوه بدتر از هراز و چند بار بری و بیای، غذا چطور باشه، کسی اذیتت نکنه، هم اتاقیات چه شکلی باشن، اگه مریض باشی و من بالا سرت نباشم و من فقط گریه میکنم. اگه جایی قبول شده بودم که هم مطمئن بودم دانشگاه خوبیه و هم رشته م رو دوست داشتم و میدونستم که میخونم همه ی سختی ها رو به جون میخریدم اما حالا ...
من واقعا به پوچی رسیدم، این شاید مهم ترین هدف و چشم اندازم از آینده م دود شد و رفت هوا. نمی خوام خودم رو تصور کنم در حالی که مثل 95 درصد آدمای دنیا یه شغلی دارن، ازدواج می کنن، دو تا بچه میارن و آخرشم خیلی ساده میمیرن. من چیزای زیادی از زندگیم میخواستم که اولین قدمی که برداشتم، خیلی خیلی ناخواسته، از همه چی دورم کرد. حوصله ندارم به این فکر کنم که خواست خدا بوده و حتما اینطوری موفق ترم و هزار و یک راه برای برگشت وجود داره، میشه بعد اومدن کارنامه ها رشته م و عوض کنم، انتقالی بگیرم، دو سال دیگه کنکور بدم یا دو تا رشته رو با هم بخونم. یا فکر کنم این دنیای پیچ در پیچ خدایی داره و همه ی اتفاقاتش دلیل داره و نفهمم چرا هیچ وفت اتفاقات منطبق بر خواسته ی آدما نمیشه. نمی خوام چون جنبه ی مثبتشم آخرش مسخره س، من پولدار ترین آدم دنیا هم که بشم یا کسی که تغییرات زیادی ایجاد کرد و حتا یه نویسنده ی معروف و بعدشم بزرگترین برنامه نویس دنیا، یا همون زندگی ساده ی منفور، بازم آخر آخرش مرگه و مرگ و مرگ ...
واقعا آدمایی که خودکشی میکنن تحسین برانگیز و شجاعن. آدمایی که به پوچی واقعی زندگی معتقدن. به الکی بودن همه چیز. و من هنوز مادر و پدر و خواهری دارم که براشون زندگی کنم، نه برای خودم. نمیدونم اگه دو سه سال دیگه بگذره و از هدف اصلیم یعنی کمک به مردم تا جایی که از دستم بر میادم دور بشم، به چه روزی در بیام ... امشب من مخلوطی از هیجان و تنبیه و شادی و غم و استرس و تشویش و بی خیالی و پوچی و ... باهمم . می فهمیم؟ تو رو خدا دعا ...

شراب تلخ مي خواهم که مرد افکن بُود زورش مگر يکدم برآسايم ز دنيا و شر و شورش
اگر دوباره آمدی، به شهر بی ثبات من
بدان که شهر قلب من، ویرانه ای شده ست و بس
من از حوالی غمم، شکنجه گشته از سراب
سکوت را قلم زدم، بهار را ورق زدم
در این هوای بی کسی، در این ترنم کبود
در این هبوط بی دلیل، در این هوای درد زرد
شکار شد غرور من، به دور رفت هوای عشق
فرار کرد، نغمه ای، که خوانده بودم از امید
کنون مرا چنین ببین، دیوانه ای خالی ز درد
هر لحظه آرزو کنم، روزی که آید مرگ من
هر جای دنیایم پر است، از آرزوی گمشده
از ترس مرگ آرزو، هر لحظه میمیرم، ببین
دردم نباشد بی کسی، دنیای من پر شد ز کس
اما در انتهای راه، بن بست را دیدم وَ بس
خاکسترم، خاکستری، از آتشی کز جان خود
پرکنده گشتم در هوا، دورم بریزد این زمین
زانوی خسته، رنگ زرد، شوقی نمانده، بی دلیل،
می تازم، این دنیا کنون، میخندد و من را ببین
هرروز دور می شوند، آن آرزوهای بزرگ
من در پیم اما کجا، در راه بی مقصد، شبوه

جای تو پر نمیشود، مگر با تو